تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
140!
از آخرین باری که دیدمت فکر کنم نزدیک به ۱۱ سال میگذره! ۳ مرداد ۱۳۷۶ آخرین باری بود که دیدمت! مث همیشه بودی همونقدر مهربون و برای من ایده ال! هنوزم روزایی که به خاطر یکی یهدونه برادرت و تنها برادر زاده ت میومدی خونه مون یادمه! هنوز وقتایی که عصرای جمعه میومدی خونه مون تا با هم بریم پیست اسکیت پارک قیطریه (پارک محبوب من) یادمه !هنوزم یادمه  وقتی روز عروسیت زنت وادارت کرد تا چاقوی کیک رو خواهر اون باید بهتون بده و تو گفتی نه خواهر من نه خواهر تو ! شادی باید چاقو رو بهم بده! هنوزم شاباش های اون روز یادمه! من فقط ۸ سالم بود ! و من فقط دو تا عمو داشتم که تورو دیوونه وار دوست داشتم! عموی ناتنیم بودی ! اما عاشقت بودم!! ببین میگم بودم! چون وقتی بعد نمیدونم چه اتفاقی از همه بریدی و رفتی حتی از من که تنها برادر زاده ت بودم  یهو انگار منم دوست نداشتم! به بزرگی همون خدای بالا سرمون تقریبا تا همین چند وقت پیش تقریبا ماهی دو یا ۳ بار خوابت رو میدیدم! آخرین باری که دیدمت عروسی الهام بود! از فردای همون روز دیگه ندیدمت تا همین امروز عصر! وقتی برای عید دیدنی اومدی خونه مون! فرحناز میگفت پایین مجتمع یه دختری رو بهت نشون دادن گفتن شادیه ! و تو اول کمی بهش خیره شدی  و از حالت چشماشون فهمیدی دستت انداختن! گفتی اینجوری نگین وگرنه مطمئنم الان شادی رو ببینم نمیشناسم! وقتی اومدی خونه من تو اتاق بودم! داشتم حاضر میشدم! فکر کردم فقط  عمه فرح و شوهرش اومدن ! اما وقتی مامان در اتاق رو باز کرد گفت عموتم اومده شاخم در اومد! وقتی اومدم تو سعی کردم زیاد نگات نکنم ! نمیدونم چرا! و تو حتی اولش نخواستی روبوسی کنی! این من بودم که قدم رو بلند کردم تا بهت برسم و با یه سلام کشیده همراه با تعجب خوشحالیم رو از دیدنت نشون دادم!وقتی بغلت کردم بوسیدمت هیچ حسی نداشتم! باور میکنی؟؟ هیچ حسی! انگار نه انگار ۱۱ ساله ندیدمت! مخصوصا وقتی فهمیدم زنت و بچه هات رفتن شمال و تو از نبود اونها استفاده کردی دزدکی اومدی اینجا! دلم گرفت! نمیدونم کی مارو از هم جدا کرد! اما خیلی دلم میخواست خاطره عمو بهمن همیشه تو ذهن من همونی باشه که وقتی تو پیست اسکیت خوردم زمین آنچنان دویید طرفم که همه فکر کردن من یه چیزیم شده! دلم میخواست خاطره ات همون موهایمشکی براق و لبخند های طبیعی باشه! نه این صورت شکسته  و نه این لبخند های مصنوعی! بابام که حتی نگاهتم نکرد! میدونی عزیز روزی چند بار اسم و تو ٬زنت ٬ بچه ت رو میبرد؟ درسته که تو بچه هووش بودی اما توی بچه های هووش عاشق تو و فرحناز بود! اما تو که اصلا توی این ۳ سال مریضیش سراغش نیومدی! فرحنازم که خیلی کم! امروز گفتی اصلا نمیدونستی عزیز مریضه! دروغ گفتی !تابلو بود! ما میدونستیم که میدونی! عزیز بیچاره ام تا اخرین لحظه هاش با اینکه ماها رو نمیشناخت اما وقتی بهش گفتیم بهمن اینجاست چشماش باز شد! میخواستیم چشم انتظار تو نمونه! خیلی سنگ دلی بهمن! خیلی!! تو برای من عمو نیستی! برام یه غریبه شدی! غریبه ای که تا آخر عمرت هر کاری بکنی دلم باهات صاف نمیشه! خیلی دلم میخواد بدونم امروز بعد دیدن من بعد ۱۱ سال چه حسی داشتی! خیلی دلم میخواد بدونم به نظرت چه جوری شدم! اما ولش کن! عموی من همون عموی خوب قصه هاست! همون عموی خاطره ها!

پ.ن: شرمنده ام امروز بعد از دیدن عموم خیلی رفتم تو فکر و خیال! اگه اینارو نمیگفتم میترکیدم!

پ.ن۱: بنده حالم خوبه! بسیار الکی خوشحالیم! عید هم کمی بهمون خوش میگذره!

پ.ن۲: امشب خونه پسر خاله ام دعوت بودیم! بعد ما عاشق دبنا هستیم! نشستیم بازی کردن از کارتی ۲۰۰ تومن شروع کردیم تا رسیدیم کارتی ۱۰۰۰ تومن  ۸هزار تومن بردم! نوش جونم! کلی بهم چسبید!

انار نوشت: هیچ وقت دست از تلاش نمیکشم چرا که فقط از ته دره قله بلند به نظر میرسه

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه پنجم فروردین 1387 : ساعت 2:20 :