دوما فقط پ.ن میخوام بذارم همین و همین.!
پ.ن: آدم دکتر بی شعور بهتره یا آدم دیپلمه با فرهنگ ؟؟
پ.ن۱: در راستای سال نو هوین جوری هی از قبل عید تا همین الان هی هوین جوری بازم کشکی شوک بهم وارد میشه با شنیده چیزای جالب و جذاب! و البته دیدنشون!
پ.ن۲: مریمی اگه اینجا رو میخونی اینو برای تو میگم! دوست ....
تماس گرفت! منم وسط مهمونی بودم! میخوام آمار بگیرم داداچ!
! ببینم بازم تو اولین سه شنبه بعد عید اون دست خیر لا مصبت رو جا میذاری تو خونه یا میری اون کاری که گفتم رو بکنی؟؟اگه نه مجبور میشم مث ۳ شنبه دو هفته پیش نذارم بری سر کلاس و تو کل ساختمونا دنبال طرف بگردم![]()
یا بازم سر نوبنیاد تا میری میبینی مرغ از قفس پرید!!![]()
![]()
پ.ن۳: سرنوشت شاید رقم بخوره! شاید یه روز برای همیشه دفتر زندگی و بلاگ انار بانو و اقای گوجه سبز بسته بشه! و اون وخ انار بانو میشه یه ارشیو و اقای گوجه سبز میشه یه خاطره پشت مه غباری دور که رد زمان هی اونو کمرنگ و کمرنگ تر میکنه! اما مطمئنم حسرتش همیشه به دلم میمونه!
پ.ن۴: گرچه میدونم از بعد اون جریانات اینجا رو نمیخونی اما میخوام همه بدونند اگه اینکارو کردم اول از همه به تلافی لج بازی توئه و دوم اینم یه جور لج بازیه به جواب کارات! همین و همین.! نپرس چی شده که تا نیان و نبینم و نشه هیچی معلوم نیست! اما تا حالا OKeو جالب اینجاس این دل لا مصب من چرا هی داره انرژی + میفرسته برای این جریان٬ دیگه I don Konw اصلا! یعنی نمیدونم چرا هی فکر میکنم میشه![]()
پ.ن۵: خوب من میدونم از نصف حرفای این پست چیزی سر در نیاوردین! اما خودم فهمیدم و برای ثبت توی روزانه هام کافیه!
تعطیلات خوبی داشته باشید! اگه چیزی شد که باید بشه فکر کنم اینجا رو ببندم و برای همه طی یک تصمیم انتحاری
کامنت های خصوصی میفرستم یا ایمیل میزنم! همین![]()
![]()
![]()
انار نوشت: اگه صبر کنم برگ توت تبدیل به پیراهن ابریشمی میشه.
اولا که چلاملکم
!! از این که غیبت داشتیم معذرت میخوایم جمیعا
!!!
به دلیل اینکه خیلی قرو قاطی میخوام بنویسم شماره دارش میکنم
!
1:چند وقت بود دلم میخواست بیام بنویسم اما واقعا وقت نداشتم! نه اینکه حالا فکر کنی در گیر کارای نخست وزیری بودما
نه بابا اما بعد از جریان ملودی دیگه دست و دلم به نوشتن نمیرفت! انگار یکی بهم میگفت اول و آخر این دنیای مجازی همینه که هر کی هر چی که لایق خودشه بارت کنه و بره!! و کم ندیدیم از این جور موارد کما اینکه خیلی از دوستای عزیزم عطای بلاگ داشتن رو به لقاش فروختن و رفتن
!! خوب به هر حال بعد از کش و قوس های فراوان تصمیم گرفتم بنویسم!! به من چه هر کی هر چی میخواد پشت سرم بگه، بگه، ببخشیدا ... لقش!!اینقدر بگه تا بترکه!!
2:چند وقتیه دارم کتاب راز رو میخونم! حتما بیشتر تون فیلم راز رو دیدید که متاسفانه من ندیدم اما اگه پیدا کنم حتما میبینم فعلا که با کتابش دارم سر میکنم و خیلی داره بهم حال میده اساسی! خیلی خوب شد با صاحب کتاب دعوام شد کتاب رو بهش پس ندادما!! آخه این کتاب و دو تا کتاب دیگه(راهکار های موفقیت، قوانین زندگی) رو یکی از پسرای دانشگاه
بهم داد که منم بعدا باهاش دعوام شد ولی خوب شد کتاباشو بهش ندادم
! دارم رو تمرکزم کار میکنم! هرکی این کتابو نخونه همه عمرش بر فناست(دقت کنید دوستان نصف نه همه عمرش).
3:هفته گذشته یکی از هفته جالب بود برامون! سیستم دانشگاه به سیستم اینتر نتی وصل نمیشد بچه ها همه ریخته بودن دانشگاه! منم که اهل شیطنت مجازی و اینا
! خداییشم بخوای فکر کنی 6 ترمه دارم میرم دانشگاه یک بارم روی پسرای یونی دقت نکردیم! الانم نه که بخوام برم تو نخ شون اما همینکه یکی رو سوژه کنی بهش بخندی آخرت باحالیه!! 
4: به مجرد اینکه از یکی از دوستان اجازه بگیرم پستی مخصوص مینویسم اینجا به کوری چشم همه حسودان که میگن طاقت دیدن خوشبختی دیگران رو ندارم! فقط منتظر اجازه دوستمم! وگرنه خیلی حرفا رو دلم مونده! بابت توهین هایی که بهم کردی!
5: آخی این آهنگ جدیدا چگذه خوچگله!! مخصوصا محسن یگانه! منکه فقط میشینم گریه میکنم!! و البته بعد مدت ها یکی از آلبوم های داریوش رو گیر آوردم که از روی هاردم پاک شده بود !!اینکه میگه:
کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی منکه منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقم و
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گریه نمیکنم نرو!
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین!
سفر نکن خورشیدکم ،ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه!
گریه نمیکنم نرو!
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین!
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگرچه من به چشم تو کمم قدیمیم گمم
آتش فشان عشقم و دریای پر تلاطمم!!
گریه نمیکنم نرو!
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین!
نه دیگه چون خیلی تو حسش بودم مجبور بودم همه ش رو بنویسم
! این آهنگ خاطره زیادی برای من داره از عشق!!وقتی گوش میکنم تک تک ش از جلوی چشمام رد میشه!!
6: چند وقتی بود از سوی تک تک دوستان با سوال های متفاوت رو به رو میشدم اما همه با یه مضمون!! نمیدونم چقدر تونستم همه رو با جواب هام قانع کنم! اما فکر میکنم در جواب یوشا کامل توضیح دادم که چرا این سردرگمی هنوز تو من وجود داره!! این مورد رو اینجا نوشتم برای ثبت شخصی توی روزانه هام!!![]()
7: من ارامش رو دوباره بدست میارم ! با تو و در کنار تو!! به این حرفم ایمان دارم! واسم مهم نیست چه جوری قراره برسم !نمیخوام فکر کنم که کائنات قراره چه جوری دست به دست هم بدن و من رو به اونچه میخوام برسونند! برام مهمه به اونچه میخوام میرسم!! و اون روز دارم میبینم!!حتی شیرینی روزهای خوب رو حس میکنم!!![]()
![]()
"زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم ، دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم"
8: کسی میتونه یه چند تا فیلم هالیوودی بهم معرفی کنه! به شرطیکه بکش بکش نباشه خانوادگی و باحال باشه! اگه هم زد و خورد داره قشنگ باشه!! خیلی هم فلسفی نباشه که هی بشینم فکر کنم اخرش چی شد!!
9: راستی کسی شماره حساب داریوش مهرجویی رو داره
؟؟ علی سنتوری رو دیدم و میخوام بابتش پول بریزم به حسابش!! الحق که فیلمش معرکه بود! اونایی که باید بهش مجوز بدن نمیدن اما بقیه فیلمای ابدوغ خیاری رو تایید میکنند
!! واقعا که گ ا و ند
انارنوشت:دوستان هر کی میاد تورو خدا لینکش رو بذاره به خدا همه لینکارو حفظ نیستم!!![]()
انارنوشت1: شاذه عزیزم
در اولین فرصت میفرستم برات!! شرمنده تم
! میدونم خیلی وقتت رو میگیره ! اما کسی رو جز خودت نداشتم برای این کار! البته اصلا اجباری نیست میتونی قبولش نکنی! فکراتو بکن و بهم بگو!! به هر حال یه دنیا ممنونم ازت!!
انارنوشت۲: گلی عزیزم(گلی گل گلی) در اولین فرصت برات میل میفرستم!!
انارنوشت3:این نوشته پایین رو گل باقالی خانوم برام گذاشته بود که خیلی خوشم اومد ازش:
من ترا من ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم ... که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر من ترا به کسی هدیه میدهم... که صدای ترا از هزار فرسخ راه دور در خشم... در مهربانی...در دلتنگی... در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد .من ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که راز افتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر اهنگ...هر نجوای کوچک... برایش یک خاطره ی مشترک باشد. او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت افتابی یا ان دلی که من برایش میمیرم سرد و بارانیست... ای بهانه ی زنده بودنم ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد همانطور عاشق... همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثال تو. ایا کسی پیدا خواهد شد؟!!! از من عاشقتر... و از من مهربانتر برای تو?? ترا به او سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید و او را که از من برای تو عاشقتر است هزار بار خواهم بوسید...
انارنوشت: با اجازه امتحانات تموم شد و ما بسی مشعوفیم هوینجوری الکی!!از روز تولدم همه دوباره کلاسا شروع میشه!!![]()
انارنوشت۱: من این روزا جایی بین زمین و اسمونم!! جایی که شاید خلا باشه شایدم نه!! اما قدر مسلم اینه که فعلا ارومم!! و ارامش رو با تمام وجودم حس میکنم٬درسته که گاهی فکرش تو یادمه و حرفاش ٬اما پای ادعای عشقم وایسادم تا حرفی بهش نزنم و زندگیش رو بهم بریزم!!![]()
انارنوشت۲: اگه خدا قسمت کنه قراره ۳ شنبه مریم گلی
عزیز رو زیارت کنیم!! امیدوارم که جور بشه![]()
به دعوت صمیم جونم، و ملودی جینگیلی( که البته دعوت نکرد من خودمو دعوت کردم ) دعوت شدم به این بازیه که به اختراع گیلاس عزیز بوده!!
اول :پنج رفتار که طی زمان تونستین عوضش کنین
1:یاد گرفتم با هر آدمی مث خودش و با زبون خودش حرف بزنم . گرچه اگر کار به دعوا و اینا بکشه ادمش نیستم که مث طرفم داد بزنم یا عقده هامو با داد بی داد خالی کنم!!
2: یاد گرفتم وقتی دلتنگم یا احساس رنجش از یه آدمی دارم بنویسم تا نوشتنم ارومم کنه!! یاد گرفتم میشه با این روش خیلی حرفا رو نگفت اما خودت رو تخلیه روحی کردی و جسمت رو با یه مشت حرف نگفته داغون نکردی!!
3: یاد گرفتم به بزرگ تر از خودم احترام بذارم و برای حرفای اون ها ارزش قائل بشم حتی اگر اونی باشه که دوست ندارم !!
4:یاد گرفتم زندگی با همه سختی هاش ، پستی و بلندی هاش میگذره چه ما بخوایم چه نخوایم!! فهمیدم زندگی یه جریان سیاله که اگر خودمون رو هماهنگ با اون نکنیم ما رو توی مسیرش غرق میکنه!!
5:و مهم تر از همه یاد گرفتم خدا همه جا هست ، خدا بهترین ها رو برام میخواد اون بزرگ و بخشنده س این ماهاییم که بد ها رو برای خودمون انتخاب میکنیم!!
:پنج تجربه که بدست آوردنش خیلی هم آسون نبود براتون
1:فهمیدم حتی به بهترین آدم ها توی زندگیم اعتماد نکنم!! به بهترین دوستم!! چون هر جا هر لحظه امکان رفتنش و نارو زدنش هست!!
2: فهمیدم مرد جماعت کم طاقت تر بچه تر خود خواه تر و بد قول تر از اونی هست که نشون میده!! فهمیدم دیگه نباید به هیچ پسری اعتماد کنم و باور کنم دوسم داره حتی اگر دیوانه وار منو رو دوست داشته باشه!!
3: تجربه کردم منم یه جاهایی مقصرم که با کله شقی میخواستم ثابت کنم نه!! حرف من درست ترینه!! در حالیکه چوبشم خوردم بعدش!!
4: تجربه کردم هیچ کدوم آدم ها خوب و مطمئن نیستند مگر اینکه خوبیشون ثابت بشه !! بازم فهمیدم که زیادی خوشبین بودنم به همه چی تا الان گند زده به همه زندگیم!!
5:فهمیدم هیچ وقت هیچ جا برای عشق قید و بند شرط و شروط نذارم!! فهمیدم اگر کسی رو دوست دارم و میخوام (هم مذکر هم مونث) اونو همون جوری که هست بپذیرم با همون اخلاق !! نه اینکه سعی کنم تغییرش بدم تا بشه ادم آهنی زیر دست من!!اون وقت دیگه برام هیچ ارزشی نداره!!
و بعد از برای بازی گیلاس جونم . کفشدوزک بدون کفش عزیزم از این بازی از کی خوشم میاد:
۱: از این مامان بزرگ بابابزرگایی که مثلا ۷۰ سالشونه و دست تو دست هم تو خیابون راه میرن بعد تازه اقاهه دست خانومه رو گرفت نخوره زمین اینگذه خوشم میاد وقتی نگاشون میکنم!!![]()
۲: از آدمای خوش قول خیلی خوشم میاد !! اونایی که هیچ اتفاقی روشون تاثیر نداره!! به قول معروف سرشون میره حرفشون نمیره!!![]()
۳: از ادمایی که چشماشون رو میبنده و روم به دیفال همسایه بغلی تون
دهنشون رو باز میکنن اینگذه بدم میاد که!!![]()
۴: از آدمایی که برای خیلی چیزا و ادمای تو زندگیشون حرمت قائل نیستند بدم میاد!!
۵: از داشتن دوستای جدید و اینکه دور و برم پر ادم باشه لذت میبرم!!![]()
۶:از زنای تنبل و شلخته بدم میاد!!از اونایی که اصلا نمیدونن چه جوری خونه و زندگیشون رو نگه دارند بدم میاد!!
۷: از آدمای مرتب و شیک و پیک خیلی خوشم میاد!!![]()
۸:از آدمای شیطون و بازیگوش خیلی خوشم میاد اونایی که با شیطونیشون میتونن حال تورو از این رو به اون رو کنن!!![]()
۹: از آدمایی که همیشه حتی تو بدترین شرایط حتی یه لبخند گوشه لبشونه خیلی خوشم میاد(دارم رو خودم کار میکنم این جوری بشم و کمی موفق شدم)![]()
۱۰: از آدمای دو و و رو پاچه خوار و خودشیرین و کلا این تیپ آدما متنفرم!!![]()
۱۱: از آدمای مارمولک و مارموزی متنفرم!!![]()
۱۲: از آدمایی که یادشون میره یه روزی تو زندگیشون چقدر کمکشون کردیم متنفرم!!![]()
۱۳: از آدمایی که تورو به خاطر یه آدم دیگه میفروشن متنفرم!!![]()
۱۴: از آدمایی که نظافت رو رعایت میکنند خوشم میاد (ناسلامتی مهندسی محیط زیست میخونما)![]()
۱۵:از این صندلی های ننو شکل بغل شومینه خیلی خوشم میاد!!![]()
۱۶:از آقايوني كه تو كار خونه و بچه داري خانومشون تنها نميذارن خيــــــــــــــلي خوشم مياد !![]()
۱۷: از بچه های سفید و تپل و ملوس دوست داشتنی عمری بتونم دست بکشم!! مخصوصا وقتی تازه زبون باز میکنند و نمیتونن درست حرف بزنن!!![]()
۱۸: از اینکه وقتی با یه پسر میری بیرون ٬تو دست بکنی تو جیبت و اون مفت بخوره بدم میاد!!![]()
۱۹: از اینکه با تاکسی و اینا برم بیرون متنفرم!! دلم میخواد همیشه ماشین شخصی داشته باشم اما افسوس!!![]()
۲۰: عاشق اینم تنها تو ماشین تو اتوبان با سرعت بالا رانندگی کنم و صدای ضبطم تا آخر زیاد باشه و اگر دلم گرفته بود زار زار گریه کنم!!(چند وقت پیش این کارو کردم)![]()
۲۱: از این پسر سوسولای مو جوجه تیغی متنفرم
!! واه واه با اون شلوارشون که داره از پاشون میفته!!![]()
۲۲:از مردایی که همیشه در حال خاروندن یه جایی هستند
یا دستشون تو د م ا غ شونه و ت ف میکنند رو زمین ........![]()
۲۳: از دخترای سنگین و متین و خانوم خیلی خوشم میاد!!![]()
۲۴: از پسرای با اعتماد به نفس جدی و با شخصیت خیلی خوشم میاد!!![]()
۲۵:از خونه های حیاط دار و پر ازگل و باغچه خیلی خوشم میاد!!
۲۶: عاشق اینم بتونم دور دنیا رو ببینم!!![]()
۲۷: از خیاطی و گلدوزی و منجوق دوزی و از این دری وریا متنفرم!!![]()
۲۸:از کار کردن و مستقل بودن و اینکه دستم تو جیب خودم باشه خیلی خوشم میاد!!![]()
به مناسبت تولد خودم توی روز ۲۸ با ۲۸ تمومش کردم!! هر کی از هر کدوم از بازیا خوشش اومد از طرف من دعوته! اسم نمیبرم کسی جا نمونه!!![]()
پ.ن:سعی میکنم از تمام دور و اطراف اون ورا رد نشم!! تا مبادا نتونم خودم رو نگه دارم و دوباره با دیدنت اتیش زده بشه به خرمن زندگیم!!
پ.ن۱: سعی کردم یکی رو جایگزینت کنم اما هر کاری کردم نشد که نشد!! و بعد تر از اون تصمیم گرفتم دیگه به هیچ پسری نگاه نکنم!! به هیچ پسری مگر اینکه از یادم رفته باشی!!
پ.ن۲: تمام تلاشم رو دارم میکنم ارامش زندگیم رو به وجودم برگردونم!! ارامشی که با اومدنت بهم دادی و با رفتنت گرفتیش ازم!!
پ.ن۳: حالم از این رفتارات بهم میخوره٬ رفتارایی که هیچ دلیلی نمیبینم براش جز اینکه خوبی کردم و توی این مدت همه نوع رفتاری ازت دیدم!!(اصلا مخاطبم حمید نیست فکر بد نکنید)
پ.ن۴: از وقتی اون فیلم ت ج ا و ز به اون دختر رو دیدم شبا کابوس میبینم گرچه فقط ۱۰ ثانیه اولش رو دیدم و بعد از اون فقط صدای التماس های اون دختر تو گوشمه!!
فعلا شب به خیر همگی ما رفتیم لالا!!![]()
![]()
انارنوشت۱: این روزا اون قدر خودم رو غرق دانشگاه و پایان نامه و زندگی بیرون کردم که وقتی شب میام خونه مجال فکر کردن نداشته باشم اما لحظه هایی مث همین حالا یا ۱ ساعت پیش یا کلا امروز عجیب دلم هواتو کرده بود!! امروز جات خالی بود تا بهم بگی خوشگل شدم با قیافه جدیدم!! جات خالیه تا دستاتو بذاری زیر چونه ام و عاشقانه زل بزنی تو چشمام و از ته چشمای مهربونت بفهمم چقدر دوسم داری!! جات خالیه کلا !! دیگه دونه دونه نمیگم برای چی!! اما خودت که میفهمی چقدر جات خالیه!! هیچ وقت اینقدر دچار پوچی و بی تفاوتی نشده بودم!!
انار نوشت۲: همه چی رو سپردم به خدا !! همه چی رو !! به خودش نه بنده هاش!! و مطمئنم اگر صلاحمون باشه درستش میکنه اگه نه که بازم بهترینا رو برامون میخواد!! خدایا فقط مواظب حمیدم باش!! همیشه همه جا!!
انارنوشت۳: ترجیح میدم فکر کنم نمیبینی تا برات مهم نیستم!! اره میدونم دارم خودمو گول میزنم!! اما واقعا تو کار دیگه نداری همه اش جلوی چشمای منی!! میشه لطف کنی بذاری به زندگیم برسم؟! به خدا فقط تصویر تو جلوی چشمامه!! خسته شدم بسکه افسرده بودم!! خسته شدم بسکه غمگین نوشتم!! اما دست خودم نیست!! تو دلیل شاد بودنم بودی !! شادی مو هم از دست دادم
انار نوشت۴:دیروز رفتم سر کلاس زمین شناسی داد زدم میگم مژگان!! پوریا* برگشته میگه بله
میگم من گفتم مژگان نگفتم پوریا که!! برگشته به استاد میگه خواستیم بریم بازدید میشه ورق و ع ر ق بیاریم؟؟
استادم یه چشم غره حواله ش کرد
.
* پوریا یکی از ورودی های جدیدمونه که ۶۷ اییه ولی بسیار گنده نشون میده و خیلی شیطون و زبون دراز!
انار نوشت۵: من برای یک سری ها اصلا نمیتونم کامنت بذارم تورو خدا دلگیر نشید اگه کامنت ندارید از من چون کامی جونم هنگ میکنه صفحه تون رو باز میکنم![]()
اجالتا با اجازه
!! به قول گیلاسی واسه خالی نبودن این پست همه با هم تف کنید تو زندگی
. تف تو این زندگی![]()
وقتی تکرار میکنید:" او نتیجه اعمالش را میبیند" یا" او به آنچه که شایسته اش بود رسید" مراقب باشید! این نگرشی است که میتواند مانع اجابت دعاهایتان شود!! چسبیدن به چنین کینه ای چون ان است که ذغال داغی را در دست نگه داشته باشید . تا وقتی ان را رها نکنید بار ها و بار ها شما را میسوزاند!!
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوار ها میکوفت
روزنی را جست و جو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایش گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟؟
در میان گریه مینالید
دوستش دارم نمیدانی؟؟
...
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم؟؟
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم!!
نوشته هام دیگه بوی گله و شکایت گرفته انگار یاد گرفتم بشینم همش شکایت کنم و بگم چرا اینجوری شد و دنبال مقصر بگردم.امروز داشتم فکر میکردم که چرا دنبال مقصر میگردم مگه تو هر ماجرایی یه آدم خوبه و یه آدم بده وجود داره؟مگه حتما یکی مقصره؟درسته من خیلی تقصیر داشتم .اینا شاید به چشم دیگران قصور باشه ولی واقعا تقصیر من نبود.یه زمانی بود فکر میکردم اصلا نباید خودمو عوض کنم و همینی که هستم همه باید قبول کنن و حرف زور میزدم و اشتباهات خودمو قبول نداشتم یه زمانی فکر کردم خودمو عوض کنم و بشم یه آدم دیگه همین چند روز قبل نوشتم ترجیح میدم عوضی بشم تا این که عوض بشم.الان فقط به یه نتیجه رسیدم.این که باید عوض بشم.ولی من هیچ وقت اونجور که دیگران میگن عوض نمیشم.من از همین الان سعی میکنم خودمو عوض کنم اون جوری که باید باشم نه اون جوری که مورد تایید یه عده ی خاص باشه.من ترجیح میدم حرفی که میزنم منطقی باشه حتی اگه با منطق بعضی ها جور درنیاد .من ترجیح میدم همه ی حقیقتو بگم و بشنوم حتی اگه لازم نباشه بگم.من ترجیح میدم جوری زندگی کنم که درسته که عاقلانه ست که منطقیه که شایسته ی یه دختری تو سن و سال منه نه اون جوری که دیگران برام دیکته میکنن.از این به بعد دلم میخواد دوستام فامیلام مامان بابام شادی جدیدو ببینن.آره من تو جریان خودم و حمید مقصر بودم ولی خیلی چیزا تقصیر من نبود در حالی که گناهش به پای من نوشته شد.
تقصیر من نبود اگه همه آرزوهای مامان بابام در من خلاصه میشد و به خاطر من با حمید مخالفت میکردن و بین اونا و حمید قرار گرفته بودم و داشتم ذره ذره داغون میشدم و تا همه چی اومد حل بشه حمید رفت
تقصیر من نبود وقتی میدیدم حمید خودشو تو چه دردسری انداخته و با چه جونوری داره سر و کله میزنه نمیتونستم آروم باشم و ساکت بمونم
تقصیر من نبود اگه زبون کلک و چاخان بلد نبودم و جوش میاوردم و عین حقیقتو به زبون میاوردم و هی گیر میدادم و مستقیم با یه ماجرایی برخورد میکردم و بدبین و شکاک شده بودم
تقصیر من نبود اگه فقط بیست سالم بود و مثل یه زن گنده ی تجربه دار همه چی رو نمیتونستم حلاجی کنم و تحت تسلط بگیرم
تقصیر من نبود اگه تجربه ی زندگی مشترک نداشتم تا بدونم چیکار باید بکنم و با یه مرد باید چه رفتاری داشت
تقصیر من نبود اگه نمیفهمیدم باید جلوی رو گفت چشم هر چی تو بگی و با دوز و کلک زنونه عقاید و خواسته ها رو تحمیل کرد و طرفو مثل موم تو دست نگه داشت
تقصیر من نبود اگه حمیدو برای منفعت شخصی خودم نمیخواستم و نمیتونستم ببینم داره اشتباه میکنه.من نمیتونستم ببینم که حمید خودشو تو چاه بندازه ولی ساکت بشینم بگم نه نمیگم ننداز چون ممکنه از دست من ناراحت بشه.من ترجیح دادم حمید از من دلخور بشه ولی تو چاه نره چون حمید برام مهم بود نه منفعت خودم
تقصیر من نبود اگه دور و برم مشکلات ریز و درشتی بود که منو نابود میکردن و نمیتونستم دم بزنم و به جاش یه شادی عصبی و ناراحت بودم و حمید فکر میکرد من یه شادی لجباز و خود رای هستم
تقصیر من نبود که انقدر ذهنم درگیر بود که نمیتونستم تصمیم بگیرم و انقدر سر درگم بودم که نمیتونستم هر حرفی رو به جای خود و با نکته سنجی بگم.
تقصیر من نبود اگه کسی بهم نگفته بود مردا فقط ادای مردی رو بلدن به وقت غصه طاقتشون از یه بچه م کمتره . اونم توی دیدن اشک های عشقشون مخصوصا طاقت ندارن!!
تقصیر من نبود که نمیدونستم حمید با دلتنگیای من دلتنگ تر میشه و بیشتر اعصابش بهم میریزه فکر میکردم اینکه بهش میگم دلتنگتم خوشحال میشه و میفهمه من چه حسی دارم بهش. فکر میکردم شنیدن دوست دارم از زبون من براش هیجان داره تا دلتنگی بیشتر.
تقصیر من نبود که وقتی با دوستاش و خانومای دوستاش میرفت بیرون دلم میگرفت که تنها مجرد جمع اونه و میشد الان منم کنارش باشم اون وقت بود که بغض میکردم و گریه میکردم تقصیر من نبود که اون فکر میکرد وقتی این جوریه بهش بی اعتمادم.
تقصیر من نبود که کسی بهم نگفت مردا رو با زبون خوش باید نگه داشت نه شنیدن دلتنگی و غصه هات.
تقصیر من نبود که نمیدونستم حمید دلش برای من خیلی کوچیکه که طاقت دیدن ناراحتی من رو نداره!!
تقصیر من نبود که به حمید نگفته بودم وقتایی که فکر میکرد بهش شک میکردم این شک به خاطر اون نبوده این شک به خاطر چیزی بوده که اون فقط برای اینکه من رو ناراحت نکنه حرفی نمیزنه !!
تقصیر من نبود که باید بار خیلی از مشکلات و معنوی رو تحمل میکردم اما خودم رو خندون نشون میدادم تا حمیدم چیزی ندونه!!
تقصیر من نبود که نمیدونستم حمید هم مث من دلتنگه دلش میخواد مال هم باشیم کنار هم باشیم اما فقط اون جور دیگه نشون میده!!
تقصیر من نبود که نفهمیدم حمیدم مث بقیه مردا کم طاقت تر از تمام ایناس!! هر چی باشه اون یه مرده و احساسش و عشقش بعد 10 سال بهم رسیدن و بیدار شدن خیلی ارزوها بیشتر از منه!!
تقصیر من نبود ...
اینا تقصیر حمید هم نبود .اصلا من و حمید تو این ماجرا فقط دچار سو تفاهم شدیم همین.الانم شکایت نمیکنم.چون میدونم خدا بزرگه .چون میدونم خدا خودش میدونه تو دل من چی بود و چی هست.چون میدونم دوستی و محبت و عشق حمید برای منفعت طلبی تو دلم نبوده که با رفتن حمید از بین بره.همیشه دعا میکنم حمید سالم باشه حمید خوشبخت باشه حمید موفق باشه .همیشه فکر میکنم یعنی یکی دیگه میتونه انقدر حمیدو دوست داشته باشه؟یعنی انقدر دلش برای حمید میلرزه.یعنی میدونه حمید چه فکر ی و احساساتی داره؟یعنی میفهمه حمید سر این جریان چقدر ضربه خورد؟حمید هر جا بره و هر کاری بکنه یه دل کوچولو همیشه نگرانشه.حتی اگه سالها از این جریان گذشته باشه.میدونم اونم آدمی نیست که شادی رو فراموش کنه و همیشه یه گوشه ی دلش یه گوشه ذهنش با شادیه و نگرانشه.میدونم حمید که چقدر نگرانم بودی و هستی.من با همین دل کوچولوم برای تو هم دعا میکنم .میدونی که دعا در حق غیر زودتر بر آورده میشه پس چرا برای خودم دعا کنم؟برای تو دعا میکنم که تو زندگی ارامش و آسایش داشته باشی .که هیچ وقت ناراحت و دلگیر نباشی.تو هم اگه یه ذره تو دلت چیزی مونده برای این شادی کوچولو دعا کن که خدا کمکش کنه که بتونه بازندگیش بجنگه.هیچکی دیگه اندازه ی تو نمیتونه دوستم داشته باشه میدونم ولی دعا کن بتونم با تنهاییام کنار بیام.
آشنای این دیوارها
دست لرزان من است
و چه می لرزد تیغ ، نرم نرمک
بر رگ سرخ زمان
کلاغ پَر ، من پَر
و بازی از سر ، از شروع جنون
کلاغ پَر ، تو پَر
و جنونی عاشقانه ، از شروع یک دم
کلاغ پَر ، خورشید پَر
و تاریکی مطلق ، از شروع من
کلاغ پَر ، وطن پَر
و پُر از کفتار ، از شروع تزویر
کلاغ پَر ، خدا پَر
و پُر از عطر کاج ، از شروع فصل سرد
کلاغ پَر ، گنجشک پَر ، من پَر ، تو پَر ، زندگی....
امروز ۴۳۸۰ روز از عمر عشق م-ا-ن گذشته است. با فاصله نوشتم که بدانیم اکنون فاصله بینمان است... و البته ۱۰۱ روز است هر دو تلاش میکنیم زندگی تازه و نویی برای خودمون بسازیم اما نمیدونم چرا نمیشه!! یعنی میدونما اما نتیجه را گذاشتم به عهده تو!! هر دو مغرور تر از آنی هستیم که بخواهیم اعتراف کنیم هنوز هم آن دیگری را دوست داریم و نگرانش میشویم و این تنها جاییست که میلنگد!! عشق با غرور سر سازش ندارد!! وگرنه تا nمیلیون سال دیگر هم منتظر بشوی چون هنوز هم گوشه دل هر دویمان عشقی سو سو میزند و نگرانی برای ان دیگری در پس حرف هایمان هست حتی اگر انکارش کنیم چیزی نمیشود!! نمیشود از واقعیت فرار کرد!! ما با هم بزرگ شدیم!! ما با هم عاشق شدیم!! و مهم تر اینکه ما عاشق هم شدیم !! به حرمت عشق یک جاهایی از هم دست کشیدیم و بر دل خود مهر سکوت زدیم تا دیگری خوشبخت شود گو اینکه اشتباه کرده بودیم!! بعد از بهم رسیدن هم تو خیلی بزرگ شده بودی وقتی میگویم خیلی یعنی واقعا خیلی!! تو خیلی بیشتر از سنت میفهمیدی و این برای من که خیلی کم میفهمیدم و تو که زیاد میفهمیدی دردسری بی پایان بود!! تو طاقت تمام بچه بازی ها و اشتباهات مرا نداشتی و من تمام تجربه های یک زن بزرگ را!! این بود که از رابطه عشق بی حد و اندازه ما معجونی ساخت شبیه اش شله قلمکار!! حرف هایم و دلتنگی هایم شاید دوست داشتنی بود بیشتر اوقات اما گاهی اوقات هم خوب معلوم بود خسته ات میکند و کلافه!! و من اونقدر عاقل نبودم تا بدونم وقتی این حس رو داری نباید پاپیچ شد و هی با انواع سوالات کلافه ات کرد!! فکر میکردم تو هنوز همان حمید بچگی ها هستی که وقتی از چیزی ناراحتم و یا گریه میکنم دستم را میگیری مرا به لبه نرده ها میبری و غروب خورشید را نشانم میدهی و در گوشم میگویی شادی درست میشه گریه نکن!!و اخر هم مرا به مورچه هایی که عاشق بازی با آنها بودم معرفی میکردی و میرفتی اسکیتت را می آوردی تا مرا بخندانی!!فکر میکردم مثل آن وقتها باید هر روز تورا ببینم!! اون روزا هر روز میدیدمت!! وقتایی که از مدرسه می اومدی یا بعدتر وقتی سر کار میرفتی یا مث روزی که دانشگاه قبول شدی!! به اندازه خودت خوشحال بودم!! فکر میکردم مثل تمام ان وقتها اگر هر روز مرا ببینی انرژی میگیری!! یادم بود خیلی قبلتر ها بهم گفته بودی همیشه با دیدن تو انرژی میگیرم و شاد میشم!! فکر میکردم اگه هر روز بیام ببینمت انرژی میگیری نمیدونستم نباید هر روز این کارو کرد!! نمیدونستم گاهی دلت میخواد تنها باشی!! آخه اون وقتا همه تنهاییات مال من بود!! تمام ساعت های فراغتت و تنهایی هات حتی اگه خسته بودی و حوصله هیچ کس را نداشتی!! فکر میکردم دلت میخواد همه چی رو بدونم همه جا کنجکاوی کنم!! آخه تو خوب میدونستی چقدر فضولم و اون وقتا تنها کسی که هیچ وقت من رو برای فضولیام دعوا نمیکرد تو بودی اما وقتی از زبونت شنیدم که دوست داری گاهی تنها باشی یا نباید به موبایلت دست بزنم یا کشوی شخصیت راستشو بخوای بهم برخورد!! تو تنها کسی بودی که من رو برای اینا دعوا نمیکردی اما حالا دوست نداشتی سرشون برم!!وقتی بچه بودم تو تنها کسی بودی که در جواب حل های غلط ریاضی پا به پای من بلند میخندید و وقتی ازش میپرسیدی ۲*۲ چند میشه برای اینکه من رو خوشحال کنه میگفتی ۵!! اخه به قول خودمون تو جلد من بودی و من جلد تو !! کفتر جلد را میگویم یادت که هست؟؟ قرارهای نگفته جمعه عصر ها که یادت می اید؟؟ همیشه منتظرت میماندم!! درسته گاهی شوخی هایی میکردم که ناراحت میشدی اما درست همون روزهای شوخی اگر به داخل خانه راهت میدادم نمیدانستم چه میشد!! درست همون روزها انقدر مست عشقت بودم که مطمئن بودم اگر ببینمت حتما لو میروم و مخصوصا نمیدیدمت!! اما همیشه از دور نظاره گر رفتن و امدنت بودم و قربان صدقه هایی نبود که توی دلم نگفته باشمشان!! درست روز عروسی خواهرت با هزاران دردسر مامان رو برای هزاران چیز راضی کرده بودم مثل ارایش کردنم . وای که وقتی داشتم آرایش میکردم از تصور دیده شدن خودم با آن قیافه ان هم توسط تو چه ذوقی کرده بودم!!خدا میداند و بس!! اما تو اون روز اصلا تحویلم نگرفتی!! مخصوصا وقتی مادرت تمام مدت داشت دختر های فامیل را یکی یکی نشان میکرد برای تو!! چه خون دلی خوردم تا خفه شوم!! فردا شبش را یادت می اید؟؟ وقتی از مراسم پاتختی خواهرت بر گشتیم !! بهت زنگ زدم. مامان رفته بود خرید و بهم سفارش کرده بود به تو زنگ بزنم بگم مامان و بابات اومدن مارو برسونن بعد برن خونه برای همین دیر میان که تو نگران نشی!! وقتی بعد 40 دقیقه مامان اومد خونه دید هنوز دارم با تو حرف میزنم چشم غره ای اساسی نثارم کرد !! شاید او هم از عشق من بو برده بود!!ولی آن شب چه عشقی کردم وقتی بهم گفتی خوشگل شده بودی. تمام عصبانیت ها را فراموش کردم و خودم را به کسی سپردم که مرا جادو کرده بود!!روزی که آن خبر دروغ را به گوشت رساندم حتم داشتم آهت آهی سخت و طولانیست . اما حس کردم راهی جز این ندارم. هرگز تصورش را هم نمیکردم باور کنی!! البته خوب حق داشتی با آن رلی که من بازی کردم خودم هم باورم شد عاشق شده ام چه رسد به تو !! اما انتظار داشتم بیایی مرا ببینی بگویی مرا دوست داری بگویی میخواهی یش من بمانی اما تو مثل یک عاشق واقعی تمام مدت هر کاری ازت خواستم انجام دادی و با تلفن کردن به ان پسر تمام رویا های زیبایم خراب شد!! فهمیدم تمام شد و باید برای همیشه فراموشت کنم !! چون حالا تو فکر میکردی متعلق به کس دیگری هستم!! چرا دیگه نیومدی؟؟ چرا از اون روز به بعد دیگه ندیدمت؟؟ چرا نیومدی بزنی تو گوشم و ازم بخوای باهات بمونم؟؟ چرا نیومدی بگی دوسم داری؟؟ چرا حمید؟؟ و بعد تر از اون چرا با اون دوست شدی؟؟ چرا گذاشتی اون بهت نزدیک بشه؟؟ وای که وقتی خبرش رو شنیدم شکستم!! دیگه نمیشد هیچی رو باور کرد!! بازی از دستمون خارج شده بود!! حالا اون روی سکه داشت بهمون نشون داده میشد !! تو برای فرار از عشق من خودت رو کسی سپردی که لایقت نبود و من هم!! اون روزا بار ها و بارها از جلوی محل کارت رد شده بودم!! دیده بودمت!! البته بعدها که فهمیدم دقیقا کجا هستی!! اما نمیشناختمت!! برایم غریبه بودی!! تصویر قشنگ حمید برام قشنگ نبود!! حمید برام غریبه بود !! نه اون آدمی که روزها وقتی از مدرسه بر میگشت منو ترک دوچرخه مینشوند و میرفتیم کل شهرک رو با هم دور میزدیم!!نه اون حمیدی که اگه هوس پفک میکردم سریع میرفت و برام میخرید!! دیگه اون نبودی!! درست مث حالای من!! توی ذهن تو دیگه اون شادی خوب و دوست داشتنی نیستم!! تنها یک تفاوت داریم !! روز اولی که بعد از سالها اشنا شدیم ازم خواستی بهت فرصت بدم و بابت تمام اون حرف هایی که شنیده بودم و از درست بودن خیلی ها مطمئن بودم برایم توضیح دادی!! زیر همون درختی که 2 ساعت تمام زیر ان ایستاده بودی و من از پنجره طبقه سوم تورا نگاه میکردم!! ازت سوال کردم و تو جواب دادی!! جواب تمام سوال ها و من گذاشتم تا این ذهنیت با تمام حرف های تو عوض بشه !! چون دوست داشتم!! بر عکس حالا که تو حتی نمیخواهی اسمم را بشنوی یا صدایم را بشنوی!! اون روز بهم از گذشته ها گفتی و من وانمود کردم چیزی را به خاطر ندارم!! یادم بود همه چیز را!! البته دروغ چرا چند چیز کوچک را فراموش کرده بودم که آن هم تو یاد آوری کردی و مطمئن هستم حالا من خیلی بیشتر از تو یادم است!! میخواهی چند نمونه بگویم تا باورت شود؟؟ پریدن از پله ها و نگرانیت در مورد شکستن دست و پایم. دنبال کردن همدیگه توی پله ها تا پایین وقتی میخواستیم بریم مدرسه!!دعوا کردن با مهدی و پسرای سید و علی رضا و افشین آن هم به خاطر جمع شدن توی پاگرد پله ها چون باعث میشد من رو ببینن که با شلوارک میومدم توی راهرو. میکرو بازی کردن و باختن همیشگی تو!!دلم برات تنگ شده حمید!! برای تمام روزای خوبمون!! برای تمام روزاییکه مال خودمون بود!! برای تمام لحظه های پاکی که فقط خودت میفهمی چی میگم!! برای تمام حس هایی که اولین بار با تو تجربه کردم!! برای اون دخترک و پسرکی که کنار هم بزرگ شدن نیاز هاشون رو با اون یکی شناختن عاشق شدن و دلتنگ. دلم برای اون روزای پاکی که فقط مال خودمون بود تنگ شده. دلم برای تمام اولین هایی که تو بهم نشون دادی تنگ شده. برای وقتایی که بلند بلند میخندیدم ، وقتایی که از ناراحتی بغض میکردم و تو آرومم میکردی، برای اون لحظه هایی که با گرفتن دستات احساس امنیت میکردم برای فرحزاد رفتنامون ، برای دلتنگیامون ، برای آرزوهای مشترکمون، برای خلوت هامون، اس ام اس های شبونه مون مخصوصا 5 شنبه و جمعه شبا ، برای روزایی که با ماشین میومدی دنبالم مخفیانه ، برای وقتایی که نگرانم میشدی تا احساس نا امنی نکنم برای روزایی که تنها دعای زندگیم خوشبخت کردنت بود، برای وقتایی که برای نماز خوندنم باهام چونه میزدی تنگ شده. حتی برای روزایی که میخواستم برم ارایشگاه و تو چونه میزدی ابروهام رو باریک نکنم. برای روزایی که میشستیم منطقی با هم حرف میزدیم و من غرق لذت میشدم که همچین آدم منطقی قراره همسرم بشه!! اما حالا منطق چی هست!! میخوای بهم ثابت کنی اونیکه حسرت داره منم؟؟ آره منم!! چون حسرتی عجیب تمام زندگیمو گرفته!! هر جا میرم هر کاری میکنم نا خود آگاه حس میکنم اگه بودی الان این جوری میکردی اینو میگفتی!! وای که چقدر دلم برای تپل گفتنات تنگ شده!!حمید دلم برات بی نهایت تنگ شده. دعا کن بتونم دووم بیارم بدون تو!! تنهایی خیلی سخته. خیلی سخته!!مخصوصا وقتی از 8 سالگی تو رو توی زندگیم حس کردم حالا بعد 12 سال بدون تو بودن خیلی زجر آوره!!
آخر مگر می شود تو را نخواست؟تویی که گم شده ی منی،لنگه ی دیگر من،تویی که شماره ی دلت جفت دل من است....
کنایه می زنم به تو؟
نه،کنایه می زنم به زندگی که شرم کند اگر روزی خواست تو را از من بگیرد .که سرخ شود از شرم برای تمام دویدن هایم برای او،که نایستد این چرخ گردانش.در ازایش تو را خواستم.درست است که تو زیادی و من کوچک،اما برای زندگی کم نگذاشتم،حقم را خواستم.درست است که زیادی اما به گنجینه ی عشقم که می ارزی،نه؟
نگو که برایم زیادی.نگو که عاشق نیستم.نگو که تحمل کلامم را نداری.منی که تمام کلامم شکل گرفته از هجاهای نام توست.
روزی اگر خواستی که نباشم نیازی به حقه و چرخاندنم به دور گوی رنگی زندگی نیست.فقط نگاهت را بگیر و ببین که در دم جان می سپرم به دستانت.به همین سادگی...
چون اصولا کاری جز زر زر کردن ندارن که انجام بدن و نشستن تا خدا براشون درست کنه!! از آدمایی که حرف دیگران رو گوش نمیکنن و نمیتونن اشتباهات دیگران رو ببینن بدم میاد!! از اینکه بخوام هر روز اشتباه داشته باشم متنفرم!! از اینکه هر روز یه حس مبهم داشته باشم تا اجازه بدم دیگران وجودمو ندیده بگیرند بدم میاد!! از اینکه مینا رو نارحت کنم و بعدش نتونم چیزی بگم متنفرم!! ازاینکه تمام احساسم رو در غالب یه پیام کوتاه برای حمید ارسال کنم اما هیچ جوابی نگیرم !! از اینکه ببینم هیچ موجود مفیدی برای خودم و زندگی و جامعه نیستم!! از اینکه مث آدم های بد بخت زندگی کنم متنفرم!! از اینکه حس کنم روح زندگی تو من نیست!! از اینکه مجبورم بخندم اما از تو خون گریه کنم!! از اینکه ناچارا شاد باشم بیزارم!! میخوام اگر شادی و خوشی هست از ناچاری نباشه میخوام باشه چون باید باشه!! چون وقتی میگم به خدا ایمان دارم میدونم بهترین رو برای من میخواد!! از اینکه ۱ هفته مث حال الان من فشارم زیر ۷ باشه متنفرم!! از اینکه توی این ۱ هفته هیچ کس نفهمید دردم برای چیه متنفرم!! و البته به یه نتیجه گنده رسیدم!! حتی کسایی که دوست دارن و میگن عاشقتن نمیتونن درک کنن مشکلت چیه!! نمونه بارزشو دیدم!! ۳ نفر!! البته خوب حق دارن!! وقتی من نمیگم اونام نمیفهمن!! اما یکی شون که میدونه چرا این جوری میکنه!! خلاصه کلام اینکه از اینکه در مرکز توجه و نصیحت باشم از اینکه اجازه بدم همه همه جور فکری در موردم بکنن متنفرم!!
حالا دیگه نمیدونم شما فهمیدید من چی گفتم یا نه!! اما فکر کنم وقتایی که روزانه نویسی شاد ندارم پستایی مث این حالم رو جا میاره !!
انار نوشت: موضوع پایان نامه م رو مشخص کردم !! پیاده سازی نقشه های دانشکده ازاد اسلامی واحد...(واحد خودمون) در ۳ ساختمان مجتمع مرکزی و هلال احمر. به وسیله GIS. البته خوب میدونم الان زوده منتها من میخوام پایان نامه رو برای تابستون انجام بدم. که از الان نیاز به فکر و کلاس های تخصصی دارم.
انار نوشت: دنبال کارام هستم برای رفتن!! البته فعلا در حد یاد گرفتن اون زبون مسخره شون!!Guten Abend
انار نوشت: نه اینکه فکر کنید وقتی زبون به شکوه باز میکنم و شما کامنتی برام میذارید از دست شماس که ناراحتم نه!! از دست خودم ناراحتم که چرا اجازه میدم این جوری زندگیم خراب بشه!! که اجازه بدم حتی فکر حمید وارد زندگیم بشه وقتی خودش داره زندگی میکنه!! و بعد تر به نتایجی میرسم که از بدست اوردن اون نتیجه غرق لذت میشم حتی اگه خیالی باشه که میدونم نیست!! و بازم به یه نتیجه دیگه رسیدم اونم اینکه با تمام تلاشم برای فراموشی حمید اما خودم میدونم ممکن نیست!! من تمام نیاز هام و عواطف و گذشته و زندگیمو با اون پیدا کردم!! حس داشتن ارزوهای مشترک. حس درد . خوشی رنج . سختی. نگرانی . همه چی!! و خوب مدت ها طول میکشه که از یاد بره!! من دارم یاد میگیرم که عشقم به حمید چه جوری باعث بزرگ شدنم بشه و شکوفا شدنم!! و اگر ادعای عشق رو دارم باید اجازه بدم تا اروم باشه و راحت!! یکی از بزرگ ترین دغدغه های الان من اینه بدونم حمید واقعا الان اروم و راضیه!! آرزویی جز این ندارم که بدونم حمیدم الان خوشحاله و اروم!! این غر زدن ها و بد اخلاقی های توی بلاگم هر چی که نداره باعث میشه با خوندن دوباره مطالبم اشتباهاتم رو بفهمم و اجازه بدم به خودم که بزرگ بشم و دنیا رو با دید بچه ها نبینم!! باید میفهمیدم که من اون انار ۱۰ سال پیش نیستم که اول راهنمایی بود و هر روز با حمید بازی میکرد. حالا اینجا ایستاده بدون حمید. ۱۰ سال پیش کنار حمید بود و امروز جدا از حمید. کسی چه میدونه شاید ۱۰ سال دیگه بازم کنار حمید باشه!!میخوام این فرصت رو به خودم بدم که بزرگ بشم که بفهمم اما حمید نمیتونم قول بدم وقتی دلم برات تنگ شد بهت sms نزنم!! نمیتونم قول بدم از تو و رویاهامون فرار کنم!!تو الان خیلی عصبانی و میخوای تمام اشتباهات رو ادامه بدی !! اجازه بده ارامش بهمون برگرده!! من فقط آرامش تورو میخوام !!
خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شو
گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت
در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است
درماندگیست
شرمندگیست
قرن قرن اتش نیست
قرن یک هوای تازه است
فکر ها را شست و شویی لازم است
گم شدیم گر درمیان خویشتن
جست و جویی لازم است
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید ...
با اجازه :انار بانو![]()
اما خوب هر از گاهی که به بالا میرم برای برخی کلاس هام با تمام پوششم در عین سادگی سعی میکردم بیشتر به چشم بیام تا ببینم جرات داره حرف بزنه یا نه
!! اون وقت بود که میشدم انار بانوی با عشوه
. از اون عشوه های مکش مرگ ما که ... میدونه چی میگم!!خلاصه ش اینکه ۴ شنبه کلاغه
گزارش داد اگر از حراست شکایت دارید یا برید پیش معاون دانشگاه و یا کلانتری همین