تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
ماجراهای من و حمید4
آقا من الان این گده دلم میخواد این اقایی که تو شرکت رییس بنده هست رو خفه کنم  چون خیلی پروهه  دهههههههههه رییسم اینگده پرو...

خوب حالابرسیم اخر جریان رو من بگم تا دوباره روزانه نویسی کنیم.خلاصه که اونشب ۴ شنبه هم بود حمید باشگاه داشت و بهم گفته بود من میرم باشگاه توی باشگاهم با دوستاش  فکر کرده بودن تا به نتایجی برسن و آخرشم نفهمیده بودن این مزاحم صدا خوشگل  کی میتونه باشه... شب که از باشگاه اومد خونه بهم گف: ببین حالا فهمیدم خیلی اشنایی و منم خیلی خوب میشناسی چون ریز زندگی منو میدونی پس حالا یا مث بچه های خوب خودتو معرفی میکنی  یا  میدونی که خ رم گوشیو خاموش میکنم دیگه ام جوابتو نمیدم .منم دیدم اگه نگم این کارو میکنه بذار تمومش کنم دیگه این بازیو . گفتم باشه میگم اما فقط به یه شرط اونم اینکه وقتی فهمیدی من کی هستم این بازی تموم بشه اونم گف باشه . گفتم وقتی پات شکسته بود یادته ؟؟ گفت اره . گفتم هر روز عصر یه دختر کوچولو به این عشق از مدرسه بر میگشت خونه تا بیاد پیش تو تا باهات بازی کنه . گف بیشتر بگو. گفتم وقتی پات شیکست کی باهات بلوف بازی میکرد کی میومد خونه پیش تو تا حوصله ات سر نره  کی کلی واست حرف میزد تا یادت نیاد چقدر درد داری ؟؟؟گف داری دروغ میگی  !!! تو ... من نیستی !! گفتم از کجا میدونی دروغ میگم  ؟؟ گفت انار بهم راست میگفت همیشه حتی وقتی عاشق شد ... تو انار من نیستی  ... اون راستگو بود   . اذیتم نمی کرد  . گفتم حالا که من همونم و حالا این رابطه باید تموم بشه چون اخرش به جایی نمیرسه .حالا هی از من اصرار از اون انکار که نه خیر این همه سال واسه این لحظه ها صبر کردم لحظه ایی که بیای سمتم حالا ولت نمیکنم .و اولین سوالی که ازم پرسید این بود کسی تو زندگیت هست یا نه؟؟ و منم گفتم نوچ !!! و تا فرداش سعی داشتم منصرفش کنم (چگد مدت زیادی بوده ) و دقیقا یک هفته بعدش تونستیم همدیگه رو ببینیم اولین دیدارمون هم به سبک تایتانیک بود    . و البته اولین باری که بعد دوست شدنمون حمید رو دیدم این شلکی بود آخه عمه اش تازه فوت کرده بود و اون این ریختی بود.و از اون روز تا الان  ماجراهای جالبی داشتیم هم خوب هم بد  دعواهای آنچنانی داشتیم اشتی کنون آنچنانی هم داشتیم.ابان ماه هم اومدن خواستگاری که بابای من گفت نه که نه ... و ما هم منتظریم تا اینده ای که خیلی دور نیست تا بتونیم دوباره راضیش کنیم . این بار من محکم سر حرفم وامیستم . تا ببینیم خدا چی میخواد (چه تریپ مادر بزرگی شد )

نمیدونم چند وقته چرا اوضاع این جوریه !!! حمید قاطی کرده عصبانیه  . خشن شده میدونم کاراش کمی تا حدی قاطی شده اما همه چی سر من شکسته میشه . از دست حرفای بابا مامان من ناراحته  سر من خالی میشه . نمیدونم چرا  .اینم بگم البته حمید وقتی مهربونه وقتی شنگوله بی نهایت خواستنی و دوست داشتنیه . اما وقتی عصبانی بشه یا به قول ملودی جیگر (دلم واست تنگ شده بی شرف ) مث نمودار سینوسی در حال نوسانه . و اون وقته که باید بگی عزیزم سوراخ موش چنده ؟؟ اگه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ باشه من خریدارم.اینم خیلی بی انصافیه اگه نگم حمید بیشتر وقتا خوبه اما چند روزه از اون دنده خوشگله  هی پا میشه منم کمتر جلوش افتابی میشم  . الانم چون بعد ۵روز که همه صحبتامون ۲ دقیقه ای بود ۱۰ دقیقه با هم حرف زدیم دعوامون شد . یعنی به جون خودم من حرفی نزدم و اون شاکی بود  یه حرف از طرف بابای من شنید شاکی تر شد حالا من هی خواستم اروم بشه که نشد اونم عصبانی شد قطع کرد

فعلا برم اگه شد بازم میام.

قربون داداچ انار بانو.

پ.ن: بلاگ یوشا جون هم به اون بلاگای مورد دار تبدیل شد که دیگه نمیشه براش نظر داد شرمنده ام . امشب باید ویندوز عوض کنم امیدوارم درست بشه  البته اگه این جوری نشه آخرش

پ.ن۱:داداش نیمای عزیز و تانی جونم امیدوارم هر چه زودتر برگردید . امیدوارم اون بیماری لعنتی هر چه زودتر دست از سر تانی جونم بر داره و شما خودتون بشید و زندگیتون همیشه شاد باشه و لبتون خندون. ما هم برای سلامتی تانی عزیزمون دعا میکنیم . خدایا به نیمای عزیز و تانی جونم قدرت این رو بده در برابر مشکلات مقاوم باشن . همه میدونیم نیروی عشق بینشون قوی تر از اونکه خدای نکرده ...خدایا خودت کمکشون کن

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 : ساعت 17:55 :
ماجراهای من و حمید3
به جون مامانم اگه بدونم این بلاگفا چه مرگشه  باز قاطی کرده الان تمام بلاگ های بلاگفا رو میتونم ببینم الا بلاگ خودم رو . جالب نیست قاط زده باز . البته الان اخبار اعلام کرد تا فردا درست میشه .

دفعه قبل تا اونجایی نوشتم که من یه تل به حمید جون زدم حرفایی بهش زدم . اینم بگم ما دیگه از سال ۸۱ یعنی عروسی خواهر حمید همدیگه رو ندیده بودیم.و بعد از سال ۸۳ طبق یه قرار نگفته قدیمی دیگه حمید سراغی از من نمیگرفت  . خلاصه من سرگرم امر خطیر و مهم کنکور بودم و جاهای دیگه ای سرم گرم بود و حمید هم همچنین  و اینم باید بگم ما دیگه خودمون نبودیم شاید دیگه اون انار و حمید ۴ سال پیش نبودیم خصوصیاتمون عوض شده بود و این اخبار از طریق مادرامون بهمون می رسید . من به شخصه ۲ سال از بدترین سالای زندگیم رو پشت سر گذاشتم با بدترین تجربیات که گاهی بهای گزافی هم بابتش پرداختم مث اینکه ۱ ماه قبل از سرنوشت ساز ترین امتحان زندگیم از شدت افسردگیو مریضی کتابارو بوسیدم گذاشتم کنار  و برای همین بود من حومه تهران قبول شدم و وگرنه با تهران ۱۰۰ تا اختلاف داشتم .(خواستم بگم خ ر خونما جدی نگیرید ) . به هر حال گذشت و من سال اول رو تموم کرده بودم توی همون رشته ای که دوسش داشتم و تازه داشتم خودم میشدم  .اوایل تیر ۸۵ بود که خواهر حمید با شوهرش اومدن خونه ما. منم کلی دلم واسش تنگیده بود علاوه بر اینکه یه نی نی تو شیکمش داشت  و کلی گردو قلنبه شده بود  و چون خونه شون به خونه جدید ما نزدیک شد بهش قول دادم بیشتر بهش سر میزنم  البته خوب رفتم سر زدم ولی ۲ ماه بعدش . توی شهریور ماه با مامان رفته بودیم خونه شون که قبل ناهار با یه تل همه چی بهم ریخت .. این تیکه خصوصیه... اما بعد از تل ماها همه به این نتیجه رسیدیم حمید رو بذاریم سر کار .اما آدمش رو پیدا نکردیم.چند  وقت بعدش بابا میخواست خرید بکنه و گفتیم بریم پیش حمید هم حمید رو میبینیم هم ارزون تر حساب میکنه  باهامون. اون شبم بعدش ما میخواستیم بریم خونه داییم نزدیک محل کار حمید.من یه ذره استرس داشتم میخواستم بعد ۴ سال حمید رو ببینم و جالب بود  برام هر چی میخواستم حمید رو توی ذهنم تجسم کنم نمیشد.و از طرفی اصن اصن پوشش مناسبی تنم نبود  چون فکرشم نمیکردم سر از مغازه حمید در بیاریم. بله  چی تنم بود ؟؟ الان عرض میکنم حضورتون یه مانتوکوتاه که به زور به زیر ... میرسید  و تا خدا چسبون . در حال انفجار ..یه روسری ۳ سانتی ابی که به زور دو طرفش میرسید به هم  که گره بخوره  یه شلوار لی کوتاه که پایینش ریش ریش بود  و البته یه کتونی جینگیلی خوکشل و از همه مهم تر ارایش ابی کامل . حالا تصور کنید حمید ۴ سال من رو ندیده بود .ندیده بود من ابرو بر داشتم  ندیده بود ارایش میکنم ولی ییهو چشمشون کلا به جمال بنده منور میشه اونم توی اون حالت .اینم بگم وقتی حمید رو دیدم همه خاطرات از جلو چشمم رژه رفت همه چی. و صد البته قیافه اش یادم اومد(باز من شرمنده حافظه ام شدم ) .حمید یکی یکی داشت واسه بابا مدل باز میکرد که در سیم ثانیه مامان بابا اون ور سرشون به مدلا گرم شد  حمید یه خنده شیطنت امیز کرد بهم و به گوشیم اشاره کرد و گف چه خبر ؟؟ منم گفتم هیچی . و همون شد من همونجا در یه لحظه عاشق حمید شدم. شاید کسی باور نکنه اما اون خنده شیطنت آمیز حمید اونقدر واسم قشنگ بود و جالب که هنوزم اون قیافه اش یادمه . بی شرف یه ست شکلاتیم زده بود دختر کش شده بو د (الان دوباره به خودش میگیره)به هر حال ما انتخاب کردیم و رفتیم . حمیدم تا اخرش ما رو درسته قورت دادن بسکه نگاهی کردن به ما که یعنی این مانتو یعنی چی ؟؟

 فردای اون روز خواهرش زنگید انار جان من بیا این حمید رو بذارین سر کار . گفتم نره شکایت کنه  گف نه  بابا شکایت نمیکنه.و چون کسی رو پیدا نکردم خودم این وظیفه خطیر رو پذیرفتم و گفتم سرو جانم فدای پسر همسایه (حمید خیلی بدییییییییی ) any wayبهشsms دادم دقیقا ساعت ۱۱:۳۰ بود (اینارو دارم از حافظه خودم کمک میگیرما .حمید اینا رو اصن یادش نیست ):فراموش نکن فراموش شوندگان فراموش کنندگان رو هرگز فراموش نمیکنند .و در عرض سیم ثانیه جواب گرفتم ببخشید فراموشتون کردم شما؟؟من نمیدونم این تو اون مغازه کار نداشت نذاشتdeliver موبایلم بیاد . منم گفتم یه دوست که فراموشش کردی ...چشمتون  روز بد نبینه از همون لحظه من مزاحم تلفنی پیدا کردم  تا وقتیکه هویتم معلوم بشه همه شونم دوستای حمید بودن که حمید خان تل منو داده بود ببینه این فراموش شده دختره یا پسر. همه شونم اسم یه مهندس خاص رو میگفتن و دهنم کف کرد بسکه ۳۰۰ بار گفتم اقای محترم اشتباه گرفتید    و چون میدونستم از طرف حمید از اون ور عشوه شتری  میومدم واسه حمید عزیزم  نمیدونم کی داره مزاحمم میشه . نمیشه تلشو بدم حالشو بگیری؟؟؟ خلاصه اینکه من اونشب(دوشنبه) حمید رو تا ۱ بیدار نگه داشتم و اونم نتونست بفهمه من کیم. یعنی اصن فکرشم طرف من نمیرف به قول خودش . سه شنبه هم با همین smsها گذشت و تنها یه چیزی جالب بود اونم اینکه من عصری تنها بود داشتم باهاش sms بازی میکردم همزمان زنگ زدم مغازه اش  .باهاش حرفیدم .  اونم دوباره اومد پای گذشته رو وسط بکشه  و یه چیزی بگه گفتم فکر کنم کار داری مزاحم نمیشم . به کارات برس . و تق گوشیو قطع کردم فرداش عصری ما میخواستیم بریم خونه  بابا بزرگم اونجام اصن اصن انتن مانتن  تعطیل  یعنی به برموا گفته زکی داداش قبل اینکه برسیم بهم گف : ببینم ما قبلا همدیگه رو تو پارک ملت ندیدیم(قبنل یه بار تو پارک ملت همو دیده بودیم من با مامان بودم اونم با پسر عموش)منم گفتم نه!!!! یه دو یقه بعد گف ببینم تو اول اسمت .. نیست؟؟؟ منم گفتم نه  بعدم که رفتم توی برمود ا و حمید ۵ ساعت اس ام اس داده بود که من انتن نداشتم بعد ۵ ساعت دیدم آخرین متنش این بوده باشه جواب نده ... بای   . منم دیدم نمیشه این جوری که . به اهداف پلیدی که داشتم نمیرسم . واسش زدم:من که گفتم خونه بابا بزرگم انتن ندارم  چرا جوش میاری ؟؟ گف واسه اینکه باید میگفتی !!!!!!! گفتم منکه گفتم تو گوش نکردی!!!!! ۱۰ بار از موبایلش زنگ زد جواب ندادم از مغازه زنگید ریجکت کردم  و بهش زدم: ببین بالا بری پایین بیای جوابتو نمیدم . از تل مغازه هم نزنگ. و دیگه کفش برید این ادم که این همه آمار داره از کجاس

 

دیگه خدایی خیلی حرف زدم ... فقط یه ذره مونده که اونم تو پست بعدی میگم  الان واقعا سرم گیج میره  چشمامم البالو گیلاس میچینه. سعی میکنم فردا بیام بگم ادامه اش رو....

پ.ن:دو روزه دارم میرم سر کار واقعا خیلی خسته میشم واسه همینه وقت نمیکنم بیام یه دل سیر بلاگ گردی کنم یا تند تند این ماجرا رو بنویسم ببخشید اذییتون کردم.تقریبا اخراشه دیگه...

پ ن۱: چی ؟؟؟ چشماتون درد گرفت ؟؟؟ خوب خودتون گفتین بگم به من چه

پ.ن۲: دوستانی که خواسته بودن کامنت دونی تاییدی نباشه تاییدی رو بر میدارم اما اگر حرف ناجوری گفته بشه یا کامنت تبلیغی و اپ کردم و اینا بذارین برام پاکش میکنم.  خلاصه که ناراحت نشید

اجالتا با اجازه قربون شوما انار بانو       

 

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 : ساعت 0:6 :
ماجراهای من و حمید2
به جون خودم اگه یادم بیاد تو آسانسور چه خبر شده  بعدش بسکه من حافظه ام قویه  اما فقط محض اطلاع خانومی شونصدم  عرض میکنم که من از هر چی بگذرم از پیراشکی نمیگذرم  اونم چی پیراشکی شکلاتی .مگه دیوانه ام بدم پیراشکی شکلاتی نازنینمو حمید بخوره   وا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . حدس همه هم من جمله ایلیا غلط بوده حمید  نکرد بسکه این بچه عشقش پاک بوده   ولی از یه چیز مطمئنم که تا طبقه ۴ برسیم زمان زیادی نداشته  پس نتونسته کار بخصوصی بکنه . شماهام فکرتون چه جاهایی پیش  رفته بابا خلاقان    .و نکته مهم این که چی گفته بهم !!! بر طبق گفته خودش تا اومده حرف بزنه من این قدر سرخ و سفید شدم که بچه پشیمون شده  بعدم اومدیم بالا به قول حمید مامانت خفتمون کرد . خلاصه گذشت روز اسباب کشی حمید اینام من خونه عمو اینام تلپ بودم   نتیجه اینکه نتونستم ازشون خدافظی کنم اما وقتی برگشتم خونه بابای حمید و حمید اومده بودن انباری رو خالی کنن که من اونجا حمید و دیدم کلیم(کلیه نه ها کلی ) گریه کردم    که اخی حمید حمید (میدونم تبرکه نمیخواد بگی )  اینم از ااین. البته پیشنهاد دوم مال تابستون ۷۹ بود و حمید اینا خرداد سال ۸۰ اسباب کشی کردن. و اما از اونجاییکه بچه ام آخرت  تلاش و همت   و اصن همین پشتکارش منو مجذوبش کرد  و هر کی جای اون بود میرفت پشتشم نگاه نمیکرد اما حمید جان دوباره برای بار سوم به من پیشنهاد دادن . این بار روز قبلش زنگ زد بهم گفت انار جونم  قربون اون شلک ماهت برم  یه چی میگم جون هر کی دوست داری به هیش کی نگو  (منم به هیش کی نگفتم جز دوستام ) فردا ساعت ۴ بیا دم بوف توی ۷ حوض. منم گفتم کارم داری  ؟؟؟ خوب الان بگو دیگه  . چه کاریه بیام تا اونجا(دارید که من آخر بچه مثبتیم)اونم گفت انار جونم پاشو بیا  .خوب   ؟؟؟؟؟؟؟؟ منم ok دادم و اونم گوشیو قعطید . فرداش پس از بحثهای فراوانی که با دوستام داشتم به این نتیجه رسیدم که چی داداچ !!! نوچ نمیریم. یعنی نمیشه بریم . یعنی اصن حال میکنم نرم حمید و ببینم.و  ... نرفتم...

ساعت ۵:۳۰ .مکان خونه ما:  من دیدم تا ۴:۳۰ خبری  نشد گفتم خوب حمیدم نرفته پس زنگ نمیزنه که بگه چرا نرفتم... همون زمان صدای زنگ تلفن ... مامان گوشیو برداشت  . از لحنش فهمیدم با حمید داره می حرفه ... هی اشاره کردم بگو من نیستم نفهمید چی میگم. گف انار بیا حمید کارت داره . زیر لب گفتم یا خدا به خیر بگذرون  و رفتم گوشیو گرفتم از مامان . من:بله   ؟؟ حمید: بلال . کوفته  .. کجایی تو ؟؟ گفتم اره خوبم مرسی . تو چه طوری ؟؟ مغازه در چه حاله  ؟؟.حمید: کوفت . ۱ ساعت و نیم من و کاشتی حالا واسه من این چیزا رو میگی .اگه میدونستم نمیای میرفتم روی مخ یه دختری چیزی . چرا زنگ نزدی بگی نمیای . اصن کجا بودی نیومدی ؟؟ منو مسخره کردی !!!!! حالا من یه بند دارم میخندم   اون عصبی از پشت تلفن  راه داشت یکی میخوابوند زیر گوشم  .خلاصه که منم داشتم چرت و پرت تحویلش میدادم  .چون مامان اونجا پیشم بود. اینم از سومین قرار ما که حمید خان سوکس شد رفت هوا....

 و بعدتر از اون دیگه حرفی حدیثی پیش نمیومد رابطه هر از گاهی بود اگه میومد شهرک پیش دوستاش پیش منم میومد یه سر.  اما یادمه یه بار اومد دیدن من  من تنها بودم خونه   در روش باز نکردم  یعنی گفتم کلید ندارم اما خوب داشتم   ... مامان گفته بود در روی غریبه باز نکن... یه بارم اومده بود ما نبودیم روی دیوارمون نوشته بود آمدم نبودید حمید  تاریخ زده بود. .. این خاطرات این جوری زیاده اما شاید اصلی ترینش که راه زندگی من و حمید رو از هم جدا کرد  اون تلفنی بود که من اردیبهشت سال ۸۳ به حمید زدم و یه چیزیو به حمید گفتم که الان که ۳ سال از اون روز گذشته همیشه حسرت اون روزا خوردم چرا حمید در برابر اون حرفم سرم داد نزد... چرا مث همیشه مراقبم نبود اشتباه نکنم چرا سرم داد نکشید چرا ازم نخواست به زور به میل اون رفتار کنم... و حالا وقتی دنبال جواب میگردم میبینم فقط یه عاشق واقعی میتونه این قدر از خود گذشته باشه که خوشحالی معشوقش رو به خوشحالیه خودش ترجیح بده... بعدها وقتی با حمید دوست شدم ازش در مورد اون لحظه پرسیدم ... و فقط گفت دلم میخواست سرت داد بزنم گوشیو قطع کنم روت. اما دوست داشتم نمیتونستم این کارو بکنم...گذاشتم خودت انتخاب کنی که  انتخاب کرده بودی من حتی اگه فریاد میزدم تو چشماتو بسته بودی کر شده بودی نمی دیدی      و بعد از اون راهه زندگی من  و حمید ازهم جدا شد . دیگه بهم زنگ نمیزدیم دیگه با هم شوخی نمیکردیم ... و هر بار هم بیشتر این عدم کشش از طرف حمید بود ... گرچه از حق نباید بگذریم حمید بار ها کاری رو کرد که من ازش خواسته بودم و اونم علی رغم میل باطنیش قبول کرده بود  و حالا می فهمم چه زجری میکشیده. .. بگذریم ... تا اینجا باشه تا بعدا بیام ادامه اش رو بگم          

اجالتا با اجازه قربون شوما انار بانو       

پ.ن: لطفا ازم نپرسید توی اون تل به حمید چی گفتم چون میدونم هم خودم از یاد اوری اون روزا عذاب میکشم هم حمید. اما با کمی دقت متوجه میشید.

پ.ن۱: من واقعا نمیدونم چرا من با کامنت گذاشتن با یه سری از بلاگ ها مشکل دارم اما دوستای عزیزم اگر برای کسی کامنت نذاشتم بدونید ایراد از سیستمم بوده اما حتما به بلاگتون سر زدم فقط کامنت نذاشتم.اولیش مینا دختر داییمه و دومیش علیرضا وچندین نفر دیگه.

پ.ن۲: برای همسر اقا فرزاد عزیز ممنونم بابت کامنت امیدواره کننده ات  و ایلیا که به داشتن همجنسی مث حمید افتخار کرده

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 : ساعت 22:19 :
ماجراهای من و حمید1
  سلام بالاخره تموم شد .امتحانا رو میگم بابا راحت شدم اما بسی خسته شدم . امتحان ریاضی دیروز هم به برکت وجود گوجه سبز خان  فقط انتگرالشو درست حل کردم  یعنی خوب خیلی خیلی سخت داده بود سوالارو .امروزم که بالاخره امتحانات تموم شد فردام قراره یه جا برم برای کار یه شرکت مهندسی مشاور. که امیدوارم موندگار بشم اونجا


راستش چند وقته میخوام یه ذره از خودم و حمید بگم نه واسه اینکه فقط به عنوان یه اپ باشه  بیشتر هدفم از نوشتن این بوده تا اولا یه سری که منو نمیشناسن بشناسن بعدم اینکه  در خلال نوشتن یه ذره بیشتر فکر کنم و در حضور شما به یه سری چیزا اقرار کنم  و شما بهم بگید خوبه یا بد؟؟ پس از امروز شروع میکنم به خاطرات خودم و حمید و بیشتر مربوط به اتفاق جالب دوست شدنمون:

اولین بار که من حمید رو دیدم یه دختر کوشولوی ۸ ساله بودم که یکی از بزرگ ترین سرگرمی هاش مورچه بازی بود    .(دههههههههه نخند بچه  خوب دوسشون داشتم ) خوب یادمه من یه شلوارک مشکی با گلای نارنجی خیلی خوشگل داشتم که همیشه با یه تاپ تنم بود ... ما تازه اسباب کشی کرده بودیم به اون شهرک و حمید اینا همسایه دیوار به دیوارمون بودن.  تابستون سال ۷۳ بود من میرفتم کلاس دوم دبستان. آخی یادش به خیر. جزئیات اون روزا خیلی یادم نیست  حتی یادم نیست چه جوری شد که مامانامون با هم دوست شدن(دارم شرمنده حافظه ام میشم بسکه قویه )  آخه من همه اش تو فکر بازی بودم و اینکه تمام دوستام اون یکی خونه هستن و من اینجا کسی نیست باهام خاله بازی بکنه . خیلی زود تونستم عادت کنم به محیط جدید عادت کنم و یه همسایه جدید هم برامون اومد که یادم نیست چند تا بچه داشتن ۳ تا شون یادمه مهدیه و علی رضا و محمد رضا فکر کنم دوتا دیگه هم بودن(خدا بده برکت ) که اسمشون یادم نیست.  تابستون من با حمید فوتبال بازی میکردم من همیشه یار حمید بودم  همیشه هم از من محافظت میکرد  جلو بقیه پسرا مخصوصا علیرضا چون.... (اره داداچ!!!! تنش میخارید ).این بود که من شده بودم یار جدا نشدنیه فوتبال حمید یا با هم اسکیت میکردیم اون میومد خونه ما با هم میکرو بازی میکردیم . یادم رفت بگم دبستان من و حمید چسبیده به هم بود  ... بر طبق گفته های حمید والا منکه یادم نیست اما خودش این جوری میگه اولین باری که منو کشیده بهم بگه از من خوشش میاد میدونید کی بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باورتون نمیشه . من سوم دبستان بودم خودش اول راهنمایی . آخه یکی نیست بگه بچه من تا اول دبیرستان خاله بازی میکردم چه برسه به سوم دبستان که اوهههههههههه ولش کن. خلاصه اش اینکه مثکه حمید میاد دم مدرسه من  . بهم میگه انار جون ساعت ۴ بیا دم اسانسور کارت دارم. به کسیم حرفی نزن . و خوب چون من بچه خوبی بودم میگم باشهههههههه  زود میرم خونه. اونم از اونور خوش خوشان میاد خونه که هنوز پاشو نذاشته تو خونه ابجی خانومشون خفتش میکنن که  :ساعت ۴ دم اسانسور با انار چی کار داری ؟؟؟؟؟و بعدتر مامان من میگه آی پسر با دختر من چی کار داری ...(فکر نکنی من گفتما !!!!جون داداچ ناراحت میشم.نمیدونم از کجا فهمیدن )خلاصه اینکه گذشت و گذشت و دیگه مث تمام دختر پسرای این شهر یه ذره داشتیم از هم دور میشدیم و البته واقعیت بخوای من خیلی روم نمیشد با حمید مث گذشته باشم... اما خوب هنوزم بستنی میگرفت واسه منم میگرفت ... با هم اسکیت میکردیم   فوتبال سر جاش بود  حمایتش در برابر علی رضا و پسرای دیگه  همه سر جاش بود. .. و هر جا که بودم حمید پشتم بود مراقبم بود کسی اذیتم نکنه ... اما دیگه خبری از شلوارک و تاپ و اینا نبود مث خانوما لباس تنم میکردم  ... گذشت و گذشت تا اینکه حمید اینا میخواستن از اونجا برن فکر کنم سال ۸۰ بود من سوم راهنمایی رو تموم کرده بودم رفته بودم برای خودم پیراشکی خریده بودم  رسیدم به خونه  حمید جون ظاهر شد با هم رفتیم توی اسانسور(اینم بگم قبلش مامانم خیلی منو ترسونده بود که با پسر غریبه  سوار اسانسور نشو . منم ارواح عمه ام چقدر گوش کردم ) البته به غیر از حمید اگر کسی سوار اسانسور بود پیاده میشدم...

تا اینجا داشته باشید تا در قسمت بعدی بگم ... البته دروغ چرا اینم یادم نمیاد من فقط دفعه سوم یادمه  تا همینجا رو هم دارم از حمید کمک میگیرم  که ادامه بار دوم رو نگفت گف خودت بشین فکر کن منم یادم نمیاد . مجبورم ادامه اش رو دفعه دیگه بگم.به قول گیلاس این حافظه ام منو هی شرمنده خودش میکنه بس که قویه 

خوب حالا دوست دارم هر کی میاد اینجا حدس بزنه بعدش حمید چی گفت بهم چی کار کرد؟؟؟

 

پ.ن: نتیجه اخلاقی داستان تا اینجا: من شدیدا بچه مثبتی بودم اما این حمید از همون اول هم بچه بدی بوده

پ.ن۱: دیورز قاط زده بودم که اون شعرو نوشته بودم

فعلن قربون داداچ انار بانو

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه بیستم تیر 1386 : ساعت 16:21 :