آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه!
غم دور از تو بودن بی بال و پرم کرد!
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد!
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تو نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرید!!
پ.ن: اینجا نه دیگه روزانه مینویسم!نه خاطره! فقط برای تو و به عشق تو هر چی هر لحظه به دلم بیاد به قلب کوچیکم بیاد مینویسم!نه برای اینکه تو بخونی و پشیمون بشی برای اینکه .... خالی بشم! تهی بشم از تو !شاید تموم بشه این عشق!
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
خوب دیگه اینم حکایت اناربانو و اقای گوجه سبز ئه!!
کاش میدانستی من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است٬ خنده هایم حرف است
کاش میدانستی میتوانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش میدانستی!!کاش میفهمیدی ! کاش و صد کاش نمیترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس سایه های بوی مشام مرا سوی تو نخواهند اورد!!
یه جایی گوشه دلم ٬یه جایی گوشه قلبم دست نخورده و بکر میمونه برای تو بهترینم اما به هر حال مسیر زندگیمون رو مشخص کردی!! تو با آدم های دور و برت منم با...!!
پ.ن: دوستان عزیزم فکر نمیکنم دیگه بنویسم ! شاید جایی روزی بیام بنویسم وقتی توی زندگی افتادم! اما حالا نه!! شرمنده ام که تک تک خداحافظی نمیکنم از همه تون!! مرسی برای تمام روزهایی که همراهم بودید! مرسی که با گریه هام گریه کردین و با شادیام خندیدین!!مرسی که بهترین لحظه هام رو برام ساختین هم توی این دنیای مجازی هم بیرون از اون!!مث همیشه دوستون دارم!! نظرات بازه اما برای خودم!! شاید روزی با اسم خودم برگشتم!!
مدت هاست از تو بی خبرم
مدت هاست نامه هایم را نیز بی جواب گذاشته ای
نمیدانم چرا مثل مادر ها دائما دلشوره فرزند پیدا کرده ام
میخواهم دل برکنم و راهی شوم
میخواهم خود را به فراموشی بسپارم
و عشق را جا بگذارم تا از این دل نگرانی ها رها شوم!
باید ارام شوم
شاید هم از چیزی فرار میکنم
و تو بهانه ای برای گریز من هستی.
به هر حال هر چه هست
باید از این پریشانی احوال رها شوم!!
پ.ن: شرمنده ام امروز بعد از دیدن عموم خیلی رفتم تو فکر و خیال! اگه اینارو نمیگفتم میترکیدم! ![]()
پ.ن۱: بنده حالم خوبه! بسیار الکی خوشحالیم! عید هم کمی بهمون خوش میگذره!![]()
پ.ن۲: امشب خونه پسر خاله ام دعوت بودیم! بعد ما عاشق دبنا هستیم! نشستیم بازی کردن از کارتی ۲۰۰ تومن شروع کردیم تا رسیدیم کارتی ۱۰۰۰ تومن ۸هزار تومن بردم! نوش جونم
! کلی بهم چسبید!![]()
انار نوشت: هیچ وقت دست از تلاش نمیکشم چرا که فقط از ته دره قله بلند به نظر میرسه
بعدا نوشت: دوستان عزیزی که تازه میخوان این پست رو بخونند و دوستانی که خوندن من حالم خوبه مشکلی ندارم! اتفاقیم نیفتاده! فقط یکی دهنشو. باز کرده بود به من دوستم هر چی که لایق خودشه گفته بود که هم من هم مریم که به ایشون توهین شده بود توی این پست جوابش رو دادیم! و تازه فهمیدم چقدر آدم فضول تو بلاگم سرک میکشه! چون من تازه میخواست ادرس بلاگ رو برای اون دو نفر بفرستم که دیدم خودشون تشریف فرما شدن! مهدی خان از این به بعد راحت بیا اینجا و با دقت بخون! چون از این به بعد دلیلای بیشتری برای سرک تو زندگی من پیدا میکنی!! ارامشی که تو نتونستی بهش بدی رو پیدا کرده!! اگرم کامنتت تایید نشد روز اول چون منتظر اجازه مریم بودم ! همین و همین! از تو خیلی مرد تر و شجاع ترم!!
نمیدونم چند نفر از شما ها فکر میکنه من آدم حسودی هستم و طاقت دیدن خوشبختی دیگران رو ندارم!چند نفرتون فکر میکنید من اونقدر پستم که به خاطر اینکه زندگی عاشقانه خودم و ارزوهام خراب شده حاضرم زندگی یکی از بهترین دوستام رو هم خراب کنم و تو گوشش بخونم که عشق کشکه و باهاش بهم بزن و ...!! من واقعا نمیدونم باید به دوستی اعتماد کنم که توی همین دنیای مجازی همه کار برام کرد تا من رو خوشحال ببینه یا دوستی که توی دنیای واقعی بیش از اندازه براش احترام قائل بودم و حالا که رابطه اش با دوست دخترش که دوست من باشه بهم خورده به هر طریقی سعی داشته چه من چه دوستم رو زجر بده و اعصاب هر دومون رو خرد کنه!! دوستان این نوشته هم مخاطبان(مخاطب نه چون چند نفرند!!) شخصی داره اوناییکه باید خودشون میدونند کما اینکه من مجبور شدم چندین بلاگ عوض کنم تا دیگه از دست اونا راحت باشم میبینم نه هنوز ادامه میدن به فضولیشون تو زندگی من! خوب ببین روی حرفام دقیقا با خودته که گفتی نمیبخشمت شادی به خاطر اینکه تو مسبب جدایی من و مریم شدی!!ببینم مگه من خودم شماهارو با هم دوست نکردم؟؟ مگه هزار بار به مشکل خوردی کمکت نکردم؟؟ حالا بیام باعث جدایی تون بشم؟؟ تو و اون دوست فضولت که همه جا سرک میکشه مثلا احساس لطیف داره اما باطنش خیلی پست و زذله نشستین ببینین من کجا میرم ؟با کی میرم؟ کی میرم ؟ یا نه بگید ببین شادی دوباره تو دوستی شکست خورد! اره شکست خوردم افتادم اما وقتی افتادم نرفتم دم خونه عشقم پدر مادرشو بکشم به فحش! نرفتم هر چی که بهش به عنوان کادوی تولد داده بودم با عنوان طلب پس بگیرم! نرفتم بگم اول تورو میکشم بعد خودمو !نرفتم هر چی از دهنم در اومد بارشون کنم و کلا خانواده ش رو ببرم زیر سوال بعدم با پرویی بگم دوست دارم!! ای تف به اون دوست داشتنت که نفهمیدی خواسته معشوقت باید برات مهم تر باشه!! اره منم حمید رو اذیت کردم! با رفتارام!با اخلاقام! حتی بعد جدایی مون کم اذیتش نکردم!! اما بالاخره فهمیدم خودم مقصر بودم تو جداییمون!گردن دوستاش و .. ننداختم! مث تو بقیه رو محکوم نکردم! میدونم که معنی حرفام رو میفهمی! میدونم بقیه متوجه نمیشند که چی میگم چون چیزی نمیدونند اما اونایی که باید درک میکنند! تویی که فکر میکنی دوست دخترت این قدر بچه اس که از وقتی اومد تو 360 میخواد باتو بهم بزنه!!توییکه نفهمیدی خالصانه دو سال تمام عاشقت بود و همه کاری برات کرد! گیر دادنا ،اذیت کردنا، و هر چیزی که بود رو تحمل کرد چون دوست داشت! اما حالا هر چی از دهنت در میاد بهش میگی؟؟ چه طوری روت میشه اینجوری حرف بزنی؟؟ مگه 4بار بهم نزدید؟؟ مگه این پدر مادر تو نبودن که اومدن التماسش که تورو خدا پسرمون خودکشی کرده بیا و برگرد؟؟ حالا میگی مریم دست از سرت بر نمیداره؟؟ آخ که چقدر در موردت اشتباه کردم!! حمید در مورد تو درست حدس زده بود!! همون اوایل!همون حمید که به قول دوست تو لیاقت زندگی کردن با من رو نداره ، همون حمیدی که بد دهنه ، بی شعوره و هزارن چیز دیگه در نظر تون .همون آدم به خداوندی خدا شرف داره به دوست ... تو که فقط بلده با دل دخترا بازی کنه! با احساس آدما بازی کنه! که دوست دختر جدیدش از گذشته اش هیچی نمیدونه! تا کی میخوای این کارو بکنی؟؟ اصن میدونی چیه؟؟ مریم با همه پسرای توی 360 دوسته! اینقدرم سرش شلوغه که وقت کار دیگه ایی نداره!اون عکساییم که تو ازش دم میزدی که چه چیزایی گذاشته تو 360 یه عکس با حجابی کامله که خوب دیدی که تنهام نیست من و سارا هم کنارشیم!!ااینم اون عکس بد حجاب!!حدارو شکر نه بد جور عکس انداختیم نه هیچ کدوم ل خ ت یم، اینقدرم خسته هستیم توی عکس که چشمای ماها داره بسته میشه از زور خواب! تو چه عکسی ازش داری که اینجوری تهدیدش میکنی؟؟ میخوای بترسه بیاد التماس؟؟ تو تمام جاهایی که ما با هم رفتیم توی تمام عکسامون گوشی تلفن دستشه! چرا چون تو هی مثلا دلت تنگ میشد! اره خودمم این جوری بودم! میدونم ولی من واقعا دل تنگ حمید میشدم! دلم میخواست کنارش باشم! اما تو... !!! نمیدونم چرا اینارو نوشتم! فقط خواستم بگم نه من ازت میگذرم بابت تمام توهین هایی که بهم کردی و فکر کردی که من باعث جداییتون شدم نه دوستم ازت میگذره بابت تمام توهین ها و فحش هایی که به خودش و مادر پدر مهربونش دادی!!رسم عاشقی این نیست!!مرد باش پای ادعای عشقت وایسا و از خوشحالی مریم لذت ببر!!!
اینم حرفای خود مریمه که پایینش دارم اضافه میکنم به خواست خودش: حتی واسه در آوردن چشم کسایی که این روزا نشستن و منتظر بد بخت شدن و زمین خوردن من هستم اونقدر بالا میرم که حتی دستتون بهم نرسه،اینقدر که به خاطر تمام اذیت ها و کاراشون پشیمون بشند!از همه کسایی که به نوعی باعث ناراحتی من و اطرافیانم شدن میگذرم جز اونیکه روز 23 بهمن فقط به خاطر خودخواهی مزخرفش و ادعاهای دروغش که حتی شک دارم چیزی از دوست داشتن بدونه و بفهمه، کاری کرد که واسه اولین بار کینه یه نفر و تو دلم بذارم و اوناییکه همراهیش کردن و... که فقط به خدا واگذارشون میکنم چون بنده خدا براشون کمه!هر چند که دلم نمیخواد حتی دیگه اسمشون رو بشنوم،ازشون به حد مرگ متنفرم! ولی همه تون بدونید من دارم عشق و حال میکنم و به اون ارامشی که میخواستم رسیدم آدمای اضافی رو از زندگیم بیرون کردم. تو زندگی و قلب و فکر من هیچ جایی واسه آدمای خودخواه ،فضول، یکدنده،مغرور، بی احساس و پر توقع و چیزای دیگه نیست! و از همه کسایی که پای... کردن تو کفش من و همه ش تو زندگیم سرک میکشند میخوام یه لطفی کنند با زبون خوش دست از سر من و زندگیم بردارند چون هر چی بیشتر بیاید دنبالم تحملش براتون سخت تر میشه وقتی خوشبختی و ارامش من رو ببینید!
و تو !تویی که ادعای عشق داشتی و میگفتی عاشقمی قبل از اینکه کس دیگه رو بدبخت که نه ولی وقتشو بگیری اول خودت رو درست کن که بفهمی زندگی فقط و فقط خودت و خواسته های خودت نیست اول معنی دوست داشتن رو بفهم بعد ادعاش کن !دست از بچه بازی هات بر دار! سعی کن بزرگ بشی ادم بشی! توییکه خودت منو از همه عالم جدا کردی این تهمت رو به دیگران نزن که باعث جدایی مون شدن! توییکه نمیذاشتی پیاده روی عصر با مادرم برم یا حتی خرید اون وقت به دوستام میگی جدامون کردین؟؟تو منو از همه اونچه دوسش داشتم گرفتی!
یاد بگیر اولین اصل توی یک رابطه اعتماده! هر وقت اینقدر بزرگ شدی که بفهمی جای حرفای خصوصی فقط تو قلبته نه پشت تلفن و برای دیگران برو دنبال یه دختر دیگه! شاید تو و امثال تو برای خوش گذرونی و وقت تلف کردن برید تو 360 اما من فقط برای ارتباط داشتن با دوستام و داشتن دوستی سالم رفتم اونجا! اونجا برای من جاییه برای یه رابطه دوستانه واقعی!و خیلی چیزای که تو توان درکش رو نداری چون ذهنت مسمومه! من حتی نمیخوام بدونم داری چی کار میکنی یا زندگیت به کجا میرسه از تو یه خاطره گند مونده برام که تا لحظه مرگ فراموش نمیکنم! هر چند که تمام این 22 سال زندگی رو گذاشتم یه جایی تو کوله بار خاطره ها و پشت غبار گمشون کردم!اقای پسر خاله خیلی خوشحالم که به قولت اعتماد نکردم چون بهم ثابت شد که تو برادر من نیستی بلکه فقط به فکر پسر خاله تی که احیانا یه وقت ناراحت نشه !چون اگه به فکر من بودی منتظر روزی نبودی که پسری منو ... کنه اون وقت دلت خنک بشه! براتون متاسفم که فقط ادای آدم های روشنفکر و تحصیل کرده رو در میارید! هم خودت هم پسر خالت ، هم اون دوستت که منتظر بود تو با من بهم بزنی بری با خواهر دوست دختر جدیدش دوست بشی!
پ.ن: اگه همیشه به فکر انتقام باشم همیشه زخم هام تازه میمونند!!
انارنوشت1: این دو روز به مثال یک حیوان زیبا جذاب
آی کار نمودیم ،آی کار کردیم، ولی در عوض خونه مون داره برق میزنه! منم که خدا رو شکر هر چی عروسک داشتم از سقف اویزون کردم
! اون گوشه ام که معلومه اتاقم هنوز پرده نداره! همین جوری یه ملافه انداختیم از بیرون معلوم نباشه تا فردا مامان پرده شو بدوزه!!1و2 و3
انارنوشت۲:این عروسکم رو مامان وقتی من کلاس اول دبستان بودم برام از کیش اورد، بابام داشت میرفت حموم گفتم بابا بیا این نوه تم بشور
!! چرک شده موهاش کثیف شده
! بابام نیگام کرد گفت گوربابای نوه م صلوات!!![]()
کمکم کن تا یاد بگیرم همیشه و همه جا شکر گذارت باشم!!
همیشه همه جا تو بهترین و بدترین شرایط!
کمکم کن تا به اونچه میخوام برسم!!
کمکم کن تا از این شرایط سخت جون سالم به در ببرم!!
کمکم کن زود و عجولانه قضاوت نکنم!!
کمکم کن تا یادم باشه که همیشه این تویی که توی سختی ها نجاتم میدی نه بنده هات!
خدایا یادم بده تا با تمام اینکه سرشار از امیدم یه خبر نتونه این جوری بهمم بریزه!
خدایا ممنونم از اینکه اجازه دادی عاشقت باشم!
ممنونم که اجازه دادی این هفته و این شبای تنهاییم رو باهات پر کنم!
ممنونم از اینکه توی روزای بی کسیم همه کَس من شدی! و عاشقانه درد دلام رو گوش دادی!!
ای بخشنده ترین بخشندگان گنه کارم٬ آنقدر که قابل شمارش نیست.حتی میرتسم به گذشته برگردم و مرور کنم!ولی میدانم که تو بخشنده ترینی!توبه میکنم ٬همین امروز٬قبولم کن و کمکم کن تا دیگر شرمنده وار در خانه ات را نکوبم!
پ.ن: شرمنده همه دوستام هستم! این روزای آخر سال اصن وقت درست و حسابی ندارم!اینکه دوستان هر کی ازم توقع داره بهش سر بزنم کامنت بذارم فعلا شرمنده ام به بزرگواری خودتون ببخشید!
پ.ن۱:عکس ها همیشه جالبند چون قسمتی از زمانند که ساکن موندن(اینو برای اون ۴ تا دونه عکسی گفتم که امروز دیدم!بعد ۱ سال خاطره اون جمعه تو کوه رو برام زنده کرد٬من ٬تو٬ کله پاچه تو طباخی میدون تجریش٬یه جاده برفی٬ایستگاه ۳ کلک چال٬ دستای گره خوردمون تو هم٬سرمای تن من٬تن داغ تو٬چشمای پر از خوشحالی هردومون٬ و عشق !!چیزی که این روزا گمش کردیم!)
قسم به عشقمون قسم
هنوز برات دلواپسم
قرار نبود این جوری شه٬یهو بشی همه کسم!!
راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از بار خودم!
شش سکانس!!!
سکانس اول:
نشسته ام روبه روی حضورت .دقیق شده ام به حرف زدن ها و برخورد هایت با دیگران٬با خودم و با خودت!هر بار که به تو نگاه میکنم ٬اشتیاق دانستن جواب یک سوال٬ تمام ذهنم را به هم میریزد. دلم میخواهد این سوال هزار بار مطرح شده دست از سرم بردارد... اما دست بر نمیدارد و این دلبخواه من نیست. میخواهم یک سوال نپرسیده را مطرح کنم . نمیدانم بپرسم یا نه؟!جواب آن برای خودم خیلی مهم است اما مطرح کردنش خیلی سخت است و ... سخت٬از این نظر میگویم سخت که هیچ وقت به جواب واقعی اش نمیرسم!!
سکانس دوم(باید سریع بروم سر اصل مطلب)
سوال من اینست(بگذار یک نفس عمیق بکشم) حتی نوشتن این سوال هم نفسم را بند می آورد: تو واقعا دوستم داری؟! چرا تعجب کردی ؟؟...! نه ٬لطفا نگو که سوالم بچه گانه است . لطفا نگو "تو خودت باید از رفتار من بفهمی که دوستت دارم" لطفا نگو... من به رفتارت با خودم و دیگران ٬خیلی دقیق شده ام. تو با همه آدم های اطرافت همان رفتاری را داری که با من!تو حتی با افرادی که دوست شان هم نداری با مهربانی برخورد میکنی. با من هم مهربان و محترم برخورد میکنی. از کجا باید بفهمم که دوستم داری؟ نکند که من برایت مثل دیگران هستم٬بدون کوچک ترین تفاوتی؟؟ نکند؟؟!
سکانس سوم(من از لهجه فلسفی ات بدم می آید)
من این حرف ها رو قبول ندارم که "باید به همه مردم به یک چشم نگاه کنیم. باید از هیچ کس توقع نداشته باشیم. باید ... باید..." به نظر من ما باید به دیگران با احترام و مهربانی برخورد کنیم . اما باید با افرادی که خیلی دوستمان دارند یا خیلی دوستشان داریم متفاوت رفتار کنیم- البته ٬این تفاوت در رفتار باید طوری باشد که فقط خودمان و شخص مورد نظرمان ان را تشخیص دهیم. به نظر من ما باید از افرادی که خیلی دوستشان داریم توقع داشته باشیم!!(کجای حرف من ناردست است؟؟؟)ما آدم هستیم و آدم هم توقع دارد. من قبول دارم که از همه نباید توقع داشته باشیم . من میپذیرم که باید در این زمینه سطح توقعات مان را پایین بیاوریم. اما این قانون را در رابطه با عزیز ترین افراد زندگی مان ٬قبول ندارم.قبول ندارم . و...قبول ندارم.
سکانس چهارم(امیدوارم از سه جمله اخر این سکانس دلخور نشوی)
من دارم به تو و حرف ها و رفتارت فکر میکنم. تو میگویی که من برای تو خیلی مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها میدهی . اما من این حرف ها را لمس نمیکنم. من این بها دادن را درک نمیکنم- این مضوع عجیب مرا اذیت میکند . تو متوجه نمیشوی اما این موضوع دارد مرا ثانیه ثانیه اذیت میکند -شاید تو داری به شیوه خودت به من محبت میکنی. اما این شیوه همان شیوه ایست که برای همه اطرافیانت به کار میبری. برای همه... تازه !تو در هزار موردی که پیش امده است همیشه دیگران را به من ترجیح داری . همیشه خودت و دیگران را به من ترجیح داده ای!
سکانس پنجم
لطفا یک روز واقعا درک کن که باید مرا دوست داشته باشی٬خیلی ! تو الان سرت شلوغ است و نمیخواهی درک کنی که من چه میگویم. امیدوارم روزی که در این مورد با من هم عقیده شدی روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم. در غیر این صورت با تمام احساسم برایت متاسفم!!!
سکانس ششم
در ازدحام بی وقفه سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم دوستت دارم!!
برگرفته از مجله موفقیت
تــما شا يم کـه می کنی
در نگاهت٬در دلــت جا نمی گيرم
تنها می نشـــا نی ام
در چمدانت که ره به سوی ســـردابه های غريب دارد
تــما شـــا يت که می کنم
پيش از آنکه با آوارگی چمدانم همسفر شوی
تـرا بالا نشين چشمانم می کنم
صدر نشين دلم.....
انارنوشت: روز عشق مبارک عشقم!!
فرياد هميشه کافی نيست.
سکوت هميشه گويا نيست.
ما بين اين فرياد و اين سکوت؛ نقطه ايست.
و من...
( سخن کافيست.)
ازارم میدهی به عمد
اما من انقدر خسته ام آنقدر شکسته ام که دیگر هیچ نمیگویم!
نه گله ای نه شکوه ای! حتی دیگر رنجیدن هم از خاطرم رفته است!!
تا حالا به قسمت و تقدیر و خداوند ایمان داشتم و مطمئن بودم اگه مال هم باشیم حتما بهم میرسیم!! اما امیدوارم هرگز این اتفاق نیفتد!! نباید وادارم میکردی از ته دلم آه بکشم!! نباید وادارم میکردی ...!! امروز با پاک کردن هر عکس هزاران بار شکستم!! هزاران بار مردم و زنده شدم!! شکستم اما دم نزدم!!خرد شدم اما لال شدم!! نمیخوام ناله هام رو نه تو ببینی نه دیگران!! امروز وقتی بهم گفتی حالا این قدر زنگ و اس ام اس میزنی تا اون بفهمه و گیر بده بهم !! چقدر دلم میخواست بگم با یکی دوست شدی بدتر از من؟؟! نه !باید بگم اما نمیگم!! باید بشنوم اما نمیخوام بشنوم!! باید توصیح بدی اما میخوام سکوت کنی!! باید میشکستم این بت رو شکستم!! بت حمید رو!! بت عشق رو!! بت بچگی هام رو شکستم!! شب عید وقتی بارون میومد زیر بارون تو ماشین بودیم تو کوچه های پاسداران یادته؟؟ یادته بهم چی گفتی؟؟ یادته ازم چی خواستی؟؟ بهت گفتم اگه این جوری بشه تو میری؟؟ گفتی خیلی احمقی که این فکر رو میکنی!! امروز مطمئن شدم چون اون جوری شد تو رفتی!! نه گیر های من! نه بی اعتمادی هام!! چیزی جز خوشگذرونی نبود!! دختر یکی یدونه همسایه چیزی نبود جز عشقی کوتاه مدت که بعد یه سال دلت رو زد و تو بعد ۱۰ سال عاشقی گفتی گور بابای خودش و دلش و احساسش و وجودش و اشکاش!!نترسیدی آه کلاغی پیر دامنگیرت شود؟؟ به هر حال هدفم از گفتن همه اینها این بود که بگم عاشقتم دیونه تم!! اما دیگه نمیخوام ببینمت!! عاشقتم دوست دارم اما امیدوارم .... !!عاشقتم دوست دارم اما اگه خدام بخواد کنار هم باشیم نمیخوام دیگه!! من حمید رو تو وجودم شکوندم!! عشقم رو میخوام بذارم برای کسی که من رو برای خودم بخواد نه اینکه بهونه بیاره که بهونه ای نداره!! من از همه گذشتم تا به تو برسم اما تو چسبیدی به تمام اون چیزایی که میگفتی اگه پاش بیفته ولشون میکنی!! توی عمل بر عکس شد !روز خواستگاری گفتی اگه پاش بیفته که انتخاب کنیم تو خانواده ت رو انتخاب میکنی من تورو!! اما برعکس شد! من تورو انتخاب کردم و تو خانواده ات!! چقدر دلم میخواد بزنم زیر گوشت بهت بگم........ !!نه گفتم که نمیگم!! این تمام سرمایه عشق پاک من به توئه!! سرمایه دوست داشتن بچگی هام!! بلوک ۶۴! طبقه ۴ پلاک ۲ توش یه دختر کوچولو بود ! توی پلاک ۳ یه پسر کوچولوی شیطون بود که اینا عاشق هم شدن!! امروز رو هیچ وقت یادم نمیره!! ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ من تمام زندگی ۲۱ ساله گذشته ام رو ریختم دور و امروز دوباره متولد شدم!! و ۲۸ بهمن امسال تولد یک سالگی منه!! تولد زندگی دوباره من!! بی عشق!! بی حمید!!
در ایینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم!
در چشمانم چه تابش ها که نریخت!
و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!
آمدم تا تورا بویم٬
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم!
چه رویاها که پاره نشد!
و چه نزدیک ها که دور نرفت!!
و من بر رشته صدایی ره سپردم
که پایانش در تو بود!
آمدم تا تورا بویم!
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی
به پاس این همه راهی که امدم!
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها
که نشانم نداد! آمدم تا تورا بویم
و تو:گیاه تلخ افسونی!
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی
به پاس این همه راهی که آمدم!!
انارنوشت:هر وقت اینقدر مرد شدی که نتونی شکستن کسی رو ببینی!
هر وقت این قدر از خود گذشته شدی که بتونی از غرورت بزنی تا به غرور دیگران احترام بذاری!
هر وقتی اینقدر بلند نظر شدی تا بگذری و مقابله به مثل نکنی!
هر وقت اینقدر صبور شدی که از اشتباهات و سو تفاهم ها با متانت بگذری!
هر وقت این قدر منصف شدی که گاهی هم به دیگران حق بدی !!
اون وقته که مرد شدی!!
هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمیشود ، مگر در همین سه واژه :
او دوستم ندارد ...
پ.ن: خسته ام !! از همه این شور و حال مزخرف!! از این نقابی که به چهره م زدم!! من خودم رو میخوام!! من عشقم رو میخوام!! میدونی خستگی یعنی چی؟؟ میدونی وقتی گور آرزوهات و با دستای خودت بکنی یعنی چی؟؟ میدونی وقتی ۶ ماه گذشته باشه و تو یه چشم بهم زدن مطمئنی ۶ ماه دیگه هم میگذره بی اینکه تغییری ایجاد بشه یعنی چی؟؟ همه اینایی که دارم اوانایی که نبود که میخواستم!! به تاوان اشتباهم ۶ ماه کشیدم اما دیگه بسمه! دیگه نمیکشم!!! خسته شدم از تو ٬از خودم٬ از زندگی٬ به خدا خسته ام! به بزرگی خودش قسم خسته م! به همون کربلا دیگه نمیکشم!! تنهایی دیگه دووم نمیارم!!!
انقدر آرزو به گور بردم که جایی برای دفن جسدم نماند!!
با اجازه تون چون نمیرسم بیام نت کلید اینجا رو میدم به سورنای عزیزم!! اگه حوصله داشت اینجا رو اپ میکنه اگه نه فقط کامنت ها رو تایید میکنه! کامنت های با ادبی و نه توهین امیز یا دین و دینداری!!درگیر امتحانات شدم اساسی! چون همه شون پشت سر هم هست فکر نمیکنم بیام تهران! بیشتر همون دماوند میمونم! خونه یکی از دوستان پدرم!!خیلی دوستون دارم!! میخواستم یه پست شاد بذارم تا بعد امتحانات اما اعصابم خرد شد وقتی کامنت هام رو دیدم!!
دوستون دارم
!! مواظب خودتون باشید!! همدیگه رو نکشید تا من بیام
! از فراق منم خیلی ضجه مویه نکنید میام دیگه!!![]()
به قول ناصرالدینشاه شهید: الحمدلله، همه چیزمان به همه چیزمان میآید!!!
سکانس اول(این سکانس را با لهجه دلتنگی بخوان)
عجیب دلم برایت تنگ شده!!!
سکانس دوم
امروز تقریبا یک قرن است که تورا ندیده ام!من نمیدانم با این زمان های طولانی چه کار کنم؟؟؟ دارم فکر میکنم که یک قرن پیش چقدر خوشبخت بودم .اما حالا... من هستم و هزار شالیزار فاصله!!
سکانس سوم!!(باید هر جور شده احساس دلتنگی را از بین ببرم وگرنه...)
دارم فکر میکنم چقدر خوب است اگر همیشه-حتی الان که دارم از دلتنگی برای تو دیوانه میشوم-جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم . تو قشنگ ترین پدیده زندگی من بودی ٬هستی و خواهی بود!!
سکانس چهارم
من چقدر خوشبختم که توی زندگی ام فرشته ای مث تو حضور دارد!!یک دوست واقعی!!هر بار که رفتار های روزانه ات را مرور میکنم -من همیشه به تو فکر میکنم- میبینم چقدر تو خاص هستی!! خاص و دوست داشتنی!!
سکانس پنجم(لطفا این سکانس را با لهجه باران بخوان)
چرا وقتی با تو بد صحبت میکنم با من خوب رفتار میکنی؟؟ این جوری دچار عذاب وجدان میشوم!!چرا همیشه سعی میکنی من خوشحال باشم حتی وقتی که ناراحتت میکنم؟؟ چرا؟چرا؟چرا؟دارد از نگاهم باران میبارد!!برای تو ٬برای...
سکانس ششم(میخواهم یک اعتراف بکنم)
میدانم نیازی به اعتراف نیست.تو خودت از همان ابتدای دنیا به این حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من:فقط وقتی تو کنارم هستی من خوشحال هستم!!این را میگویند:عشق واقعی در یک دهکده کوچک جهانی!!
سکانس هفتم(وقتی به تو فکر میکنم شعر دست از سرم بر نمیدارد!)
من مطمئنم یکی از همین روزهای خدا ٬فاصله هزار شالیزی بین من وتو میشود یک شالیزار!من قدم میگذارم در هوای سبز و می ایستم رو به روی لبخند همیشه مهربانت و میگویم :امروز سیصد سال پیش از ۱۳۸۶ است. و من و تو در یک غروب ساده و بارانی بی دغدغه ترافیک و .. عاشق هم میشویم زیبای زیبا!!!!!
سکانس هشتم(خواهش میکنم این سکانس را هیچ وقت فراموش نکن !!متشکرم!!)
هزار بار دوستت دارم!!
برگرفته از مجله موفقیت!!
پیش نوشت: دیگه هیچ گونه احساس لذتی از بودن در این دنیای مجازی ندارم دیگه آپ کردن هم شادم نمیکنه چرا که حس میکنم دارم توی این بلاگ خودم و بقیه رو گول میزنم! چون هیچ اثری از نشاط و شادی تو وجود من نیست!! اما پست های بلاگم پر از خوشحالیه! یه دفتر سبز خیلی خوشگل و ارامش دهنده داره جای بلاگم رو میگیره! این مطلب پایین هم یه متنه! چون خیلی طولانیه هر کی دوست داشت بخونه!از همه دوستانی که توی این 1 سال و 1 ماه همراهم بودن ممنونم . فکر نمیکنم تا مدتی بیام نت! به شدت درگیرم. کارای دانشگاه وقتی برام نمیذاره! مرسی دوستای خوبم . واقعا ممنونم ازتون! این بلاگ به عشق یکی شروع شد و توش نوشتم امروز به عشق همون آدم میبندمش! کامنت دونی رو با اجازه میبندم که شرمنده کسی نشم! دوستون دارم ارزوی بهترین ها رو برای همه تون دارم.
موفق و خوشبخت باشید![]()
. در پناه حق!![]()
من تصور میکنم اولین دروغ ناخواسته دنیا را کتاب های فارسی اول به ماگفتند تو یادت مانده؟؟نوشته بود ان مرد در باران امد این کجایش درست است؟؟ این گونه نگاهم نکن چه منتی معلوم است که من منت روشنی آن چشم های بی مثال را تا اخر دنیا میکشم فرقی نمیکند چه کسی اول می آید مهم این است چه کسی ادامه میدهد، چه کسی تا آخر میمانند و چه کسی زیر قولش نمیزند!! و من به یک نتیجه دیگر هم رسیدم آنها هیچ وقت توی املاهای هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید میدانستد بعضی واژه ها مثل درد کشیدنیست نه نوشتنی!!و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژه پر غصه و پر قصه ایست!!خوش به حال آن دوست یا چه میدانم دوستان جدیدت کاش لایقت باشند کاش قدرت را بدانند به انها بگو چقدر ماهی .
عجیب دوستت دارم ساده، دوستم نداشته باش اما نرو،من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش.
هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد میشود فرمانروای سرزمینمان ، لطفا نگذار هر کاری دلش خواست و با زمین کرد با دل تو هم بکند!قبول کن بی دلیلی گاهی قانع ترین دلیل دنیاست!باور نکن کسی که از عشق چیزی میداند حالش خوب باشد حتی اگر بر عکسش را به تو گفت!سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و ترا از خدا برایم به امانت گرفت!بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند ، آشناییشان را به رخ بیگانگیم میکشندو من بی آنکه اعتنایی بکنم انتظار آمدنت را نقاشی میکنم و خدا بی صدا به تو الهام میکند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می ایی و با اشاره ات میپرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره...
حق با توست عزیزم من دوباره... من امروز باز هم از آن دوباره ها شده ام از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست!
اگر نمیتونی دوستم داشته باشی ام لااقل یه قول بهم بده بیشتر از این از چشمان نیفتم چون بی تو میمیرم!با اینکه تو دیگه مث گذشته ها زود به زود اسممو صدا نمیکنی با اینکه نمیدونم چرا داری به یه زندگی دیگه عادتم میدی ، اما من هنوز دیوونه تم ،دیوونه موج نگاه نازنینتم، وقتی با عبورش مثل صاعقه تمام شکوفه های آرزومو میریزه رو زمین تخیلم و میره!! دیگه حتی نمیدونمای عمیقتم مث گذشته نیست !دیگه با رغبت به پرسشام جواب نمیدی تازه اگه جواب بدی!یه سوال کنم؟؟ جون اونی که تو دوسش داری منم ندیده به خاطر تو دوسش دارم نه که فکر کنی اونجوری یه وقت... غصه نخور احترامش رو دارم فقط همین، خلاصه جون همون بهم میگی چی شد؟ تو حاشیه عشقمون یهو چه اتفاقی افتاد؟ اون موقع من و تو کجا بودیم؟ وقتی یکی همه اون چیزی رو که پای عشقمون ریخته بودیم مث توتای زیر درخت جمع کرد و برد و جادومون کرد! من کاری کردم که خاطرت تحمل سنگینیشو نداشت؟ چیزی که گفتم مجازاتش به اندازه چند تا دوست ندارمه؟واسه دیه این حرف آوردن یه قلب شکسته کافی نیست؟ با یه دل که تا حالا هزار تا ارزو کرده جلو چشای نازت قربونی بشه؟ میدونم تموم که شد با وجود همه سطر های غم انگیزش بازم سکوت میکنی و سکوت یعنی... یادته اون وقتا هر چقدرم که پیش هم بودیم واسه حرفایی که معلوم نبود یهو از کجا سرازیر میشن وقت کم میاوردیم اما حالا درست بر عکس اون روزها گاهی حرف کم می اریم . یادته؟ اون وقتا همه چی یادت بود ، یادت بود چی صدام کنی ، چقدر با مهربونی میگفتی... ، اما حالا سالی ماهی یه بارم که میای صدام کنی قبلش یکی دو تا اسم میگی تا یادت بیاد اونی که هر لحظه هزار بار برات میمیره اسمش چیه! نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ شده ، هم برای الآنت هم واسه گذشتت، تقصیر تو نیست ، نمیدونی چقدر دوست دارم ، یادته با ... گفتنات دنیا تکون میخورد!اون وقت همه حسرت عشق مقدسمون رو میخوردن ، یه جوری میگفتی ... که انگار هزار تاحرف نگفته لا به لاش پاشیده بودی ، شاید اون وقتا .. بودم، شاید اون وقتا دوسم داشتی یا این جوری نشون میدادی، همون وقتا که زیاد منتظرم نمیذاشتی ،دلت نمی اومد تب غصه هام سر به فلک بکشه ، اما حالا ام گلی نازنینی حالا هم مث اون وقتا عاشقتم ، میمیرم واسه یه لبخندت، جرقه یه نگاهتو با هزار تا دنیا عوض نمیکنم، دلم میخواد زمین و اسمون و سیاره ها و ستاره ها آواره شن رو تک تک ارزوهام ، اما نگاه قشنگ تو ، تو مسیر زندگی یه خراش کوچیکم بر نداره فقط دلم میخواد بگی چی کار کردم .گاهی یه خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمش رو گذاشتن زندگی چه جوری بدون تو به کام اروزهای یه آدم زهر میشه، یه لطفی کن هر ثانیه به این فکر نازنینت یاد اوری کن ببین من چقدر دوست دارم ، گرچه خودش بهتر میدونه .بهتر از تو میدانم و اسانتر از تو پیش بینی میکنم که بعد از خواندن این چند سطر آشفته تا چند روز چگونه میشوی!!چگونه میشود باور کرد کسی که من از روی قشنگ ترین سوالش او را انتخاب کردم خودش نیز در پاسخ به این سوال دچار تردیدی وصف ناپذیر شده باشد؟
عصر ما عصر کسانیست که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب آن نیز یک دقیقه سکوت نمیکنند، عصر آنهایی که چند ساعت طولانی دوری را با دو دقیقه برابر میدانند!به خدا عشق معامله بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ میبازی و اخر سر هم چیزی به نام اعتماد را از تو میگیرند تا شاید خلاصت کنند اما دریغ از جرعه ای رهایی. حق با توست اگر مفهوم این سطر های آشفته را در نیافته ای و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات کمی سرگردانی رو به ابهام باشد تو هم اینگونه مینویسی!خستت نکنم حرف از تمام کردن نیست حرف از علت تمام شدنست!حرف از پایان دادن نیست!حرف از چگونگی پایان ندادن است! صجبت از خستگی نیست اگر خسته باشی که عاشقیت جایی بین زمین و اسمان دچار اشکال است و اگر عاشق باشی که خسته نمیشوی صحبت از اغاز هاست. از روزهایی که قهر و اشتی هایمان یک دقیقه بیشتر طول نمیکشید!صحبت از عصریست که قسم خوردن به جان یکدیگر کار اسانی نبود! عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگ تر بود عصری که عشق هنوز زیر رنگ عادت زنگ نزده بود عصری که رنجاندن گناه بزرگی بود، و بیان رنجیدن هم مجازات قهر و تنبیه و چند ساعت دوری نداشت. عصر من و تو ندارد، عصر هر چه تو بخواهی ، عصر هر چه تو بگویی فرقی نمیکند،عصر امکان ندارد جان تو را به سادگی به خاطر چیزی قسم بخورم، عصر عشق، عصر گفتن دلم خیلی برایت تنگ شده بود، عصر شب های ببینم چه کسی زودتر میگوید دوستت دارم، عصر افتخار به شدت عشق ، عصر نابودی غرور!عصر اگر امروز حرفی زدم که تو... و پاسخ این چه حرفیست مگر میشود که... عصر با هیچ کس حرف نزن، عصر محدودیت های جذاب، عصر قوانین دشوار، عصر لذت بخش ترین اختلاف دنیا بر سر آنکه چه کسی بیشتر دیگری را دوست دارد، عصر شرط بندی های عاشقانه یر سر عکس هایی که دادن و ندادنشان کلی ذوق و شوق داشت، عصر تو بیشتر دوستم داری یا من و لذت بی پاسخ ماندنش که به یک دنیا می ارزید!نمیدانم چرا اینها را برای تو نوشتم شاید دلتنگی های چند ماهه ام ته نشین شده اند!
گرچه عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود دقت کرده ای آدم ها دو دسته اند: یا نامه میدهند یا ادامه. آنهایی که نامه میدهند مختصری عاشق ترند انها نامه میدهند و آن آدم های مقابل به آزارشان ادامه.محض رضای خدا یک بار به سبک آدم های خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هر کس که باشد عزا میگیرند با حرص پاسح نامه را بنویس ببینم دنیای بی رویای فردا دست کیست؟؟ یا دست کم قرار هست به ما هم برسد یا نه؟؟به فرض که دیدار داغ را تازه میکند اما اگر آن دیدار همیشه ارغوانی بعد ها وقتی باشد که داغی نباشد چه؟؟ اما به هر حال دلم میخواهد به دوستت دارم هایمان برگردیم.
خوب میدانم به روزگار نمیشود خرده گرفت اما به عاشق چرا!گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن مارا داشته باشد تکلیف دل هایمان که دست او نیست! نگذار تسلیم معادله دل و دیده شویم!نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم! نگذار غرور را بهانه کنیم!عشق دارد زیر بی اعتنایی من و تو بزرگ میشود!بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم!
من نگرانم ، نگران اتفاقی که هیچ وقت نیفتاده است، میهراسم از اینکه ... نباشم، ببین غریبه شاید به راستی من ان گمشده ای که تو دنبالش بودی نیستم!!من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذر بی اعتنا میشکنم، با خیال حرفی که شاید هیچ گاه به زبان نیاید ترک بر میدارم، من تصور میکنم تا وقتی برای قربانی شدن اماده نیستی به زبان آوردن فدایت شوم افزودن دروغی محض به باقی دروغ هاییست که تا به حال به همدیگر گفته ایم! میم آخر دوستت دارم اگر تا اسمان هفتم امتداد نیابد در ساقه هایش میشود به راحتی اثری از تردید یافت!ریشه دوستت دارم باید در تقدس ابرهایی باشد که هنوز روی هیچ گلبرگی نباریده اند . حالا که برایت مینویسم غرق زخمه زدنم به سازی که هر کس نامی بر آن میگذارد ، گاهی اشک بهترین مضراب برای نواختن شرجی ترین سمفونی دنیاست!
من از سفر هیچ نمیدانم هر وقت میگویند سفر یاد تو میفتم ، حس میکنم بوی هجرت می اید و گرچه میدانم به قول حافظ عزیز "شرط اول قدم آنست که مجنون باشی"و از مولانا آموخته ام "آنچه یافت می نشود آنم ارزوست" حالا مسافر من این توشه برای اغاز سفرت کافی نیست؟ پیش تر ها یک جا در گوشه ای از کتاب زندگی خواندم "نفس ِ عشق درمان ِ عاشق است نه نفس ِمعشوق" ساده ترش همان است که نیاکانمان گفته اند تا "دوری عزیزی و وقتی نزدیک شدی..." ساده بگویم ببین! من از ان قله هایی نبودم که وقتی فتحش کردی کنارش بگذاری ، گاهی لازم است بعضی قطعه ها را نا تمام سرود و لذتش در آن است که هیچ وقت پایانش را ننویسی، حالا که مینویسم چند تکه احتمال دوری از خوشبختی از ناودان بلند تردیدم به روی حریری از جنس ارزوهای معصوم یک سرنوشت پر ابهام چکه میکند و همیشه اشتباه ما اینست که جای نگاه و گناه را تشخیص نمیدهیم همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شاید هم اضطراب بخشی از انتخاب. برای آنکه اول ببازی بعد بسازی فرصت نیست تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست!عصر ،عصر سیب و فریب،رنگ و نیرنگ، ماه و نگاه،آه و گناه، لذت و حسرت، هجرت و عادت ، عابر و مسافر ، تفال و تحمل است!مدهوش آن نیست که مشغول جام و سرگرم باده است، مدهوش آن است که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی آماده است ، پس او که بی باده آماده است دلداده است! من تنها مسافری از دیار رسوایی و عابری از کوچه پس کوچه های مه الود ابهامم. گاهی لفظه غریب آشنا از اشنا زیبا تر است چرا که او گفت "که با من هر چه کرد آن آشنا کرد"ما هر دو غریبیم به صحرای وجود و اشناییم چرا که عطر احتمال بودن مرشدی مشترک ما را تا بدین جا بهم نزدیک کرده است!فراموش نکرده ام وقت رفتنت را وقتی جز تو کسی مرا ندید و من هم جز تو کسی را ندیدم!
قرار ما هر کجای دنیا که باران شدید تر بود ، هر جا که هیچ کس نشانی اش را نداشت هر جا که نسیم به پایان میرسد و طوفان منتظر اجازه تولد بود.نزدیک خدا ، آسمان هفتم در همسایگی ملکوت، اوج الهام و فراموشی حس و رسیدن به انچه مولانا میجست، هر کجا که مطمئن میشوی دیگر بی دغدغه تو برای منی و من برای تو.پاسخ نمیدهی اگر به این نامه پاسخ میدادی سد های بسیاری میشکست بگذار دوباره جای سدها دل من بشکند.به خدا هیچ کس تورا به اندازه من دوست ندارد. بگو باورت شد، ننویس. با غصه تمامش میکنم فقط به خاطر اینکه میدانم هر وقت کلاغ های قصه مادربزرگ به خانه هایشان رسیدند من و تو هم بهم میرسیم ، درستست، یعنی هیچ وقت ، یعنی غیر ممکن یعنی هرگز!
کسی که تو فرق میان او و دیگران را حس نمیکنی اما او میداند بی اعتنایی تو معنایی دارد که آن را تنها مجنون فهمید و بس!
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشگ گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی![]()
جای دستات لای موهای اشفته روی شونه ام رو خالی کردم!!
طاقت بریدن و کندن و دیدن رقیب نیست!!!
پ.ن: خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!!
پ.ن: از دست دادم فعلا!! آلمان ٬رفتن از این شهر و کشور٬ اونم برای خاطر اینکه تو گفتی نرو!!ماندم آن هم چه ماندنی!!
ديوانه كسي كه معشوق را در مجاورت آغوش ديگري ميبيند و باز برايش مينويسد و من اگر ديوانه نبودم ،اينجا نبودم ميان اين همه دل سنگ مثل تو ،به قول كسي كه احتمالا لطف بيش از حد به من داشته است كاش همانجا پيش خدا براي هميشه ميماندم ،نه كار ترا سخت ميكردم نه جاي بقيه را تنگ. آسمان چه رعدو برقي ميزند .ميفهمم او هم تا ته ترين نقطه دلش آتش گرفته است،ولي علتش با خداست . تو اولين كسي نيستي كه باز مضراب اين ساز شكسته شد براي زخمه زدن ،زخمه ميزنم تا زخم نزنم.اولين بارت هم نيست و آخرين بارت هم نخواهد بود اين را با يقيني باور كردني مينوسم ،بي انصاف بد ترين واژه ايست كه دلم مي آيد برايت بنويسم. دختري نه چندان زيبا ،نه چندان جذاب، نه چندان دوست داشتني و همه نه چندانهاي دنيا ترا به نام صدا كرد جراتي كه پر نور ترين ستاره هاي راه شيري هم ندارند،دختر شجاعي نبود،چون از رو به رو شدن با ديوانه اي كه عاشق توست ترسيد و ترس دشمن عشق است ،پس فهميدم او عاشق تو نيست به تو حق ميدهم كه تكذيب كني . آسمان هنوز برق ميزند كمتر از چشمان تو،اما سعي خودش را براي رقابت با توميكند. آسمان هم مثل من انگار دلش كه ميشكند تاجار نزند و چند سياره مرواريد توي گرد زمين نپاشد خيالش آسوده نميشود. كسي كه ميترسد نميتواند ديوانه باشد و كسي كه مجنون نباشد نميتواند عاشق تو باشد و من چقدر لذت ميبرم كه شجاعم وتنها از نداشتن تو ميترسم كه آن هم حرفي از عشق است فوران غم نغمه جادويي ات تمام صورت هاي رنگ شده را شست و صحنه نخستين كنار دريا بودنت با او اعتمادم را تا آخر نا معلوم ابد عزادار كرد ،اعتمادي كه خودش كم جان بود با صحنه محوي كه اصلا لايق نام تو هم نيست ،بال بال زد .و مرد ومن در فصل نارنجي و سرخ عاشقي ام مشكي پوش داغ اعتمادي شدم كه كج دار مريض با زور آرام بخش و فريب دستخط تو زنده مانده بود ،او تمام شد مثل خيلي چيزها ي ديگر كه ديشب شب آخر خوشبختي شان بود عين خوشبختي ،عين عشق عين مهرباني ،عين من و... چقدر بد است كه به خاطر هيچ چيز از همه چيز بگويي و آن كه سوژه بازي ات ميشود هيچ هم نباشد و حيف نازنيني چون تو كه همه چيز هستي و دست بر هيچ ميگذاري ،سر زنشت را به روزگار ميسپارم چرا كه من هرگز شهامت اين كار را ندارم و نداشته ام. ميروم با تمام قد در حضور تو و باران بلند ميشوم من سر خم ميكنم اما تو زير وفايت زدي ،من ميشكنم اما اين تويي كه شكستي من ميميرم اما تا تو مرا كشته باشي و تو هر گونه حقي بر من داري پيروزي بي وكيل ،بي دليل ،عمر غصه ات كوتاه باد . ساز باران بلند بلند مينوازد آرزو ميكنم سايه اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من كم نشود . همين كه تو طلسم لكنت بغضهاي كاغذي ام را ميشكني لااقل براي آرامش وجدان و من ديوانه و اهالي تشنه درد سرزمينم كافيست.شبي كه تمشك حادثه را با ساز و نازو نيازو آواز تجربه ميكني مراقب آنهايي كه مثل تيغ دنياي نگاهت را خراش ميدهند باش ،شبي كه پاييز و باران و اين ديوانه عجيب ترا كم دارند.
smsمیزنه که بیا حرفاتو بزن و خلاص!!
میام حرفامو میزنم میگه چون تو گفتی قبول ندارم!! پس من ازار دارم که با بدن داغون کلی غر بشنوم که تو حرفامو بشنوی؟؟ مرض دارم؟
مینا جان عزیزم نصیحتی لازم نیست همانکه پریشب به دوستم گفتی حمید هیچ تقصیری نداره برام کافیه!! و این به حق به جانب صحبت کردنا هم معلومه !!من اونی نیستم که تو فکر میکنی!! از اون انار سر حال و سالم هیچی نمونده!! فکر همه جا رو هم کردم!! حتی ازدواجش!! آزارم میده به عمد!! اما من اونقدر شکسته ام اونقدر داغونم که حتی نمیتونم آهی بکشم!! مینای عزیزم تو هیچی از من جدید نمیدونی!! نه تو !! نه حمید!! نه مادرم!! نه پدرم!! نه حتی دوستان دیگه ام!! دارم کم کم وحشی میشم!! نشون به اون نشون که دیگه طاقت هیچ حرف و حدیثی رو ندارم!! و تمام اینها رو از چشم بعضیا میبینم!! من زنده م اما زندگی نمیکنم!! من میبینمش اما ازم دوره!! تو چه طور میتونی خودتو و علی رو با ما مقایسه کنی!! هیچ کس نمیتونه خودشو و عشقش رو با کسی مقایسه کنه!! هر آدمی طرفش رو جوری دوست داره و به شکلی خاص!! حمید با اومدنش زندگی رو بهم برگردوند !! بعد ۱۰ سال!! با رفتنش داغون ترم کرد !! بعد ۱۰ سال!! تو هرگز منو نمیشناسی!! من اون آدم ۵ سال پیش نیستم!! هرگزم اون آدم نمیشم!! هر چی احمق بودم بسه!!! چشماتو باز کن!! ببین !! این منم!! روی لجن ترین قسمت زندگی دارم دست و پا میزنم!! اون وقت تو میگی حمید هیچ اشتباهی نکرده!! آدمی که وقتی اشتباهشو بهش میگم میگه چون تو گفتی قبول نیست!! بیشتر شبیه بازی میمونه!! یا یه خواب!! این روزا از دست همه شاکیم و کفری !! حوصله توجیه و طول و تفسیرم ندارم!! گفته باشم اصلا اصلا حوصله کش دادن قضیه رو ندارم!!
اما به یه نتیجه خیلی گنده رسیدم : هیچ وقت هیچ وقت دیگه روی هیچ کسی حساب نمیکنم!! یا بهتر بگم ترجیح میدم عوضی بشم تا عوض بشم!! گناهشو اون دنیا میندازم گردن تو که همه چیزمو ازم گرفتی!! خنده هام و روزای شاد و خوبم!! خودتو !! عشقتو !! اعتمادم به مردم!! غرورم!! اعتقادم!! خانواده م و دختر داییم!!
پ.ن:رکورد کامنت های خصوصیم شکسته شد!!.
پ.ن۱:همیشه روزای تعطیل رو دوست نداشتم!!! چون منو یاد روزایی میندازه که میومدی دنبالم تا بریم جای همیشگی!!
پ.ن۲: یعنی کسی اینقدر که من دوست دارم میتونه دوست داشته باشه تا وقتی سرش داد میزنی هیچی نگه!! وقتی بهش میگی حرف نزن حرف نزنه!! یعنی کسی بیشتر از من عاشقت هست تا با تمام این درد ها که روی دلمه هنوزم تمام هستیشو به پات بریزه؟؟
من دقیقا" همونی هستم که هر کس در موردم فکر میکنه!
فرقی نداره من تو ذهنش خوب باشم یا بد، درست باشم یا غلط!
همونم! دقیقا" همون!
پ.ن: اگر چیزی گفتم معذرت میخوام. اما به خدا نمیتونم هر روز بخندم. نمیتونم که هر روز بیام و سر حال و خوش و خرم بنویسم. من با درد زندگی میکنم. چیزی که هیچ کس نمیتونه بفهمه چی میگم!! چون شاید بعضی هاشو نتونید درک کنید!! دردای هر کس برای خودش بزرگه . بد تر از منم توی دنیا هست میدونم!! اما بدن من دیگه نمیکشه!!
۱.کی میدونه توی دلم چی میگذره؟؟ کی میدونه پشت این ماسک خنده و بی تفاوتی چه رنجی داره داغونم میکنه؟؟ کی میدونه در پس تمام دعاهای شب و سحرم چی قایم شده؟؟ آرزوی وصالت یا درد فارغ شدن و فراقت؟؟ نمیدونم چرا این روزا هر کسی رو میبینم بهم میگه این بود اون عشق آتیشی که هر دو ازش دم میزدید؟؟ تمام تحملتون همین قدر بود؟؟ این بود اون عشق افسانه ای 10 ساله که ازش دم میزدید؟؟ چه باید بگم در جواب سوالات ؟؟ رنجی که مث خوره تنم رو میخوره !! آرزوهایم را به تاراج رفته میبینم و درد بزرگم آن است که نمیتوانم بی تفاوت بگذرم!! و مث باقی بگویم این نشد یکی دیگر!! دروغ چرا حتی نتوانستم بگویم عروسیش!! تصور بودنش با دیگری حالم را بد میکند و بیشتر به این باور میرسم که نمیتوانم تحمل کنم و خوب از طرفی نمیتوانم زور بخواهمش و این دردیست که گفتنش باعث رنج او و نگفتنش باعث عذاب خودم!!
۲: وای که بازم دیشب خواب دیدم. خوابی به شفافی همان روزهای نخستین دوست شدن دختر و پسرک بازیگوشی در همسایگی یکدیگر!! یه بلوز کرم قهوه ای تنت بود و چقدر بهت میومد!! توی خواب هم میدانستم منو نمیخواهی!! هنوز توی همان خانه قدیمی بودید در همسایگی ما . یادته همیشه لای پنجره آشپزخونه تون که به راهرو باز میشد باز بود . اون توری که من بیشترش رو پاره کرده بودم و از اون تو انگشتم را لای توری میکردم و جیغم در میآمد و تو با لبخند انگشت مرا از توی توری نجات میدادی!! میفهمیدم نمیخواهی مرا ببینی درست رو به رویت ایستاده بودم و تو مغرور تر از همیشه با اینکه میدانستی تشنه دیدنت هستم خودت رو سرگرم کرده بودی به یخچالتان که کنج دیوار بود همان جا که من در دیدش بودم!! پنجره باز بود و تورا تمام قد میدیدم!! وای که چه رنجی کشیدم از نگاه عصبانی و بی توجهت. آخر هم نفهمیدم فهمیدی من ا من آنجا ایستاده داشتم تورا نگاه میکردم و به عمد نگاهم نکردی یا واقعا حضورم را حس نکردی!!. موهایت را کوتاه کرده بودی و بوی عطری که من عاشقشم بودم تمام راهرو را پر کرده بود!! از دور صدایت زدم!! حمید... حمید... حمید... ولی فقط سکوت بود و نگاهی که حالا حتی نمیخواست بهم نیم نگاهی بندازه!! خدایا یعنی این همان حمید من بود!! حمید مهربان و دوست داشتنی من!! که وقتی صدایش میزدم با تمام نیرو بر میگشت!! نه!! او برایم غریبه بود!! اما در وجود این بشر چه بود که روح و جسم مرا بنده وار تصاحب کرده بود و با اینکه مرا به هیچ میگرفت هنوزم محتاجش بودم!! محتاج امنیتش!! محتاج مهر و محبتش !! محتاج لبخند شیطنت امیزی که در پس تمام حرف هایش نهان بود!!
۳: چند روز پیش یکی از دوستان بهم گفت به قیافه ت نمیاد این قدر ناراحت باشی از رفتنش!! نمیدانم چرا این فکرو کرد اما خوب در جواب گفتم همان قدر که به قیافه