دوما فقط پ.ن میخوام بذارم همین و همین.!
پ.ن: آدم دکتر بی شعور بهتره یا آدم دیپلمه با فرهنگ ؟؟
پ.ن۱: در راستای سال نو هوین جوری هی از قبل عید تا همین الان هی هوین جوری بازم کشکی شوک بهم وارد میشه با شنیده چیزای جالب و جذاب! و البته دیدنشون!
پ.ن۲: مریمی اگه اینجا رو میخونی اینو برای تو میگم! دوست ....
تماس گرفت! منم وسط مهمونی بودم! میخوام آمار بگیرم داداچ!
! ببینم بازم تو اولین سه شنبه بعد عید اون دست خیر لا مصبت رو جا میذاری تو خونه یا میری اون کاری که گفتم رو بکنی؟؟اگه نه مجبور میشم مث ۳ شنبه دو هفته پیش نذارم بری سر کلاس و تو کل ساختمونا دنبال طرف بگردم![]()
یا بازم سر نوبنیاد تا میری میبینی مرغ از قفس پرید!!![]()
![]()
پ.ن۳: سرنوشت شاید رقم بخوره! شاید یه روز برای همیشه دفتر زندگی و بلاگ انار بانو و اقای گوجه سبز بسته بشه! و اون وخ انار بانو میشه یه ارشیو و اقای گوجه سبز میشه یه خاطره پشت مه غباری دور که رد زمان هی اونو کمرنگ و کمرنگ تر میکنه! اما مطمئنم حسرتش همیشه به دلم میمونه!
پ.ن۴: گرچه میدونم از بعد اون جریانات اینجا رو نمیخونی اما میخوام همه بدونند اگه اینکارو کردم اول از همه به تلافی لج بازی توئه و دوم اینم یه جور لج بازیه به جواب کارات! همین و همین.! نپرس چی شده که تا نیان و نبینم و نشه هیچی معلوم نیست! اما تا حالا OKeو جالب اینجاس این دل لا مصب من چرا هی داره انرژی + میفرسته برای این جریان٬ دیگه I don Konw اصلا! یعنی نمیدونم چرا هی فکر میکنم میشه![]()
پ.ن۵: خوب من میدونم از نصف حرفای این پست چیزی سر در نیاوردین! اما خودم فهمیدم و برای ثبت توی روزانه هام کافیه!
تعطیلات خوبی داشته باشید! اگه چیزی شد که باید بشه فکر کنم اینجا رو ببندم و برای همه طی یک تصمیم انتحاری
کامنت های خصوصی میفرستم یا ایمیل میزنم! همین![]()
![]()
![]()
انار نوشت: اگه صبر کنم برگ توت تبدیل به پیراهن ابریشمی میشه.
اولا که چلاملکم
!! از این که غیبت داشتیم معذرت میخوایم جمیعا
!!!
به دلیل اینکه خیلی قرو قاطی میخوام بنویسم شماره دارش میکنم
!
1:چند وقت بود دلم میخواست بیام بنویسم اما واقعا وقت نداشتم! نه اینکه حالا فکر کنی در گیر کارای نخست وزیری بودما
نه بابا اما بعد از جریان ملودی دیگه دست و دلم به نوشتن نمیرفت! انگار یکی بهم میگفت اول و آخر این دنیای مجازی همینه که هر کی هر چی که لایق خودشه بارت کنه و بره!! و کم ندیدیم از این جور موارد کما اینکه خیلی از دوستای عزیزم عطای بلاگ داشتن رو به لقاش فروختن و رفتن
!! خوب به هر حال بعد از کش و قوس های فراوان تصمیم گرفتم بنویسم!! به من چه هر کی هر چی میخواد پشت سرم بگه، بگه، ببخشیدا ... لقش!!اینقدر بگه تا بترکه!!
2:چند وقتیه دارم کتاب راز رو میخونم! حتما بیشتر تون فیلم راز رو دیدید که متاسفانه من ندیدم اما اگه پیدا کنم حتما میبینم فعلا که با کتابش دارم سر میکنم و خیلی داره بهم حال میده اساسی! خیلی خوب شد با صاحب کتاب دعوام شد کتاب رو بهش پس ندادما!! آخه این کتاب و دو تا کتاب دیگه(راهکار های موفقیت، قوانین زندگی) رو یکی از پسرای دانشگاه
بهم داد که منم بعدا باهاش دعوام شد ولی خوب شد کتاباشو بهش ندادم
! دارم رو تمرکزم کار میکنم! هرکی این کتابو نخونه همه عمرش بر فناست(دقت کنید دوستان نصف نه همه عمرش).
3:هفته گذشته یکی از هفته جالب بود برامون! سیستم دانشگاه به سیستم اینتر نتی وصل نمیشد بچه ها همه ریخته بودن دانشگاه! منم که اهل شیطنت مجازی و اینا
! خداییشم بخوای فکر کنی 6 ترمه دارم میرم دانشگاه یک بارم روی پسرای یونی دقت نکردیم! الانم نه که بخوام برم تو نخ شون اما همینکه یکی رو سوژه کنی بهش بخندی آخرت باحالیه!! 
4: به مجرد اینکه از یکی از دوستان اجازه بگیرم پستی مخصوص مینویسم اینجا به کوری چشم همه حسودان که میگن طاقت دیدن خوشبختی دیگران رو ندارم! فقط منتظر اجازه دوستمم! وگرنه خیلی حرفا رو دلم مونده! بابت توهین هایی که بهم کردی!
5: آخی این آهنگ جدیدا چگذه خوچگله!! مخصوصا محسن یگانه! منکه فقط میشینم گریه میکنم!! و البته بعد مدت ها یکی از آلبوم های داریوش رو گیر آوردم که از روی هاردم پاک شده بود !!اینکه میگه:
کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی منکه منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقم و
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گریه نمیکنم نرو!
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین!
سفر نکن خورشیدکم ،ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه!
گریه نمیکنم نرو!
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین!
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگرچه من به چشم تو کمم قدیمیم گمم
آتش فشان عشقم و دریای پر تلاطمم!!
گریه نمیکنم نرو!
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین!
نه دیگه چون خیلی تو حسش بودم مجبور بودم همه ش رو بنویسم
! این آهنگ خاطره زیادی برای من داره از عشق!!وقتی گوش میکنم تک تک ش از جلوی چشمام رد میشه!!
6: چند وقتی بود از سوی تک تک دوستان با سوال های متفاوت رو به رو میشدم اما همه با یه مضمون!! نمیدونم چقدر تونستم همه رو با جواب هام قانع کنم! اما فکر میکنم در جواب یوشا کامل توضیح دادم که چرا این سردرگمی هنوز تو من وجود داره!! این مورد رو اینجا نوشتم برای ثبت شخصی توی روزانه هام!!![]()
7: من ارامش رو دوباره بدست میارم ! با تو و در کنار تو!! به این حرفم ایمان دارم! واسم مهم نیست چه جوری قراره برسم !نمیخوام فکر کنم که کائنات قراره چه جوری دست به دست هم بدن و من رو به اونچه میخوام برسونند! برام مهمه به اونچه میخوام میرسم!! و اون روز دارم میبینم!!حتی شیرینی روزهای خوب رو حس میکنم!!![]()
![]()
"زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم ، دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم"
8: کسی میتونه یه چند تا فیلم هالیوودی بهم معرفی کنه! به شرطیکه بکش بکش نباشه خانوادگی و باحال باشه! اگه هم زد و خورد داره قشنگ باشه!! خیلی هم فلسفی نباشه که هی بشینم فکر کنم اخرش چی شد!!
9: راستی کسی شماره حساب داریوش مهرجویی رو داره
؟؟ علی سنتوری رو دیدم و میخوام بابتش پول بریزم به حسابش!! الحق که فیلمش معرکه بود! اونایی که باید بهش مجوز بدن نمیدن اما بقیه فیلمای ابدوغ خیاری رو تایید میکنند
!! واقعا که گ ا و ند
انارنوشت:دوستان هر کی میاد تورو خدا لینکش رو بذاره به خدا همه لینکارو حفظ نیستم!!![]()
انارنوشت1: شاذه عزیزم
در اولین فرصت میفرستم برات!! شرمنده تم
! میدونم خیلی وقتت رو میگیره ! اما کسی رو جز خودت نداشتم برای این کار! البته اصلا اجباری نیست میتونی قبولش نکنی! فکراتو بکن و بهم بگو!! به هر حال یه دنیا ممنونم ازت!!
انارنوشت۲: گلی عزیزم(گلی گل گلی) در اولین فرصت برات میل میفرستم!!
انارنوشت3:این نوشته پایین رو گل باقالی خانوم برام گذاشته بود که خیلی خوشم اومد ازش:
من ترا من ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم ... که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر من ترا به کسی هدیه میدهم... که صدای ترا از هزار فرسخ راه دور در خشم... در مهربانی...در دلتنگی... در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد .من ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که راز افتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر اهنگ...هر نجوای کوچک... برایش یک خاطره ی مشترک باشد. او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت افتابی یا ان دلی که من برایش میمیرم سرد و بارانیست... ای بهانه ی زنده بودنم ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد همانطور عاشق... همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثال تو. ایا کسی پیدا خواهد شد؟!!! از من عاشقتر... و از من مهربانتر برای تو?? ترا به او سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید و او را که از من برای تو عاشقتر است هزار بار خواهم بوسید...
انارنوشت: با اجازه امتحانات تموم شد و ما بسی مشعوفیم هوینجوری الکی!!از روز تولدم همه دوباره کلاسا شروع میشه!!![]()
انارنوشت۱: من این روزا جایی بین زمین و اسمونم!! جایی که شاید خلا باشه شایدم نه!! اما قدر مسلم اینه که فعلا ارومم!! و ارامش رو با تمام وجودم حس میکنم٬درسته که گاهی فکرش تو یادمه و حرفاش ٬اما پای ادعای عشقم وایسادم تا حرفی بهش نزنم و زندگیش رو بهم بریزم!!![]()
انارنوشت۲: اگه خدا قسمت کنه قراره ۳ شنبه مریم گلی
عزیز رو زیارت کنیم!! امیدوارم که جور بشه![]()
به دعوت صمیم جونم، و ملودی جینگیلی( که البته دعوت نکرد من خودمو دعوت کردم ) دعوت شدم به این بازیه که به اختراع گیلاس عزیز بوده!!
اول :پنج رفتار که طی زمان تونستین عوضش کنین
1:یاد گرفتم با هر آدمی مث خودش و با زبون خودش حرف بزنم . گرچه اگر کار به دعوا و اینا بکشه ادمش نیستم که مث طرفم داد بزنم یا عقده هامو با داد بی داد خالی کنم!!
2: یاد گرفتم وقتی دلتنگم یا احساس رنجش از یه آدمی دارم بنویسم تا نوشتنم ارومم کنه!! یاد گرفتم میشه با این روش خیلی حرفا رو نگفت اما خودت رو تخلیه روحی کردی و جسمت رو با یه مشت حرف نگفته داغون نکردی!!
3: یاد گرفتم به بزرگ تر از خودم احترام بذارم و برای حرفای اون ها ارزش قائل بشم حتی اگر اونی باشه که دوست ندارم !!
4:یاد گرفتم زندگی با همه سختی هاش ، پستی و بلندی هاش میگذره چه ما بخوایم چه نخوایم!! فهمیدم زندگی یه جریان سیاله که اگر خودمون رو هماهنگ با اون نکنیم ما رو توی مسیرش غرق میکنه!!
5:و مهم تر از همه یاد گرفتم خدا همه جا هست ، خدا بهترین ها رو برام میخواد اون بزرگ و بخشنده س این ماهاییم که بد ها رو برای خودمون انتخاب میکنیم!!
:پنج تجربه که بدست آوردنش خیلی هم آسون نبود براتون
1:فهمیدم حتی به بهترین آدم ها توی زندگیم اعتماد نکنم!! به بهترین دوستم!! چون هر جا هر لحظه امکان رفتنش و نارو زدنش هست!!
2: فهمیدم مرد جماعت کم طاقت تر بچه تر خود خواه تر و بد قول تر از اونی هست که نشون میده!! فهمیدم دیگه نباید به هیچ پسری اعتماد کنم و باور کنم دوسم داره حتی اگر دیوانه وار منو رو دوست داشته باشه!!
3: تجربه کردم منم یه جاهایی مقصرم که با کله شقی میخواستم ثابت کنم نه!! حرف من درست ترینه!! در حالیکه چوبشم خوردم بعدش!!
4: تجربه کردم هیچ کدوم آدم ها خوب و مطمئن نیستند مگر اینکه خوبیشون ثابت بشه !! بازم فهمیدم که زیادی خوشبین بودنم به همه چی تا الان گند زده به همه زندگیم!!
5:فهمیدم هیچ وقت هیچ جا برای عشق قید و بند شرط و شروط نذارم!! فهمیدم اگر کسی رو دوست دارم و میخوام (هم مذکر هم مونث) اونو همون جوری که هست بپذیرم با همون اخلاق !! نه اینکه سعی کنم تغییرش بدم تا بشه ادم آهنی زیر دست من!!اون وقت دیگه برام هیچ ارزشی نداره!!
و بعد از برای بازی گیلاس جونم . کفشدوزک بدون کفش عزیزم از این بازی از کی خوشم میاد:
۱: از این مامان بزرگ بابابزرگایی که مثلا ۷۰ سالشونه و دست تو دست هم تو خیابون راه میرن بعد تازه اقاهه دست خانومه رو گرفت نخوره زمین اینگذه خوشم میاد وقتی نگاشون میکنم!!![]()
۲: از آدمای خوش قول خیلی خوشم میاد !! اونایی که هیچ اتفاقی روشون تاثیر نداره!! به قول معروف سرشون میره حرفشون نمیره!!![]()
۳: از ادمایی که چشماشون رو میبنده و روم به دیفال همسایه بغلی تون
دهنشون رو باز میکنن اینگذه بدم میاد که!!![]()
۴: از آدمایی که برای خیلی چیزا و ادمای تو زندگیشون حرمت قائل نیستند بدم میاد!!
۵: از داشتن دوستای جدید و اینکه دور و برم پر ادم باشه لذت میبرم!!![]()
۶:از زنای تنبل و شلخته بدم میاد!!از اونایی که اصلا نمیدونن چه جوری خونه و زندگیشون رو نگه دارند بدم میاد!!
۷: از آدمای مرتب و شیک و پیک خیلی خوشم میاد!!![]()
۸:از آدمای شیطون و بازیگوش خیلی خوشم میاد اونایی که با شیطونیشون میتونن حال تورو از این رو به اون رو کنن!!![]()
۹: از آدمایی که همیشه حتی تو بدترین شرایط حتی یه لبخند گوشه لبشونه خیلی خوشم میاد(دارم رو خودم کار میکنم این جوری بشم و کمی موفق شدم)![]()
۱۰: از آدمای دو و و رو پاچه خوار و خودشیرین و کلا این تیپ آدما متنفرم!!![]()
۱۱: از آدمای مارمولک و مارموزی متنفرم!!![]()
۱۲: از آدمایی که یادشون میره یه روزی تو زندگیشون چقدر کمکشون کردیم متنفرم!!![]()
۱۳: از آدمایی که تورو به خاطر یه آدم دیگه میفروشن متنفرم!!![]()
۱۴: از آدمایی که نظافت رو رعایت میکنند خوشم میاد (ناسلامتی مهندسی محیط زیست میخونما)![]()
۱۵:از این صندلی های ننو شکل بغل شومینه خیلی خوشم میاد!!![]()
۱۶:از آقايوني كه تو كار خونه و بچه داري خانومشون تنها نميذارن خيــــــــــــــلي خوشم مياد !![]()
۱۷: از بچه های سفید و تپل و ملوس دوست داشتنی عمری بتونم دست بکشم!! مخصوصا وقتی تازه زبون باز میکنند و نمیتونن درست حرف بزنن!!![]()
۱۸: از اینکه وقتی با یه پسر میری بیرون ٬تو دست بکنی تو جیبت و اون مفت بخوره بدم میاد!!![]()
۱۹: از اینکه با تاکسی و اینا برم بیرون متنفرم!! دلم میخواد همیشه ماشین شخصی داشته باشم اما افسوس!!![]()
۲۰: عاشق اینم تنها تو ماشین تو اتوبان با سرعت بالا رانندگی کنم و صدای ضبطم تا آخر زیاد باشه و اگر دلم گرفته بود زار زار گریه کنم!!(چند وقت پیش این کارو کردم)![]()
۲۱: از این پسر سوسولای مو جوجه تیغی متنفرم
!! واه واه با اون شلوارشون که داره از پاشون میفته!!![]()
۲۲:از مردایی که همیشه در حال خاروندن یه جایی هستند
یا دستشون تو د م ا غ شونه و ت ف میکنند رو زمین ........![]()
۲۳: از دخترای سنگین و متین و خانوم خیلی خوشم میاد!!![]()
۲۴: از پسرای با اعتماد به نفس جدی و با شخصیت خیلی خوشم میاد!!![]()
۲۵:از خونه های حیاط دار و پر ازگل و باغچه خیلی خوشم میاد!!
۲۶: عاشق اینم بتونم دور دنیا رو ببینم!!![]()
۲۷: از خیاطی و گلدوزی و منجوق دوزی و از این دری وریا متنفرم!!![]()
۲۸:از کار کردن و مستقل بودن و اینکه دستم تو جیب خودم باشه خیلی خوشم میاد!!![]()
به مناسبت تولد خودم توی روز ۲۸ با ۲۸ تمومش کردم!! هر کی از هر کدوم از بازیا خوشش اومد از طرف من دعوته! اسم نمیبرم کسی جا نمونه!!![]()
پ.ن:سعی میکنم از تمام دور و اطراف اون ورا رد نشم!! تا مبادا نتونم خودم رو نگه دارم و دوباره با دیدنت اتیش زده بشه به خرمن زندگیم!!
پ.ن۱: سعی کردم یکی رو جایگزینت کنم اما هر کاری کردم نشد که نشد!! و بعد تر از اون تصمیم گرفتم دیگه به هیچ پسری نگاه نکنم!! به هیچ پسری مگر اینکه از یادم رفته باشی!!
پ.ن۲: تمام تلاشم رو دارم میکنم ارامش زندگیم رو به وجودم برگردونم!! ارامشی که با اومدنت بهم دادی و با رفتنت گرفتیش ازم!!
پ.ن۳: حالم از این رفتارات بهم میخوره٬ رفتارایی که هیچ دلیلی نمیبینم براش جز اینکه خوبی کردم و توی این مدت همه نوع رفتاری ازت دیدم!!(اصلا مخاطبم حمید نیست فکر بد نکنید)
پ.ن۴: از وقتی اون فیلم ت ج ا و ز به اون دختر رو دیدم شبا کابوس میبینم گرچه فقط ۱۰ ثانیه اولش رو دیدم و بعد از اون فقط صدای التماس های اون دختر تو گوشمه!!
فعلا شب به خیر همگی ما رفتیم لالا!!![]()
![]()
انارنوشت۱: این روزا اون قدر خودم رو غرق دانشگاه و پایان نامه و زندگی بیرون کردم که وقتی شب میام خونه مجال فکر کردن نداشته باشم اما لحظه هایی مث همین حالا یا ۱ ساعت پیش یا کلا امروز عجیب دلم هواتو کرده بود!! امروز جات خالی بود تا بهم بگی خوشگل شدم با قیافه جدیدم!! جات خالیه تا دستاتو بذاری زیر چونه ام و عاشقانه زل بزنی تو چشمام و از ته چشمای مهربونت بفهمم چقدر دوسم داری!! جات خالیه کلا !! دیگه دونه دونه نمیگم برای چی!! اما خودت که میفهمی چقدر جات خالیه!! هیچ وقت اینقدر دچار پوچی و بی تفاوتی نشده بودم!!
انار نوشت۲: همه چی رو سپردم به خدا !! همه چی رو !! به خودش نه بنده هاش!! و مطمئنم اگر صلاحمون باشه درستش میکنه اگه نه که بازم بهترینا رو برامون میخواد!! خدایا فقط مواظب حمیدم باش!! همیشه همه جا!!
انارنوشت۳: ترجیح میدم فکر کنم نمیبینی تا برات مهم نیستم!! اره میدونم دارم خودمو گول میزنم!! اما واقعا تو کار دیگه نداری همه اش جلوی چشمای منی!! میشه لطف کنی بذاری به زندگیم برسم؟! به خدا فقط تصویر تو جلوی چشمامه!! خسته شدم بسکه افسرده بودم!! خسته شدم بسکه غمگین نوشتم!! اما دست خودم نیست!! تو دلیل شاد بودنم بودی !! شادی مو هم از دست دادم
انار نوشت۴:دیروز رفتم سر کلاس زمین شناسی داد زدم میگم مژگان!! پوریا* برگشته میگه بله
میگم من گفتم مژگان نگفتم پوریا که!! برگشته به استاد میگه خواستیم بریم بازدید میشه ورق و ع ر ق بیاریم؟؟
استادم یه چشم غره حواله ش کرد
.
* پوریا یکی از ورودی های جدیدمونه که ۶۷ اییه ولی بسیار گنده نشون میده و خیلی شیطون و زبون دراز!
انار نوشت۵: من برای یک سری ها اصلا نمیتونم کامنت بذارم تورو خدا دلگیر نشید اگه کامنت ندارید از من چون کامی جونم هنگ میکنه صفحه تون رو باز میکنم![]()
اجالتا با اجازه
!! به قول گیلاسی واسه خالی نبودن این پست همه با هم تف کنید تو زندگی
. تف تو این زندگی![]()
وقتی تکرار میکنید:" او نتیجه اعمالش را میبیند" یا" او به آنچه که شایسته اش بود رسید" مراقب باشید! این نگرشی است که میتواند مانع اجابت دعاهایتان شود!! چسبیدن به چنین کینه ای چون ان است که ذغال داغی را در دست نگه داشته باشید . تا وقتی ان را رها نکنید بار ها و بار ها شما را میسوزاند!!
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوار ها میکوفت
روزنی را جست و جو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایش گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟؟
در میان گریه مینالید
دوستش دارم نمیدانی؟؟
...
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم؟؟
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم!!
نوشته هام دیگه بوی گله و شکایت گرفته انگار یاد گرفتم بشینم همش شکایت کنم و بگم چرا اینجوری شد و دنبال مقصر بگردم.امروز داشتم فکر میکردم که چرا دنبال مقصر میگردم مگه تو هر ماجرایی یه آدم خوبه و یه آدم بده وجود داره؟مگه حتما یکی مقصره؟درسته من خیلی تقصیر داشتم .اینا شاید به چشم دیگران قصور باشه ولی واقعا تقصیر من نبود.یه زمانی بود فکر میکردم اصلا نباید خودمو عوض کنم و همینی که هستم همه باید قبول کنن و حرف زور میزدم و اشتباهات خودمو قبول نداشتم یه زمانی فکر کردم خودمو عوض کنم و بشم یه آدم دیگه همین چند روز قبل نوشتم ترجیح میدم عوضی بشم تا این که عوض بشم.الان فقط به یه نتیجه رسیدم.این که باید عوض بشم.ولی من هیچ وقت اونجور که دیگران میگن عوض نمیشم.من از همین الان سعی میکنم خودمو عوض کنم اون جوری که باید باشم نه اون جوری که مورد تایید یه عده ی خاص باشه.من ترجیح میدم حرفی که میزنم منطقی باشه حتی اگه با منطق بعضی ها جور درنیاد .من ترجیح میدم همه ی حقیقتو بگم و بشنوم حتی اگه لازم نباشه بگم.من ترجیح میدم جوری زندگی کنم که درسته که عاقلانه ست که منطقیه که شایسته ی یه دختری تو سن و سال منه نه اون جوری که دیگران برام دیکته میکنن.از این به بعد دلم میخواد دوستام فامیلام مامان بابام شادی جدیدو ببینن.آره من تو جریان خودم و حمید مقصر بودم ولی خیلی چیزا تقصیر من نبود در حالی که گناهش به پای من نوشته شد.
تقصیر من نبود اگه همه آرزوهای مامان بابام در من خلاصه میشد و به خاطر من با حمید مخالفت میکردن و بین اونا و حمید قرار گرفته بودم و داشتم ذره ذره داغون میشدم و تا همه چی اومد حل بشه حمید رفت
تقصیر من نبود وقتی میدیدم حمید خودشو تو چه دردسری انداخته و با چه جونوری داره سر و کله میزنه نمیتونستم آروم باشم و ساکت بمونم
تقصیر من نبود اگه زبون کلک و چاخان بلد نبودم و جوش میاوردم و عین حقیقتو به زبون میاوردم و هی گیر میدادم و مستقیم با یه ماجرایی برخورد میکردم و بدبین و شکاک شده بودم
تقصیر من نبود اگه فقط بیست سالم بود و مثل یه زن گنده ی تجربه دار همه چی رو نمیتونستم حلاجی کنم و تحت تسلط بگیرم
تقصیر من نبود اگه تجربه ی زندگی مشترک نداشتم تا بدونم چیکار باید بکنم و با یه مرد باید چه رفتاری داشت
تقصیر من نبود اگه نمیفهمیدم باید جلوی رو گفت چشم هر چی تو بگی و با دوز و کلک زنونه عقاید و خواسته ها رو تحمیل کرد و طرفو مثل موم تو دست نگه داشت
تقصیر من نبود اگه حمیدو برای منفعت شخصی خودم نمیخواستم و نمیتونستم ببینم داره اشتباه میکنه.من نمیتونستم ببینم که حمید خودشو تو چاه بندازه ولی ساکت بشینم بگم نه نمیگم ننداز چون ممکنه از دست من ناراحت بشه.من ترجیح دادم حمید از من دلخور بشه ولی تو چاه نره چون حمید برام مهم بود نه منفعت خودم
تقصیر من نبود اگه دور و برم مشکلات ریز و درشتی بود که منو نابود میکردن و نمیتونستم دم بزنم و به جاش یه شادی عصبی و ناراحت بودم و حمید فکر میکرد من یه شادی لجباز و خود رای هستم
تقصیر من نبود که انقدر ذهنم درگیر بود که نمیتونستم تصمیم بگیرم و انقدر سر درگم بودم که نمیتونستم هر حرفی رو به جای خود و با نکته سنجی بگم.
تقصیر من نبود اگه کسی بهم نگفته بود مردا فقط ادای مردی رو بلدن به وقت غصه طاقتشون از یه بچه م کمتره . اونم توی دیدن اشک های عشقشون مخصوصا طاقت ندارن!!
تقصیر من نبود که نمیدونستم حمید با دلتنگیای من دلتنگ تر میشه و بیشتر اعصابش بهم میریزه فکر میکردم اینکه بهش میگم دلتنگتم خوشحال میشه و میفهمه من چه حسی دارم بهش. فکر میکردم شنیدن دوست دارم از زبون من براش هیجان داره تا دلتنگی بیشتر.
تقصیر من نبود که وقتی با دوستاش و خانومای دوستاش میرفت بیرون دلم میگرفت که تنها مجرد جمع اونه و میشد الان منم کنارش باشم اون وقت بود که بغض میکردم و گریه میکردم تقصیر من نبود که اون فکر میکرد وقتی این جوریه بهش بی اعتمادم.
تقصیر من نبود که کسی بهم نگفت مردا رو با زبون خوش باید نگه داشت نه شنیدن دلتنگی و غصه هات.
تقصیر من نبود که نمیدونستم حمید دلش برای من خیلی کوچیکه که طاقت دیدن ناراحتی من رو نداره!!
تقصیر من نبود که به حمید نگفته بودم وقتایی که فکر میکرد بهش شک میکردم این شک به خاطر اون نبوده این شک به خاطر چیزی بوده که اون فقط برای اینکه من رو ناراحت نکنه حرفی نمیزنه !!
تقصیر من نبود که باید بار خیلی از مشکلات و معنوی رو تحمل میکردم اما خودم رو خندون نشون میدادم تا حمیدم چیزی ندونه!!
تقصیر من نبود که نمیدونستم حمید هم مث من دلتنگه دلش میخواد مال هم باشیم کنار هم باشیم اما فقط اون جور دیگه نشون میده!!
تقصیر من نبود که نفهمیدم حمیدم مث بقیه مردا کم طاقت تر از تمام ایناس!! هر چی باشه اون یه مرده و احساسش و عشقش بعد 10 سال بهم رسیدن و بیدار شدن خیلی ارزوها بیشتر از منه!!
تقصیر من نبود ...
اینا تقصیر حمید هم نبود .اصلا من و حمید تو این ماجرا فقط دچار سو تفاهم شدیم همین.الانم شکایت نمیکنم.چون میدونم خدا بزرگه .چون میدونم خدا خودش میدونه تو دل من چی بود و چی هست.چون میدونم دوستی و محبت و عشق حمید برای منفعت طلبی تو دلم نبوده که با رفتن حمید از بین بره.همیشه دعا میکنم حمید سالم باشه حمید خوشبخت باشه حمید موفق باشه .همیشه فکر میکنم یعنی یکی دیگه میتونه انقدر حمیدو دوست داشته باشه؟یعنی انقدر دلش برای حمید میلرزه.یعنی میدونه حمید چه فکر ی و احساساتی داره؟یعنی میفهمه حمید سر این جریان چقدر ضربه خورد؟حمید هر جا بره و هر کاری بکنه یه دل کوچولو همیشه نگرانشه.حتی اگه سالها از این جریان گذشته باشه.میدونم اونم آدمی نیست که شادی رو فراموش کنه و همیشه یه گوشه ی دلش یه گوشه ذهنش با شادیه و نگرانشه.میدونم حمید که چقدر نگرانم بودی و هستی.من با همین دل کوچولوم برای تو هم دعا میکنم .میدونی که دعا در حق غیر زودتر بر آورده میشه پس چرا برای خودم دعا کنم؟برای تو دعا میکنم که تو زندگی ارامش و آسایش داشته باشی .که هیچ وقت ناراحت و دلگیر نباشی.تو هم اگه یه ذره تو دلت چیزی مونده برای این شادی کوچولو دعا کن که خدا کمکش کنه که بتونه بازندگیش بجنگه.هیچکی دیگه اندازه ی تو نمیتونه دوستم داشته باشه میدونم ولی دعا کن بتونم با تنهاییام کنار بیام.
آشنای این دیوارها
دست لرزان من است
و چه می لرزد تیغ ، نرم نرمک
بر رگ سرخ زمان
کلاغ پَر ، من پَر
و بازی از سر ، از شروع جنون
کلاغ پَر ، تو پَر
و جنونی عاشقانه ، از شروع یک دم
کلاغ پَر ، خورشید پَر
و تاریکی مطلق ، از شروع من
کلاغ پَر ، وطن پَر
و پُر از کفتار ، از شروع تزویر
کلاغ پَر ، خدا پَر
و پُر از عطر کاج ، از شروع فصل سرد
کلاغ پَر ، گنجشک پَر ، من پَر ، تو پَر ، زندگی....
امروز ۴۳۸۰ روز از عمر عشق م-ا-ن گذشته است. با فاصله نوشتم که بدانیم اکنون فاصله بینمان است... و البته ۱۰۱ روز است هر دو تلاش میکنیم زندگی تازه و نویی برای خودمون بسازیم اما نمیدونم چرا نمیشه!! یعنی میدونما اما نتیجه را گذاشتم به عهده تو!! هر دو مغرور تر از آنی هستیم که بخواهیم اعتراف کنیم هنوز هم آن دیگری را دوست داریم و نگرانش میشویم و این تنها جاییست که میلنگد!! عشق با غرور سر سازش ندارد!! وگرنه تا nمیلیون سال دیگر هم منتظر بشوی چون هنوز هم گوشه دل هر دویمان عشقی سو سو میزند و نگرانی برای ان دیگری در پس حرف هایمان هست حتی اگر انکارش کنیم چیزی نمیشود!! نمیشود از واقعیت فرار کرد!! ما با هم بزرگ شدیم!! ما با هم عاشق شدیم!! و مهم تر اینکه ما عاشق هم شدیم !! به حرمت عشق یک جاهایی از هم دست کشیدیم و بر دل خود مهر سکوت زدیم تا دیگری خوشبخت شود گو اینکه اشتباه کرده بودیم!! بعد از بهم رسیدن هم تو خیلی بزرگ شده بودی وقتی میگویم خیلی یعنی واقعا خیلی!! تو خیلی بیشتر از سنت میفهمیدی و این برای من که خیلی کم میفهمیدم و تو که زیاد میفهمیدی دردسری بی پایان بود!! تو طاقت تمام بچه بازی ها و اشتباهات مرا نداشتی و من تمام تجربه های یک زن بزرگ را!! این بود که از رابطه عشق بی حد و اندازه ما معجونی ساخت شبیه اش شله قلمکار!! حرف هایم و دلتنگی هایم شاید دوست داشتنی بود بیشتر اوقات اما گاهی اوقات هم خوب معلوم بود خسته ات میکند و کلافه!! و من اونقدر عاقل نبودم تا بدونم وقتی این حس رو داری نباید پاپیچ شد و هی با انواع سوالات کلافه ات کرد!! فکر میکردم تو هنوز همان حمید بچگی ها هستی که وقتی از چیزی ناراحتم و یا گریه میکنم دستم را میگیری مرا به لبه نرده ها میبری و غروب خورشید را نشانم میدهی و در گوشم میگویی شادی درست میشه گریه نکن!!و اخر هم مرا به مورچه هایی که عاشق بازی با آنها بودم معرفی میکردی و میرفتی اسکیتت را می آوردی تا مرا بخندانی!!فکر میکردم مثل آن وقتها باید هر روز تورا ببینم!! اون روزا هر روز میدیدمت!! وقتایی که از مدرسه می اومدی یا بعدتر وقتی سر کار میرفتی یا مث روزی که دانشگاه قبول شدی!! به اندازه خودت خوشحال بودم!! فکر میکردم مثل تمام ان وقتها اگر هر روز مرا ببینی انرژی میگیری!! یادم بود خیلی قبلتر ها بهم گفته بودی همیشه با دیدن تو انرژی میگیرم و شاد میشم!! فکر میکردم اگه هر روز بیام ببینمت انرژی میگیری نمیدونستم نباید هر روز این کارو کرد!! نمیدونستم گاهی دلت میخواد تنها باشی!! آخه اون وقتا همه تنهاییات مال من بود!! تمام ساعت های فراغتت و تنهایی هات حتی اگه خسته بودی و حوصله هیچ کس را نداشتی!! فکر میکردم دلت میخواد همه چی رو بدونم همه جا کنجکاوی کنم!! آخه تو خوب میدونستی چقدر فضولم و اون وقتا تنها کسی که هیچ وقت من رو برای فضولیام دعوا نمیکرد تو بودی اما وقتی از زبونت شنیدم که دوست داری گاهی تنها باشی یا نباید به موبایلت دست بزنم یا کشوی شخصیت راستشو بخوای بهم برخورد!! تو تنها کسی بودی که من رو برای اینا دعوا نمیکردی اما حالا دوست نداشتی سرشون برم!!وقتی بچه بودم تو تنها کسی بودی که در جواب حل های غلط ریاضی پا به پای من بلند میخندید و وقتی ازش میپرسیدی ۲*۲ چند میشه برای اینکه من رو خوشحال کنه میگفتی ۵!! اخه به قول خودمون تو جلد من بودی و من جلد تو !! کفتر جلد را میگویم یادت که هست؟؟ قرارهای نگفته جمعه عصر ها که یادت می اید؟؟ همیشه منتظرت میماندم!! درسته گاهی شوخی هایی میکردم که ناراحت میشدی اما درست همون روزهای شوخی اگر به داخل خانه راهت میدادم نمیدانستم چه میشد!! درست همون روزها انقدر مست عشقت بودم که مطمئن بودم اگر ببینمت حتما لو میروم و مخصوصا نمیدیدمت!! اما همیشه از دور نظاره گر رفتن و امدنت بودم و قربان صدقه هایی نبود که توی دلم نگفته باشمشان!! درست روز عروسی خواهرت با هزاران دردسر مامان رو برای هزاران چیز راضی کرده بودم مثل ارایش کردنم . وای که وقتی داشتم آرایش میکردم از تصور دیده شدن خودم با آن قیافه ان هم توسط تو چه ذوقی کرده بودم!!خدا میداند و بس!! اما تو اون روز اصلا تحویلم نگرفتی!! مخصوصا وقتی مادرت تمام مدت داشت دختر های فامیل را یکی یکی نشان میکرد برای تو!! چه خون دلی خوردم تا خفه شوم!! فردا شبش را یادت می اید؟؟ وقتی از مراسم پاتختی خواهرت بر گشتیم !! بهت زنگ زدم. مامان رفته بود خرید و بهم سفارش کرده بود به تو زنگ بزنم بگم مامان و بابات اومدن مارو برسونن بعد برن خونه برای همین دیر میان که تو نگران نشی!! وقتی بعد 40 دقیقه مامان اومد خونه دید هنوز دارم با تو حرف میزنم چشم غره ای اساسی نثارم کرد !! شاید او هم از عشق من بو برده بود!!ولی آن شب چه عشقی کردم وقتی بهم گفتی خوشگل شده بودی. تمام عصبانیت ها را فراموش کردم و خودم را به کسی سپردم که مرا جادو کرده بود!!روزی که آن خبر دروغ را به گوشت رساندم حتم داشتم آهت آهی سخت و طولانیست . اما حس کردم راهی جز این ندارم. هرگز تصورش را هم نمیکردم باور کنی!! البته خوب حق داشتی با آن رلی که من بازی کردم خودم هم باورم شد عاشق شده ام چه رسد به تو !! اما انتظار داشتم بیایی مرا ببینی بگویی مرا دوست داری بگویی میخواهی یش من بمانی اما تو مثل یک عاشق واقعی تمام مدت هر کاری ازت خواستم انجام دادی و با تلفن کردن به ان پسر تمام رویا های زیبایم خراب شد!! فهمیدم تمام شد و باید برای همیشه فراموشت کنم !! چون حالا تو فکر میکردی متعلق به کس دیگری هستم!! چرا دیگه نیومدی؟؟ چرا از اون روز به بعد دیگه ندیدمت؟؟ چرا نیومدی بزنی تو گوشم و ازم بخوای باهات بمونم؟؟ چرا نیومدی بگی دوسم داری؟؟ چرا حمید؟؟ و بعد تر از اون چرا با اون دوست شدی؟؟ چرا گذاشتی اون بهت نزدیک بشه؟؟ وای که وقتی خبرش رو شنیدم شکستم!! دیگه نمیشد هیچی رو باور کرد!! بازی از دستمون خارج شده بود!! حالا اون روی سکه داشت بهمون نشون داده میشد !! تو برای فرار از عشق من خودت رو کسی سپردی که لایقت نبود و من هم!! اون روزا بار ها و بارها از جلوی محل کارت رد شده بودم!! دیده بودمت!! البته بعدها که فهمیدم دقیقا کجا هستی!! اما نمیشناختمت!! برایم غریبه بودی!! تصویر قشنگ حمید برام قشنگ نبود!! حمید برام غریبه بود !! نه اون آدمی که روزها وقتی از مدرسه بر میگشت منو ترک دوچرخه مینشوند و میرفتیم کل شهرک رو با هم دور میزدیم!!نه اون حمیدی که اگه هوس پفک میکردم سریع میرفت و برام میخرید!! دیگه اون نبودی!! درست مث حالای من!! توی ذهن تو دیگه اون شادی خوب و دوست داشتنی نیستم!! تنها یک تفاوت داریم !! روز اولی که بعد از سالها اشنا شدیم ازم خواستی بهت فرصت بدم و بابت تمام اون حرف هایی که شنیده بودم و از درست بودن خیلی ها مطمئن بودم برایم توضیح دادی!! زیر همون درختی که 2 ساعت تمام زیر ان ایستاده بودی و من از پنجره طبقه سوم تورا نگاه میکردم!! ازت سوال کردم و تو جواب دادی!! جواب تمام سوال ها و من گذاشتم تا این ذهنیت با تمام حرف های تو عوض بشه !! چون دوست داشتم!! بر عکس حالا که تو حتی نمیخواهی اسمم را بشنوی یا صدایم را بشنوی!! اون روز بهم از گذشته ها گفتی و من وانمود کردم چیزی را به خاطر ندارم!! یادم بود همه چیز را!! البته دروغ چرا چند چیز کوچک را فراموش کرده بودم که آن هم تو یاد آوری کردی و مطمئن هستم حالا من خیلی بیشتر از تو یادم است!! میخواهی چند نمونه بگویم تا باورت شود؟؟ پریدن از پله ها و نگرانیت در مورد شکستن دست و پایم. دنبال کردن همدیگه توی پله ها تا پایین وقتی میخواستیم بریم مدرسه!!دعوا کردن با مهدی و پسرای سید و علی رضا و افشین آن هم به خاطر جمع شدن توی پاگرد پله ها چون باعث میشد من رو ببینن که با شلوارک میومدم توی راهرو. میکرو بازی کردن و باختن همیشگی تو!!دلم برات تنگ شده حمید!! برای تمام روزای خوبمون!! برای تمام روزاییکه مال خودمون بود!! برای تمام لحظه های پاکی که فقط خودت میفهمی چی میگم!! برای تمام حس هایی که اولین بار با تو تجربه کردم!! برای اون دخترک و پسرکی که کنار هم بزرگ شدن نیاز هاشون رو با اون یکی شناختن عاشق شدن و دلتنگ. دلم برای اون روزای پاکی که فقط مال خودمون بود تنگ شده. دلم برای تمام اولین هایی که تو بهم نشون دادی تنگ شده. برای وقتایی که بلند بلند میخندیدم ، وقتایی که از ناراحتی بغض میکردم و تو آرومم میکردی، برای اون لحظه هایی که با گرفتن دستات احساس امنیت میکردم برای فرحزاد رفتنامون ، برای دلتنگیامون ، برای آرزوهای مشترکمون، برای خلوت هامون، اس ام اس های شبونه مون مخصوصا 5 شنبه و جمعه شبا ، برای روزایی که با ماشین میومدی دنبالم مخفیانه ، برای وقتایی که نگرانم میشدی تا احساس نا امنی نکنم برای روزایی که تنها دعای زندگیم خوشبخت کردنت بود، برای وقتایی که برای نماز خوندنم باهام چونه میزدی تنگ شده. حتی برای روزایی که میخواستم برم ارایشگاه و تو چونه میزدی ابروهام رو باریک نکنم. برای روزایی که میشستیم منطقی با هم حرف میزدیم و من غرق لذت میشدم که همچین آدم منطقی قراره همسرم بشه!! اما حالا منطق چی هست!! میخوای بهم ثابت کنی اونیکه حسرت داره منم؟؟ آره منم!! چون حسرتی عجیب تمام زندگیمو گرفته!! هر جا میرم هر کاری میکنم نا خود آگاه حس میکنم اگه بودی الان این جوری میکردی اینو میگفتی!! وای که چقدر دلم برای تپل گفتنات تنگ شده!!حمید دلم برات بی نهایت تنگ شده. دعا کن بتونم دووم بیارم بدون تو!! تنهایی خیلی سخته. خیلی سخته!!مخصوصا وقتی از 8 سالگی تو رو توی زندگیم حس کردم حالا بعد 12 سال بدون تو بودن خیلی زجر آوره!!
آخر مگر می شود تو را نخواست؟تویی که گم شده ی منی،لنگه ی دیگر من،تویی که شماره ی دلت جفت دل من است....
کنایه می زنم به تو؟
نه،کنایه می زنم به زندگی که شرم کند اگر روزی خواست تو را از من بگیرد .که سرخ شود از شرم برای تمام دویدن هایم برای او،که نایستد این چرخ گردانش.در ازایش تو را خواستم.درست است که تو زیادی و من کوچک،اما برای زندگی کم نگذاشتم،حقم را خواستم.درست است که زیادی اما به گنجینه ی عشقم که می ارزی،نه؟
نگو که برایم زیادی.نگو که عاشق نیستم.نگو که تحمل کلامم را نداری.منی که تمام کلامم شکل گرفته از هجاهای نام توست.
روزی اگر خواستی که نباشم نیازی به حقه و چرخاندنم به دور گوی رنگی زندگی نیست.فقط نگاهت را بگیر و ببین که در دم جان می سپرم به دستانت.به همین سادگی...
چون اصولا کاری جز زر زر کردن ندارن که انجام بدن و نشستن تا خدا براشون درست کنه!! از آدمایی که حرف دیگران رو گوش نمیکنن و نمیتونن اشتباهات دیگران رو ببینن بدم میاد!! از اینکه بخوام هر روز اشتباه داشته باشم متنفرم!! از اینکه هر روز یه حس مبهم داشته باشم تا اجازه بدم دیگران وجودمو ندیده بگیرند بدم میاد!! از اینکه مینا رو نارحت کنم و بعدش نتونم چیزی بگم متنفرم!! ازاینکه تمام احساسم رو در غالب یه پیام کوتاه برای حمید ارسال کنم اما هیچ جوابی نگیرم !! از اینکه ببینم هیچ موجود مفیدی برای خودم و زندگی و جامعه نیستم!! از اینکه مث آدم های بد بخت زندگی کنم متنفرم!! از اینکه حس کنم روح زندگی تو من نیست!! از اینکه مجبورم بخندم اما از تو خون گریه کنم!! از اینکه ناچارا شاد باشم بیزارم!! میخوام اگر شادی و خوشی هست از ناچاری نباشه میخوام باشه چون باید باشه!! چون وقتی میگم به خدا ایمان دارم میدونم بهترین رو برای من میخواد!! از اینکه ۱ هفته مث حال الان من فشارم زیر ۷ باشه متنفرم!! از اینکه توی این ۱ هفته هیچ کس نفهمید دردم برای چیه متنفرم!! و البته به یه نتیجه گنده رسیدم!! حتی کسایی که دوست دارن و میگن عاشقتن نمیتونن درک کنن مشکلت چیه!! نمونه بارزشو دیدم!! ۳ نفر!! البته خوب حق دارن!! وقتی من نمیگم اونام نمیفهمن!! اما یکی شون که میدونه چرا این جوری میکنه!! خلاصه کلام اینکه از اینکه در مرکز توجه و نصیحت باشم از اینکه اجازه بدم همه همه جور فکری در موردم بکنن متنفرم!!
حالا دیگه نمیدونم شما فهمیدید من چی گفتم یا نه!! اما فکر کنم وقتایی که روزانه نویسی شاد ندارم پستایی مث این حالم رو جا میاره !!
انار نوشت: موضوع پایان نامه م رو مشخص کردم !! پیاده سازی نقشه های دانشکده ازاد اسلامی واحد...(واحد خودمون) در ۳ ساختمان مجتمع مرکزی و هلال احمر. به وسیله GIS. البته خوب میدونم الان زوده منتها من میخوام پایان نامه رو برای تابستون انجام بدم. که از الان نیاز به فکر و کلاس های تخصصی دارم.
انار نوشت: دنبال کارام هستم برای رفتن!! البته فعلا در حد یاد گرفتن اون زبون مسخره شون!!Guten Abend
انار نوشت: نه اینکه فکر کنید وقتی زبون به شکوه باز میکنم و شما کامنتی برام میذارید از دست شماس که ناراحتم نه!! از دست خودم ناراحتم که چرا اجازه میدم این جوری زندگیم خراب بشه!! که اجازه بدم حتی فکر حمید وارد زندگیم بشه وقتی خودش داره زندگی میکنه!! و بعد تر به نتایجی میرسم که از بدست اوردن اون نتیجه غرق لذت میشم حتی اگه خیالی باشه که میدونم نیست!! و بازم به یه نتیجه دیگه رسیدم اونم اینکه با تمام تلاشم برای فراموشی حمید اما خودم میدونم ممکن نیست!! من تمام نیاز هام و عواطف و گذشته و زندگیمو با اون پیدا کردم!! حس داشتن ارزوهای مشترک. حس درد . خوشی رنج . سختی. نگرانی . همه چی!! و خوب مدت ها طول میکشه که از یاد بره!! من دارم یاد میگیرم که عشقم به حمید چه جوری باعث بزرگ شدنم بشه و شکوفا شدنم!! و اگر ادعای عشق رو دارم باید اجازه بدم تا اروم باشه و راحت!! یکی از بزرگ ترین دغدغه های الان من اینه بدونم حمید واقعا الان اروم و راضیه!! آرزویی جز این ندارم که بدونم حمیدم الان خوشحاله و اروم!! این غر زدن ها و بد اخلاقی های توی بلاگم هر چی که نداره باعث میشه با خوندن دوباره مطالبم اشتباهاتم رو بفهمم و اجازه بدم به خودم که بزرگ بشم و دنیا رو با دید بچه ها نبینم!! باید میفهمیدم که من اون انار ۱۰ سال پیش نیستم که اول راهنمایی بود و هر روز با حمید بازی میکرد. حالا اینجا ایستاده بدون حمید. ۱۰ سال پیش کنار حمید بود و امروز جدا از حمید. کسی چه میدونه شاید ۱۰ سال دیگه بازم کنار حمید باشه!!میخوام این فرصت رو به خودم بدم که بزرگ بشم که بفهمم اما حمید نمیتونم قول بدم وقتی دلم برات تنگ شد بهت sms نزنم!! نمیتونم قول بدم از تو و رویاهامون فرار کنم!!تو الان خیلی عصبانی و میخوای تمام اشتباهات رو ادامه بدی !! اجازه بده ارامش بهمون برگرده!! من فقط آرامش تورو میخوام !!
خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شو
گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت
در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است
درماندگیست
شرمندگیست
قرن قرن اتش نیست
قرن یک هوای تازه است
فکر ها را شست و شویی لازم است
گم شدیم گر درمیان خویشتن
جست و جویی لازم است
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید ...
با اجازه :انار بانو![]()
اما خوب هر از گاهی که به بالا میرم برای برخی کلاس هام با تمام پوششم در عین سادگی سعی میکردم بیشتر به چشم بیام تا ببینم جرات داره حرف بزنه یا نه
!! اون وقت بود که میشدم انار بانوی با عشوه
. از اون عشوه های مکش مرگ ما که ... میدونه چی میگم!!خلاصه ش اینکه ۴ شنبه کلاغه
گزارش داد اگر از حراست شکایت دارید یا برید پیش معاون دانشگاه و یا کلانتری همین شهرستان!! منم گفتم بذار از معاونت شروع کنم . حالا خدا وکیلی فکر نکنی من اهل دعوا و اینا هستما نه خداییش
اما وقتی هیچ ایرادی ندارم و فقط گیر میده به همون چند تار موی زبون بسته بد بخ
که یه ریزه بیرونه اتیشی میشم در حالیکه هستند کسایی که با بدترین حالت بیان اما چون اونا چیزن
(دقت کن اینجا چیزن
فهمیدی که
؟؟) بهشون گیر نمیدن و اون وقت از اونا لجش میگیره میچسبه به من بد بخت. اونم نه با لحن خوش انگار داره با س گ پاسبونش حرف میزنه بلا نسبت
. منم رفتم پیش معاون دانشکده ای حرف زدم ای داد زدم
. گفتم یا درستش کنید یا میرم کلانتری و میام اینجا. خولاصه که بله فعلا صبح به صبح با عشوه های مکش مرگ ما
از جلوشون رد میشم و هنوزم هیچی نگفتن بهمون. و ما کما فی سابق هیچی به صورتمان نمیمالیم و تنها مختصر ارایش همیشگی ست که آنچنان تابلو نمیباشد. شانس آوردین این چند خطو ویرایش کردم وگرنه نمره م صفر میشد.
۲: امروز بنده ۱۰ دقیقه هم نشد خداییش دیر رفتم سر کلاس حقوقم. اگر بدونی این استاد چه قشقرقی به پا کرد. هی میگم با زن جماعت کلاس برندارم میگن نه
!! همجنسن خودمونن خوبن!! بابا همشون عقده ایین.
۳: همین جوری م ر ض دارم میشینم به یه چیزایی فکر میکنم که ای حرصم میگیره از زمین و اسمون. میشینم اس ام اس هاشو میخونم بعد یهو بوم... باز بغضه ترکید. در این جور وقتاس که میگم کاش پسر بودم حداقل اینقدر زرت و زرت اشکم در نمیومد. و ضعیف نبودم. و بعد از اون الهام دوستم یه جمله قصار داره که میگه همه شون .. عالمن
!! با اینکه خودش دوست پسر داره اما هر بار که میخواد بره سر قرار میگه میرم تا اون حرفه رو ثابت کنم
!! و وقتی بر میگرده بهش میگم الهام ثابت کردی
میگه نه اما دارم بهش نزدیک میشم!!
۴: چند روز پیش توی سرویس یکی از بچه سرما خورده بود این خانوم بسیار لات تشریف دارن
. اینم بگم از دوستای ما نیستنا منتها به واسطه خوش نامیشون
ما هم افتخار اندکی آشنایی داشتیم باهاشون. سرما خورده بود و راه تنفسیش بسته شده بود . توی همین گیر و دار دوست پسرش زنگ زد داشت باهاش لاتی و داش مشتی و اینا حرف میزد اون گفت چرا صدات این طوریه . اینم مشکلو گفت که خوب من اینجا نمیتونم عین کلمه رو بگم
. خودتون حدس بزنید.!! پسره از اون ور قاه قاه شروع کرد خندیدن!! اینم یهو عصبانی و تقریبا با صدای بلند داد زد بار آخرت باشه به مشکلات جدی من میخندیا
و بعد بلندتر کاری نداری میخوام قطع کنم
و بعد تپ !! قطع شد!! 
۵: مورد بالا رو گفتم تا بگم دو روزه خروسک شدم و صدام در نمیاد راه تنفسیم هم بسته شده امروز مشکل بالا رو پیدا کرده بودم و هر کی بهم خندید گفتم بار آخرت باشه به مشکلات جدی من میخندیا
!! اصن انگار شبا نه از بینی میتونم نفس بکشم نه از دهن. نمیدونم چیه. خوبم نمیشه اه!!!
۶: آدم وقتی دردی رو داره و عین درد برای آدم های دیگه اتفاق می افته راحت میتونه همدردی کنه !! برای همینه آدم های خوشبخت نمیتونن همدردی کننن چون چیزی رو که میگی درک نمیکنن و بر عکس!! من روزی از اون آدم های خوشبخت بودم و به ظاهر درک میکردم اما حالا مطمئنم اون روزا اصلا درک نمیکردم و فقط وانمود میکردم!! چقدر حالا که دارم به روزای سپری شده م فکر میکنم به چه حقایقی میرسم که دلم برای اون من احمق میسوزه!! دلم نمیخواد مث اون روزا احمق باشم هرگز!!
۷: یه تشکر سفارشی و مخصوص از داداش نیما و تانی عزیزم بابت درست شدن قالبم. ممنونم دوستای خوبم. بهترین ها رو براتون ارزو دارم
اجالتا با اجازه قربون داداچ انار بانو
1: نمیدونم این شرایط فقط برای مائه یا همه که وقتی از هم جدا میشن فکر میکنن باید حتی اگر اون یکی بهشون یه ذره دلش تنگ شد و زنگ زد حق داره به بدترین لحن باهاش حرف بزنه . حالا به هر دلیلی منطقی یا غیر منطقی. و بهش چیزایی رو بگه در حالت عادی اگر از آدم دیگه یی میشنید میگفت عجب آدم بیشعور احمقی. مگه غیر این بوده؟؟
2: نمیدونم ارومم یا عصبانی!!دچار حسی شدم که نمیتونم توصیفش کنم. دیروز وقتی زنگ زدی فکر کردم زنگ زدی اروم و منطقی حرف بزنیم انتظار شنیدن هر چیزی رو داشتم جز تمام اون حرفایی که زدی و چون نمیخواستم حرمت ها از بین بره مجبور شدم بین حرفات گوشی رو قطع کنم و بعد سریع خاموش کنم. چون میدونستم با تمام صبوریم که جواب ندم اما اونقدر دلم پر بود که مث خودت داد بزنم تا با داد زدن کارم رو پیش ببرم. امروز سارا بهم میگه نمیدونم چه طوری صبر میکنی وقتی داد میزنن سرت تو سرشون داد نزنی. سمانه میگه وقتی بی احترامی میکنن تو چرا اروم میشینی؟؟ چی بگم؟؟؟ بگم اونقدر دوست دارم که نمیخوام تورو ناراحت ببینم!! دیروز برگشتن توی سرویس الهام بهم میگه علی(برادرش) همیشه میگه دوست داشتن از دور قشنگه از نزدیک خرابش میکنن از روی دوست داشتن زیاد . من گفتم به هر حال اگه همه چی جور نشه یکی میسوزه. منم نمیخوام ادمی که میسوزه حمید باشه گفت: اما من نمیخوام اون ادم تو باشی!!
3: دیروز اونقدر از دست تو عصبانی بودم که وقتی از ساختمون پایین اومدیم بالا با دوستام، داشتم با اونا حرف میزدم از در حراست که رد شدم بهم گفت لبتو پاک کن!! گفتم خوب باشه. اومدم بیرون. حالا هر کی ندونه فکر میکنه رژ قرمز زده بودم. داشتم فحش میدادم . میگفتم این برادرای دانشگاه و باید بردارن دیگه .وقتی پسر نیست و ... یکی از این مردا گفت به تو چه؟؟ تو چاک مانتو تو درست کن!!مرتیکه پرو!! مانتوی من اصلا چاک که نداشت هیچی بلند بود تا زیر زانوم!! گفتم به تو چه مردک!! یکی از حراستی ها دید دارم دعوا میکنم گفت چیه!! گفتم به اون مرتیکه هیز بگو چشماشو ببنده تا نگه مانتوی بی چاک من چاک داره!! بعدم رفتم حراست داد بیداد!! پسره اومده میگه تو برگشتی منو نشون دادی گفتی من شبیه معلم زبان خدا بیامرزتم!!!!گفتم من گفتم ؟؟ دروغم خوب چیزیه والا!! اصن کی گفته وایسی حرف منو گوش کنی وقتی دارم با دوستام حرف میزنم!! آخ اینقدر دلم پر بود اونقدر داد زدم کلی خالی شدم!! از دیروز تا امروزم هر بار من رو دیدن هیچی نگفتن!!
4: چه جوری باید حرف بزنم چه جوری به چه زبونی باید بگم تمام اون چیزایی که در موردم داری به اینو اون میگی اشتباهه!!جفت پا وایسادی روی یه پات داری حرف خودتو میزنی.میخوای متنفر بشم؟؟ میخوای زده بشم؟؟ نکن این کارو نکن... به اونیکه میپرستی قسم نکن این کارو. منکه باهات کاری ندارم. دو روزه زنگ نزدم. اس ام اس ندادم. خراب نکن. تو برای من همون آدمی.شازده کوچولوی خوب من. خرابش نکن.خودت داری خودتو توی ذهن همه اونایی که قبولت داشتن خراب میکنی.حرفات داره غیر منطقی میشه. حرفات داره بوی خودخواهی میگیره. کارات داره بوی کینه میگیره. من تورو میشناسم. بقیه نمیشناسنت. بذار برای آخرین بار توی نظر اونام خوب بمونی.
5: داشتم با داییم حرف میزدم چند و چون طریقه رفتن و اقامت رو میپرسیدم فقط یه مشکل گنده دارم قبل از رفتنم.شرایطو که گفت دیدم همه چی رو میتونم جور کنم. مدارک و زبان المانی و زبان انگلیسی و جای زندگیم اونجا و کار کردنم. منتها پولی که اینجا برای تضمین باید بدم به دولت آلمان توی این شرایط سنگینه. باید دید چه میشه کرد.
6: تا حالا دیدی کسی واسه خدا مهلت تعیین کنه؟؟ من این کارو کردم!! بهش فرصت دادم برای ارزوم. خدایا خودت میدونی و خودت!! آرزوم نه گنده س نه محال . خدا جان زور که ازت نخواستم. بابا تو خدایی اگه اشاره کنی همه چی اونیه میخوام.
7:به یه نتیجه گنده رسیدم: جاییکه هیچ کس از قانون پیروی نمیکنه نمیتونی قانونی باشی و عمل کنی اون وقت تمام تلاششون رو میکنن سرکوبت کنن بشکننت.درست مث وقتی که همه دارن بهت بی احترامی میکنن و زیر علامت سوال گنده قرارت میدن بعد اون تازه میری زیر یه رادیکال گنده داحل قدر مطلق بعد باید کلی زور بزنی تا بفهمی چه جوری باید بیای بیرون که دوحالت پیدا میکنه یا مثبت و یا منفی.به هر حالش اینه وقتی بهت بی حرمتی بشه و بی احترامی اگه با احترام و کوتاه اومدن و صبر بخوای به نتیحه برسی فکر میکنن لالی و نمیتونی جواب بدی!!فکر میکنن چیزی که اونا میگن درسته!!حالا بیا و ثابت کن!!اون وقت بلا نسبت شما مث خر باید تو گل گیر کنی. مث الان من . که هر چی حرف نمیزنم دندون میذارم رو جیگر بد بختم. هر کی از هر طرف یه متلکی و میگه و میره.!!
8:باور نمیکنم این تو خود تویی این تو که از خودش بیخود شده تویی
9: روزها و ساعت ها زمان لازم بود تا درک کنم اون چیزی که تو میگی و ازش رنج میبری چقدر تلخه و اگر برای خودم بود چقدر دردناک بود. ساعت های زیادی رو فکر کردم به گذشته هامون. به روزایی که تو بچگی هامون رویای با تو بودن تنها رویای قشنگ زندگیم بود.ثانیه های زیادی رو گذروندم تا بفهم توی چه کشیدی تا من رو آدم کنی!! دختر یکی یه دونه همسایه!! دقیقه های مرگ آوری رو طی کردم تا اینکه فهمیدم با نادونیم تو رو عشقمون رو به کجا رسوندم و تو الان توی این نقطه برای چی از دست من ناراحتی!!نه!! معذرت میخوام . ناراحت برای 1 ثانیه س. ازم متنفری!!اما حالا کاری نمیتونم بکنم سکوتم عذابت میده حرفام شکنجه ت. میخوای شرمو کم کنم تا این جوری ناراحت نبینمت؟؟ و با تمام گفتن این جرفا فکر میکنی دارم دروغ میگم. عذاب میکشم وقتی میبینم نمیتونم ثابت کنم حرفم دروغ نیست. از قسم خوردن بدت میاد. میدونی قسمم نمیخورم. اما باور کن به همون خدایی که تو میپرستی به همون قرانی که بهش ایمان پیدا کردم نمیخوام دروغ بگم اذیتت کنم. چه کنم؟؟ حرف دلمو میگم!!تا حالا دروغی بهت نگفتم از این به بعدم نمیگم!!عذاب میکـــــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!
پ.ن: این مطالب دیروزنوشته شده و امروز ثبت شده .
اجالتا با اجازه. قربون شما انار بانو![]()
![]()
این موردی نوشتنم مسری شده ظاهرا ای بابا.خوب من ترجیح میدم امروز خیلی حرفا زده بشه تا نه تردیدی برای شما باقی بمونه و فکر بد بکنید نه دیگه در مورد من قضاوت اینجوری.
1: از اون اولشم حمیدو دوست داشتم خیلی قبلتر از اینکه بدونم چه احساسی به من داره. فقط م 12 سالم بود که حس کردم احساسم به حمید فقط یه پسر همسایه بودن نیست اما چون وقتی بزرگ تر شدم یه سری چیزا رو دیدم ترجیح دادم سکوت کنم حمیدم 3 بار پیشنهاد داد گفتم نه!!از درون سوختم و دم نزدم. نذاشتم هیچ کس چیزی بدونه. هیچی. بر سر درست یا غلط بودنش بحث نمیکنم برداشت ازاده . هرکس جوری فکر میکنه. زنگ زدم پای تل گفتم بهش عاشق شدم به قول خودش اون شب له شد اما دم نزد اما کاش حرف میزد. اون شب بدترین شب زندگیم بود خودمم نمیدونم چه جوری به صبح رسوندم شب رو. اما به هر حال گذشت. خوب یا بد به هر دومون. هم روزای بد داشتیم هم خوب. بحثی سرش نیست.اما میخوام اینو بگم من وقتی عاشق حمید شدم به علاقه اون کاری نداشتم. من به دوست داشتن اون عاشق نشدم که با دوست نداشتنش دلمو پس بگیرم.من حمید رو دوست داشتم و دارم. دیشبم به خودش گفتم همیشه یه جایی گوشه قلبم دست نخورده مال اون بوده و هست. اگر روزی بهم نرسیم مطمئنم بازم دوسش خواهم داشت. نمیشه فراموش کرد.آدمی که تو همه زندگیت دوسش داشتی بهترین روزات و لحظه هات باهاش بوده از یادت نمیره. اما واگذار کردیم به خدا. هم من هم اون. مینای عزیزم میدونم نگرانمی اما من هنوزم ته چشمای حمید عشقو میبینم اما عشق با لجبازی عشق با خستگی. عشق با کدورت. عشق با بهانه جویی. وقتی مث همیشه نگرانم بود که 7:30 شب چه جوری میرم خونه وقتی میخواست مث همیشه برام اژانس بگیره. شاید در نظر خیلی ها اینا دلیل عشق نیست. دلیل دوست داشتنم نیست. اما حمید عصبانیه. خسته س. بذار خالی بشه. بذار اروم بشه. نمیدونم شاید اگر بازم با هم دوست بودیم و همه چی جور میشد اما قسمت هم نبودیم یه جور دیگه به هم میخورد.من هنوزم دلم برای حمید تنگ میشه کف دست راستمو میبوسم. دیروز به خودشم گفتم اگه اون یادش رفته من خیلی چیزا یادم نرفته. اما دوست ندارم کسی بگه حمید و ولش کن اگه واست ارزش قائل بود این جوری . فلان و فلان...من خودم میدونم چه کردم به جبرانشم دارم میسوزم. حمیدم اگر از روی ارامش نشست به من عشقمون فکر کرد به ارامشی که باهم پیدا کردیم جدا از همه حرفا بدیها دعواها و اینا (چون یه رابطه همیشه که خوب نیست)اگه هنوزم ته دلش دوسم داشته بر میگرده. حمیدی که من میشناسم اونقدر دوسم داشت که چشم روی خیلی چیزا بست . اگه هنوزم دوست داشتنی باشه میاد. اما اگه نیومد یا نتونست ببخشه دلیلی بر دوست نداشتن من نیست.دلیل این حرف رو خودش بهتر از هر کس میدونه چرا.چیز قابل گفتن نیست.به قول مهناز توی دالان بهشت بعضی حرفا گفتنی نیست لمس کردنیه. باید اون واقعیت رو لمس کنی. باید اون حسو پیدا کنی تا بفهمی من چی میگم. و گفتنش جز کم کردن از قداستش چیزی نداره. نمیخوام بگم ما خیلی پاکیم نه!! اما عشقمون پاک بود. عشقی که توی سالیان دراز رنگ نباخته بود. بعد 13 سال هنوزم مث روز اول برای حمید و بعد 8 سال برای من. مث روز اول ترو تازه و دوست داشتنی. لمس روزای خوبی که با هم بودیم آروزهایی که بعد چندین سال از گور اومده بود .ارزوهای ما. اما خوب من با نادونیم و حماقتم خراب کردم. گفتن خیلی چیزا فقط از ارزش اونها کم میکنه. اگه الان توی ذهن حمید اینی هستم که میبینه باعثش خودمم و بس و شایدم فقط خودم بتونم عوضش کنم. خدا میدونه. اما اگه بخواد...
2: ترجیح میدم اینجا مث همیشه از روزانه هام بگم حتی اگه مث سابق شاد نباشه.
3: حمید همیشه جا تو یاد منه،نبودنشم همیشه دلم رو آتیش میزنه اما خوب فعلا بازی دست اونه. و برای خواست اون بیش از اینها ارزش قائلم.
4: حمید عزیزم بابت تمام روزای قشنگ و زیبایی که برامون ساختی ازت ممنونم. بابت تمام خوشی ها زیبایی ها نگرانی هات و ... میدونی خیلی محتاج حمایت توام. چون خودت میدونی چقدر بهت افتخار میکنم.و از داشتن همراهی مث تو مغرور بودم. میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه. این روزا کنار ای دیم توی یاهو عکس خودمو حمید رو گذاشتم به یاد اون روزا. کاش بودی.. همین.. اما نه با ترحم. نه با منت. با عشقی که تو وجودته!!
5: نوشته هام رو سعی میکنم کوتاه کنم و اگر کامنتی مبنی بر بی حرمتی به خودم یا حمید یا دوستای دیگه م ببینم پاک میکنم. گفتم که ناراحت نشید. البته منظورم غریبه ها بودن و اونایی که با تیکه حرف میزنن یا بدون اسم. اگه شجاعت داری اسمتم بگو اسم واقعیتو اگه نداری اصلا کامنت نذار!!وگرنه پاک میکنم.چون نمیخوام مجبور شم اینجا رو تاییدی کنم مث اون یکی بلاگم.
6: امروز با یکی از اساتید دعوام شد و از کلاس افتادم بیرون. البته بعدا به واسطه ضمانت استاد کاردار رفتیم معذرت خواهی و گفتن از جلسه آینده بیاد بشینه سر کلاس.
7: سارای عزیز و مهربونم تولدت مبارک دوست خوبم. ممنونم بابت این 2 سالی که تمام تلاشت رو کردی تا من رو به زندگی برگردونی ،ممنونم سعی کردی با محبتات و اعتماد کردنات به من از نظر بدم حتی نسبت به دوستی با دختر کم بشه و کاری کردی که دوباره به دخترا هم اعتماد کنم. خودت دیده بودی چه زجری کشیدم.سارای عزیزم میدونم اینجا رو نمیخونی اما میخوام بدونی خیلی برام عزیزی خیلی زیاد.امیدوارم خدا راه چاره یی برای هر دومون پیش پامون بذاره تا از این برزخی که توش گیر کردیم در بیایم. پارسال روزتولدت رو یادته؟؟ فکر کنم حمیدم تولدت یادش باشه !! یه روز خوب و دوست داشتنی بود. مرسی بابت دیشب برای همراهیم تا پیش حمید. مرسی که توی این مدت تمام دعواهای من و حمید رو تحمل کردی و سعی کردی عادلانه قضاوت کنی. و متاسفم به خاطر حرفی که دیشب ناراحتت کرد. فقط میتونم بگم ببخشید اونم از طرف خودم. دوست مهربونم تولدت مبارک.
8: اجالتا با اجازه . نای سر پا موندن ندارم. 4 روز پشت هم دانشگاه رفتن شبام از شدت فکر نخوابیدن وضعی بهتر از من پیدا نمیشه. نه جون داداش میشه؟؟ شرمنده همه که میان کامنت میذارن من همه بلاگا رو خوندم اما فعلا کامنتی نذاشتم. راستی فاطمه کوچولو جونم باز نمیتونم برات کامنت بذارم. قاطی کرده خودت فکری بکن
گاهي حس كردي چقدر تنهايي ديگه نميدوني واسه خلاص شدن از اين وضع به چه رو كني منم الآن همون حالت رو دارم نه خوبم نه بد نه ميخندم نه درست گريه ميكنم بلا تكليفي بده گاهي براي سلام خيلي زود است وگاهي براي خداحافظي خيلي دير است.... و من ما بين اين ديرو زود مانده ام در گير يك حرف فاصله ام نميدونم متن بالا رو درست نوشتم يا نه اما هر كي فكر كرد اشتباهه درستش رو بگه نميدونم چه حسيه كه دارم نه طاقت دوريتو دارم نه ميخوام بيشتر از اين باعث عذابت بشم نه ميخوام بياي چون از ترحمت بدم مياد نه ميخوام بري چون واسه من بده چون طاقت يه اخمت رو هم ندارم ... از هفته پيش به همه گفتم فراموشت كردم حتي به خدا شايد باورش واسه همه سخت بود اما مثلا باور كردن اما خودمو خدا فهميديم به همه دروغ گفتيم .حتي كمرنگ نشدي بگم داري كم رنگ ميشي و بعد فراموش ميشي از همون كه ميترسيدم و حالا من اونقدر به تو وابسته شدم كه نميتونم بببينم .... ميدونم خودخواهيه اما يكي بگه چي كار كنم يكي بياد بگه عشقي كه اولش با خواستن هر دو شروع شد حالا... چقدر بده آدم هميشه مجبور باشه حرفاشوسانسور كنه چون هميشه يكي هست كه مخالفشه چقدر بده حتي ايجا تو وبلاگ خودم نتونم حرف دلمو بزنم مجبور باشم همه چيو با كنايه بگم تا شايد ... ميخوام همه چيو بگم نميشه من حتي نميدونم مياد اينجا يا نه من فقط مينويسم به اميد اينكه اون مياد اينجا اينارو ميخونه اما دلم نميخواد دلش واسم بسوزه من از ترحم بيزارم متنفرم واونم خوب ميدونه من از چي بدم مياد. چقدر دلم ميخواست همه اونچه كه تو قلبم بود رو بدونه خدايا چرا من چرا حالا كه انقدر دوسش دارم حرف يه روز دو روز نيست ... اين يه اعترافه همه بخونن ،تو هم بخون عشق من :نميدونم چي داشتي كه انقدر جذب تو شدم يا چي شد كه اين جوري عاشقت شدم فقط ميدونم تو به هيچ عنوان با اوني كه من تو ذهنم داشتم يكي نبودي تمام باورم فرق ميكرد خودم باور نميكردم يه روزي عاشق يكي مثل تو بشم اما شدم نميگم خوشحالم يا ناراحت فقط انقدر ميدونم من با تو چيزايي رو تجربه كردم كه هيچ پسري نميتونست اونو به من بده من هميشه فكر ميكردم عشق مسخره ست اما وقتي به تو رسيدم ديدم نيست (اين شعار نيست من هميشه حرفم رو رك ميگم حالام گفتم) تو اگرچه با ايده آل هاي من فرق ميكردي اما به خاطر تموم اونچه كه به روحم دادي مقاومت كردم با روح سركشم ،با جسم خسته ام و بالاتر از اون با پدر مادرم و دوستام تو روح سركش منو آروم كردي و يادم دادي كه زندگي كنم اما تو اين درس دادن زندگي با خودت رو يادم دادي ،يادم مياد هميشه همه جا وقتي اشتباه ميكردم وقتي بر ميگشتم ميديدم مثل يه كوه پشتم واستادي و با يه لبخند ميگي مهم نيست فداي سرت خانوم كوچولو دوباره امتحان كن. اما هيچ وقت به اين خانوم كوچولو ياد ندادي چه طوري بدون تو، تو اين شهر دووم بياره تو اين شهر كه هيچ كس منو واسه روحم نخواست چيزي كه تو يادم دادي اين بود جسم مردم بي ارزشه اما روحشون.. تو منو واسه جسمم نخواستي و بارها اينو به من ثابت كردي و من اينقدر الآن شهامت دارم كه بگم هيچ كس مثل تو اينقدر در برابر روح تشنه اش مقاوت نميكنه اما تو كردي لعنتي دوست داشتني ميفهمي من اينجوري وابسته تو شدم تشنه تو شدم ... يادش به خير روزهايي كه با يه خانوم كوچولو يه شادي گل تا عرش ميرفتم روزهايي كه هميشه ميخواستي به من ثابت كني ما به هم ميرسيم و من نا اميدانه به چشمات زل ميزدم كه ببينم راست ميگي يا نه و تو در ميرفتي از اينكه به چشمام نگاه كني چون به قول خودت چشماي من جادو داشت يا شايد داشتي منو دلخوش ميكردي... روزهايي كه اشكالاي منو با حوصله بر طرف ميكردي ومن همه چيو ميفهميدم جز مسئله رو چشمات مشكل ترين مسئله من بود كه هنوز نتونستم حلش كنم اما اين دفعه خودت هم كمك نميكني... اگه از عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت گاهي اونقدر دلم واست تنگ ميشه كه ميرم جاي هميشگي مون دم خونه . خيلي دلم برات تنگ شده اين روزا عجيب به شونه هاي امنت نياز دارم واسه گريه كردن قول دادم نگرانت نشم سعي ميكنم نشم اما با اينكه قول دادم هميشه مثل اون وقتا بخندم اما ميبينم بدون تو نميتونم بخندم نميتونم اوني بشم كه تو ميخواستي گرچه هيچ وقت اوني كه ميخواستي نبودم.يه روزي بهت گفتم من همه زندگيم مال تواِِ تو باور نميكردي اين حرفو بزنم اما هنوزم ميگم من هر چي دارم مال تو حتي اگه با رسيدن به تو خودم فنا بشم من به خاطر تو از همه چي گذشتم فقط واسه يه لحظه ديدنت يا موندنت اما منتظر ترحمت نيستم دلمم نميخواد ترحم كني بهم با برگشتت من فقط ميخوام ببينمت حالا مهم نيست بعدش زنده باشم يا نه.من منتظرت ميمونم تا دنيا دنياست. براي شنيدن توكه هيچ وقت برام حرفي نداري بايد بمونم اينجا شايد يه روز بياي ببيني تموم روزا مثل هم مثل هميشه صداي قشنگت همه جا شنيده ميشه اما خودت كه نيستي ببيني همه ش عذابه مثل سرابه وقتي ميخوام ديگه نيستي نيستي كه ببيني اشكام ديگه نميتونن نريزن بمونن بسازن نميرن پ.ن: اینو خیلی قبل تر یه جایی نوشته بودم برای حمید حالا میذارمش اینجا

به دعوت شخص شخیص یوشا جونم و ساندی عزیزم( کس دیگه اییم بود؟؟
) به این بازی جالبناک
دعوت شدم و بسی بعد از مدتهای فراوان میخوایم زیاد بنویسیم.

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:
۱. چهار اتفاق مهم زندگيتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستند؟
1- دیدن داییم بعد از 18 سال که حس کردم تنها نیستم.
2- قبولیم توی دانشگاه در بدترین شرایط روحی و بعدش که دوستام باعث بهبودی من شد ن.
3- دوستیم با حمید 

4- آشنایی با یه سری دوستان نتی که از بعضی دوستای واقعیم بیشتر دوسشون دارم
ارتباط با اونها خارج از دنیای مجازی.
5- (من دوست دارم 5 تا بگم
!چی کار داری؟مگه از سهم تو میگم
؟؟)دوستی با همزادی عزیزم
،رونیکای عزیزم
،نازلی مهربونم
،یوشا جونم که ماهه
،ملودی جیگر و...![]()
،خانومی عزیز
.(با اینا ارتباطم فقط توی بلاگ نیست و برام بینهایت عزیز هستند)![]()
۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره
1- فوت مادربزرگ،خاله م، پسر خاله م، وکسی که مث پدربزگم دوسش داشتم و هر کدوم باعث شدن تا مدت ها خودم نباشم.
2- جدایی از مینای عزیزم
.که هنوزم که هنوزه یاد شب آخر توی فرودگاه میافتم گریه میگیره.
3- شناختن ذات 2 نفر از کسایی که مهم بودن واسم،و بهم نارو زدن.چون بدترین اتفاق زندگیم بود همزمان دو نفرو از دست دادم و باعث شد دیگه به آدما اعتماد نکنم
4- یه مدت دورم خیی شلوغ بود آدمای جورواجوری پاشون تو زندگیم باز شد
که من رو از همه چی انداختن
اما خودم خیلی زود هدفم رو پیدا کردم و خودم رو از مهلکه نجات دادم.![]()
3-خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه![]()
بسیار سر سخت و لجباز
،حسود
،از رو دنده سگیم
بیدار بشم باید در بری
البته هیچکس نتوسته با این اخلاق من کنار بیاد و توی اون لحظات آرومم کنه جز حمید
.عاشق پدر مادرم دوستام و البته دیوونه حمید
.(اینو دیگه میدونید
.) به شدت خراب رفیق
البته دوستای صمیمی ام. به شدت کله خر
(ببخشید عین کلمات رو میگم).از دروغ بدم میاد اما یه جمله معروف خودم دارم که میگم: تا دروغ هست راست چرا؟؟
به شدت پول دوست
و البته ولخرج
(بیچاره حمید با این زنی که میخواد بگیره
).عاشق آرایش کردنم
،چون باعث میشه از دیدن خودم لذت ببرم و کلی قربون صدقه خودم برم
(بفرما کوکا
).جونم واسه بچه ها درمیره
.در برابر بچه جماعت اونم از نوع تخس و شیطون و تپل اراده ایی ندارم اما از بچه های بی ادب متنفرم
.با همه یه جورم
.مث کف دستم و فکر میکنم آم بد وجود نداره
(خیلی هم ضربه خوردم اما آدم نمیشم
).گاهی که نمیتونم مستقیم جیزی رو بگم با تیکه و کنایه حرف میزنم
،زود گریه ام میگیره
و نمیتونم راحت حرف بزنم . تو محیط های آروم خوابم میگیره
برای همین بیشتر وقتا سر کلاس توی دانشگاه گوشیم تو گوشم آهنگ گوش میدم
. عاشق شبم و زندگی توی شب برام هیجان انگیزه
.اینکه شبا راه بیفتم برم تو اتوبان و برم بام تهران یا جمشیدیه
.از اینکه مورد ترحم قرار بگیرم بدم میاد.جاه طلبم
.کسی نباید منو محدود به یه سری کار بکنه یا بهتر بگم باید نباید بذاره
،چون بعد یه مدت اگه حتی کار مورد علاقه ام باشه ازش زده میشم
. عاشق هله هوله،حله حوله،حله هوله
.مخصوصا پاستیل و بستنی
.بسیار شیکمو.
بخوام گیر بدم راحت میتونم برم رو nerve طرف
.بسیار فضول
(ببخشید کنجکاو
)هستم.مخصوصا سرک کشیدن تو چیزایی که آدما روشون حساسن.مث موبایل
یا فایل های شخصی کامپیوتر
،یا وقتی دو نفر در گوش هم پچ پچ میکنند
، به شدت گوشام 10تا میشه
یا از اون بدتر توی اتاق خواب زن و شوهرا
(وا به من ربط نداشته باشه به کی ربط داره پس
؟؟) در حالیکه اگه طرف مثلا روی اون چیزا حساسیت نداشته باشه امکان نداره طرفشون برم.
خوب دیگه زیادی لو دادم خودمو.بسه دیگه.
با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟
یکی از دوستام میگف قتی چشمامو آرایش میکنم شبیه ابرو گندس میشم
اما حمید گف شبیه هیچکس
.یوشام گف شبیه نیکل کیدمن که البته مسخره ام کرد بچه بد
.ولی خودم رامبد جوان رو ترجیح میدم
بعدم شما که عکس منو دیدید..حالا هر کدوم شما خواستید.
پ.ن:ممنونم از تمام دوستانی که این مدت خیلی کمک حالم بودن
.اسم نمیبرم تا کسی جا نمونه
.فقط میتونم بگم من و حمید دوباره با همیم
.امیدوارم بتونیم قدر این باهم بودن رو بدونیم.
پ.ن1:خدا رو شکر میکنم که این جدایی همیشگی نبود.
پ.ن2:دیوونه کله پوک میمیرم برات.
منم ملودی عزیزم و مینا جونم و همزادی گل و خانومی و الهام مامان نی نی کوچولو و فاطمه خانوم ها رو دعوت میکنم وبقیه دوستان کسی دوست داشت از طرف من دعوتن
قربون داداچ اناربانو![]()
محض خاطر خدا نتونستم یه عکس آپ لود کنم که بتونم عکس براتون بذارم.این ۲روز شاید یکی از بهترین روزای عمرم بود
... میگن آدم توی سفر باید آدمشو بشناسه حالا چه مذکر چه مونث هم من هم بقیه دوستام ۲ و۳ نفرو توی این ۲ روز خوب شناختیم .. ما معمولا کسی رو توی جمع خودمون راه نمیدیم و نمیذاریم کسی پشت سرمون حرف در بیاره چون کسایی هستیم عین هم با خصوصیات تقریبا مشابه و جالب که هر کدوم در نوع خود بی نظیریم
البته فکر نکنید توی چیزای خوبا نه بابا همه مون توی شوتی و گیجی سیستم پت و متی باحالیم
با اینکه خیلی بهم خوش گذشت اما چند جا حسابی رفتم زیر سوال
... من اصولا آدمی نیستم که حرفمو توی دلم نگه دارم و نگم و سعی کردم با ادما اونجوری رفتار کنم که شایسته هستش اما میبینم اشتباه کردم
... اول کمی از خاطراتم میگم بعد میگم چی شده
۵شنبه صبح توی اتوبوس در حال رفتن به شمال: بچه ها اون ورقا رو بیارید حکم بازی کنیم
.مریم و نگین که گفتن ما خیلی خوب بلت نیستیم این شد که منو سارا شروع کردیم بازی کردن و یاد دادن به اونا
...بماند که داشتیم ریسک میکردیم چون یه آدم جالب توی ماشین ما بود. چی استادمون
؟؟ نه بابا اونا که اون وقت صبح هنوز خواب بودن قرار بود با ماشین شخصی خودشون بیان
... معاون آموزشی دانشگاه توی ماشین ما بود.
... این قدر هم بلا نسبت شوما روم به دیفال گلاب به روتون اخلاقش گل و بلبله که نگو
مث سگ اقای پتی برن پاچه میگیره
. خلاصه اینکه رسیدیم به نوشهر و همون جا که ویلای ریاست جمهوری هست هر چی از این ویلا بگم کم گفتم همه اش اینه کاری و اینا
.. خلاصه اتاقا رو دادن منو دوستامم با هم توی یه اتاق... یه ذره شلوغ کردیم رقصیدیم تا اومدن آمار گیری بچه ها و بنده شدم نماینده اتاق ۵.
.فکر کن من خودم از همه شرترم
...اونوخ هی با اون موهای جینگیلیم
و آرایش تمام کمالم بره جلوی معاون دانشگاه و معاون اموزشیمون...آخه توی این سفر معاون دانشگاه فکر کرده بود پیک نیکه با خانواده اومده بود.
.. والا منم اگه میدونستم حمیدو میبردم با خودم بچه مو
...بعدم ۴:۱۵ اومدن میگن ساعت ۴:۳۰ حاضر باشید
میخوایم بریم بگردیم... آخه یکی نیست بگه شما کدوم دختری رو دیدین یه ربعه حاضر بشه
... اونم ماهایی که واسه یه مسافرت ۲ روزه اتوی مو رو هم برده بودیم با خودمون
. نه واقعا این درحق بشریت ظلمه
... بعدم رفتیم پارک جنگی کشپل که اگه شد عکس بذارم .. خیلی جای خوشگلی بود..استاد کاردار جونمم اومده بود
.کلی با هم خندیدیم...شبم بردنمون رستوارن مرام کشمون کردن منوی ازاد دادن گفتن هرچی میخواین.. بعدم که برگشتیم هتل تقریبا تا صبح این جوری بودیم
دیروزم رفتیم پیش به سوی تالاب انزلی یعنی بندر انزلی که بریم تالاب
... رفتیم قایف سواری که کلی حال داد توی مرداب.اون حرفای که زده شد همونجا پیش اومد.
.. نمیخوام حرفی بزنم از اون ماجرا که بحث حاله زنکی پیش بیاد
. یه مسافرت رفتما نیگا چه با ادب شدم من
...توی تالاب هم خیلی خوشگل بود یعنی بی نهایت زیبا بود ... همچنان امیدوارم بتونم عکس بذارم...خیلی حرف داشتم بگما اما نمیدونم چرا حس میکنم نگم بهتره یعنی گفتنم نمیاد...
جمعه عصر حمید زنگ زده میگه نه به وقتایی که خونه ای میخوایم با هم بریم بیرون من کار دارم نه به الان که نیستی منم بیکار نشستم توی خونه درو دیوار نگاه میکنم.
.چون ایشون سفرشون چند هفته ای عقب افتاد واسه همین اون نرفت قشم اما من رفتم شمال![]()
رونیکای عزیزم
دوست مهربونم
تولدت با تاخیر ۳ روزه مبارک
خیلی دلم میخواست اون روز خودمو بهت برسونم و از نزدیک بهت تبریک بگم اما شرمنده ام که نشد
فعلا موقتا اینو ازم قبول کن تا از خجالتت در بیام
![]()
فعلا با اجازه
پ.ن: پست قبلی عرض کردم منتظر پدر گرامی هستم ایشون تا ۸ شب در بیمارستان بودن به همراه مامان جان برای ازمایشات و مریضیشون... بنده پیاده تا مغازه حمید گز کزدم .. پیاده یعنی با تاکسی
پ.ن۱: تا دو روز دیگه تل خونه قطع میشه وبابام فعلا نمیخواد پرداخت کنه تا من تنبیه بشم اگه دیدی ازم خبری نیست بدونید کجام و چه میکنم دلم برای همه تون تنگ میشه
با فونت بزرگ نوشتم که بیشتر به چشم بیاد.
راه رسیدن به آرزوهام اینه که بهاش رو به طور کامل بپردازم
تا ۵ شنبه به جوابش نیاز دارم ترجیحا در یک پاراگراف لطفاْ![]()
![]()
پ.ن: ملودی عزیزم
با تاخیر سالگرد ازدواجت مبارک همیشه خوشحال و خندون باشی![]()
شاید بعدا در ادامه این پست اومدم نوشتم اما فعلا وقت ارایشگاه دارم![]()
تا بعد![]()
سام عیلک
اگه خدا قسمت کنه که هی میخواستم بشینم اپ کنم اما نشد الانم حس و حال برای آپ رفته اما این مزخرف ترین گند ترین چرت ترین
(هر چی که بد هست خودتون بگید) عید دنیا بود واه واه واه البته به قول مامانم چون با استرس شروع کردیم عید و هر لحظه منتظر یه خبر ناجور بودیم بهتر از این نمیشد
البته الآن به اختصار کمی از عید مزخرف را برایتان بازگو مینماییم
: روز4 عید رفتیم شمال که یه اب و هوایی عوض بشه البته بعد از اینکه دیدیم حال مادر بزرگ تقریبا ثابته و نوسان اونجوری نداره شمال هم بد نبود خدا رو شکر جنگل رو که اصلا ندیدیم
1 بارم رفتیم دریا
2 بار رفتیم شهر بازی 1 بار سینما
البته اونجا رفته بودیم ویلای دایی محترم و تهنا نبودم اما خوب من دلم میخواست برم بیرون بگردم که داییم نمیذاشت
هی میخواستم ماشین ور دارم برم میگف نکن بچه
اینا خرن نمیفهمن عین .... رانندگی میکنن
اومدم توجه نکنم به حرفش دیدم دایی بزرگه دیگه چه میشه کرد ( وا منکه بی ادب نیستم
کی گف بی ادبم
) روز اول توی شهر بازی گیر گیر که من این کشتی صبا رو سوار شم
پسر داییم که گف عمری من دیشب سوار شدم حالم بد شد
دختر داییمم که میترسه
موندم من و دو تا پسر خاله های همین پسر داییم که یکی از من کوچیک تره یکی بزرگ تر . بزرگه هی گف بی خیال شو نمیخواد بیای منم توی حس نه جون داداش تنهات نمیذارم
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه میام هی پسر داییم گیر داده بود انار جان فدات بشم من(داشت خ ر م میکرد میدونم
) بیا بگذر گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــه
هیچی اقا رفتیم سوار شدیم
فقط قبلش این پسر خاله کوچیکه گف میری اون بالا نچسب خودتو سفت به میله اروم باش منم که خواهر پسر شجاع
گفتم برو بابا این بچه بازیه 
وسایل و گوشیمو دادم گفتم اگه من مردم همه چیمو بدید حمید
(نپره گلوت حمید خان
) 3 نفری رفتیم اون بالای بالا شروع شد بیشتر از اینکه خودش ترس داشته باشه جیغ بقیه ترسناکش میکنه
وگرنه منی که از قله اسکی میکنم میام پایین نمیتونه ترس از ارتفاع باشه
بعدم یه جوری بود صدای ترمزهاش خیلی خیلی ناجور بود
و خیلی گوش خراش اون عذاب میداد خلاصه هیچی من یه لحظه چشم وا کردم دیدم اوهههههههههههههه
چگده بالاییم حالا توی چه موقعیتی بودم من؟؟ یکی این ورم یکی اون ور
پاهام داشت می لرزید دستمو حلقه کرده بودم دور بازوی این پسر خاله کوچیکه
بیچاره کبود شد اونم هی میگف دور آخره دور آخره
نشون به اون نشون که هر بار چشم وا کردم دیدم داریم بالاتر میریم
آخر گفتم مرض نمیخواد روحیه بدی من حالم خوبه ..
اهههههههههههههههههه
پسر داییمم داشت ازم فیلم میگرفت بعد یه لحظه حس کردم خیلی بالاییم دیدم یارو نامرد مسئولش یه ذره بیشتر برد بالا
این بار دیگه این پسر خاله بزرگم داشت پاهاش میلرزید
اونایی که نمیترسن ترسیدن چه برسه به من(میدونی که من خواهر شجاعم
).بعدم که اومدیم تهران دوباره یه 3 روزی رفتم خونه همون داییم خودشو زنشو پسرش مونده بودن شمال
دختراش اومده بودن که البته یکی شون همون روز اول رف خونه دوستش منم تا روز آخر ندیدمش ما هم که تهنا مث بچه های خوب صب تا شب ،شب تا صب هی tv میدیدم
به جون تو ناراحت میشم اگه فکر کنی من صب با حمید میرفتم بیرون شب ساعت 10 میومدم دههههه
این حرفا به ما نیومده دیگه از این فکرا نکن در مورد من و حمید
بعدم اصلا فکر نکنی من وقتی با حمید بیرون بودم نیم کیلو چاقاله خوردما
بعدم تازه اومدم خونه دختر داییم
الهی قربونش برم واسم غذا گذاشته بود(آخه توی این گردشا دختر داییم نمیومد اولا دوست پسرش اجازه نمیداد اونم که ذلیل
بعدم میگف شماها راحت باشید
)غذای چرب منم ته دیسو در آوردم
بعدم روم به دیفال تا صب دل درد مردم
بعدم آهان فقط یه مورد دیگه خوبی این عید مونده که اونم اینه مامان حمید برام یه روسری گرفته بود روسری کرم قهوه ای نداشتم که دمش گرم برام خریدن
چه عید سوت و کوری اه اه اه
پ.ن: حال مادر بزرگم همون جوریه تفاوتی دیده نشده هنوزم میگن پیش کماس
دکترش که میگف این قلبش هیچ مشکلی نداره و اونه که زنده نگهش داشته تا دید مصلحت خدا چیه....
پ.ن1:برای اونایی که میدونن در چه مورد میگم من بین اون دنیا و این دنیا اون دنیا رو انتخاب کردم یعنی آخرتم و اینکه از اول عید مومن شدم البته با دیدن قیافه جدیدم یه شوک خیلی بزرگ به تمام خانواده وارد شد مخصوصا مامان که احتمالا فهمیده تصمیم برای بودن با حمید
جدیه اما واکنش هر کسی برام جالب بود و تنها کسانی که در این میون ردم نکردن خاله ام یکی از عمه هام و شوهرش یکی از پسر عمه هام همین دختر داییم که خونشون پلاس بودم و یکی از دایی هام که اصلا ایران نیست فقط از دور ماجرا رو میدونه و البته بابام روز دوم بهم گف اگر میخوای این جوری باشی ایرادی نیست اما خودتو مضحکه نکن با حرف اینو اونم عقب نکش برای هدفی که داری وایسا به حرف دیگرون اهمیت نده چون تحت فشار روانیه زیادی بودم از یه طرف تحولی که بود و از طرف دیگه حرف فامیل و اینا ....همین دیگه گفتم بدونید چه خبره دیگه (نه که مهمم هستم
)
پ.ن2: اف کنید بعد بخونید خوبه حرفی نداشتم حس و حال اپ کردنم نداشتم شانس آوردین خفن
اینم عکسی از نمای رودخونه هراز که پشت باغ داییم بود که البته به خاطر اب رسانی به باغی مزارع بسته بودنش و ما تونستیم از تمیزیش لذت کافی رو ببریم

نه آنگونه که صنوبر ها میگویند نیست تو باور مکن هر گز در خیالم گمان مبرده ام که نیستی هرگز حتی به افکار پوچم راه ازادی نداده ام من با تو زندگی کرده ام من با تو نفس میکشم پس چرا باید ره به سردابه های غریبی ببرم که آنسوی خیال های دور دست است مگر نه اینکه ماه ها و سالها را برای همین یک ثانیه لحظه ما شدن طی کرده بودیم؟ من راه خانه تو را گم نکرده بودم من خود تو را میان این هم شلوغی گم کرده بودم از آخرین باری که دیدمت که چشم های مهربانت مث همیشه به من میخندید دیگر ندیدمت تا آن روزی که دوباره آن چشم ها به من خندید.مدت ها بود حتی به سراغ دفتر شعر کهنه ام نرفته بودم چون نقش چشمانت را از یاد برده بودم اعتراف میکنم تمام مدت دوری هرگز یاد تو نبوده ام تو نیز مرا به خاطر نمی آوردی مگر نه؟؟ نگو به یادم بوده ای چون محال است . بگذریم نمیخواهم از این وقت اندک برای گلایه هام استفاده کنم ... تنها میخواستم بگویم ممنون پسر باران
که چشمانت دوباره به من خندید
که توانستم باز هم بنویسم که من دوباره من شدم
پ.ن: سال تحویل خواب بودم
میگن آدم لحظه تحویل سال هر کاری بکنه تا آخر سال
همون جوریه
با این حساب من تا آخر سال ۸۶ همه اش یا خوابم یا تو چرتم
از صبح که همین جوری خواب بودم خدا به داد بقیه اش برسه حالا کووووووووو تا آخر سال
پ.ن۱: با اینکه اصلا دلمون نمیخواست و هیچ کدوم راضی نبودیم و نیستیم اما بیمارستان
مادر بزرگمو مرخص کرد و سفارش کرد مریضیش عفونیه تو خونه نباشه
فقط نفهمیدیم
برای چی مرخصش کرد
الانم مجبور شدیم به خاطر شرایطش که این جوریه بذاریم یه اسایشگاه
خصوصی که تمام امکانات اتاق icu رو داره و هر روز بهش سر میزنیم براش دعا کنید
همه تون رو دوست دارم به اندازه ۲تای بچگی
یه تشکر مخصوص و سفارشی از اقا نیما و تانی عزیزم به خاطر ساخت این قالب خوشگل
دلاتون همیشه بهاری و مهربون.... مرسی دوستای دوست داشتنیم
که خم خم راه میرفتم دارم قرص میخورم اما هنوز همونم. داشتم با حمید میرفتم بیمارستان
ملاقات بابام همچین که از ماشین پیاده شدم برم طرف در بیمارستان مامان زنگ زد
ته دلم یه جوری شد به حمید گفتم تو برو مامانه . تا گفتم الو گفت شانس آوردی خاله
و عموت ندیدنت برگرد پشتتو ببین ........ دیدم پشت سرمه نمیدونم حمیدو دید یا نه
اما مهم اینه منو با یه پسر دید... بعدم از اون به بعد تا الآن فقط و فقط سکوت همین .
با خودم گفتم راستشو میگم مرگ یه بار شیونم یه بار اما افتاده روی اون دنده که قهره
محل نمیذاره ... حال بابام از اون ور اینم از این ور . اینم کادوی عید ما. نمیدونم باز کی میام
نت اما خوب سعی می کنم زود بیام. تقریبا به تمام دوستام که توی این ۳روزه
آپ کرده بودن سر زدم اما هیچ کامنتی نذاشتم چون فرصت نکردم به هر حال معذرت میخوام .
امیدوارم بتونم جبران کنم.
پ.ن: ملودی عزیزم
امیدوارم سالیان سال در کنار شوشو زندگی خوبی داشته باشی![]()
به امید دیدار
دعام کنید بتونم طاقت بیارم![]()
سامو علیک
من شرمنده همه هستم گفتم روزانه های انار بانو اما از اونجاییکه عید شده
خونه ما وقت نمیشه بیام نت
بعدم درگیر بودم دیگه مادر شرمنده.
اول از همه از اونجا بگم که جمعه صبح مث بچه های خوب بلند شدم رفتم دیزین اسکی
البته با کلی خجالتو اینا
حمید 5 ماهه ست کامل اسنو برد خریده اما من هر جمعه گفتم
تنها حق نداری بری دیزین
چه معنی داره بدون من بری اسکی ؟؟؟
بعد وقتی انتخاب واحد کردم دیدم فقط این جمعه رو خالی دارم که با بچه های گروه برم اسکی
بعد مث خر مظلوم با این قیافه
به حمید گفتم قربونت برم من الهی دورت بگردم
یه چیز بگم؟؟اونم گف کارت کجا گیر کرده این قدر مهربون شدی
(بد جنس حالامن
همیشه مهربونما
)نمیدونم چرا وقتی یه چیزی میخوام لحنم کمی از حالت سگی
در میاد بیرون حالت خر مظلوم
پیدا میکنه به هر حال گفتم بهش اونم گف
الهی دورت بگردم
دوست داری بری برو از ته دلم میگم
این شد که منو شرمنده اخلاق ورزشکاریش کرد
که هی داغ دلش تازه بشه که همین
5 ماه پیش 700 هزار تومن
ناقابل بابت اون ست پول داد و من نذاشتم بره اسکی خوب
آخه نمیخوام تنهایی بره ولی من حق دارم برم
چون تنها نبودم با دوستام بودم .به هر
حال جمعه صبح با دختر عموم و گروهی که هر سال باهاشون میرفتم اسکی بلند شدیم
رفتیم اسکی واخ که هوا چقده گرم بود چقده پختیم از گرما
وکلی هم وازلین به صورتم
زدم که بسوزم و کلی سیاه شدم یه چند تا عکس از اسکی بذارم این عکسو اگه زوم ذوم ضوم
کنید دو تا آدم میبینید که یکیشون پشت به کوه داره اسکی میکنه
که همون
مربی قبلی منه که داره به دختر عموم اسکی یاد میده منم از اون بالا ازشون عکس گرفتم
البته اینجا نیم قله اس هوا هم افتاب بود اما برف میومد
ابری میشد اما گرم بود
خلاصه که ما نفهمیدیم کدوم هوا درسته...خودمم خیلی اسکی نکردم بیشتر پیش دختر
عموم بودم داشتم با اون تمرین میکردم ولی در کل روز خوبی بود فقط هنوز پاهام درد میکنه
چون بعد 1سال رفتم سراغ ورزش
به این میگن ورزشکار من تحت هیچ شرایطی ورزشو ترک نمیکنم آره مادر
کفلکی انار
عید شده باز خونه تکونی نازلی جان
کفلکی یعنی همون کفلکی
بعدم آهان امروز اتاقمو ریختم بیرون که تمیز کنم فعلا اینا رو ببینید :1.2.3. اینم منظره
میز ارایش منه که بعد از 2 ساعت جمع کردن فقط همین یه تیکه تمیز شده بود .
اینم بعد 4 ساعت تلاش بی وقفه منه که اتاقم کمی تمیز شد
البته تو آینه دست من
معلومه نه؟پامم معلومه . ولی هنوز دکور اتاق مونده
حمید به داشتن من افتخار کرد
و گف عزیزم 5 ساعته اون فسقل اتاقو ریختی بیرون هنوز جمع نشده واسه خونه خودمون از کی میخوای کار کنی؟؟
آخی دیروز رفتم دانشگاه
چقدر دلم تنگ شده بود برای دانشگاهو دوستام دانشگاه کاملا
دخترونه شده بود
کمتر میشد پسر دیدروزای دختر پسرو هم جدا کردن
توی اون خراب
شده.![]()
خوب دیگه خواستم بگم من هنوز هستم منتها فعلا نقش کوزت
رو دارم اجرا میکنم و خونه رو
اب و جارو میکنم
. قربون همه شما انار بانو
پ.ن: راستی رونیکا جان چهار شنبه چه خبره من میدونم؟؟؟
پ.ن۱: بو کن بوی عید داره میاد بوی تنگ ماهی و شکوفه های خوشگل درختا
دلت نمیخواد تو هم با عید هوای دلت بهاری بشه ؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن۲: ۲ ساعته تو نتم اما دارم با نازلی
و لیمو ترش
میچتم نمیشد بیام این
شکلک های جینگیل مستون رو بذارم
رونیکا
جان جات خالی کلی یادت کردیم
پ.ن۳: خیلی وقته این حرفو یعنی اتفاقو میخوام بگم اما هی یادم میرف ماجرا هم بر میگرده به
۳ هفته پیش .حمید یه پسر خاله داره که اوشونم یه دوست دختر داره چند وقت
پیش با هم میرن یه پارک خلوت پارک کوهسار که دقیقا نمیدونم کجاست داشتن میحرفیدن
که یهو ۴ تا قلچماق با قمه میریزن سر پسر خاله این و نوبت به نوبت دختره رو میبرن تو ماشین
و ....
بدبخت پسر خاله هه ۳ تا قمه زیر گردنش بوده نمیدونم چرا شکایت نکردن شاید از ترس
آبرو فقط میدونم دختره کارش به روانپزشک کشیده و بیمارستان و پسر خاله حمیدم دیوونه شده
از این مملکت خجالت میکشم میترسم توی خیابوناش راه برم منی که همیشه ساده میرم
و میام همیشه خدا سیل متلک به طرفم هست. نمیدونم یه دختر چه جوری حاضر میشه
یه غریبه با اون نگاه هرزه و لجنش به بدن پاک اون به شکل یه شی نگاه کنه خودش
چندشش نمیشه.خدایا این مملکت تا کی میخواد این قدر لجن و کثافت بمونه ؟؟؟؟؟؟؟
گاهیم مث امشب از اون شباس که تا صبح بیدارم
خوابم نبرد حمید که گرفت خوابید (بدجنس
)آخه یکی نیست بگه ۱۲ شب وقته خوابه؟؟
(امممممممم پس وقته چیه
) بعدم هی با رونیکا چند تا اس ام اس زدیم بعدم با یکی
دیگه ازدوستام بعدم دیدم نه واقعاً خوابم نمیبره
اومدم توی نت دیدم به هیشکی نیست
پرنده ام پر نمیزنه این تو
بعد الآن دارم حس میکنم دلم میخواد که بگم ما میخواهیم کپه
مرگمان را بذاریم
و اه تف توی این زندگی که هی حوصله ام سر میره
آخ جون از هفته دیگه دانشگاه
خدا وکیلی ۱۲ شب وقته خوابه اه
امشب زیاد نخوریدا گرچه خودم از عصری شروع کردم خوردن
اما شما زیاد نخورین مخصوصا آجیل و اینا که جوش میزنید
. من خوبم مشکلی هم ندارم فعلاْ قرار شده تا سال آینده صبر کنیم من ترم ۳و ۴ رو تموم کنم برای ترم ۵ دوباره حمید بیاد جلو نمیگم مشکل نداریم چرا هست اما یا من کوتاه اومدم یا حمید نمونه اش دیروز بود که آنچنان بد با هم دعوا کردیم که اشکم در اومد
و داشتیم سر هم داد میزدیم اما من کوتاه اومدم چون خودم میدونستم دارم چرت میگم وتوقعم زیاده ازش اما دست خودم نبود نمیتونم حسادتم رو مخفی کنم به همه اونچه حمید رو ازم بگیره چه دختر چه پسر حسودی میکنم دیروز میخواست بره عیادت دوستش اما من با خودخواهی گفتم باید بیای پیش من و خوب چون میدونم تقصیر خودم بود کوتاه اومدم که کار به جاهای باریک نکشه دوشنبه با این استاد زنه که بهش فحش دادم کلاس داشتم
هیچی نگفتم منم تمام مدت پشت پانته آ بودم البته خوبه از قبل به پانی گفتم یهو هوس نکنه سر کلاس بخوابه
اونم گفت نه نمیخوابم یهو وسط کلاس دیدم چشم تو چشم استادم
این پانی یهو ولو شده بود رو صندلی و خوابش برده بود در این جور مواقع هست که من بهش میگم پانی جان صب شد پاشو بابا
صبحشم با کاردار کلاس داشتم که خودش نیومد اما مدیر گروهمون اومد سر کلاس کنفرانسمون برگزار شد به بهترین نحو خودم که کلی کیف کردم اول گفتم گند میزدم اما گندیده نشد
مخصوصاْ اینکه ما جزو اولین کسایی بودیم که با power point کنفرانس ارائه دادیم کاردارم کلی ازمون تشکر نُمود(ضمه رو ن)
شنبه هم با اوشون بازدید داریم از هوا شناسی مهر آباد
سه شنبه هم به قول سمیرا با این مرتیکه تپل کلاس داشتم که کنفرانس داشتم یه موضوع سخت هم بود که استاد گفت خانوم ... یه خرده جملاتتون ثقیله سقیل
نمیدونم کدومش میدونم کار سختی بود جمع آوری این مطالب اما اصطلاحاتتون سنگینه و بعدم چون وقت کلاس تموم بود من فقط ۲ دقیقه ارائه دادم
اما نمره کامل گرفتم ۰-۱ به نفع من.
جمعه مید ترم زبان دارم اما هیچی بلت نیستم
هی میخوام بشینم بخونم هی یادم میفت یه کاری باید بکنم یابلند میشم میرم آرایشگاه
یا تلفیزیون یابخور بخور یاتل باحمید البته فردا دانشگاه نمیرم که عمیقاْ برم تو درس حالا ببینیم چی میشه من میرم تو درس یا درس میره تو من
هفته پیش علی (پسر عمه ام) بهم گفتم شبیه این بچه مهدکودکیا شدم با این موهای جینگیلی کوتام
اما من دوسش دارم حمیدم خوشش اومده اولین بارم هس ابروهام باریک شده اما حمید غر نزده
.فردا خونه خاله دعوتیم هم شب یلداس هم تفلد داییمه
مامان یه پیشنهاد وسوسه کننده بهم داده گفت یا برات تولد میگیرم یا پولشو بهت میدم اگرم بخواد پول بهم بده یا ۳۵۰ بهم میده که با کادوی تولدم یکی باشه یا اینکه ۱۵۰ بهم بده کادوی تولدم رو که یه گوشیه خودش بگیره حالا نمیدونم کدومش .
. باید کمی فکر کنم فعلاْ برم سر درس و زندگیم شاید برای امتحانا یه مدت نیام تو نت البته حالا نه از اول بهمن.
شب یلدای خوبی داشته باشین به همتون خوش بگذره
مث همیشه دوستون دارم
پ.ن: غمتو نمیخوام غصه تو نمیخوام ناراحتیتو نمیخوام شکستنتو نمیخوام
میخوام سر حال باشی میخوام خودت باشی این سر پوش سیاه رو از زندگیت بردار
ببین دنیا چقدر خوبه حتی با همه تلخی هاش با همه زشتی هاش قشنگه نذار غصه
از پا درت بیاره هنوز بهت نیاز دارم شادی باید باشی چون همه بهت نیاز داریم
عجيب است اين گُل 
نيمی پروانه و نيمی گلبرگِ رازقی،
چون من
که نيمی کودک وُ
نيمی اندوهِ آينهام.
کف بر کف مَزَن از شوق
صدايم کن
هم میآيم
هم میشکنم.
جواب پروردگار هم
با هر چه پروانه است
با هر چه رازقیست.
اصلا وِل کن بيا ... عزيزم
گوشهای من از اين همه حرفِ بیپروانه پُر است
واقعا چه عطری دارد اين رازقی ...!
بعد از جنگ و دعواهای بسیار بالاخره مامان بهم اعتماد کرد که ماشین بده و خودم به تنهایی پشت فرمون بشینم یعنی بابا بیشتر مخالفت میکرد اما خوب بالاخره ماشین گرفتم
و اون روز برفی که مدارس تعطیل بودباسارارفتیم بیرون بماندازاینکه میخواستم کجا برم سر از کجا در آوردم از بس اتوبان ها رو گم کردم
اما خوب دیگه هر وقت ماشین بخوام دارم
مامان
بری دانشگاه گفتم برو بابا من میخوام ماشین ببرم
. حمید هفته پیش زنگ زده بامامان حرف زده مامان جوابشو موکول کرده به این هفته یا هفته آینده نمیدونم میخواد چی بشه اما امیدوارم اونی بشه که به نفع هردومون هست حتی جدایی.حمیداین روزها سردشدهبااینکه میشه هنوز عشق رو توی چشماش دیداما حرفاش چیزدیگه ایی امروزبهش گفتم ازاین حرکاتش خسته شدم از این سرد بودن و اون گفت بذار رک بهت بگم می خوام اگه همه راه ها رو رفتیم و نشد و از هم جدا شدیم نه تو ضربه بخوری نه من و من توی بهت موندم حالا خیلی بهش نیاز دارم حالاباید باشه من جنگی رو شروع کردم که بایدتا تهش برم حالا که خانواده ام میدونن حمید رو میخوام حالا که میدونن دوسش دارم پس نباید پس برم
" فکر جدایی مون نباش
عطر گلای خاطره برای ما
دوتا هنوز نشونی از امید داره
بیا ترانه سر کنیم تو این هجوم بی کسی
بیا که فریاد بزنیم تا که بیاد فریاد رسی
نگو روشنی محاله که شب سرد و سیاهه
نگو عاشقی بعیده این لغت برام غریبه"
وای وای جمعه انگده باحال بود یک استاد زبان باحالی داریم یه دختر 21 ساله خیلی خوشگل که مهندسی پلیمرمیخونه علوم تحقیقات
خیلی دوست داشتنیه وخوب به دلیل اینکه دختره آدم باهاش راحت تره وبیشتر میتونه سرکلاس چرت و پرت بگه که این جو 5 ساعته کلاس زبان رو از اون حالت خشکیه ترم قبل که با سینا کلاس داشتم در میاره
.این هفته ساعت آخرو پیچوندم وبرحسب اتفاق مامان اومده بود دنبالم که بریم جایی و دیده بود جا تره بچه نیست
اومدبا یه غضب وحشتناک گف کجا بودی؟؟گفتم کلاس گف پس چرا من ندیدمت ؟؟ گفتم زود اومدم بیرون
گفتم مادر من اگه بخوام جایی برم که میگم بهت پس حرص چیو میخوری بعد یه ذره فکر کرد گف راس میگی هیچی من ندیدمت لابد
امروز با سمانه رفتم مامانو گذاشتم خونه دوستش سعادت آباد بعدم رفتیم بیرون یه دوری تو خیابون زدیم سمی رو گذاشتم سید خندان که حامد دوست پسرش بیاد دنبالش بعدم رفتم پیش حمید... دیروز که حمید اومد دنبالم دم دانشگاه حراست
ما رو دید که سوار ماشین حمید شدیم شماره ماشین حمید رو برداشت فقط من نفهمیدم اون وسط شماره ماشین حمید به چه دردش میخورد
فردا میخوام برم دانشگاه بایدبا یه تیپ دیگه برم شناسایی نشم.
دوشنبه باکاردار کلاس داشتم جای مریم و سارا رو عوض کرد گفت شما 4 تا عامل تخریبید
شرط عقلم هست که خودم ازاین تخریب جلوگیری کنم پاشید جاتون رو عوض کنید تا کلاس بهم نریخته
با این حرکت منکه همه انرژیم از وجود مریم بود یهو گرفته شد و ناخود آگاه ساکت شدم
و تا آخر کلاس سکوت کردم
بعدم هر بار دیدم داره زیر زیرکی منو نگاه میکنه واحتمالاً متعجب مونده که چرا از راه دور تله پاتی نمیکنم با سارا و مریم ولی واقعاً حس و حالم یه لحظه رف دیگه شوق ذوق نداشتم چرانمیدونم
رفتم تودفتر گروه به مدیر گروهمون گف اینوبذارید 5شنبه توی دفتر گروه 5 شنبه هاش خالیه 5 شنبه ها دفتر دست اینو و سارا
هی اومدم بگم منت نکش منت کش
اما گفتم الآن پرتم میکنه بیرون
کمی سرم گیج میره و درد میکنه که بهتره برم لالا اگه دیر میام بهتون سر میزنم شرمنده ببخشید از همه دوستایی که به بلاگ مینا هم رفتن ممنونم امیدوارم بتونه دوست خوبی برای شما باشه
پ.ن: مخصوص سپیده که بچه ام عقده ایی و باحسرت بارنیاد مگه نه سپیده؟؟
پ.ن1: عجیب میترسم از وحشتی که توی زندگیمه از استرس های ناشناخته ای که زنگیم رو فرا گرفته از اینکه این همه دوا درمون کردم برای مریضیم و حالا که با دکترم حرف میزنم میفهمم با استرس هایی که داشتم دوباره به حالت عادی قبل از درمان برگشته از اینکه دوباره سراسر وجودم از عفونتی پر شده که نمیدونم منشا اون چیه و فقط تمام بدنم درد داره اما میدونم به خاطر استرس های این 3 هفته اس از اینکه حالا که حمید باید باشه اونم سرد شده اونم انگار مثل من نتیجه گیری کرده و حالاهردوداریم روزشماری میکنیم برای حرفی که مادرم شایدبزنه و پدرم مدتها قبل گفته فقط امیدوارم بتونم ادامه بدم یا حداقل به قول شادی حرف دلمو بگم حتی اگه نشه...
پ.ن۲: میخوام آهنگ گل ارکیده رو بذارم توی بلاگم کسی کدش رو داره یا میتونه بهم کمک
کنه که این کارو بکنم؟؟![]()
هميشه براي زمستون نبايد پاييز تموم بشه
کافيه يه مدت کسي که دوستش داشته باشي
سفر کنه
اون وقته که بيرون از پنجره ي نگاهت
تگرگ.. شديد ميباره
راستش اون بيرون نبايد هوا سرد باشه
زمستون چه زود اومد
راستی هيچ مي دانستي
اين اواخر هرگز نگريسته ام
ديروز به سايه ي بلند درختي خيره شدم
که انتهايش تا ماه بود
رد پايت را نديدم
باز مثل همیشه میگم سلام ![]()
لطفاْ آف کنید بعد بخونید ![]()
حالم خوبه فقط کمی تا قسمتی سرما خوردم و صدام در نمیاد که اونم مشکلی نیست کمی تب هم دارم این روزای آخر ماه رمضون دیگه بریدم یه روز روزه میگیرم یه روز نمیگیرم روزایی که روزه هستمبرای نماز خوندنم هم جون ندارم چشمام سیاهی میره و یهو به قول بابام زهواره ام در میره.چه کنم اینم مدل منه
جاتون خالی رفتیم تفلد راستین البته سر یه موضوع خیلی خیلی خیلی پیش پا افتاده در نظر حمید و مهم در نظر من
دعوامون شد و هم حال اون بد شد که رفته بود مراسم ۴۰ عمه اش هم منکه تولد بودم ضربان قلب من رو خدا بود دیگه نفسم بالا نمی اومد یعنی اگه ۱ دقیقه دیگه باهاش حرف میزدم مطمئن بودم کار به جایی میرسه که فحش بدم گوشیو روش قطع کنم و منتظر باشم که بگه دیگه نمیخواد با من باشه اما از اونجایی که من خیلی دختر خوبیم
خیلی منطقی آرومش کردم
باهاش حرف زدم گرچه هیچ کدوم نشد اون یکی رو قانع کنه یا حرفاش رو به اثبات برسونه (البته من تونستم) اما خوب فعلاْ خوبیم و دوباره زندگی شیرین میشود
وقتی حمید اومد منو برسونه دم خونه الهام اینا سرایدار خونه شون دم در بود منو حمید با هم دید به جهنم
شانس آوردم حمید اونو ندید چون به خون اون تشنه اس
کمی با دلخوری از هم جدا شدیم نمیخواستم بهش راست بگم که ناراحت نشه اما ترجیح دادم راست بگم که بدونه حرفام از رو باد هوا نیست و مدرک دارم و خوب چون میدونستم اون برای حرف منطقی عصبانی نمیشه سعی کردم خیلی آروم حالیش کنم. تولد زهر مارم شد واقعاْ نمیدونستم چی کار کنم وقتی بارون گرفت رفتم زیر بارون با بچه ها رفتیم تو حیاط .فقط با یه بلوز بودم بدون روسری حمید که زنگ زد مثل همیشه با یه عشق خاص تو لحنش گفت :خانومم کجایی
منم گفتم اومدم زیر بارون ببینم بمیرم از دستم راحت میشی
گفت نمیخوای بگی چی شده ؟؟ گفتم اگه راست بگم داد میزنی دروغ بگم ناراحت میشی
گفت منکه گفتم از دروغ بدم میاد پس راست بگو . گفتم جنبه شنیدنش رو داری ؟؟ گفت دارم .با خونسردیه تمام بهش گفتم چی شده و اونم پذیرفت که من راست میگم خوب چون حرفم منطقی بود پذیرفت
و منم بعدش اصلا غر نزدم
و قرار بر این شد که جمعه صبح (دیروز ) بیاد دنبالم بریم حرف بزنیم یه فکری بکنیم
دیروز رفتیم جمشیدیه من از کلاس جیم زدم و تا ساعت ۱ با هم بودیم و خوب دوباره برگشتیم به روزای اول این رابطه
...خدایا به خاطر وجودش ازت ممنونم
وقتی میخواستیم برگردیم خونه زدم تو صورتش به شوخی که خوب من نمیدونستم
اما وقتی حمید بزنی تو صورتش به چشماش فشار میاد و درد میگیره منم دقیقاْ همون کارو کردم
و نتیجه اش این بود که محکوم بشم که من بشینم پشت فرمون
. سخت بود آخه من تا حالا فقط پشت پراید نشستم و پژو حالا نمیتونستم با اون ماشین برونم تا لم ماشین دستم بیاد چند دقیقه ای زمان برد و من که برای تلافی از دل حمید وسط اتوبان با یه دست آویزون شده بودم بهش که ببخشید
و قیافه همیشه خندان حمید با اون چشمای شیطون
که داشت از ته دل بهم میخندید و میگفت میخوامت باهمه دیونگیات و شکاکیت هات
خوب چون حق با من بود کمی تا قسمتی روم رو زیاد کرده بودم
اونم برام یه دسته گل خیلی خوشگل آورده بود برای آشتی
.گلا رو از دیوار اتاق آویزون کردم تا خشک بشه که یادم بمونه این برای اولین دعوامون بوده و امیدوارم آخرین دعوامون![]()
نشسته بودم پشت فرمون هی اون میگفت گاز بده منم گاز نمیدادم خوب من تا حالا با ۱۲۰ تا نرفتم ماشین حمید هم گازش ته نداره
فقط سرعتش هی زیاد میشه بعدم چون آقا دستور داده بودن با یه دست رانندگی کنم یه دستم رو به زور روی دنده نگه داشته بود
نمیذاشت دو دستی بچسبم به فرمون ولی خدایی خیلی حال داد مثل بابام هی نمیگفت مواظب باش . هی داشت می گفت از تصادف نترس فدای سرت تصادفم کردی مال خودته
فقط هنوز با ماشین اونم تو نیم کلاژ مشکل دارم که قرار شد وقتی ماشین رفت سرویس شد البته منظورم تعمیر گاهو ایناس ها فکر بد نکنیا
بعدا بریم یه سربالایی جایی تمرین کنیم ... قربون این آدم برم که اینقدر به فکر منه...
از تولد راستین بگم وقتی داشتیم می رفتیم توی حیاط زیر بارون راستین اومده میگه انار مزاظب باش لیس نخولی.
قربونش برم که اینقدر جیگره این بچه .. گفته بودم شبای تولدش گند اخلاقه
.. خوب اون شب هم تولد بود دیگه . از ذوقش وقتی کیک آوردن براش این قدر بچه ام کیک ندیده بود این قدر عین بچه های آمازونی باهاش رفتار شده بود از ذوقش هی چرخید دور خودش و آخر سر خورد به میز کنسول بغل دستش و اوه اوه فاجعه بار اومد![]()
هر چی بود روی میز جیرینگ شکست به سلامتیش
بعدم آهنگ بنیامین گذاشتیم اومد وسط برامون دی جی رقصید وای خدا این خوشگل ترین صحنه ای بود که میشد دید منم هی داشتم تشویقش کردم
من از فر موهام خسته شدم

به کی بگم این مامانو حمید نمیذارن موهامو کوتاه کنم اگه بخوام که فرشون بره باید ۱ سانتی بزنم موهامو
مامان نمیذاره حمید هم میگه نه خوب چی کار کنم موهام داره بر اثر این مواد شیمیایی میریزه روزی صد بار میگم خدایا ... خوردم رفتم فر کردم
یکی بگه چی کار کنممممممممممممممممممممم
من موهامو دوست دارم من موهامو میخوام

پ.ن: برای اون دسته از دوستانی که میدونستن پسر خاله ام یک ماه و نیم بود گم شده بودمیگم پیدا شد توی یک بیمارستان بوده توی شاه عبدالعظیم .حالا چه طوری از اونجا سر در آورده کسی نمیدونه
پ.ن۱: گیلاس عزیزم میدونم چی میگی اما شاید تا واقعاْ تجربه اش نکنم نتونم در موردش نظر بدم به هر حال ممنونم ار راهنماییت![]()
تقصير تو نبود!!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها،
خاموش شود
خودم شعرهاي شبانه اشك را،
فراموش نكردم
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كساني باشند،
كه هرگز نديدمشان
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!!
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها،
زير لب بگويي
«-يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين هواي سرودن است!
همين شكفتن شعله!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!
سلام خوبید؟؟
پرده اول: منم خوبم ای بد نیستم دیروز در گیر کارهای حذفو اضافه دانشگاه بودم,ببخشید این قدر بی ادبی میگم اما تف توی اون دانشگاه ![]()
با این واحدهای مسخره شون اَه اَه اَه...18 واحد با استادی ارائه دادن که همه رو میندازه جز لاله جون(دوست دخترش)
بعد رفتیم میگیم آقا اینکه نمیشه میگه همینکه هست ورندارین باهاش
... نه داش من قضیه این نیستتریپ پارتی بازیه رفیق بازیه
... اَه اَه اَه...![]()
![]()
این روزا در گیر کارهای مولودی یکشنبه خودمون هم هستم... آخه شب ولادت خونه ما مولودیه.جاتون خالی دوست داشتین بگید آدرس بدم شما هم تشریف بیارید
پرده دوم: تا حالا شده بخوای زندگیتو عوض بکنی اما ندونی از کجا باید شروع کنی؟منم الآن همونم... یعنی خیلی سخته که بخوای انتخاب کنی ... انتخاب اول خدا و آخرت و اون دنیا و بوسیدن و گذاشتن کنار تمام اونچه داشتیحتی خانوداه ات ...
انتخاب دوم خانواده عشق و حال این دنیا....
میدونید من دختر آزادیم تا حالا کسی تو تن من لباس آستین بلند ندیده همیشه دنبال قرتی بازی به قول بابام ادا اطوارم اما حالا میبینم این جوری دارم رو به زوال میرم ...اگه بخوام اولی و انتخاب کنم مجبور شوهری کنم که مثل خودم فکر کنه نتیجه اینکه خانواده ام نمیخوان اگه دومی رو بخوام خودم نمیخوام اما خانواده ام میخوان ... نمیدونم کاش میشد یکی بگه چی بهتره....![]()

دیروز با حمید رفتیم یه امام زاده ته کن سولقون... یه امام زاده گمنام اما عجیب نورانی خیلی به ارامش نیاز داشتم هم من هم حمید... اونجا از ته دل از خدا خواستم اگه بودنم با حمید منو به اون نزدیک میکنه کمکم کنه بهش برسم
نمیدونم برام دعا کنید....![]()
یه چیز کوچولو
: حمید 6 سال پیش همسایه مون بود 7 سال همسایه بودیم , از 6 سال پیش همو ندیدیم تا 1 ماه پیش که اتفاقی همو دیدیم و بعد من با اس ام اس گذاشتمش سر کار بعد اعتراف کردسالهاست چیزی حدود 10 سال که عاشقمه بارها خواسته بگه اما یا من نرفتم سر قرار ((راست میگه))![]()
یا روش نشده .حالام قراره اگه مامان بابای من بذارن بیاد جلو و تا عید عقد کنیم ![]()
اگه نذارن که دیگهن میدونم چی میشه
قربونتون انار بانو