.
.
.
یه سوی این قصه تویی!یه سوی این قصه منم!
بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم!!
گریه کنم یا نکنم؟ حرف بزنم یا نزنم؟ من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم!
نه از تو میشه دل برید ،نه با تو میشه دل سپرد
نه عاشق تو میشه موند، نه فارغ از تو میشه مرد
هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست؟ من از تو میپرسم بگو!
بن بست این عشقُ ببین هم پشت سر هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست؟ من از تو میپرسم بگو!
گریه کنم یا نکنم؟ حرف بزنم یا نزنم؟ من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم؟
تو بال بسته منی من ترس پرواز توام
برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم؟
وقتی نازت میکنه یاد من می افتی هیچ وقت ؟
وقتی گل میده بهت یاد میخکام می افتی؟
وقتی زل زدی بهش یاد شکلکام می افتی یا که نه؟
یاد من می افتی هیچ وقت یا که نه؟ یاد من می افتی هیچ وقت؟
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره
وقتی با هم دیگه این کنار هم این ور و اون ور!
وقتی چشم غره میری واسه چشات میزنه پرپر؟
تورو دوست داره مث من یا که نه؟ تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟
وقتی آهنگی که با هم میشنیدم و گوش میدین یادم می افتی؟
اونجاهایی که با هم رفتیم میرین٬ یادم می افتی؟
وقتی دوستای قدیمو میبینی از من میپرسی؟
خیلی دوست دارم بدونم که حالت چه طوره راستی؟
هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه؟
هوای طوطی مونو داشتی یا نه؟ یاد من می افتی هیچ وقت؟
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره؟
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره؟
وقتی دلگیره ازت تو رو میبخشه مث من؟
واسه خندوندن تو٬ میکشه نقشه مث من؟
تورو دوست داره مث من یا که نه؟
اشکات رو تنش میباره یا که نه؟
تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه!
غم دور از تو بودن بی بال و پرم کرد!
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد!
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تو نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرید!!
پ.ن: اینجا نه دیگه روزانه مینویسم!نه خاطره! فقط برای تو و به عشق تو هر چی هر لحظه به دلم بیاد به قلب کوچیکم بیاد مینویسم!نه برای اینکه تو بخونی و پشیمون بشی برای اینکه .... خالی بشم! تهی بشم از تو !شاید تموم بشه این عشق!
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
خوب دیگه اینم حکایت اناربانو و اقای گوجه سبز ئه!!
کاش میدانستی من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است٬ خنده هایم حرف است
کاش میدانستی میتوانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش میدانستی!!کاش میفهمیدی ! کاش و صد کاش نمیترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس سایه های بوی مشام مرا سوی تو نخواهند اورد!!
یه جایی گوشه دلم ٬یه جایی گوشه قلبم دست نخورده و بکر میمونه برای تو بهترینم اما به هر حال مسیر زندگیمون رو مشخص کردی!! تو با آدم های دور و برت منم با...!!
پ.ن: دوستان عزیزم فکر نمیکنم دیگه بنویسم ! شاید جایی روزی بیام بنویسم وقتی توی زندگی افتادم! اما حالا نه!! شرمنده ام که تک تک خداحافظی نمیکنم از همه تون!! مرسی برای تمام روزهایی که همراهم بودید! مرسی که با گریه هام گریه کردین و با شادیام خندیدین!!مرسی که بهترین لحظه هام رو برام ساختین هم توی این دنیای مجازی هم بیرون از اون!!مث همیشه دوستون دارم!! نظرات بازه اما برای خودم!! شاید روزی با اسم خودم برگشتم!!
مدت هاست از تو بی خبرم
مدت هاست نامه هایم را نیز بی جواب گذاشته ای
نمیدانم چرا مثل مادر ها دائما دلشوره فرزند پیدا کرده ام
میخواهم دل برکنم و راهی شوم
میخواهم خود را به فراموشی بسپارم
و عشق را جا بگذارم تا از این دل نگرانی ها رها شوم!
باید ارام شوم
شاید هم از چیزی فرار میکنم
و تو بهانه ای برای گریز من هستی.
به هر حال هر چه هست
باید از این پریشانی احوال رها شوم!!
پ.ن: شرمنده ام امروز بعد از دیدن عموم خیلی رفتم تو فکر و خیال! اگه اینارو نمیگفتم میترکیدم! ![]()
پ.ن۱: بنده حالم خوبه! بسیار الکی خوشحالیم! عید هم کمی بهمون خوش میگذره!![]()
پ.ن۲: امشب خونه پسر خاله ام دعوت بودیم! بعد ما عاشق دبنا هستیم! نشستیم بازی کردن از کارتی ۲۰۰ تومن شروع کردیم تا رسیدیم کارتی ۱۰۰۰ تومن ۸هزار تومن بردم! نوش جونم
! کلی بهم چسبید!![]()
انار نوشت: هیچ وقت دست از تلاش نمیکشم چرا که فقط از ته دره قله بلند به نظر میرسه
بعدا نوشت: دوستان عزیزی که تازه میخوان این پست رو بخونند و دوستانی که خوندن من حالم خوبه مشکلی ندارم! اتفاقیم نیفتاده! فقط یکی دهنشو. باز کرده بود به من دوستم هر چی که لایق خودشه گفته بود که هم من هم مریم که به ایشون توهین شده بود توی این پست جوابش رو دادیم! و تازه فهمیدم چقدر آدم فضول تو بلاگم سرک میکشه! چون من تازه میخواست ادرس بلاگ رو برای اون دو نفر بفرستم که دیدم خودشون تشریف فرما شدن! مهدی خان از این به بعد راحت بیا اینجا و با دقت بخون! چون از این به بعد دلیلای بیشتری برای سرک تو زندگی من پیدا میکنی!! ارامشی که تو نتونستی بهش بدی رو پیدا کرده!! اگرم کامنتت تایید نشد روز اول چون منتظر اجازه مریم بودم ! همین و همین! از تو خیلی مرد تر و شجاع ترم!!
نمیدونم چند نفر از شما ها فکر میکنه من آدم حسودی هستم و طاقت دیدن خوشبختی دیگران رو ندارم!چند نفرتون فکر میکنید من اونقدر پستم که به خاطر اینکه زندگی عاشقانه خودم و ارزوهام خراب شده حاضرم زندگی یکی از بهترین دوستام رو هم خراب کنم و تو گوشش بخونم که عشق کشکه و باهاش بهم بزن و ...!! من واقعا نمیدونم باید به دوستی اعتماد کنم که توی همین دنیای مجازی همه کار برام کرد تا من رو خوشحال ببینه یا دوستی که توی دنیای واقعی بیش از اندازه براش احترام قائل بودم و حالا که رابطه اش با دوست دخترش که دوست من باشه بهم خورده به هر طریقی سعی داشته چه من چه دوستم رو زجر بده و اعصاب هر دومون رو خرد کنه!! دوستان این نوشته هم مخاطبان(مخاطب نه چون چند نفرند!!) شخصی داره اوناییکه باید خودشون میدونند کما اینکه من مجبور شدم چندین بلاگ عوض کنم تا دیگه از دست اونا راحت باشم میبینم نه هنوز ادامه میدن به فضولیشون تو زندگی من! خوب ببین روی حرفام دقیقا با خودته که گفتی نمیبخشمت شادی به خاطر اینکه تو مسبب جدایی من و مریم شدی!!ببینم مگه من خودم شماهارو با هم دوست نکردم؟؟ مگه هزار بار به مشکل خوردی کمکت نکردم؟؟ حالا بیام باعث جدایی تون بشم؟؟ تو و اون دوست فضولت که همه جا سرک میکشه مثلا احساس لطیف داره اما باطنش خیلی پست و زذله نشستین ببینین من کجا میرم ؟با کی میرم؟ کی میرم ؟ یا نه بگید ببین شادی دوباره تو دوستی شکست خورد! اره شکست خوردم افتادم اما وقتی افتادم نرفتم دم خونه عشقم پدر مادرشو بکشم به فحش! نرفتم هر چی که بهش به عنوان کادوی تولد داده بودم با عنوان طلب پس بگیرم! نرفتم بگم اول تورو میکشم بعد خودمو !نرفتم هر چی از دهنم در اومد بارشون کنم و کلا خانواده ش رو ببرم زیر سوال بعدم با پرویی بگم دوست دارم!! ای تف به اون دوست داشتنت که نفهمیدی خواسته معشوقت باید برات مهم تر باشه!! اره منم حمید رو اذیت کردم! با رفتارام!با اخلاقام! حتی بعد جدایی مون کم اذیتش نکردم!! اما بالاخره فهمیدم خودم مقصر بودم تو جداییمون!گردن دوستاش و .. ننداختم! مث تو بقیه رو محکوم نکردم! میدونم که معنی حرفام رو میفهمی! میدونم بقیه متوجه نمیشند که چی میگم چون چیزی نمیدونند اما اونایی که باید درک میکنند! تویی که فکر میکنی دوست دخترت این قدر بچه اس که از وقتی اومد تو 360 میخواد باتو بهم بزنه!!توییکه نفهمیدی خالصانه دو سال تمام عاشقت بود و همه کاری برات کرد! گیر دادنا ،اذیت کردنا، و هر چیزی که بود رو تحمل کرد چون دوست داشت! اما حالا هر چی از دهنت در میاد بهش میگی؟؟ چه طوری روت میشه اینجوری حرف بزنی؟؟ مگه 4بار بهم نزدید؟؟ مگه این پدر مادر تو نبودن که اومدن التماسش که تورو خدا پسرمون خودکشی کرده بیا و برگرد؟؟ حالا میگی مریم دست از سرت بر نمیداره؟؟ آخ که چقدر در موردت اشتباه کردم!! حمید در مورد تو درست حدس زده بود!! همون اوایل!همون حمید که به قول دوست تو لیاقت زندگی کردن با من رو نداره ، همون حمیدی که بد دهنه ، بی شعوره و هزارن چیز دیگه در نظر تون .همون آدم به خداوندی خدا شرف داره به دوست ... تو که فقط بلده با دل دخترا بازی کنه! با احساس آدما بازی کنه! که دوست دختر جدیدش از گذشته اش هیچی نمیدونه! تا کی میخوای این کارو بکنی؟؟ اصن میدونی چیه؟؟ مریم با همه پسرای توی 360 دوسته! اینقدرم سرش شلوغه که وقت کار دیگه ایی نداره!اون عکساییم که تو ازش دم میزدی که چه چیزایی گذاشته تو 360 یه عکس با حجابی کامله که خوب دیدی که تنهام نیست من و سارا هم کنارشیم!!ااینم اون عکس بد حجاب!!حدارو شکر نه بد جور عکس انداختیم نه هیچ کدوم ل خ ت یم، اینقدرم خسته هستیم توی عکس که چشمای ماها داره بسته میشه از زور خواب! تو چه عکسی ازش داری که اینجوری تهدیدش میکنی؟؟ میخوای بترسه بیاد التماس؟؟ تو تمام جاهایی که ما با هم رفتیم توی تمام عکسامون گوشی تلفن دستشه! چرا چون تو هی مثلا دلت تنگ میشد! اره خودمم این جوری بودم! میدونم ولی من واقعا دل تنگ حمید میشدم! دلم میخواست کنارش باشم! اما تو... !!! نمیدونم چرا اینارو نوشتم! فقط خواستم بگم نه من ازت میگذرم بابت تمام توهین هایی که بهم کردی و فکر کردی که من باعث جداییتون شدم نه دوستم ازت میگذره بابت تمام توهین ها و فحش هایی که به خودش و مادر پدر مهربونش دادی!!رسم عاشقی این نیست!!مرد باش پای ادعای عشقت وایسا و از خوشحالی مریم لذت ببر!!!
اینم حرفای خود مریمه که پایینش دارم اضافه میکنم به خواست خودش: حتی واسه در آوردن چشم کسایی که این روزا نشستن و منتظر بد بخت شدن و زمین خوردن من هستم اونقدر بالا میرم که حتی دستتون بهم نرسه،اینقدر که به خاطر تمام اذیت ها و کاراشون پشیمون بشند!از همه کسایی که به نوعی باعث ناراحتی من و اطرافیانم شدن میگذرم جز اونیکه روز 23 بهمن فقط به خاطر خودخواهی مزخرفش و ادعاهای دروغش که حتی شک دارم چیزی از دوست داشتن بدونه و بفهمه، کاری کرد که واسه اولین بار کینه یه نفر و تو دلم بذارم و اوناییکه همراهیش کردن و... که فقط به خدا واگذارشون میکنم چون بنده خدا براشون کمه!هر چند که دلم نمیخواد حتی دیگه اسمشون رو بشنوم،ازشون به حد مرگ متنفرم! ولی همه تون بدونید من دارم عشق و حال میکنم و به اون ارامشی که میخواستم رسیدم آدمای اضافی رو از زندگیم بیرون کردم. تو زندگی و قلب و فکر من هیچ جایی واسه آدمای خودخواه ،فضول، یکدنده،مغرور، بی احساس و پر توقع و چیزای دیگه نیست! و از همه کسایی که پای... کردن تو کفش من و همه ش تو زندگیم سرک میکشند میخوام یه لطفی کنند با زبون خوش دست از سر من و زندگیم بردارند چون هر چی بیشتر بیاید دنبالم تحملش براتون سخت تر میشه وقتی خوشبختی و ارامش من رو ببینید!
و تو !تویی که ادعای عشق داشتی و میگفتی عاشقمی قبل از اینکه کس دیگه رو بدبخت که نه ولی وقتشو بگیری اول خودت رو درست کن که بفهمی زندگی فقط و فقط خودت و خواسته های خودت نیست اول معنی دوست داشتن رو بفهم بعد ادعاش کن !دست از بچه بازی هات بر دار! سعی کن بزرگ بشی ادم بشی! توییکه خودت منو از همه عالم جدا کردی این تهمت رو به دیگران نزن که باعث جدایی مون شدن! توییکه نمیذاشتی پیاده روی عصر با مادرم برم یا حتی خرید اون وقت به دوستام میگی جدامون کردین؟؟تو منو از همه اونچه دوسش داشتم گرفتی!
یاد بگیر اولین اصل توی یک رابطه اعتماده! هر وقت اینقدر بزرگ شدی که بفهمی جای حرفای خصوصی فقط تو قلبته نه پشت تلفن و برای دیگران برو دنبال یه دختر دیگه! شاید تو و امثال تو برای خوش گذرونی و وقت تلف کردن برید تو 360 اما من فقط برای ارتباط داشتن با دوستام و داشتن دوستی سالم رفتم اونجا! اونجا برای من جاییه برای یه رابطه دوستانه واقعی!و خیلی چیزای که تو توان درکش رو نداری چون ذهنت مسمومه! من حتی نمیخوام بدونم داری چی کار میکنی یا زندگیت به کجا میرسه از تو یه خاطره گند مونده برام که تا لحظه مرگ فراموش نمیکنم! هر چند که تمام این 22 سال زندگی رو گذاشتم یه جایی تو کوله بار خاطره ها و پشت غبار گمشون کردم!اقای پسر خاله خیلی خوشحالم که به قولت اعتماد نکردم چون بهم ثابت شد که تو برادر من نیستی بلکه فقط به فکر پسر خاله تی که احیانا یه وقت ناراحت نشه !چون اگه به فکر من بودی منتظر روزی نبودی که پسری منو ... کنه اون وقت دلت خنک بشه! براتون متاسفم که فقط ادای آدم های روشنفکر و تحصیل کرده رو در میارید! هم خودت هم پسر خالت ، هم اون دوستت که منتظر بود تو با من بهم بزنی بری با خواهر دوست دختر جدیدش دوست بشی!
پ.ن: اگه همیشه به فکر انتقام باشم همیشه زخم هام تازه میمونند!!
انارنوشت1: این دو روز به مثال یک حیوان زیبا جذاب
آی کار نمودیم ،آی کار کردیم، ولی در عوض خونه مون داره برق میزنه! منم که خدا رو شکر هر چی عروسک داشتم از سقف اویزون کردم
! اون گوشه ام که معلومه اتاقم هنوز پرده نداره! همین جوری یه ملافه انداختیم از بیرون معلوم نباشه تا فردا مامان پرده شو بدوزه!!1و2 و3
انارنوشت۲:این عروسکم رو مامان وقتی من کلاس اول دبستان بودم برام از کیش اورد، بابام داشت میرفت حموم گفتم بابا بیا این نوه تم بشور
!! چرک شده موهاش کثیف شده
! بابام نیگام کرد گفت گوربابای نوه م صلوات!!![]()
کمکم کن تا یاد بگیرم همیشه و همه جا شکر گذارت باشم!!
همیشه همه جا تو بهترین و بدترین شرایط!
کمکم کن تا به اونچه میخوام برسم!!
کمکم کن تا از این شرایط سخت جون سالم به در ببرم!!
کمکم کن زود و عجولانه قضاوت نکنم!!
کمکم کن تا یادم باشه که همیشه این تویی که توی سختی ها نجاتم میدی نه بنده هات!
خدایا یادم بده تا با تمام اینکه سرشار از امیدم یه خبر نتونه این جوری بهمم بریزه!
خدایا ممنونم از اینکه اجازه دادی عاشقت باشم!
ممنونم که اجازه دادی این هفته و این شبای تنهاییم رو باهات پر کنم!
ممنونم از اینکه توی روزای بی کسیم همه کَس من شدی! و عاشقانه درد دلام رو گوش دادی!!
ای بخشنده ترین بخشندگان گنه کارم٬ آنقدر که قابل شمارش نیست.حتی میرتسم به گذشته برگردم و مرور کنم!ولی میدانم که تو بخشنده ترینی!توبه میکنم ٬همین امروز٬قبولم کن و کمکم کن تا دیگر شرمنده وار در خانه ات را نکوبم!
پ.ن: شرمنده همه دوستام هستم! این روزای آخر سال اصن وقت درست و حسابی ندارم!اینکه دوستان هر کی ازم توقع داره بهش سر بزنم کامنت بذارم فعلا شرمنده ام به بزرگواری خودتون ببخشید!
پ.ن۱:عکس ها همیشه جالبند چون قسمتی از زمانند که ساکن موندن(اینو برای اون ۴ تا دونه عکسی گفتم که امروز دیدم!بعد ۱ سال خاطره اون جمعه تو کوه رو برام زنده کرد٬من ٬تو٬ کله پاچه تو طباخی میدون تجریش٬یه جاده برفی٬ایستگاه ۳ کلک چال٬ دستای گره خوردمون تو هم٬سرمای تن من٬تن داغ تو٬چشمای پر از خوشحالی هردومون٬ و عشق !!چیزی که این روزا گمش کردیم!)
قسم به عشقمون قسم
هنوز برات دلواپسم
قرار نبود این جوری شه٬یهو بشی همه کسم!!
راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از بار خودم!
شش سکانس!!!
سکانس اول:
نشسته ام روبه روی حضورت .دقیق شده ام به حرف زدن ها و برخورد هایت با دیگران٬با خودم و با خودت!هر بار که به تو نگاه میکنم ٬اشتیاق دانستن جواب یک سوال٬ تمام ذهنم را به هم میریزد. دلم میخواهد این سوال هزار بار مطرح شده دست از سرم بردارد... اما دست بر نمیدارد و این دلبخواه من نیست. میخواهم یک سوال نپرسیده را مطرح کنم . نمیدانم بپرسم یا نه؟!جواب آن برای خودم خیلی مهم است اما مطرح کردنش خیلی سخت است و ... سخت٬از این نظر میگویم سخت که هیچ وقت به جواب واقعی اش نمیرسم!!
سکانس دوم(باید سریع بروم سر اصل مطلب)
سوال من اینست(بگذار یک نفس عمیق بکشم) حتی نوشتن این سوال هم نفسم را بند می آورد: تو واقعا دوستم داری؟! چرا تعجب کردی ؟؟...! نه ٬لطفا نگو که سوالم بچه گانه است . لطفا نگو "تو خودت باید از رفتار من بفهمی که دوستت دارم" لطفا نگو... من به رفتارت با خودم و دیگران ٬خیلی دقیق شده ام. تو با همه آدم های اطرافت همان رفتاری را داری که با من!تو حتی با افرادی که دوست شان هم نداری با مهربانی برخورد میکنی. با من هم مهربان و محترم برخورد میکنی. از کجا باید بفهمم که دوستم داری؟ نکند که من برایت مثل دیگران هستم٬بدون کوچک ترین تفاوتی؟؟ نکند؟؟!
سکانس سوم(من از لهجه فلسفی ات بدم می آید)
من این حرف ها رو قبول ندارم که "باید به همه مردم به یک چشم نگاه کنیم. باید از هیچ کس توقع نداشته باشیم. باید ... باید..." به نظر من ما باید به دیگران با احترام و مهربانی برخورد کنیم . اما باید با افرادی که خیلی دوستمان دارند یا خیلی دوستشان داریم متفاوت رفتار کنیم- البته ٬این تفاوت در رفتار باید طوری باشد که فقط خودمان و شخص مورد نظرمان ان را تشخیص دهیم. به نظر من ما باید از افرادی که خیلی دوستشان داریم توقع داشته باشیم!!(کجای حرف من ناردست است؟؟؟)ما آدم هستیم و آدم هم توقع دارد. من قبول دارم که از همه نباید توقع داشته باشیم . من میپذیرم که باید در این زمینه سطح توقعات مان را پایین بیاوریم. اما این قانون را در رابطه با عزیز ترین افراد زندگی مان ٬قبول ندارم.قبول ندارم . و...قبول ندارم.
سکانس چهارم(امیدوارم از سه جمله اخر این سکانس دلخور نشوی)
من دارم به تو و حرف ها و رفتارت فکر میکنم. تو میگویی که من برای تو خیلی مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها میدهی . اما من این حرف ها را لمس نمیکنم. من این بها دادن را درک نمیکنم- این مضوع عجیب مرا اذیت میکند . تو متوجه نمیشوی اما این موضوع دارد مرا ثانیه ثانیه اذیت میکند -شاید تو داری به شیوه خودت به من محبت میکنی. اما این شیوه همان شیوه ایست که برای همه اطرافیانت به کار میبری. برای همه... تازه !تو در هزار موردی که پیش امده است همیشه دیگران را به من ترجیح داری . همیشه خودت و دیگران را به من ترجیح داده ای!
سکانس پنجم
لطفا یک روز واقعا درک کن که باید مرا دوست داشته باشی٬خیلی ! تو الان سرت شلوغ است و نمیخواهی درک کنی که من چه میگویم. امیدوارم روزی که در این مورد با من هم عقیده شدی روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم. در غیر این صورت با تمام احساسم برایت متاسفم!!!
سکانس ششم
در ازدحام بی وقفه سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم دوستت دارم!!
برگرفته از مجله موفقیت
تــما شا يم کـه می کنی
در نگاهت٬در دلــت جا نمی گيرم
تنها می نشـــا نی ام
در چمدانت که ره به سوی ســـردابه های غريب دارد
تــما شـــا يت که می کنم
پيش از آنکه با آوارگی چمدانم همسفر شوی
تـرا بالا نشين چشمانم می کنم
صدر نشين دلم.....
انارنوشت: روز عشق مبارک عشقم!!
فرياد هميشه کافی نيست.
سکوت هميشه گويا نيست.
ما بين اين فرياد و اين سکوت؛ نقطه ايست.
و من...
( سخن کافيست.)
ازارم میدهی به عمد
اما من انقدر خسته ام آنقدر شکسته ام که دیگر هیچ نمیگویم!
نه گله ای نه شکوه ای! حتی دیگر رنجیدن هم از خاطرم رفته است!!
تا حالا به قسمت و تقدیر و خداوند ایمان داشتم و مطمئن بودم اگه مال هم باشیم حتما بهم میرسیم!! اما امیدوارم هرگز این اتفاق نیفتد!! نباید وادارم میکردی از ته دلم آه بکشم!! نباید وادارم میکردی ...!! امروز با پاک کردن هر عکس هزاران بار شکستم!! هزاران بار مردم و زنده شدم!! شکستم اما دم نزدم!!خرد شدم اما لال شدم!! نمیخوام ناله هام رو نه تو ببینی نه دیگران!! امروز وقتی بهم گفتی حالا این قدر زنگ و اس ام اس میزنی تا اون بفهمه و گیر بده بهم !! چقدر دلم میخواست بگم با یکی دوست شدی بدتر از من؟؟! نه !باید بگم اما نمیگم!! باید بشنوم اما نمیخوام بشنوم!! باید توصیح بدی اما میخوام سکوت کنی!! باید میشکستم این بت رو شکستم!! بت حمید رو!! بت عشق رو!! بت بچگی هام رو شکستم!! شب عید وقتی بارون میومد زیر بارون تو ماشین بودیم تو کوچه های پاسداران یادته؟؟ یادته بهم چی گفتی؟؟ یادته ازم چی خواستی؟؟ بهت گفتم اگه این جوری بشه تو میری؟؟ گفتی خیلی احمقی که این فکر رو میکنی!! امروز مطمئن شدم چون اون جوری شد تو رفتی!! نه گیر های من! نه بی اعتمادی هام!! چیزی جز خوشگذرونی نبود!! دختر یکی یدونه همسایه چیزی نبود جز عشقی کوتاه مدت که بعد یه سال دلت رو زد و تو بعد ۱۰ سال عاشقی گفتی گور بابای خودش و دلش و احساسش و وجودش و اشکاش!!نترسیدی آه کلاغی پیر دامنگیرت شود؟؟ به هر حال هدفم از گفتن همه اینها این بود که بگم عاشقتم دیونه تم!! اما دیگه نمیخوام ببینمت!! عاشقتم دوست دارم اما امیدوارم .... !!عاشقتم دوست دارم اما اگه خدام بخواد کنار هم باشیم نمیخوام دیگه!! من حمید رو تو وجودم شکوندم!! عشقم رو میخوام بذارم برای کسی که من رو برای خودم بخواد نه اینکه بهونه بیاره که بهونه ای نداره!! من از همه گذشتم تا به تو برسم اما تو چسبیدی به تمام اون چیزایی که میگفتی اگه پاش بیفته ولشون میکنی!! توی عمل بر عکس شد !روز خواستگاری گفتی اگه پاش بیفته که انتخاب کنیم تو خانواده ت رو انتخاب میکنی من تورو!! اما برعکس شد! من تورو انتخاب کردم و تو خانواده ات!! چقدر دلم میخواد بزنم زیر گوشت بهت بگم........ !!نه گفتم که نمیگم!! این تمام سرمایه عشق پاک من به توئه!! سرمایه دوست داشتن بچگی هام!! بلوک ۶۴! طبقه ۴ پلاک ۲ توش یه دختر کوچولو بود ! توی پلاک ۳ یه پسر کوچولوی شیطون بود که اینا عاشق هم شدن!! امروز رو هیچ وقت یادم نمیره!! ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ من تمام زندگی ۲۱ ساله گذشته ام رو ریختم دور و امروز دوباره متولد شدم!! و ۲۸ بهمن امسال تولد یک سالگی منه!! تولد زندگی دوباره من!! بی عشق!! بی حمید!!
در ایینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم!
در چشمانم چه تابش ها که نریخت!
و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!
آمدم تا تورا بویم٬
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم!
چه رویاها که پاره نشد!
و چه نزدیک ها که دور نرفت!!
و من بر رشته صدایی ره سپردم
که پایانش در تو بود!
آمدم تا تورا بویم!
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی
به پاس این همه راهی که امدم!
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها
که نشانم نداد! آمدم تا تورا بویم
و تو:گیاه تلخ افسونی!
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی
به پاس این همه راهی که آمدم!!
انارنوشت:هر وقت اینقدر مرد شدی که نتونی شکستن کسی رو ببینی!
هر وقت این قدر از خود گذشته شدی که بتونی از غرورت بزنی تا به غرور دیگران احترام بذاری!
هر وقتی اینقدر بلند نظر شدی تا بگذری و مقابله به مثل نکنی!
هر وقت اینقدر صبور شدی که از اشتباهات و سو تفاهم ها با متانت بگذری!
هر وقت این قدر منصف شدی که گاهی هم به دیگران حق بدی !!
اون وقته که مرد شدی!!
هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمیشود ، مگر در همین سه واژه :
او دوستم ندارد ...
پ.ن: خسته ام !! از همه این شور و حال مزخرف!! از این نقابی که به چهره م زدم!! من خودم رو میخوام!! من عشقم رو میخوام!! میدونی خستگی یعنی چی؟؟ میدونی وقتی گور آرزوهات و با دستای خودت بکنی یعنی چی؟؟ میدونی وقتی ۶ ماه گذشته باشه و تو یه چشم بهم زدن مطمئنی ۶ ماه دیگه هم میگذره بی اینکه تغییری ایجاد بشه یعنی چی؟؟ همه اینایی که دارم اوانایی که نبود که میخواستم!! به تاوان اشتباهم ۶ ماه کشیدم اما دیگه بسمه! دیگه نمیکشم!!! خسته شدم از تو ٬از خودم٬ از زندگی٬ به خدا خسته ام! به بزرگی خودش قسم خسته م! به همون کربلا دیگه نمیکشم!! تنهایی دیگه دووم نمیارم!!!
انقدر آرزو به گور بردم که جایی برای دفن جسدم نماند!!
با اجازه تون چون نمیرسم بیام نت کلید اینجا رو میدم به سورنای عزیزم!! اگه حوصله داشت اینجا رو اپ میکنه اگه نه فقط کامنت ها رو تایید میکنه! کامنت های با ادبی و نه توهین امیز یا دین و دینداری!!درگیر امتحانات شدم اساسی! چون همه شون پشت سر هم هست فکر نمیکنم بیام تهران! بیشتر همون دماوند میمونم! خونه یکی از دوستان پدرم!!خیلی دوستون دارم!! میخواستم یه پست شاد بذارم تا بعد امتحانات اما اعصابم خرد شد وقتی کامنت هام رو دیدم!!
دوستون دارم
!! مواظب خودتون باشید!! همدیگه رو نکشید تا من بیام
! از فراق منم خیلی ضجه مویه نکنید میام دیگه!!![]()
به قول ناصرالدینشاه شهید: الحمدلله، همه چیزمان به همه چیزمان میآید!!!
سکانس اول(این سکانس را با لهجه دلتنگی بخوان)
عجیب دلم برایت تنگ شده!!!
سکانس دوم
امروز تقریبا یک قرن است که تورا ندیده ام!من نمیدانم با این زمان های طولانی چه کار کنم؟؟؟ دارم فکر میکنم که یک قرن پیش چقدر خوشبخت بودم .اما حالا... من هستم و هزار شالیزار فاصله!!
سکانس سوم!!(باید هر جور شده احساس دلتنگی را از بین ببرم وگرنه...)
دارم فکر میکنم چقدر خوب است اگر همیشه-حتی الان که دارم از دلتنگی برای تو دیوانه میشوم-جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم . تو قشنگ ترین پدیده زندگی من بودی ٬هستی و خواهی بود!!
سکانس چهارم
من چقدر خوشبختم که توی زندگی ام فرشته ای مث تو حضور دارد!!یک دوست واقعی!!هر بار که رفتار های روزانه ات را مرور میکنم -من همیشه به تو فکر میکنم- میبینم چقدر تو خاص هستی!! خاص و دوست داشتنی!!
سکانس پنجم(لطفا این سکانس را با لهجه باران بخوان)
چرا وقتی با تو بد صحبت میکنم با من خوب رفتار میکنی؟؟ این جوری دچار عذاب وجدان میشوم!!چرا همیشه سعی میکنی من خوشحال باشم حتی وقتی که ناراحتت میکنم؟؟ چرا؟چرا؟چرا؟دارد از نگاهم باران میبارد!!برای تو ٬برای...
سکانس ششم(میخواهم یک اعتراف بکنم)
میدانم نیازی به اعتراف نیست.تو خودت از همان ابتدای دنیا به این حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من:فقط وقتی تو کنارم هستی من خوشحال هستم!!این را میگویند:عشق واقعی در یک دهکده کوچک جهانی!!
سکانس هفتم(وقتی به تو فکر میکنم شعر دست از سرم بر نمیدارد!)
من مطمئنم یکی از همین روزهای خدا ٬فاصله هزار شالیزی بین من وتو میشود یک شالیزار!من قدم میگذارم در هوای سبز و می ایستم رو به روی لبخند همیشه مهربانت و میگویم :امروز سیصد سال پیش از ۱۳۸۶ است. و من و تو در یک غروب ساده و بارانی بی دغدغه ترافیک و .. عاشق هم میشویم زیبای زیبا!!!!!
سکانس هشتم(خواهش میکنم این سکانس را هیچ وقت فراموش نکن !!متشکرم!!)
هزار بار دوستت دارم!!
برگرفته از مجله موفقیت!!
پیش نوشت: دیگه هیچ گونه احساس لذتی از بودن در این دنیای مجازی ندارم دیگه آپ کردن هم شادم نمیکنه چرا که حس میکنم دارم توی این بلاگ خودم و بقیه رو گول میزنم! چون هیچ اثری از نشاط و شادی تو وجود من نیست!! اما پست های بلاگم پر از خوشحالیه! یه دفتر سبز خیلی خوشگل و ارامش دهنده داره جای بلاگم رو میگیره! این مطلب پایین هم یه متنه! چون خیلی طولانیه هر کی دوست داشت بخونه!از همه دوستانی که توی این 1 سال و 1 ماه همراهم بودن ممنونم . فکر نمیکنم تا مدتی بیام نت! به شدت درگیرم. کارای دانشگاه وقتی برام نمیذاره! مرسی دوستای خوبم . واقعا ممنونم ازتون! این بلاگ به عشق یکی شروع شد و توش نوشتم امروز به عشق همون آدم میبندمش! کامنت دونی رو با اجازه میبندم که شرمنده کسی نشم! دوستون دارم ارزوی بهترین ها رو برای همه تون دارم.
موفق و خوشبخت باشید![]()
. در پناه حق!![]()
من تصور میکنم اولین دروغ ناخواسته دنیا را کتاب های فارسی اول به ماگفتند تو یادت مانده؟؟نوشته بود ان مرد در باران امد این کجایش درست است؟؟ این گونه نگاهم نکن چه منتی معلوم است که من منت روشنی آن چشم های بی مثال را تا اخر دنیا میکشم فرقی نمیکند چه کسی اول می آید مهم این است چه کسی ادامه میدهد، چه کسی تا آخر میمانند و چه کسی زیر قولش نمیزند!! و من به یک نتیجه دیگر هم رسیدم آنها هیچ وقت توی املاهای هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید میدانستد بعضی واژه ها مثل درد کشیدنیست نه نوشتنی!!و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژه پر غصه و پر قصه ایست!!خوش به حال آن دوست یا چه میدانم دوستان جدیدت کاش لایقت باشند کاش قدرت را بدانند به انها بگو چقدر ماهی .
عجیب دوستت دارم ساده، دوستم نداشته باش اما نرو،من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش.
هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد میشود فرمانروای سرزمینمان ، لطفا نگذار هر کاری دلش خواست و با زمین کرد با دل تو هم بکند!قبول کن بی دلیلی گاهی قانع ترین دلیل دنیاست!باور نکن کسی که از عشق چیزی میداند حالش خوب باشد حتی اگر بر عکسش را به تو گفت!سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و ترا از خدا برایم به امانت گرفت!بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند ، آشناییشان را به رخ بیگانگیم میکشندو من بی آنکه اعتنایی بکنم انتظار آمدنت را نقاشی میکنم و خدا بی صدا به تو الهام میکند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می ایی و با اشاره ات میپرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره...
حق با توست عزیزم من دوباره... من امروز باز هم از آن دوباره ها شده ام از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست!
اگر نمیتونی دوستم داشته باشی ام لااقل یه قول بهم بده بیشتر از این از چشمان نیفتم چون بی تو میمیرم!با اینکه تو دیگه مث گذشته ها زود به زود اسممو صدا نمیکنی با اینکه نمیدونم چرا داری به یه زندگی دیگه عادتم میدی ، اما من هنوز دیوونه تم ،دیوونه موج نگاه نازنینتم، وقتی با عبورش مثل صاعقه تمام شکوفه های آرزومو میریزه رو زمین تخیلم و میره!! دیگه حتی نمیدونمای عمیقتم مث گذشته نیست !دیگه با رغبت به پرسشام جواب نمیدی تازه اگه جواب بدی!یه سوال کنم؟؟ جون اونی که تو دوسش داری منم ندیده به خاطر تو دوسش دارم نه که فکر کنی اونجوری یه وقت... غصه نخور احترامش رو دارم فقط همین، خلاصه جون همون بهم میگی چی شد؟ تو حاشیه عشقمون یهو چه اتفاقی افتاد؟ اون موقع من و تو کجا بودیم؟ وقتی یکی همه اون چیزی رو که پای عشقمون ریخته بودیم مث توتای زیر درخت جمع کرد و برد و جادومون کرد! من کاری کردم که خاطرت تحمل سنگینیشو نداشت؟ چیزی که گفتم مجازاتش به اندازه چند تا دوست ندارمه؟واسه دیه این حرف آوردن یه قلب شکسته کافی نیست؟ با یه دل که تا حالا هزار تا ارزو کرده جلو چشای نازت قربونی بشه؟ میدونم تموم که شد با وجود همه سطر های غم انگیزش بازم سکوت میکنی و سکوت یعنی... یادته اون وقتا هر چقدرم که پیش هم بودیم واسه حرفایی که معلوم نبود یهو از کجا سرازیر میشن وقت کم میاوردیم اما حالا درست بر عکس اون روزها گاهی حرف کم می اریم . یادته؟ اون وقتا همه چی یادت بود ، یادت بود چی صدام کنی ، چقدر با مهربونی میگفتی... ، اما حالا سالی ماهی یه بارم که میای صدام کنی قبلش یکی دو تا اسم میگی تا یادت بیاد اونی که هر لحظه هزار بار برات میمیره اسمش چیه! نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ شده ، هم برای الآنت هم واسه گذشتت، تقصیر تو نیست ، نمیدونی چقدر دوست دارم ، یادته با ... گفتنات دنیا تکون میخورد!اون وقت همه حسرت عشق مقدسمون رو میخوردن ، یه جوری میگفتی ... که انگار هزار تاحرف نگفته لا به لاش پاشیده بودی ، شاید اون وقتا .. بودم، شاید اون وقتا دوسم داشتی یا این جوری نشون میدادی، همون وقتا که زیاد منتظرم نمیذاشتی ،دلت نمی اومد تب غصه هام سر به فلک بکشه ، اما حالا ام گلی نازنینی حالا هم مث اون وقتا عاشقتم ، میمیرم واسه یه لبخندت، جرقه یه نگاهتو با هزار تا دنیا عوض نمیکنم، دلم میخواد زمین و اسمون و سیاره ها و ستاره ها آواره شن رو تک تک ارزوهام ، اما نگاه قشنگ تو ، تو مسیر زندگی یه خراش کوچیکم بر نداره فقط دلم میخواد بگی چی کار کردم .گاهی یه خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمش رو گذاشتن زندگی چه جوری بدون تو به کام اروزهای یه آدم زهر میشه، یه لطفی کن هر ثانیه به این فکر نازنینت یاد اوری کن ببین من چقدر دوست دارم ، گرچه خودش بهتر میدونه .بهتر از تو میدانم و اسانتر از تو پیش بینی میکنم که بعد از خواندن این چند سطر آشفته تا چند روز چگونه میشوی!!چگونه میشود باور کرد کسی که من از روی قشنگ ترین سوالش او را انتخاب کردم خودش نیز در پاسخ به این سوال دچار تردیدی وصف ناپذیر شده باشد؟
عصر ما عصر کسانیست که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب آن نیز یک دقیقه سکوت نمیکنند، عصر آنهایی که چند ساعت طولانی دوری را با دو دقیقه برابر میدانند!به خدا عشق معامله بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ میبازی و اخر سر هم چیزی به نام اعتماد را از تو میگیرند تا شاید خلاصت کنند اما دریغ از جرعه ای رهایی. حق با توست اگر مفهوم این سطر های آشفته را در نیافته ای و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات کمی سرگردانی رو به ابهام باشد تو هم اینگونه مینویسی!خستت نکنم حرف از تمام کردن نیست حرف از علت تمام شدنست!حرف از پایان دادن نیست!حرف از چگونگی پایان ندادن است! صجبت از خستگی نیست اگر خسته باشی که عاشقیت جایی بین زمین و اسمان دچار اشکال است و اگر عاشق باشی که خسته نمیشوی صحبت از اغاز هاست. از روزهایی که قهر و اشتی هایمان یک دقیقه بیشتر طول نمیکشید!صحبت از عصریست که قسم خوردن به جان یکدیگر کار اسانی نبود! عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگ تر بود عصری که عشق هنوز زیر رنگ عادت زنگ نزده بود عصری که رنجاندن گناه بزرگی بود، و بیان رنجیدن هم مجازات قهر و تنبیه و چند ساعت دوری نداشت. عصر من و تو ندارد، عصر هر چه تو بخواهی ، عصر هر چه تو بگویی فرقی نمیکند،عصر امکان ندارد جان تو را به سادگی به خاطر چیزی قسم بخورم، عصر عشق، عصر گفتن دلم خیلی برایت تنگ شده بود، عصر شب های ببینم چه کسی زودتر میگوید دوستت دارم، عصر افتخار به شدت عشق ، عصر نابودی غرور!عصر اگر امروز حرفی زدم که تو... و پاسخ این چه حرفیست مگر میشود که... عصر با هیچ کس حرف نزن، عصر محدودیت های جذاب، عصر قوانین دشوار، عصر لذت بخش ترین اختلاف دنیا بر سر آنکه چه کسی بیشتر دیگری را دوست دارد، عصر شرط بندی های عاشقانه یر سر عکس هایی که دادن و ندادنشان کلی ذوق و شوق داشت، عصر تو بیشتر دوستم داری یا من و لذت بی پاسخ ماندنش که به یک دنیا می ارزید!نمیدانم چرا اینها را برای تو نوشتم شاید دلتنگی های چند ماهه ام ته نشین شده اند!
گرچه عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود دقت کرده ای آدم ها دو دسته اند: یا نامه میدهند یا ادامه. آنهایی که نامه میدهند مختصری عاشق ترند انها نامه میدهند و آن آدم های مقابل به آزارشان ادامه.محض رضای خدا یک بار به سبک آدم های خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هر کس که باشد عزا میگیرند با حرص پاسح نامه را بنویس ببینم دنیای بی رویای فردا دست کیست؟؟ یا دست کم قرار هست به ما هم برسد یا نه؟؟به فرض که دیدار داغ را تازه میکند اما اگر آن دیدار همیشه ارغوانی بعد ها وقتی باشد که داغی نباشد چه؟؟ اما به هر حال دلم میخواهد به دوستت دارم هایمان برگردیم.
خوب میدانم به روزگار نمیشود خرده گرفت اما به عاشق چرا!گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن مارا داشته باشد تکلیف دل هایمان که دست او نیست! نگذار تسلیم معادله دل و دیده شویم!نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم! نگذار غرور را بهانه کنیم!عشق دارد زیر بی اعتنایی من و تو بزرگ میشود!بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم!
من نگرانم ، نگران اتفاقی که هیچ وقت نیفتاده است، میهراسم از اینکه ... نباشم، ببین غریبه شاید به راستی من ان گمشده ای که تو دنبالش بودی نیستم!!من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذر بی اعتنا میشکنم، با خیال حرفی که شاید هیچ گاه به زبان نیاید ترک بر میدارم، من تصور میکنم تا وقتی برای قربانی شدن اماده نیستی به زبان آوردن فدایت شوم افزودن دروغی محض به باقی دروغ هاییست که تا به حال به همدیگر گفته ایم! میم آخر دوستت دارم اگر تا اسمان هفتم امتداد نیابد در ساقه هایش میشود به راحتی اثری از تردید یافت!ریشه دوستت دارم باید در تقدس ابرهایی باشد که هنوز روی هیچ گلبرگی نباریده اند . حالا که برایت مینویسم غرق زخمه زدنم به سازی که هر کس نامی بر آن میگذارد ، گاهی اشک بهترین مضراب برای نواختن شرجی ترین سمفونی دنیاست!
من از سفر هیچ نمیدانم هر وقت میگویند سفر یاد تو میفتم ، حس میکنم بوی هجرت می اید و گرچه میدانم به قول حافظ عزیز "شرط اول قدم آنست که مجنون باشی"و از مولانا آموخته ام "آنچه یافت می نشود آنم ارزوست" حالا مسافر من این توشه برای اغاز سفرت کافی نیست؟ پیش تر ها یک جا در گوشه ای از کتاب زندگی خواندم "نفس ِ عشق درمان ِ عاشق است نه نفس ِمعشوق" ساده ترش همان است که نیاکانمان گفته اند تا "دوری عزیزی و وقتی نزدیک شدی..." ساده بگویم ببین! من از ان قله هایی نبودم که وقتی فتحش کردی کنارش بگذاری ، گاهی لازم است بعضی قطعه ها را نا تمام سرود و لذتش در آن است که هیچ وقت پایانش را ننویسی، حالا که مینویسم چند تکه احتمال دوری از خوشبختی از ناودان بلند تردیدم به روی حریری از جنس ارزوهای معصوم یک سرنوشت پر ابهام چکه میکند و همیشه اشتباه ما اینست که جای نگاه و گناه را تشخیص نمیدهیم همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شاید هم اضطراب بخشی از انتخاب. برای آنکه اول ببازی بعد بسازی فرصت نیست تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست!عصر ،عصر سیب و فریب،رنگ و نیرنگ، ماه و نگاه،آه و گناه، لذت و حسرت، هجرت و عادت ، عابر و مسافر ، تفال و تحمل است!مدهوش آن نیست که مشغول جام و سرگرم باده است، مدهوش آن است که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی آماده است ، پس او که بی باده آماده است دلداده است! من تنها مسافری از دیار رسوایی و عابری از کوچه پس کوچه های مه الود ابهامم. گاهی لفظه غریب آشنا از اشنا زیبا تر است چرا که او گفت "که با من هر چه کرد آن آشنا کرد"ما هر دو غریبیم به صحرای وجود و اشناییم چرا که عطر احتمال بودن مرشدی مشترک ما را تا بدین جا بهم نزدیک کرده است!فراموش نکرده ام وقت رفتنت را وقتی جز تو کسی مرا ندید و من هم جز تو کسی را ندیدم!
قرار ما هر کجای دنیا که باران شدید تر بود ، هر جا که هیچ کس نشانی اش را نداشت هر جا که نسیم به پایان میرسد و طوفان منتظر اجازه تولد بود.نزدیک خدا ، آسمان هفتم در همسایگی ملکوت، اوج الهام و فراموشی حس و رسیدن به انچه مولانا میجست، هر کجا که مطمئن میشوی دیگر بی دغدغه تو برای منی و من برای تو.پاسخ نمیدهی اگر به این نامه پاسخ میدادی سد های بسیاری میشکست بگذار دوباره جای سدها دل من بشکند.به خدا هیچ کس تورا به اندازه من دوست ندارد. بگو باورت شد، ننویس. با غصه تمامش میکنم فقط به خاطر اینکه میدانم هر وقت کلاغ های قصه مادربزرگ به خانه هایشان رسیدند من و تو هم بهم میرسیم ، درستست، یعنی هیچ وقت ، یعنی غیر ممکن یعنی هرگز!
کسی که تو فرق میان او و دیگران را حس نمیکنی اما او میداند بی اعتنایی تو معنایی دارد که آن را تنها مجنون فهمید و بس!
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشگ گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی![]()
جای دستات لای موهای اشفته روی شونه ام رو خالی کردم!!
طاقت بریدن و کندن و دیدن رقیب نیست!!!
پ.ن: خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!!
پ.ن: از دست دادم فعلا!! آلمان ٬رفتن از این شهر و کشور٬ اونم برای خاطر اینکه تو گفتی نرو!!ماندم آن هم چه ماندنی!!
ديوانه كسي كه معشوق را در مجاورت آغوش ديگري ميبيند و باز برايش مينويسد و من اگر ديوانه نبودم ،اينجا نبودم ميان اين همه دل سنگ مثل تو ،به قول كسي كه احتمالا لطف بيش از حد به من داشته است كاش همانجا پيش خدا براي هميشه ميماندم ،نه كار ترا سخت ميكردم نه جاي بقيه را تنگ. آسمان چه رعدو برقي ميزند .ميفهمم او هم تا ته ترين نقطه دلش آتش گرفته است،ولي علتش با خداست . تو اولين كسي نيستي كه باز مضراب اين ساز شكسته شد براي زخمه زدن ،زخمه ميزنم تا زخم نزنم.اولين بارت هم نيست و آخرين بارت هم نخواهد بود اين را با يقيني باور كردني مينوسم ،بي انصاف بد ترين واژه ايست كه دلم مي آيد برايت بنويسم. دختري نه چندان زيبا ،نه چندان جذاب، نه چندان دوست داشتني و همه نه چندانهاي دنيا ترا به نام صدا كرد جراتي كه پر نور ترين ستاره هاي راه شيري هم ندارند،دختر شجاعي نبود،چون از رو به رو شدن با ديوانه اي كه عاشق توست ترسيد و ترس دشمن عشق است ،پس فهميدم او عاشق تو نيست به تو حق ميدهم كه تكذيب كني . آسمان هنوز برق ميزند كمتر از چشمان تو،اما سعي خودش را براي رقابت با توميكند. آسمان هم مثل من انگار دلش كه ميشكند تاجار نزند و چند سياره مرواريد توي گرد زمين نپاشد خيالش آسوده نميشود. كسي كه ميترسد نميتواند ديوانه باشد و كسي كه مجنون نباشد نميتواند عاشق تو باشد و من چقدر لذت ميبرم كه شجاعم وتنها از نداشتن تو ميترسم كه آن هم حرفي از عشق است فوران غم نغمه جادويي ات تمام صورت هاي رنگ شده را شست و صحنه نخستين كنار دريا بودنت با او اعتمادم را تا آخر نا معلوم ابد عزادار كرد ،اعتمادي كه خودش كم جان بود با صحنه محوي كه اصلا لايق نام تو هم نيست ،بال بال زد .و مرد ومن در فصل نارنجي و سرخ عاشقي ام مشكي پوش داغ اعتمادي شدم كه كج دار مريض با زور آرام بخش و فريب دستخط تو زنده مانده بود ،او تمام شد مثل خيلي چيزها ي ديگر كه ديشب شب آخر خوشبختي شان بود عين خوشبختي ،عين عشق عين مهرباني ،عين من و... چقدر بد است كه به خاطر هيچ چيز از همه چيز بگويي و آن كه سوژه بازي ات ميشود هيچ هم نباشد و حيف نازنيني چون تو كه همه چيز هستي و دست بر هيچ ميگذاري ،سر زنشت را به روزگار ميسپارم چرا كه من هرگز شهامت اين كار را ندارم و نداشته ام. ميروم با تمام قد در حضور تو و باران بلند ميشوم من سر خم ميكنم اما تو زير وفايت زدي ،من ميشكنم اما اين تويي كه شكستي من ميميرم اما تا تو مرا كشته باشي و تو هر گونه حقي بر من داري پيروزي بي وكيل ،بي دليل ،عمر غصه ات كوتاه باد . ساز باران بلند بلند مينوازد آرزو ميكنم سايه اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من كم نشود . همين كه تو طلسم لكنت بغضهاي كاغذي ام را ميشكني لااقل براي آرامش وجدان و من ديوانه و اهالي تشنه درد سرزمينم كافيست.شبي كه تمشك حادثه را با ساز و نازو نيازو آواز تجربه ميكني مراقب آنهايي كه مثل تيغ دنياي نگاهت را خراش ميدهند باش ،شبي كه پاييز و باران و اين ديوانه عجيب ترا كم دارند.
smsمیزنه که بیا حرفاتو بزن و خلاص!!
میام حرفامو میزنم میگه چون تو گفتی قبول ندارم!! پس من ازار دارم که با بدن داغون کلی غر بشنوم که تو حرفامو بشنوی؟؟ مرض دارم؟
مینا جان عزیزم نصیحتی لازم نیست همانکه پریشب به دوستم گفتی حمید هیچ تقصیری نداره برام کافیه!! و این به حق به جانب صحبت کردنا هم معلومه !!من اونی نیستم که تو فکر میکنی!! از اون انار سر حال و سالم هیچی نمونده!! فکر همه جا رو هم کردم!! حتی ازدواجش!! آزارم میده به عمد!! اما من اونقدر شکسته ام اونقدر داغونم که حتی نمیتونم آهی بکشم!! مینای عزیزم تو هیچی از من جدید نمیدونی!! نه تو !! نه حمید!! نه مادرم!! نه پدرم!! نه حتی دوستان دیگه ام!! دارم کم کم وحشی میشم!! نشون به اون نشون که دیگه طاقت هیچ حرف و حدیثی رو ندارم!! و تمام اینها رو از چشم بعضیا میبینم!! من زنده م اما زندگی نمیکنم!! من میبینمش اما ازم دوره!! تو چه طور میتونی خودتو و علی رو با ما مقایسه کنی!! هیچ کس نمیتونه خودشو و عشقش رو با کسی مقایسه کنه!! هر آدمی طرفش رو جوری دوست داره و به شکلی خاص!! حمید با اومدنش زندگی رو بهم برگردوند !! بعد ۱۰ سال!! با رفتنش داغون ترم کرد !! بعد ۱۰ سال!! تو هرگز منو نمیشناسی!! من اون آدم ۵ سال پیش نیستم!! هرگزم اون آدم نمیشم!! هر چی احمق بودم بسه!!! چشماتو باز کن!! ببین !! این منم!! روی لجن ترین قسمت زندگی دارم دست و پا میزنم!! اون وقت تو میگی حمید هیچ اشتباهی نکرده!! آدمی که وقتی اشتباهشو بهش میگم میگه چون تو گفتی قبول نیست!! بیشتر شبیه بازی میمونه!! یا یه خواب!! این روزا از دست همه شاکیم و کفری !! حوصله توجیه و طول و تفسیرم ندارم!! گفته باشم اصلا اصلا حوصله کش دادن قضیه رو ندارم!!
اما به یه نتیجه خیلی گنده رسیدم : هیچ وقت هیچ وقت دیگه روی هیچ کسی حساب نمیکنم!! یا بهتر بگم ترجیح میدم عوضی بشم تا عوض بشم!! گناهشو اون دنیا میندازم گردن تو که همه چیزمو ازم گرفتی!! خنده هام و روزای شاد و خوبم!! خودتو !! عشقتو !! اعتمادم به مردم!! غرورم!! اعتقادم!! خانواده م و دختر داییم!!
پ.ن:رکورد کامنت های خصوصیم شکسته شد!!.
پ.ن۱:همیشه روزای تعطیل رو دوست نداشتم!!! چون منو یاد روزایی میندازه که میومدی دنبالم تا بریم جای همیشگی!!
پ.ن۲: یعنی کسی اینقدر که من دوست دارم میتونه دوست داشته باشه تا وقتی سرش داد میزنی هیچی نگه!! وقتی بهش میگی حرف نزن حرف نزنه!! یعنی کسی بیشتر از من عاشقت هست تا با تمام این درد ها که روی دلمه هنوزم تمام هستیشو به پات بریزه؟؟
من دقیقا" همونی هستم که هر کس در موردم فکر میکنه!
فرقی نداره من تو ذهنش خوب باشم یا بد، درست باشم یا غلط!
همونم! دقیقا" همون!
پ.ن: اگر چیزی گفتم معذرت میخوام. اما به خدا نمیتونم هر روز بخندم. نمیتونم که هر روز بیام و سر حال و خوش و خرم بنویسم. من با درد زندگی میکنم. چیزی که هیچ کس نمیتونه بفهمه چی میگم!! چون شاید بعضی هاشو نتونید درک کنید!! دردای هر کس برای خودش بزرگه . بد تر از منم توی دنیا هست میدونم!! اما بدن من دیگه نمیکشه!!
۱.کی میدونه توی دلم چی میگذره؟؟ کی میدونه پشت این ماسک خنده و بی تفاوتی چه رنجی داره داغونم میکنه؟؟ کی میدونه در پس تمام دعاهای شب و سحرم چی قایم شده؟؟ آرزوی وصالت یا درد فارغ شدن و فراقت؟؟ نمیدونم چرا این روزا هر کسی رو میبینم بهم میگه این بود اون عشق آتیشی که هر دو ازش دم میزدید؟؟ تمام تحملتون همین قدر بود؟؟ این بود اون عشق افسانه ای 10 ساله که ازش دم میزدید؟؟ چه باید بگم در جواب سوالات ؟؟ رنجی که مث خوره تنم رو میخوره !! آرزوهایم را به تاراج رفته میبینم و درد بزرگم آن است که نمیتوانم بی تفاوت بگذرم!! و مث باقی بگویم این نشد یکی دیگر!! دروغ چرا حتی نتوانستم بگویم عروسیش!! تصور بودنش با دیگری حالم را بد میکند و بیشتر به این باور میرسم که نمیتوانم تحمل کنم و خوب از طرفی نمیتوانم زور بخواهمش و این دردیست که گفتنش باعث رنج او و نگفتنش باعث عذاب خودم!!
۲: وای که بازم دیشب خواب دیدم. خوابی به شفافی همان روزهای نخستین دوست شدن دختر و پسرک بازیگوشی در همسایگی یکدیگر!! یه بلوز کرم قهوه ای تنت بود و چقدر بهت میومد!! توی خواب هم میدانستم منو نمیخواهی!! هنوز توی همان خانه قدیمی بودید در همسایگی ما . یادته همیشه لای پنجره آشپزخونه تون که به راهرو باز میشد باز بود . اون توری که من بیشترش رو پاره کرده بودم و از اون تو انگشتم را لای توری میکردم و جیغم در میآمد و تو با لبخند انگشت مرا از توی توری نجات میدادی!! میفهمیدم نمیخواهی مرا ببینی درست رو به رویت ایستاده بودم و تو مغرور تر از همیشه با اینکه میدانستی تشنه دیدنت هستم خودت رو سرگرم کرده بودی به یخچالتان که کنج دیوار بود همان جا که من در دیدش بودم!! پنجره باز بود و تورا تمام قد میدیدم!! وای که چه رنجی کشیدم از نگاه عصبانی و بی توجهت. آخر هم نفهمیدم فهمیدی من ا من آنجا ایستاده داشتم تورا نگاه میکردم و به عمد نگاهم نکردی یا واقعا حضورم را حس نکردی!!. موهایت را کوتاه کرده بودی و بوی عطری که من عاشقشم بودم تمام راهرو را پر کرده بود!! از دور صدایت زدم!! حمید... حمید... حمید... ولی فقط سکوت بود و نگاهی که حالا حتی نمیخواست بهم نیم نگاهی بندازه!! خدایا یعنی این همان حمید من بود!! حمید مهربان و دوست داشتنی من!! که وقتی صدایش میزدم با تمام نیرو بر میگشت!! نه!! او برایم غریبه بود!! اما در وجود این بشر چه بود که روح و جسم مرا بنده وار تصاحب کرده بود و با اینکه مرا به هیچ میگرفت هنوزم محتاجش بودم!! محتاج امنیتش!! محتاج مهر و محبتش !! محتاج لبخند شیطنت امیزی که در پس تمام حرف هایش نهان بود!!
۳: چند روز پیش یکی از دوستان بهم گفت به قیافه ت نمیاد این قدر ناراحت باشی از رفتنش!! نمیدانم چرا این فکرو کرد اما خوب در جواب گفتم همان قدر که به قیافه فلانی نمیاد این قدر درد داشته باشه به منم نمیاد چه ضربه ای خوردم !! به قول حمید حالا مونده تا درد رو با تمام وجودم حس کنم!! و در جوابش تنها به همین جمله اکتفا کردم که" فکر نکن هر کس که چیزی نمیگوید معنایش این است که نمیداند به قول بعضی ها نگفتن دلیل بر نبودن نیست"
۴: امروز بالاخره از پا افتادم. توی این چند روز مامان بابا بیچاره م کردند که بروم دکتر . اما راضی نمیشدم. انگار از درد کشیدن خودم لذت میبردم و برای اولیت در طول زندگیم دلم میخواست یکی دلش به حالم بسوزد و بهم ترحم کند!! (چقدر بد بخت شده م). و وقتی امروز صبح از زور درد حتی نتوانستم کلمه یی حرف بزنم فهمیدم افتاده ام ان هم چه افتادنی!! بالاخره به زور بابا رفتم دکتر آن هم آنقدر تهدید شدم تا روانه دکتر شدم!! وقتی فشارم رو گفت بر تعجبم افزوده شد !! 7!! دکتر علاوه بر سرما خوردگی شدید تشخیص ضعف شدید هم داد و گفت استراحت مطلق!! میبینی حمید دیگر نایی برای جنگیدن ندارم!! توانی برایم نمانده!! راستی اون حرفت رو هم گوش کردم !! بهش نگفتم!! آره دارم بچه خوبی میشم!! هی!! شانه هایت را بالا نده و زیر لب تکرار نکن به من چه !! اِ اِ اِ اِههه
۵: امروز که توی خونه ماندم بیش تر از همیشه فکر و خیال به سراغم آمد و اینها اثرات همان دیوانگی امروز است !! به دل نگیر!! تو فقط مواظب آن تکه ایی از من که نزد تو جا ماند باش!!
۶. راستی مینا دلم برای تنگ شده است . بی نهایت به بودنت نیاز دارم !! اما نه تلفنی و چتی!! رو در رو!! کاش زودتر جواب اون دادگاه لعنتی بیاد!!
۷.قرار نبود هر کس تنها به فکر خودش باشد .قرار بود مبنای عشقمان بی قراری آن دیگری باشد در پس ندیدن های آن یکی!! قرار تنها بر بی قراری بود برای بر قراری و بس!! میدانم نه تو نه کس دیگری از این حرف زدن بی مفهوم چیزی دستگیرتان نمیشود اما همینکه کلامم را روی دل سفید این صفحه میریزم ارام میشوم!!
۸: نمیدونم چرا ذهنم دچار بیش فعالی شده!! هر آنچه از گذشته بود دارد توی ذهنم مرور میشود و تنها آه هایم را داغ تر میکند!!
۹: طاقت بیار !! روزای زمستونی داره تموم میشه!! داریم به اخر کویر میرسیم!! فقط یه ذره تا بهار و شادی هاش مونده!! تورو خدا نگو کم اوردی!!
۱۰: هنوز حوصله عشق در رگم جاریست!!!
۱۱: هنوزم مرض دارم که نمیتونم بجنگم!! اه لعنت به من که چقدر زود باورم . اگر از نزدیک دیوانه ندیده اید بلیط میفروشم و خودم را نشانتان میدم!! دیوانه ای زنجیری که راهش را گم کرده است!!
۱۲: یه سوال؟؟ آدم وقتی خواب کسی رو میبینه یعنی اون شخص هم اون لحظه همون خوابی رو دیده که تو داری میبینی؟؟
پ.ن: اگر غلط املایی داشتم ببخشید!! اصلا حوصله ویرایش نداشتم!!
قربون شما انار بانوی تهنا!!![]()
دوستای عزیزم سلام ... ممنونم بابت همه چیز . بابت پیام تسلیتتون . هم تلفنی هم توی نت. توقع نداشتم . مخصوصا دیروز . ملودی عزیزم وقتی تماس گرفتی باهام اصلا توقع نداشتم. یعنی انتظار شنیدن صدای هر کسی رو داشتم جز تو. ملودی خیلی خوشحالم کردی . بقیه ش باشه تو کامنت خودت خصوصی میگم. اس ام اس هاتون و همدردی هاتون.همزادی عزیزم. ممنونم که وقتی شنیدی باهام تماس گرفتی. فقط میتونم بگم خدایا ممنونم که بردیش. خودش خیلی دوست داشت توی همچین شبایی از دنیا بره چون عاشق امام علی بود مخصوصا توی این ۱ هفته آخر که حالش دیگه خیلی بد بود خودمون از خدا میخواستیم بیشتر از این زجر نکشه . عزیزمون بود همه مون هم دوسش داشتیم عاشقانه. اما وقتی امروز فهمیدیم برادرش دیشب خوابش رو دیده که گفته جای خیلی خوبیه حالا همه ما ارومیم.خدایا ازت ممنونم که مادر بزرگم رو به بزرگ ترین ارزوش رسوندی. خودت اونجا مواظبش باش.وقتی داشتن توی قبر میذاشتنش دیدمش . صورتش انگار نورانی بود. چرا نباشه. فرشته بود مادربزرگم. دروغ نمیگم واقعا فرشته بود اونایی که دیده بودنش میدونستن که مث گل بود مهربون و دوست داشتنی. اسطوره واقعی مادر.تمام تلاشمون رو کردیم مجلسی در خورلیاقتش بگیریم. لحظه لحظه خاطراتم باهاش داره میاد جلوی چشمم. حرف های با مزه ش ضرب المثل های شیرینش. حتی داد و بیداد و اخماش. همه شون جلوی چشامه. فقط تونستم در گوشش بگم حلالم کنه اگه جایی باهاش درشت حرف زدم.
پ.ن: فاطمه جونم ممنوم بابت آپ کردن بلاگم. دست درد نکنه خانومی. توی این شبای عزیز ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.
پ.ن1: پری خانوم نمیدونم هدفت از گفتن اون حرفا چی بوده توی کامنت دونی پست پایین. اما اینو بفهم حتی اگه بخوام حمید رو با ترحم برگردونم(که نمیخوام) با جون مادربزرگم شوخی نمیکنم. حمیدم ماشالا اینقدر آدرس از ما داره که بره ببینه راست میگم یا دروغ.بعدم اینکه چرا باید اینکارو بکنم؟؟ وقتی توی بهشت زهرا چشم میگردوندم دنبالش تا ببینمش دلم میخواست با بودنش آروم شم اما نشدم. فکر میکردم میاد مسجد اما نیومد. فکر میکردم زنگ میزنه تسلیت میگه اما نزد. حالا خودت بگو واقعا حمید برگشت.؟؟ توی این ۳ روز نمیدونستم دارم به حال کی زار میزنم خودم یا مادر بزرگم؟؟مادر بزرگم که راحت شد اما عقده های این چند وقت گریه نکردن رو تلافی کردم. من فقط یه کار کوچیک با حمید دارم اونم به وقتش . نه حالا. الان دلم اونقدر پره که اگه ببینمش میخوابونم زیر گوشش. نه به خاطر اینکه تنهام گذاشته. نه به خاطر اینکه به بن بست رسوندمش. نه واسه اینکه راهشو جدا کرد. اول حرفو تو دهنت مزه مزه کن دوست عزیز بعد بیا بگو به خاطر جلب توجه. من گدا نیستم. از خدام خواستم اونقدر بهم قدرت بده که فراموشش کنم.اگرم فراموش نشد فقط خودم بسوزم نزارم کسی سوختنم رو بفهمه.متاسفم برات که فکر میکنی دارم از حمید گدایی میکنم. نه!! ارزش حمید توی ذهن من خیلی بیشتر از ایناس. اجازه نمیدم کسی بهش توهین کنه.
پ.ن: وقتی نباشی اردیبهشت سرآغاز تحمل دردی طولانیست
پ.ن: ناراحت میشید اگه از اینجا به اون یکی بلاگم نقل مکان کنم؟؟اینجا رو میگم:یه جای دنج
پ.ن۱:وقتی حرف جالب ماجرای جالب موضوع جالب اصن هیچ چیز جالب توی زندگیم نیست مرض دارم زل بزنم به این صفحه سفید که تمام خاطرات حمید رو به یادم بیاره؟؟ مرض دارم فکر کنم دیشب خوابشو دیدم حسش کردم صبح که بیدار شدم چقدر قربون صدقه ش رفتم در صورتیکه منو نمیخواد؟؟مرض دارم جایی زندگی کنم که بوی عطر حمید تو فضاس؟؟ مرض دارم این جوری وقتی اسمش میاد به زرزر گریه بیفتم؟؟ آخه لعنتی من کجای دنیام؟؟یا مهرشو ببر یا منو راحت کن.خسته م کردی. دیگه نمیکشم
يكي بود يكي نبود روزي روزگاري در جزيرهاي زيبا تمام حواس زندگي ميكردندعشق ، غرور ، شادي ، غم و ثروت و...
يه روز خبر رسيد كه به زودي جزيره زير آب ميره ، همه ساكنين جزيره قايقهاشونو مرمت كردن و اماده ترك جزيره شدند . اما عشق مايل نبود جزيره رو ترك كنه. آخه عاشق جزيره بود و ميخواست تا آخرين دقايق پيشش بمونه..
وقتي جزيره زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت كه با قايق باشكوهش جزيره رو ترك ميكرد ، كمك خواست و بهش گفت : ميتونم باهات همسفر بشم ؟؟ ثروت گفت : خير ، نميتوني !! من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم ، ديگه جايي براي تو وجود نداره !!!!
عشق از غرور كه با يه قايق زيبا راهي مكاني امن بود ، كمك خواست و گفت :لطفا به من كمك كن و منو با خودت ببر !!! غرور سرشو بالا گرفت و گفت : نميتونم ، تو تموم بدنت خيس و كثيفه ، قايقمو كثيف ميكني !! عشق دور و برش رو نگاه كرد و چشمش به غم افتاد ، بهش گفت : احازه بده من همراهت بيام !! غم با صدايي حزن انگيز گفت : عشق عزيزم ، من خيلي ناراحتم و دلم گرفته ، احتياج دارم تنها باشم. عشق اين بار به سراغ شادي رفت ، صداش زد ، چندين بار اين كارو كرد اما اون اونقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق رو هم نشنيد عشق ديگه نميدونست بايد چكار كنه و به كي بگه ..... ناگهان صداي گرفته و مسني ، گفت : عشق با من بيا ، من تو رو با خودم ميبرم ... عشق اونقدر خوشحال شد كه حتي فراموش كرد اسم ياريگرش رو بپرسه و سريع داخل قايقش شد و جزيره رو ترك كرد ، .... وقتي به خشكي رسيدند ، اون مرد مسن به راه خودش رفت و عشق تازه متوجه شد كه نه از اون مرد تشكر كرده و نه حتي اسمش رو پرسيده !!! در حاليكه اون جان عشق رو نجات داده بود .....
عشق به سراغ علم رفت و ازش پرسيد : تو اين مرد رو ميشناسي ؟؟ علم گفت : معلومه كه ميشناسمش ، اسمش زمانه !! عشق گفت : زمان ؟؟ اما چرا به من کمک کرد؟
علم لبخند خردمندانهاي زد و گفت : چون تنها زمان قادر به درك عظمت عشقه و فقط اون ميتونه به جاودانگي عشق كمك كنه .... زمان ميدونه كه نظام هستي برمبناي عشق پايه گذاري شده ، و اين عشقه كه روح انسانها رو به سرچشمه پاك افرينش متصل ميكنه .... تو بايد باشي تا زندگي با وجودت رونق بگيره و معنا پيدا كنه .... اينم اخر قصه ..
پ.ن:تورا به جای تمام کسانی که نمیشناسم دوست میدارم
تورا به جای تمام سالهایی که نزیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برف اب شده
برای خاطر نخستین نگاه
تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تورا به جای همه کسانی که دوست نمیدارم
دوست میدارم
پ.ن۱:هنوز به دوست نداشتنش عادت نکردم اما دارم تمام تلاشم رو میکنم که ثانیه ای بهش فکر نکنم.امروز خوابشو دیدم. انگار زمان متوقف شده بود توی روزای بچگی مون.چقدر از دیدن خنده هاش ذوق کردم. چقدر توی خواب بودنش بهم ارامش داد. اما وقتی بیدار شدم رفته بود.کی این کابوس تموم میشه. من خطا کردم و به جبران اشتباهم نمیدونم تا کی اما فعلا که محکومم. میدونم داره چه زجری میکشه. میدونم ... خدایا کمکم کن روزامو به شب برسونم. خودم شبا رو با یادش به صبح میرسونم.
پ.ن۲: دوستای عزیز اگه برای شما فرقی نداره برای بنده خیلی فرق داره بدونم کسی برام نظر میذاره اشناس یا غریبه چیزی از من و زندگیم میدونه یا نه. پس لطف کنید اگر کامنت میذارید مشخصات خودتون رو برام بگید حتی میتونید خصوصی نظر بذارید اما کامنتایی که هویت نویسنده اش برام معلوم نباشه پاک میکنم حتی اگر توش راهنمایی کرده باشید .شرمنده .اما مثل اینکه خودتون این جوری دوست دارید.
برداشت ازاده. میتونید هر چی دلتون خواست توی کامنت دونی بلاگ بگید.
روزی که مینا رفت هرگز فکرشم نمیکردم یه روزی کار هر دو به اینجا برسه. توی یکی از نامه هام براش نوشته بودم هر شب راس ساعت ۹ به وقت ایران برو کنار پنجره اولین ستاره رو که دیدی بیا برای هم دعا کنیم. از فرداش کارم دعا بود. برای موجود عزیزی که کپی ه من بود کپی برابر اصل من. حرف زدنامون خل بازیامون اذیت کردنا اشک ریختن خندیدن لباس پوشیدن همه چی. اصلا انگار اون خود من بود یا من خود اون بودم. به دلیل تفاوت سنی خیلی کمی که با هم داشتیم هر دو خیلی خوب همدیگه رو میفهمیدیم. هرگز فکر نمیکردم روزی برسه دیگه حرف همو نفهمیم . باور نداشتم که میگفتن از دل برود هر آنکه از دیده برفت. نه!! مینا هنوزم تو قلب منه. یادته یه بار بهت گفتم هر حرفی که نمیشه بهت بگم توی یه دفتر مینویسم؟؟ اون دفتر الان دست حمید ه . ازش بپرس چه حرفایی برات زدم. ازش بخواه یکی از جملاتی که توی روزای نبودنت نوشتمو بهت بگه. اونقدر توی این ۵سال درد کشیدم که همه رو به یه چشم میبینم. اونقدر مار خوردم که افعی شدم. تقصیر حمید نیست تقصیر توام نیست. گیر آدمای ناتویی افتادم که زندگیمو به .. دادن.روح من الوده شده بود آلوده ذهنیتی مسموم.جسمم الوده شده بود الوده بازیای کثیف. دیشب حمید بهم گفت دیر اعتراف کردم. حمید تو بگو؟؟ اگه موضوع مریضیمو میگفتم درسته پیشم میموندی اما گاهی وقتی اگه خنده هامو میدیدی دلت نمیسوخت که بگی چرا من؟؟ دلت برای عشقمون نمیسوخت!! اره من بچه ام بچه ایی که فقط خوشی دیگرون رو میخواد اما بلد نیست شادشون کنه. دختری که توی ۲۰ سالگی ارزوهای بزرگی داره اما مطمئن نیست زنده میمونه یا نه!!!دختری که عزیز کرده پدر مادرشه. دردونه خانواده شه . نوه حاجی فلانه. اما هیچی نیست. هیچی. یه بادکنک تو خالیه . تو خالیم نه!! توش پر لجنه!! آدمای زیادی در نبود تو همون وقتا که چشمم به در خونه خشک میشد تا تو بیای می اومدن و میرفتن اما تو هرگز نیومدی. شادی یه اسباب بازی بود. یه عروسک خیمه شب بازی. برای دست اویز هزاران نفری که اومدن توی زندگیش. بارها شکستم بار هاو بارها. اما نذاشتم خم بشم. نذاشتم هیچ کس چیزی بدونه. تو زندگی تو باختی من روحمو باختم. جسممو باختم. اینده مو باختم. تمام سرمایه مو باختم. این دنیا و اون دنیا رو باختم.من بچه م مینا خیلی بچه ... من نمیفهمم من دنیا رو اون جوری که شماها میبینید نمیبینم چون از وقتی عقل رس شدم تو دام عشق حمید بود. دام نه!!توی درد عشق حمید بودم. من یاد گرفته بودم هر جا که هستم حمید اونجا باشه!!میفهمی مینا!! من طاقت نگاه هرزه هیچ پسری رو نداشتم حتی اگه اون آدم پسر عمه ام باشه!! اما وقتی پسر عمه ام ...بقیه تکلیفشون معلومه!! من طاقت رفتن تورو نداشتم. طاقت ندیدن تورو نداشتم اما رفتی و شکستم. من طاقت دیدن پدر مادرم با اون وضع و نداشتم اما دیدم. من طاقت دیدن پدر بزرگ مادربزرگمو اون جوری نداشتم اما...من طاقت خیانت از بهترین دوستامو نداشتم. طاقت له شدن روحمو نداشتم. طاقت رفتن داریوش و نداشتم. طاقت مرگ عزیز و نداشتم. طاقت مرگه خاله پروینم نداشتم . اما همه شون اتفاق افتادو توی تمام اون روزا که فکر کردن من بچه مو نمیفهمم دلم برای نوازشای خاله پروین تنگ شده بود. برای مهربونیاش.توی تمام روزای مریضیه داریوش طاقت دیدن کمر خمیده پسر خالمو که دوسش داشتم نداشتم. طاقت نداشتم ببینم زنش(میدونی کیو میگم) هنوز عاشقش بود داریوش به خاطر اون سرطان گرفت و مرد اما اون زنیکه نیومد سر خاکش . من طاقت اینکه اون زن هم اسم من بود و تا مدت ها هیچ کس اسم من نمیاورد به خاطر اینکه یاد داریوش میفتادن نداشتم. راست میگی مینا هم تو هم حمید. این منم که عوض شدم این منم که دارم له میشم. حمید بعد یه مدت به قول خودش نهایت ۱ ماه ۱ سال گریه میکنم اما بعد اروم میشه. تو اونجا هستند کسایی که جای خالیه منو برات پر کنند. اما اینجا دیگه نه کسی تو میشه نه حمید.!!اینجا نه ادمی جای خالی تورو پر میکنه نه جای خالی حمید رو.حمید میخواد بره پی زندگی خودش. حق داره . تصوری که از شادی داشت با اونی که از شادی دید فرق داشت از زمین تا کهکشون.حقم داشت اما چیزی از من نمیدونست. با ورودم به اجتماع با دیدن دنیای دوروبرم کم کم ادم دیگه یی شدم.دیگه اون ادم سابق که اگه دوستام کمک میخواستن منو برای مشورت انتخاب میکردم دیگه اون نبودم. شده بودم یه لجن. که هر کاری میکنه. هنوزم از گفتن اون روزا شرمم میاد هنوزم اون روزا برام یه عذابه. اما دیگه فهیم نبودم. دیگه عاقل نبودم. شده بودم مث هزاران ادمی که هر روز دور برت میبینی. صورتکای نقاشی شده. پشت اون ماسک به ظاهر مهربون دیو بود که داشت خودنمایی میکرد. دور و برم پر ادمای جور واجور بود که اگه یکیشون خوب بود باز میشد امیدوار باشی بهم اما نه !!!همه از یه قماش بودن من مال اون طبقه نبودم اما تمام کثافتای این جامعه منو به اونجا کشوندن. حالم از همه شون بهم میخوره. اشغالای عوضی. وقتی به خودم اومدم که یه مدت گوشیمو خاموش کردم. جواب تلفن هیچ کسو ندادم. چشمام داشت باز میشد اون وقت بود که دوباره خودم شدم. ساعت ها به درگاه خدا ضجه زدم. ازش خواستم منو ببخشه به خاطر تمام کارایی که کردم. به خاطر دونه دونه روزایی که میشد بهترین باشه اما نبود. داد زدم سرش .خدایا چرا منو نمیبری تا راحت بشی هم خودت از دست این بنده بی شعورت هم بقیه.؟؟چرا راحتم نمیکنی؟؟ اونقدر خواب دیده بودم که خدا رو نزدیکم حس میکردم . همون روزا بود که ازش خواستم یه نشونه برام بفرسته. زار زدم به درگاهش. خدایا کمکم کن از این منجلاب بیام بیرون. کمکم کن. و فکر کنم به حرفام گوش کرد...حمید رو برام فرستاد مق یه فرشته نجات. حمید همون آدم بود. کمکم کرد خودم بشم. لبخند رو به لبام برگردوند.با تمام بد اخلاقیام ساخت و دم نزد. من داد زدم اون گف قربونت برم. من زدمش. اون نوازشم کرد. من هار شدم بهش پریدم اون سکوت کرد حرف نزد. نمیدونم چرا؟؟ اما هر چی بیشتر کوتاه میومد من... لکه ننک گذشته هنوزم مونده بود. توی حرفام رفتارم گذشته م . و نمیدونستم این چیه... نمیدونستم چرا دارم این کارو میکنم. نمیدونستم چرا یهو همه چیو بد میبینم. اما حالا دارم میفهمم اون لکه هنوزم هست. درسته دیگه اونجوری نیستم اما زخمایی که روی دلم مونده بود زخمای آدمایی که توی زندگیشون حکم بازیچه رو داشتم هنوزم روی من تاثیر داشت. حمید خوب بود . مهربون. مث هیچ کدوم از ادمایی که دیدم نبود. اما من اونقدر وحشی شده بودم که تمام خشونت هایی که از آدما دیده بودم سر اون خالی میکردم. حس میکردم رو به جنونم. نیاز به روانکاو داشتم. رفتم پیش مادر یکی از دوستان. شاید من حرفی از مشکلاتم بهشون نزدم اما ناخواسته اونجا ادمایی رو دیدم که مث من بودن. نمیدونم از کی اما یهو دیدم همه چیو از دست دادم. حمید رو تورو. مادر پدرم رو. خانواده مو. همه چیو. مریضیم با شدت بیشتری برگشت.دنبال درمونش بودم. توی این مدت. تا یه جاهاییم بهتر شده بودم. اما وقتی حمید رفت دوباره بهم ریختم. دوباره دیوونه شدم. سر دردای عجیبم. سر گیجه هام. و این دو روزه ام که فشارم روی ۶ . بهتر از این چی میتونه باشه مینا؟؟ نه تو عوض نشدی این منم که دردامو ریختم تو خودم. این منم که گذاشتم این جوری بزرگ بشم. من ظاهرا بزرگ شدم اما هیچی نمیفهمم. حمیدم حق داشت مث هر آدمی. شاید به قول حمید من درست بشو نیستم. بارها قسم خوردم زمین زدم حرفمو. اینجا توی این معرکه زندگی همه همه جور حقی دارن . فقط من نمیدونم من حقمو از کی بگیرم.
پ.ن:این بلاگ حذف نمیشه اما مطمئنم نیستم بازم بتونم توش بنویسم. حق با شماست . اینجا خاطره های زیادی دارم و دوستای زیادی.
شاید یه روز برای همیشه مُردم!
امروز میتونست بهترین روز برای هر دوشون باشه اما خراب شد امروز وقتی باهاش بودم بهم گف هر چی امروز قیافه خندان حمید رو دیدم بیشتر گریه ام گرفت. چون دیگه نمیتونم ببینمش دیگه...
به هر حال اومدم بگم گوشی انار خاموشه چون... تل خونه هم جواب داده نمیشه. خواهشا خواهشا خواهشا اگر حرفی چیزی هست توی بلاگ بگید.اگه دوسش دارید به خواسته اش احترام بذارید و از زدن تل پرهیز کنید .اثری از اون انار مهربون و همیشه خندون نمونده.روحش داغون شده و جسمش هم... فقط خدا بهش رحم کرد همین...
همینو میخواستی؟؟؟ همین؟؟ داره زجر میکشه ... امروز صد بار مردم و زنده شدم وقتی با اون قامت خمیده از پیش حمید برگشت دلم کباب شد. یه لحظه نشناختمش. فقط گفت شکستم و...بماند اما صدای ناله هاش هنوز تو گوشمه.فقط اومدم بگم این رسمش نبود... اصلا هم نبود.
براش دعا کنید. نمیدونم انار همون انار میشه یا نه... اما اینقدر میدونم توی این همه سال دوستی این جوری ندیدمش.حتی وقتی یه سری دوستان بهش نارو زدن بازم محکم بود و مقاوم. اما این بار داغون شد... فقط من میدونم توی این همه سال عشق حمید با وجودش چه کرده بود. فقط من میدونم این ۷ سال چه بر سرش اومده بود. اما نذاشت هیچ کس هیچی بفهمه چون نمیخواست کسی خرد شدنش رو بشنوه. اما حالا... فقط دعا کنید براش.
امروز مدام داشت برام از سال گذشته میگفت .حمید اقا این قابل توجه شما. میگفت پارسال این جوری شد یادته. منم بهش میگفتم یادمه. شروع کرد گریه کردن. زار میزد مث همون روزی که به شما زنگ زد گفت یکیو دوست داره.مث همون وقتایی که فقط من میدونستم توی دلش چه دردی داره. اونکه از زندگیت رفته بود کنار بعد ۷سال برگشتین که چی؟؟که دوباره عشق بیاد در خونه دلش. که دوباره داغ عشق قدیمی بیاد تو خونه دلش؟؟اونکه میدونست با حماقت هاش و بچه بازی هاش چقدر اذیتتون کرده . خودتون بهتر از هر کسی میدونید چقدر دوست داشت اونقدر که امروز بعد شما ...گفتن من باعث عذاب دادن دیگرانه. کسایی که انارو دوست دارن. کسایی که انار تا حالا جلوشون خرد نشده بود . اما به قول خودش وقتی قراره ببازی چه جلو یکی چه جلوی همه. امروز وقتی بهتون اس ام اس داد تورم باختم . مطمئن بودم جوابشو میدی خودشم مطمئن بود اما بیشتر شکست.چرا فکر میکنید عشقی که ۷ سال فراموشش نکرده حالا فراموش میشه اونم بعد این همه خاطره؟؟ چقدر امروز دلم به حال دلش سوخت!!! چقدر امروز دلم میخواست بغلش کنم و ارومش کنم. اما اجازه نداد. گفت هیچ کس نمیتونه ارومم کنه. اون دفترو خوندید؟؟ من یه بار اون دفترو خوندم . البته با سانسور. چون گفت یه جاهاییش فقط مال شماس اجازه نداد بخونمش.چقدر امیدوارش کردم وقتی حمید این دفترو بخونه بر میگرده.الهی بمیرم برای دل کوچیکش که همیشه تنهاس. هیچ وقت دردهاشو فریاد نزد حتی وقتی کوبوندنش روی زمین.حتی وقتی بهش خیانت کردن بازم مث یه دوست رفت به کمکشون و توی مشکلشون بهشون کمک کرد.نمیدونم چرا دارم اینا رو میگم. حرفای این ۷ سال توی دلم جمع شده. از روزایی که لحظه به لحظه باهاش بودم بگم یا از روزاییکه عشقت داشت از پا درش میاورد یا از اون روزیکه اون خبرو در مورد شما شنید و سقف ارزوهاش هوار شد روی سرش؟؟؟از کدوم بگم تا هم خودم اروم بشم هم انار؟؟دلم میسوزه... ازارش به هیچ کس نمیرسید هیچ کس ازش ناراحت نبود ولی نمیدونم با اینکه چرا اونقدر دوست داشت باهات اونجوری رفتار میکرد.اما خوب میدونم .واسه شمام توی اون دفتر نوشته. هر چیزی که مینوشت این اخریا میگفت میدونم نمیخونه اینارو اما بذار بگم تا سبک شم.خدایا بشه دیگه. این همه زجرش دادی بس نبود؟؟؟۷ سال بهترین روزاش اسیر عشق بود وقتی یهو افت تحصیل پیدا کرد برای اون خبری که در موردش شما شنید شما کجا بودین؟؟وقتی هر روز صبح که بیدار میشد برای سلامتیت صدقه مینداخت کجا بودین؟؟؟که حالا امروز بهش بگید میدونید زندگی تون در کنار هم ...!!شکست.همین...خدایا من خسته شدم . تو خسته نشدی این قدر امتحانش کردی؟؟دیگه طاقت نمیاره. خردترش نکن.
راستی سالگردتون هم مبارک.چقدر پارسال ذوق داشت.چقدر خوشحال بود بالاخره بعد ۷ سال به ارزوش رسیده بود اما امسال از هفته پیش ماتم گرفته بود برای امروز. میدونست جدایی نزدیکه.دلش نمیخواست جمعه بشه...و امروز دنیا روی سرش خراب شد.دوستای اناری براش دعا کنید. انار به دعاتون نیاز داره.
حمید خان من نمیخوام برای بهترین دوستم گدایی محبت بکنم یا هر چیزه دیگه اما فکر نمیکنید یه ذره با خوندن اون دفتر باید بهش حق بدید؟؟فکر نمیکنید اونقدر ضربه خورده که دیگه سر شما بریده کم اورده و ههم رو با اینکه نمیخواسته اما سر شما خراب شده. خودتون رو بذارید جای اون...توی این ۱سال میدیدم چه جوری داره مبارزه میکنه برای اینکه افکار منفی رو کنار بزنه .میدیدم گریه ها و دلتنگی هاش کم شده خیلی کم و اینو مدیون شما میدونستیم اما حالا بعد شما دیگه نمیدونم چی قراره سرش بیاد. دوباره همون شد. انار ۷ سال پیش.
هر جای دنیا که باشی، دلتنگیهات هم همونجان!!!
"از کنار بهترین روزهای زندگیم با نادانی گذشتم تا امروز حسرتشون بیچاره ام کنه"
دیشبم حمید همینو گفت گفت بهتره تموم بشه نخواستم باهاش بحث بکنم شاید جدایی موقتی بهتر از جدایی همیشگی باشه. نمیدونم زمان لازمه تا... من باید خیلی چیزا رو بفهمم و درک کنم. و این با وجود حمید ممکن نیست. من توی انتخاب حمید شکی ندارم و نداشتم هرگز اما با رفتار های بچه گانه باعث شدم اون بهم شک کنه خرمن هستی زندگیمو خودم اتشی زدم و الان داره جلوی چشمام میسوزه بی اینکه حتی قدرت خاموشی رو داشته باشم. اعتراف به بعضی چیزا خیلی سخته. حمید جونم اعتراف باشه وقتی دیدمت و یه سری چیزا رو بهت دادم اون وقت برو توی خلوت خودت فکراتو بکن.این بلاگ با رفتن حمید بسته نمیشه همچنان خواهم نوشت از روز مرگی هام دل تنگی هام برای حمید حتی ناراحتی هام . روز شمار بالا رو هم بر نمیدارم عوضش میکنم برای سال دوم. به امید اینکه سال دوم حمید کنارم باشه. اما حمیدم همه زندگی من میخوام بدونی بیشتر ازاونچه فکر میکنی دئوست دارم . رفتنم به میل خودم نیست. باید تنها باشم تا خیلی چیزا رو بفهمم اما امید این رو دارم تا روزی که دور نیست برگردم پیشت.
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد و بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نورصبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به اغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله اتش ز من نگیر
میخواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکون به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان زه گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
پ.ن :
فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقتو برات بگم به آخر خط رسیدم.
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
پ.ن:فکر میکنم این بلاگ داره روزای آخر عمرشو طی میکنه هنوز خیلی به کاری که میخوام بکنم مطمئن نیستم گرچه اگرم مطمئن بشم توی بلاگم نمیگم شاید فقط به تعدادی. ولی تصمیمم هر چی باشه صداش مث بمب میترکه. همین... اگر همه چیز خوب بشه همون میشم انار سابق اما اگه نه که... ![]()
دعا کنید راه درست رو انتخاب کنم.از دست کسی کاری بر نمیاد حالا فقط خودمم با یه عشق گنده تو دلم و نهالی از اون توی قلبم که رشد کرده داره میوه میده اما باغبونش شاهد رشدش نیست![]()
پ.ن۱:فقط یه هفته مونده تا اون روز عزیز سرم خیلی شلوغه یه سری کارام باید درست بشه تا اون روز دنبال یه سری مدارکم برای ...
.طاقت کندن ندارم اما طاقت موندن این جوریم ندارم. خدایا خودت کمکم کن. راه درست رو نشونم بده.
پ.ن۲:با اجازه صاحبش البته(متن زیر و گفتم)
یکی رو که دوست داری [این دوست داشتن لزوما" عشقولانه نیست]، نمیخوای هیچکس رو غیر تو ببینه، نمیخوای به هیچکس غیر تو گوش کنه، نمیخوای به هیچکس غیر تو بخنده، نمیخوای با هیچکس غیر تو حرف بزنه...
حسادته یا مالکیت؟!
نمیدونم!
هر چیه خیلی احمقانهست! یه جور بهخود شککردنه!
تو اومدی تو زندگیم،نفهمیدم چه طوری شد که دیگه شدی همه کسم.اون اولا سعی داشتم بشناسمت،سعی کردم بدونم ته چشمات چیه حتی وقتی عصبانی میشدی.داشتم فکر میکردم تو همونی،یه مرد که از من هیچی نخواست فقط خودم رو خواست.لذتی داشت با تو بودنم،حتی دیدار یک دقیقه ایت آرومم میکرد.برای همه از تو گفتم،از مرد بودنت،از عشقت به من و حتی برای لحظه ای تو رو از خودم جدا ندیدم.من معنی دوست داشتن پاک ،کشش روحم رو با تو شناخته بودم.تو زیادی اروم بودی و ناخوداگاه از گرمی دستات منم آروم میشدم.میگفتم یه زن چی میخواد؟؟امنیت؟عشق؟مهربونی؟؟من اینا رو دارم پس خوشبختم.
امروز تفالی به حافظ زدم بهم گفت رسم عاشقی رو بلد نیستم،گفت یارت به خاطرت از همه چی گذشته اما تو هنوز عشق رو ادا نکردی.آره عزیزکم؟؟میدونم اونقدر بدم که حتی... اما من فقط دلم به تو خوشه.ازم نگیر...
پ.ن:تورو خدا در مورد حمید بد حرف نزنید،همه چی مقصر منم.
پ.ن۱:این روزا عجیب تو حال و هوای پارسالم.لحظه به لحظه روزامون،حرفامون، اس ام اس هامون ،دیدار بار اولمون،وقتی با نوه عمه ام رفتیم بیرون داشتیم میحرفیدیم و اون داشت با ماشین از پشت دنبالمون میومد،وقتی فرداش وقتی عینکم شکست و به ما مان گفتم مامان بهم اجازه داد حمید بیاد.حمیدم از خدا خواسته بلند شد اومد با زیرکی گف باید ببرم مغازه تا بتونه فرداشم همو ببینیم وقتی اومد زیر پنجره یک ساعت چشم تو چشم داشتیم حرف میزدیم،وقتی برق رضایت رو توی چشمای عاشقش دیدم.وقتی اولین دوست دارم روگفت،وقتی مواظب بود کسی به عشقش چپ نگاه نکنه مث گنج مواظبت میکرد.دلم برای اون حمید تنگ شده.
پ.ن۲:دیشب داشتم با داییم حرف میزدم بهتر بگم زرزر میکردم واسش که یهو زنداییم گفت میترسم افسردگی بگیریا.تورو خدا فکر نکن. به نظرت اینقدر تابلوئه؟
این اعتراضه!!! به اونیکه اون بالاس.منکه رفته بودم فراموشش کنم بعد ۴سال برگردوندیش که چی؟که بگی میتونی؟میدونم میتونی. بابا منکه واسه فراموش کردنش به خودش زنگ زدم کلی دریوری گفتم اونقدر خوب نقش بازی کردم که خودم باورم شد و بعد اون تو منجلابی افتادم که خودم ساختم،منجلابی که هر چی بود عشق نبود داشت شیره وجود من رو میمکید خودت میدونی با چه فلاکتیداشتم سعی میکردم همه چیو به خاطرات بسپارم.حتی ثانیه ای به زور ازت نخواستمش اما خراب شد.ای لعنت به من که اون موقع که باید حرف نمیزنم تا الان این جوری زرزر نکنم.
پ.ن:جمعه شب زنگیدی با هم حرفیدیم شروع کردی حرف زدن،میخواستم بهت بگم آقایی گلم اون حرفی که زدی قبوله،اما انگار لال شده بودم انگار یکی جلو دهنمو گرفته بود،اومدم بازم بگم قبوله اما دیدم تو تصمیمتو گرفتی گفتنم فایده نداشت اومدم بگم اما اونقدر حالم بد بود که فقط تونستم بگم چرا یک کلمه ازم نپرسیدی جوابم چیه.اومدم بگم اما خشکید چشمه حرفام.حالا روزا و شبام با یه بغض گنده دارن میگذرن.دقیقا مصداق بارز این جمله اس اون لحظه ام:گاهیوقتها میدونی یه اتفاقی داره میفته، علائمش رو هم میبینی؛ میتونی کاری کنی که شاید اون اتفاق نیفته، یا کاری کنی که شاید به تو آسیب کمتری برسه؛ اما چون مرض داری اینکار رو نمیکنی و منتظر میشینی تا بیفته، تا بعدش دو دستی بکوبی تو سرت و بگی: دیدی گفتم؟!
پ.ن۱:دستام یخ کرده، اینجا هوا گرمه، پس من چه مرگمه که این جوری دارم میلرزم؟؟
جسمم خسته اس...
روحم خسته اس...
زیر باری از آرزوها دارم مدفون میشم.همین...
دلم کلی درد داره تو خودش،دلم تو رو میخواد تا مث همیشه خسته از مشکلات ،سرمو به سینه ات تکیه بدی ،موهامو نوازش کنی و مطمئنم کنی ما مال همیم. اما این روزا عجیب داری خودتو ازم میگیری.
عشق من عاشق باش که تن به شب نبازم
با غربت من بساز تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو نمیرسم به فردا
گاهی وقتا انگار همهی تن آدم زخمه! انگار روان آدم زخمه! انگار فکر آدم، اعصاب آدم زخمه!
کوچکترین برخورد و اصطکاکی اذیتت میکنه!
فقط دلت میخواد یه گوشه واسه خودت مچاله شی و زرزر کنی!
حالم از این من ترسو،من بدبخت،من بزدل،من خر کله خراب نفهم به هم میخوره.از این کثافتی که توشم از این باتلاقی که دارم دست و پا میزنم.
من بدون خانواده ام هیچی نیستم من بدون مامان بابام میمیرم.
من بدون حمید هم طاقت نمیارم.
هر وقت انقدر شجاع شدی که بعد شنیدن بعضی حرفا بتونی دندون بذاری رو جیگرت؛
هر وقت انقدر صبور شدی که از اشتباهها و سوءتفاهمها با متانت بگذری؛
هر وقت انقدر به خودت اطمینان پیدا کردی که هر حرفی رو به اشتباه تعبیر و تفسیر نکنی؛
هر وقت انقدر دلت دریایی شد که نتونی اشک کسی رو ببینی؛
هر وقت انقدر مرد شدی که نتونی شکستن کسی رو ببینی؛
هر وقت انقدر ازخودگذشته شدی که بتونی از غرور خودت بزنی تا به غرور دیگران احترام بذاری؛
هر وقت انقدر محکم شدی که بتونی رو حرفات وایستی و نزنی زیرشون؛
هر وقت انقدر بلندنظر شدی تا بگذری و مقابلهبهمثل نکنی؛
هر وقت انقدر منصف شدی که گاهی هم به دیگران حق بدی؛
...
اونوقته که بزرگ شدی!
بابا لامصب زندگیه شوخی که نیست.حالم از همه تون بهم میخوره از همه اونایی که فکر کردم من یه ادم سنگی ام .من آدمــــــــــــــــــــم.به خدا منم حق دارم مث تو،مث خانواده هامون،مث همه.همه فکر میکنن همه حقی دارن اما این حق واسه من نیست.
عدالتت میلنگه خدا.بدجوریم میلنگه.
خداوندا
من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستان
من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم
خداوندا
من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس
من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم
خداوندا
من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم
خداوندا
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم
خداوند
من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم
خداوندا
من از خود نيز می ترسم
خداوندا... پناهم ده
هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند
من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم
من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی،
از گريزان بودن ياران می ترسم،
از صدای پای رهگذران می ترسم
از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم
از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم
پناهم ده که بی تو می ترسم
پ.ن:به خدا شکستنیست این دل بیصاحاب!
اینجانب یک عدد انار بانو میخواد یه سری حرف بزنه .قبل اینکه تمام این جریانات پیش بیاد میخواستم اینا رو بگم و در برابر چشم قیریلیون آدم به قول گیلاس خانومی اعترافات هولناکی انجام بدم. اما خوب این ماجراها پیش اومد و فکر میکنم بهترین وقت الانه برای گفتن این حرفا.قبل از گفتن اینا بگم که تمام حرفای من عین حقیقته وچیزهاییکه مدتهاست دارم بهش فکر میکنم و حالا به این نتایج رسیدم. ازتون نمیخوام تایید یا تکذیب و نصیحت کنید فقز جنبه یه اعتراف نامه داره و بس.
شنیدین میگن توبه گرگ مرگه!! این مربوط میشه به ماجرای ما. یعنی ما چرا؟؟ من !! یه زمانی مثلا تا بهمن ماه بنا به دلایل خاصی خیلی به حمید اعتماد نداشتم یعنی نه اینکه اصلا اعتماد نداشتم اما یه جاهایی خیلی شک میکردم اما از اون به بعد هم اون سعی کرد رفتارا درست بشه هم من روی خودم خیلی کار کردم.اوایل تیر ماه بود حمید ازم پرسید چقدر بهم اطمینان داری ؟؟ گفتم دارم اما کامل نیست...آخه یکی نیست بگه ابله!! مگه چیزی دیدی؟؟ مگه کاری کرده؟؟ مگه حرفی شده برگشتی این حرف مفت رو میزنی؟؟ اونم به کی؟؟ حمیدی که داره ثابت میکنه دوستت داره، داره ثابت میکنه تورو با تمام وجودش میخواد.راستش اون موقع نفهمیدم این حرف چه اثری گذاشته اما حالا میفهمم. من غرور حمید رو خرد کردم. یعنی عملا اونجا گفتم هر کاری کردی به درک مهم نیست من اعتماد ندارم و حالا میفهمم اون حرفم چقدر براش سنگین بوده اما خدا شاهده همون وقتم بهش اعتماد داشتم . اونقدر که اگر وقتی شوخی میکرد با دختر میخوام برم شمال من مطمئن بودم نمیره . مطمئن بودم ادمی نیست که نگاه ناپاک داشته باشه ، اصن حمید به چند دلیل انتخاب اول من بود یعنی ازش خیلی خوشم میومد 1 : چون مستقل بود رو پای خودش بود. کار کرده بود درس خونده بود.و تونسته بود با اتکا به توانایی هاش به جایی برسه که پسر عمه 29 ساله من هنوز نرسیده. 2: اینکه حمید هرگز هرگز نگاه ناپاکی نداشته . هرگز ببخشید هیز نبوده. گاهی شوخیای خرکی زیاد کرده اما با این همه میدونستم هیچ وقت اون کارو نمیکنه و مطمئن بودم و هستم به این حرفم.3: من دوست داشتم با کسی باشم من و به زندگی برگردونه، به خودم، به خدا، تکیه گاهم باشه، روی من روی وجودم تعصب داشته باشه .4: رفیق باز نباشه.نماز خون باشه م ش ر و ب ا ت نخوره. و سیگار هم نکشه. و حمید این موردا رو داشت دیگه بقیه اش سلیقه ایی حتی تا اینجاشم ممکنه سلیقه ایی و بنا به عقاید مختلف باشه اما اینا جزو لزومات من بود. که خوب حمید همه رو داشت سرش بره نماز خوندنش نمیره . تنهایی بدون من جایی نرفته که اگه رفته الهی بمیرم من کوفتش کردم. رفیق باز و اینا نیست گرچه دوست زیاد داره مث خودم دور و برش پر از آدمایی که در گروه های سنی مختلف هستند و از همه نوعی دوست داره اما رفیق باز و اینا نیست.یعنی اول زندگیش و کارش بوده تا حالا بعد دوستاش ..
حالا چرا توبه گرگ مرگه؟؟ چون من آدم بیش از اندازه گیری هستم ... البته الان از 9 ماه پیش خیلی بهترم حتی از 1 هفته پیش . چون توی این 1 هفته خیلی فکر کردم دیدم حمید واقعا حق داره از منم خسته شده باشه . اذیتش کردم تا اونجاییکه ممکن بوده.هر بار من دوستام میرفتم بیرون زنگ نمیزد تا مبادا من فکر کنم داره چکم میکنه یا میگفت با دوستات خوشی اما من هیچ وقت این بزرگی رو نکردم . شاید در کل این 11 ماه 1 یا نهایتا 3 بار . تازه دارم میگم اگه و شاید نه حتما .به نظر من حمید من اصلاح پذیر نیستم . اما خودم فکر میکنم درست شدم . امروز در این مورد چیزایی شنیدم و فهمیدم مشکل به کجا مربوط میشه.و حالاکه دلیلشو فهمیدم واقعا برای خودم متاسفم که با بچه بازیام دورانی رو که میتونست بهترین باشه برای خودمون زهر کردم . حمیدم ببخشید ... بعدم اینکه من واقعا به حمید اعتماد دارم . من واقعا بهت اعتماد دارم . میدونم حرفم به نظر چرت میومده و با رفتارم زمین تا اسمون فرق میکرده اما خوب حالا دارم جلوی انظار عمومی میگم من به اندازه دنیا بهت اطمینان دارم.به خاطر اینکه میشناسمت و یک کلمه از حرفایی که دیروز پای تلفن بهم گفتی رو باور نکردم.میدونم خسته شدی میدونم ازم عصبانیی میدونم کلافه ات کردم . اما حالا که اعتراف کردم حس میکنم سبک شدم . اگه اینجا نبود تا حالا غمباد گرفته بودم. گردنبندی که برام گرفته بودی رو دوباره انداختم گردنم تا همیشه با لمس کردنش یاد عزیزی بیفتم که اونو بهم داد . یاد اون لحظه ایی که گفتی گل خانومی چشماتو ببند و وقتی چشمامو باز کردم انداخته بودیش گردنم.حالا با لمسش ازت انرژی میگیرم . مرسی عزیزم . برای بودنت . برای اینکه تمام اخلاقای گندمو تحمل کردی و دم نزدی برای اینکه سعی کردی برام بهترین باشی اما من اذیتت کردم . دوستت دارمتا دنیا دنیاست. فقط میتونم بهت بگم عزیزم متاسفم اینبار نمیخوام توبه گرگ مرگ باشه میخوام این بار اگر بهم فرصت بدی بهترین باشم
اين روزها پنجره ی خيس نگاهم را رو به کوچه باغ معطری باز می کنم
که نسيم مهربان لبخندت را انتظار می کشد ..
و وقتی دانه های اميد را برای پرندگان آرزو می ريزم ..
التماسشان ميکنم تا دعا کنند تو بيايی ....
عاشق تر از هميشه ....
تو نيستی و بوسه هايم بر قاب يادت ؛ اشک می شود ....
تا ترانه ی سکوتم با شکستن بغضی تلخ ؛ آهنگين شود ...
عزيزم !
هر بار که با خواندن نام زيبای تو ؛
تکه ای از احساسم آتش می گيرد ؛
می فهمم ؛ اين درد آنقدر بی درمان شده
که اميدی به شفايش نيست !!!!!
پ.ن: کسی میدونه چه بلایی سر این بلاگرد مزخرف اومده؟؟ بابا من لینکامو میخوام آخه نامرداااااااا![]()
پ.ن۱: غلط املایی رو مث همیشه خودتون درست بخونید![]()
![]()
پ.ن۲: من گفته بودم کامنت تبلیغی پاک میشه
شرمنده دوستانی که کامنت گذاشتن اما تبلیغی بود . پاکشون کردم![]()
پ.ن۲: برام دعا کنید . دلم بدجور برای حمید
تنگ شده اما ...![]()

براي تو مينويسم، نه به پاس صبوريها و دلگرميها و رنجهايي كه براي من بردهاي و نه حتي به پاس رنگي كه به زندگيم بخشيدي، كه در برابر همهي اينها واژهها از بار حقارت خرد ميشوند. براي تو مينويسم تا حتي واژهها را در ستايشت از دست نداده باشم. براي تو كه معجزهوار به سوي نيمهي خستهات پر كشيدي:
بايد بنويسم اما دلم از واژهها خون است. بايد بنويسم و اين بار شعر هم ياري نميكند. گويي واژهها نيز با من قهرند، اما بايد بنويسم... براي همه از بزرگي خويش در پناه تو گفتم، حال از كوچكي خويش ميگويم در برابر تو. همه بايد بدانند... بايد بنويسم، دردناك است، گاهي واژهها تنها چارهاند
چشمانت را ندارم اما شور نگاهت هميشه با من است، صدايت را ندارم اما سحر كلامت جاودانيست.
حضورت را ندارم اما گرمي لبخندت بر وجودم نقش بسته. با اين همه باز گاهي به واژهها دل ميبندم.
گاهی مفهوم رنگ گندمزارها را فراموش میکنم. آخرين راز روباه يادت هست؟ در لحظهی وداع آن را
گفت. من در لحظهی وداع فراموشش کردم. ميدانم يگانهام، ميدانم حقيرانه است. تو رهايي،
پاك و اصيل و اين در ذات توست. من براي خوب بودن تلاش ميكنم و در اين هميشه بندهايي هست كه
دير ميگسلد، در اين هميشه خستگي هست. تو طراوت لبخندي و من تو را به خستگيهايم مهمان
ميكنم. چه كنم؟ جز تو مرا پناهي نيست اما گاهي مانعي ميشوم تا در سايهي تو باشم. ميدانم
يگانهام، ميدانم حقيرانه است. اما تو هيچ گاه تابيدن را از ياد نميبري و من دوباره گرم ميشوم. گرماي
زندگي بخش معجزهاي بزرگ، گرماي جاودان عشق تو يگانهام... بعد از اين هميشه شكرگزار زندگيم.
دلم براي پيامبران خفته در گور و معجزههاي حقيرشان ميسوزد. من هر لحظه به معجزه ميرسم
همان شهر،
اينجا هنوز همانجاست،
شهر حقيقتهاي مصلوب،
شهر آدمهاي گمشده،
شهر روياهاي مغلوب.
من اين را ميدانم
اما ديگر زخمهاي تازيانه بر پيكر زندگي را شماره نميكنم
ميدانم درخت هميشه عاشق است.
از عمق حادثهاي تو طلوع كردي
و من كاشف خوشبختي برگها شدم.
ميبيني يگانهام؟
تمام دانش دنيا در اشراق يك نگاه توست.
تو فصل زندگي مرا ورق ميزني و من كوچ ميكنم
از دنياي كوچك هزاران درد به دنياي بزرگ يك لبخند،
لبخند تو.
تو لبخند ميزني و مفهوم شگرف سعادت را ساده ميكني
به سادگي يك سلام
به سادگي يك كلام
به سادگي يك دوستت دارم.
تو لبخند ميزني و من پر از شعر ميشوم
غزل، قصيده، سپيد؟!!
مگر قفس واژه کافی نيست
تو لبخند ميزني و پرنده هاي كوچك شعر من
فاصلهي رنج سرودن تا شكوه آفرينش را به پرواز در
ميآيند.همان شهر،
اينجا هنوز همانجاست،
اما تو اينجايي
با سكوتي گيراتر از هزاران ترانه
و من با چه جراتي اين واژهها را شعر ميخوانم!
شجاعتم را تحسين نميكني عزيزم؟؟
پ.ن: فاطمه کوچولوی عزیز من میام بلاگت اما نمیتونم کامنت بذارم چون صفحه م erorمیده . اگه برای کامنت نمیذارم بدونه دلیلش سیستم گازوئیلی منه.
پ.ن۱: ۱ ماه و دو هفته و ۲ روز تا ۲۳ شهریور مونده. تا روز دوستی من و حمید . هیچ کس از خر شیطون پیاده نمیشه . میدونم خاواده ام خیلی خیلی به حمید بی احترامی کردن. میدونم خیلی غرورشو شیکوندن اما بگید چه کنم؟؟حمید تو بگو چه کنم.؟؟ بابا راضیه اما حالا حمید راضی نیست . حالا حمید میگه نمیخوام. میگه خردم کردن. بابا راضیه نه به اجبار من به خاطر حرفایی که من زدم که از اشتباه در اومده. اما حمید...
چه لحظه ها که به بیهوده ها گذشت
شاید که خوشبختی در لحظه ها و وقت ها باشد
و شاید که آدمیت و زندگی نیز
در لحظه ها و وقت ها خلاصه شده باشد.
شرم بر زبانی که عشق را بخشکاند
و ریشه مهر را مقطوع سازد
نفرین بر زبانی که عشق را بسوزاند
و محبت و دوستی را بمیراند

خسته شدم از اینکه مجبودم بین و حمید بابام یکیو انتخاب کنم
خسته شدم از اینکه برای هر کاری هر حرفی هر رفتاری حساب پس بدم
خسته شدم از دست خودم از دست این من ترسو که اندازه یه خ ر هم شجاع نیست
خسته شدم به کی بگم دردمو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا کلافم کردی تو اون بالا داری با ما بنده هات این پایین چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟؟
خدایا خسته ام.خیلیم خسته ام. به اندازه ۲۰ سال زندگی خسته ام
میگه خرجشو چی کار کنم؟؟ ترمی ۱ میلیون نیمه شوخی نیست!!!
میگم مامان بابات گفتن خرجشو میدن فقط تو برو ...
میگه ۴ ساله !! تورو چی کار کنم؟؟؟ اگه بخوام مرداد بیام خوااستگاری بابات قبولم نمیکنه
میگه اون موقع دیگه کار ندارم فقط یه کار نیمه وقت دارم...
بهش میگم من با همه چیت میسازم فقط این فرصتو از دست نده...
میگه خانومی خودم دو دلم بدترم نکن...
میگم فقط تا شنبه صبح وقت داریما ... به خاطر من و خودت و آینده مون برو ...
میگه نمیدونم بذار ببینم بابا هنوز رو حرفش هست...
پ.ن: مرد من برای یه دوره تکمیلی درسش باید ۴ سال دوباره درس بخونه اما مطمئن نیست
که اولا بتونه اونو تموم کنه ثانیاْ میترسه از بابای من جواب نه! بشنوه ... دعا کنید قبول کنه ...
اینده اش خیلی بهتره ...
آخیش بالاخره خونه خودمون
. چگده دلم تنگ شده بود واسه این فسقل خونه مون
به قول حمید آخیش بالاخره رفتی خونه خودتون ....
راستی سلام
نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم بابت دعاهاتون و نگرانی تون. شرمنده
همه تون هستم.
راستش وضعیت مادر بزرگم همون جوریه که خوب الان یه دل سیر میخوام حرف بزنم پس
لطفا آف کنید بعد بخوانید... یکشنبه من و مامان رفتیم آرایشگاه یه حالی به خودمون و
ملت دادیم کلی خوکشل کردیم بنده کمی ابروهامو باریک کردم
موهامم به قول گیلاسی
از اون مدل لایر ها زدم با چتری و اینا که حمید کلی پسندید
بابام زنگ زد گف عزیز از شنبه
شب خوابیده پا نشده البته سابقه داشت که مثلا 3 روز بخوابه به دلیل بیماریش اما اگر
صداش میکردیم بیدار میشداما از یک شنبه شب دیگه هیچ علائمی مبنی بر اینکه بیدار باشه
دیده نشد خلاصه اینکه اومدن و رفتن دکتر اومد گف علائم پیش کماس اینجا بهتر میتونید ازش
نگه داری کنید تا بیمارستان اونجا فقط زجر میکشه . تا دیروزم توی خونه بود پنج شنبه ظهر
اونقدر حالش بد شد که دکتر گف نهایت 3 یا 4 ساعت دیگه بیشتر نمیمونه اوضاع بدی بود
بابام مادرش رو بغل کرده بود در گوشش حرف میزد و گریه میکرد . بابایی که تا حالا اشکشو
ندیده بودم نمیتونستم خودمو نگه دارم فقط گریه بود و گریه اما هنوز داشت مقاومت میکرد
دکتر که اومد دیدش گف این داره مبارزه میکنه با مرگ.بهتر شده بود تا نصفه شب دیشب که من
خوابیده بودم توی پذیرایی و طبق معمول این چند شب 2 نفر بالا سر عزیز بیدار بودن .ساعت 2:30
این طورا بود بیدار شدم دیدم یه اقایی با کلاه بوقی نشسته روی مبل
چشمام 4 تا شد هی پلک
زدم ببینم نکنه خوابم
دیدم نه بابا بیدارم یه خانومیم دم اوپن وایساده کله ام زیر پتو بود که نفهمیدم
چی شد خوابم برد
تا ساعت 5 که با صدای یکی از دوستامون که وسایل و تجهیزات پزشکی رو
واسمون آورده بیدار شدم دیدم دارن زنگ میزنن اورژانس که بیاد ببرتش
اون خانومم از درمانگاه مرکزی اومده بود سرم چون از دست مادر بزرگم در اومده بود بزنه به دستش
که البته از واردی تمام نتونسته بود رگو پیدا کنه اون پیر مردم برای امنیت فرستاده بودن با اون خانوم
از حال اون لحظه نمیگم چون نمیشه توصیف کرد فقط یه جا مامانم داشت مادر شوهرش
رو صدا میزد و ازش میخواست چشماشو وا کنه جواب ما رو بده که دیگه همه اشکمون در اومد حتی پسر عمه ام که گریه نمیکنه
دیگه اینکه فعلا بیمارستان بستریه تشخیص مننژیت دادن که هنوز شک دارن تقریبا بیهوشه
به علاوه اینکه 2 سال کسی نذاشت حتی یه خال روی تنش بیفته اما از یکشنبه تا حالا بدنش
پر زخم شده و تاول ... خدایا تا کی میخوای زجرش بدی
؟؟؟؟؟؟؟ بسش نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شرمنده تمام کسانی که میان اینجا اما از نوشته های شنگولی من خبری نیست
دعا یادتون نره.....
پ.ن: من نمیتونم وارد بلاگ گیلاس بشم گیلاس بلایی سر بلاگت اومده؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن1: تانی جان
باعث زحمتت شدم هر وقت تونستی کدشو بهم بده ببینم این یکی شاهکارت
چه جوریه عسیسم
پ.ن۲: اگه غلط املایی و از این جور چیزای دارم شما به صحیح بودن خودتون ببخشید
امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد
در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگيرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نيست خلوتِ سرد دلم ولي
از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت !!
يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ
اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
مي خواستم ببوسمت از اين ديار دور
مي خواستم ببوسمت اما دلم گرفت
نه اينکه فکر کني دل ، از تو کنده ام !
يا اينکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !
از لحظه اي که هق هق ِ هر روزه ي مرا
بگذاشتي به روي دو لب ها ، دلم گرفت
از لحظه اي که هر دو نگاهم اسير شد
در امتداد هيچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه اي که خيس شدم در خيال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازين که باز تو نيستي کنار من
ازين که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
مي خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پيش
مي خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !
تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...
تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !
سلام.من لیمو ترش هستم.دلم برای انار بانو جونم یه ریزه شده.دلم گرفته از نبودنش...از ناراحتیش... از اینکه آسمون دلش ابری شده...
براش دعا کنین.برای خودش و مادربزرگش.از خدا بخواین که هرچی حقه همون بشه.
انار بانو جون دوستت دارم
میدونم که خیلی های دیگه هم هستن که دوستت دارن
پس بدون همیشه همراهتیم.
توی این چند روز حس کردم از دنیای توی این ۲ روزه ام اما از دیروز حال مادر بزرگم بد شده
یه جور حالت پیش کما .... واسش دعا کنید . شاید خیلی سنگ دل باشم اما این ۲ روزه فقط
داشتم دعا میکردم خدا ببرتش خیلی زجر کشیده بسه دیگه .دیگه بسشه....
کلید اینجا رو میدم به لیمو ترش
کاری باهام داشتید اون بهم میگه ...
برای تمام مریضا دعا کنید این روزا مادر بزرگم منم جزوش یادتون نره....
یه کی داره توی قلبم ازم میپرسه خوشبختی ؟؟؟ با قاطعیت میگم آره چرا نباشم من همه چی دارم
پدر مادر خوب دوسشون دارم در کنار اونها احساس امنیت میکنم درسته گاهی ازشون میرنجم
و بیشتر وقتها از اینکه مجبورم حرف هام رو توی دلم نگه دارم یا اینجا بنویسم ناراحتم . اما اینها باعث نمیشه احساس خوشبختی نکنم . بیشتر که فکر میکنم میبینم پسری هست که آرزوهای بزرگی در کنارش دارم دلمون میخواد در کنار هم به ارامش برسیم اما مطمئن نیستم میشه . میبینم من در کنار
کسی هستم که 10 سال دوسم داشته اما به خاطر من خیلی از خود گذشتگی کرده بارها ازم گذشته
تا بهم ثابت کنه دوسم داره اما خاطره نحس اون 2سال زندگی که از هم خبر نداشتیم بارها و بارها
یه سایه سیاه توی زندگیم انداخته ما رو تا مرز جدایی برده اما اونقدر همدیگرو میخواستیم که نتونستیم
از هم بگذریم .نمیدونم کی فراموش میشه نمیدونم اصلا میشه فراموش کرد ؟میشه یه شب بدون اون
کابوس مزاحم بدون اون موجود کثافت سرم رو بذارم بخوابم خیر سرم یا نه؟؟؟ من عشق رو توی تک تک کلمات اون پسر دیدم توی تموم نگاهاش مهربونی رو حس کردم ... یعنی من خیلی بد بینم؟؟
حتی با تمام چیزایی که دارم میبینم؟؟؟؟ اعتماد به فنا رفته ام چی؟؟ باز دوباره تو این فکرای مالیخولیایی بودم هر وقتم به این در وری ها فکر میکنم بلا نسبت میشم سگ پرو پاچه این و اون رو میگیرم به تموم دنیا بد بین میشم حتی به پسری که قد تموم رویا ها و آرزوها و دنیام دوسش دارم .
خدایا یه کاری کن آروم بشم اگر واقعاً اون چیزی که میدونی هست یه جوری نشونم بده که تموم
بشه نه اون بیشتر توی این بازی باشه نه من بیشتر عین دلقک اسیر این مسخره بازی ...
هنوزم یه کی داره توی قلبم ازم میپرسه تو خوشبختی؟؟؟؟؟؟؟؟ این بار اما با قاطعیت میگم
نِ می دو نم...نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیدونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
پ.ن: نمیخوام نصیحتم کنی بگی درست میشه ... شایدم چیزی نباشه من داره خودم رو به ... میدم
اما فعلا درگیر این حس متناقضم ...
پ.ن1: از این به بعد هیچ کامنتی مبنی بر اینکه بلاگت قشنگه بلاگت توپه آخرشه یا به منم سر بزن
گلم و این خاطرات خیلی مسخره اس (قابل توجه محمد خان با شمام ) تایید نمیکنم پس ناراحت نشید
اگر کامنت های خودتون رو توی بلاگم ندید....ابته این رو برای کسایی میگم که بار اوله بلاگم میان ...
بار ها اعلام کردم این گوشه بلاگ هم نوشتم توی قسمت معرفی اینجا صرفا یه دفترخاطرات روزانه اس
برای ثبت یادداشت هایی که نمیشه توی دفترم بنویسم اگر کسی خوندن این مطالب رو دوس نداره مجبور نیست بخونه یا حتی برای جذب مخاطب برای بلاگش برام نظر بده... ممنون میشم اگر از این دست کامنتها برام نذارید.
قربونتون انار بانو
بنویس بر یاس کبود بنویس بر باور رود
بنویس از من بنویس،بنویس عاشق یکی بود
بنویس بنویس بنویس
آه قصه بگو از این عاشق دور
تو از این تنهای صبور بی تو شکست چو جام بلور
بنویس بر یاس سپید بنویس از عشق و امید
بنویس دیوانه تو به خود از عشق تو رسید
تو موج غرور این دل سنگ صبور
بنویس از آنکه چو اشک از دیده چکید به گونه دوید
بنویس دنیای منی همه رویای منی
منم اون بیتابی موج تو هنوز دریای منی
غریبونه شکستم من اینجا تکو تنها
دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
روزی تو بیایی نمانده اثر از من
بنویس دنیای منی همه رویای منی
منم اون بیتابی موج تو هنوز دریای منی
پ.ن: دلم پوسید ز بس گریست خسته شدم از بهونه های الکی خسته شدم از اینکه
مجبور شدم فقط بخندم این روزا فقط دارم یه جمله رو تکرار میکنم
"به خدا بگویید دنیا را نگه دارم میخواهم پیاده شوم"
پ.ن1: اینجا رو تاییدی میکنم با اینکه اصلا دوست ندارم اما یه محمد نامی در نظر خودش محترم اما
در نظر من خیلی لوس و مسخره خیلی داره چرت و پرت میگه اینجا متاسفم باز اوضاع روحیم داغونه
دارم فکر میکنم چقدر خوبه فردا که میرم دکتر بگه یه غده تو سرته که فرصت زیادی نداری روزای
آخری میشه که پیشتونم اینم یکی از آرزوهامه باور کن خل نشدم اما حالم از این زندگی گند
بهم میخوره خنده هام پوچ و الکی حق گریه نداری چون.................
هميشه وقتی اونو ميبينم به خودم ميگم خدايا من کجامو اون کجاس من به چی دارم ميخندم اون به چی من غصه هام چيه اون درداش چيه
با ديدن اون از خودم خجالت ميکشم اما ته دلم يه جايی هميشه تحسينش ميکنم ميدونم آرزوهای دورو درازی تو سرشه و که گرما و سرما نميدونه چيه نميدونه گدايی يعنی چی اون فقط ميخواد رو پای خودش بايسته اينکه جرم نيست هست؟؟؟؟؟؟؟ من هميشه برای رسيدن به اونيکه ميخواد دعاش ميکنم توهم دعاش کن
پ.ن: با خوندن این پست بلاگ رونیکا یاد اون پسر افتادم نمیدونم چرا اما اون پسر بچه همیشه
جلوی چشمامه
پ.ن۱: گل بگیرن در این بلاگرد رو
که سالی دوبار قاطی میکنه
هر بارم ۶ ماه طول میکشه تا
درست بشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابا ببند در این سایت مسخره رو باید تخته اش کرد
اون وقت
میگن جنس ایرانی کالای ایرانی . حالا کدومش خوبه![]()
![]()
![]()
![]()
این یک پست کاملا اختصاصیه هر کی دوست نداره میتونه نخونه مرسیشاید لزوماْ نباید گف از دل برود هر آنکه از دیده برفت اما نمیدونم چی باید بگمعزیز دلم همبازی بچگی هام سنگ صبور نوجوونی هام و دوست گلم که خیلی وقته ندیدمت قبول دارم عوض شدم من اون آدم سابق نیستم اما نه به خاطر اینکه دیگه دوست ندارم یا حتی فراموشت کردم بلکه به خاطر اینکه هنوز وارد زندگی نشدم اماخیلی مسئولیت هایی دارم که منو از خودم قافل میکنه نمیذاره به خودم برسم چه رسد به اطرافیانم .تو راست میگی من شادی سابق نیستم من خودم هممث تو دیگه خودم رو نمیشناسم با خودمم غریبه شدم از من گله نکن که خودخواهم که دیگه دوست ندارم که دیگه مث اون وقتا که ایران بودی نیستم یادمه یه بار توی یکی از نامه هات نوشته بودی کاش دردهایی که من کشیدم تو نکشی اما حالا خودم دارم بهت میگم امیدوارم چیز هایی که من تجربه کردم تو نفهمی مینا خیلی سخته جایی باشی که همه همزبونتن اما درکت نمیکنن بین این همه فک و فامیلباشی اما از پشت ازشون خنجر بخوری سخته بخوای بفهمی کسی که بهترین دوستتهبهت خیانت کرده سخته حس کنی خیلی تنهایی اون قدر تنهاکه حتی خدا رو هم حس نمیکنی خیلی سخته به ظاهر بخندی اما از تو خون گریه کنی چرا؟؟ چون مجبوری خودتو برای پدر مادرت برای اونایی که دوست دارن شاد نشون بدی چون هر دفعه دلم گرف خواستم گریه کنم مامان گف گریه نکن دلم نمی خواداشکاتو ببینم مجبور شدم به خاطرشادیاونم که شده از خودم بگذرم گاهی دوست داشتم کفر بگم گفتم اما بعد گفتم خدایا بازم شکر به خاطر همه چیت . مینا من فقط زنده ام اما زندگی نمیکنم منم دوست دارم مث خیلی ها بخندم اونم از ته دلم گاهی بلند بلند گریه کنم اما از وقتی عزیز اونجوری شدانگار کسی توی این خونه دل و دماغ برای خندیدن نداره تنها لحظه های شادم لحظه هاییهکه یا دانشگاهم یا پیش حمیدم گرچه وقتایی که پیش حمیدم هستم اینقدر ازش بهونه میگیرم بهش غر میزنم داد بیداد میکنم که اونم از دست خودم عصبانی میکنم اما گاهی فکر میکنم اون هیچ تقصیری نداره دلم پره و دردهایی تو سینه هست که حتی به اونم نمیشه گف چون میدونم کاری ازش بر نمیاد و فقط ناراحتش کردمبارها خواستم برات یه نامه بنویسم مث سابق برات دردو دل کنم اما هر بار پاره اش کردمچه فایده وقتی بدونم توهم توی اون کشور لعنتی دلت تنگ میشه دلت میسوزه دلت میخواد پیشم میبودی باهام حرف میزدی اما میدونم تورو هم اونجا عصبی تر میکنم بدتر میشی بیشتر بهونه میگیری مینا تنهایی سخته و سخت ترش اینه بین کسایی باشی که همزبونتن اما نمیفهمن تو چی میخوای میگن درکت میکنیم اما درک نمیکنن خسته شدم از تنهایی خسته شدم از اینکه همه اش تو لاک خودم باشم میخوام خودم باشم حتی دلم میخواد مغرور و خودخواه بشم ببینم چه مزه ایی داره وقتی فقط به فکر خودت باشی اما میبینم نمیتونم من آدم مغروری نبودم و نیستم من هنوزم همونیم که دیدن یه بچه کوچولویبی پناه اشکمو درمیاره و از گرفتن یه شاخه گل به عرش میره و بوسیدن پدرش خستگی رو از تنش درمیکنه وقتی کبودی های روی پای مادرش رو که ازخودخوریه میبینه دلش میخواد بمیره اما اونا سالم باشن من هنوز همونیم که آخرین بار عاشقانه بغلت کرد بوییدت بوسیدت هنوزم هق هقات موقع رفتن تو گوشمه هنوزم عکس تو بهترین عکس اتاق منه هنوزم نامه هات مث روزاول ترو تازه اس یه گوشه که دس هیچ کس بهش نرسههنوزم بوییدن گلای خشک شده ات کار هر روزمه هنوزم مث اولادختر دایی کوچولوی خودمی همونیکه قول دادم تا آخرعمرم پیشت بمونم همونیکه بهت قول دادم ازدواج نمیکنم مگر اینکه تو سر عروسیم باشی چون دلم میخواد خواهرم کنارم باشه همونیکه همه شیطنت هاش با تو بود همونیکه وقتی اسمت میاد چشماش پر اشک میشه همونیکه یه دفتر جداگانه داره وقتایی که دلش میخواد با تو حرف بزنه اما نمیشه توی اون حرفاشو مینویسه توی اون دفتر تمام مخاطبم تویی چون میدونستم با نوشتن برای تو آروم میشم راحت میشم اما نمیدونم چرا عملم یه جوری بهت نشون داده که دیگه دوست ندارم حتی گاهی وقتا دلم نمیخواد باهات حرف بزنم چون میدونم باید حرفایی کهتو دلمه بهت بگم اما گفتنش جز عذاب تو چیزی نیست پس باهات حرف نمیزنم که تو راحت باشی مینا من همونم که همیشه همیشه همیشه عاشقته اما جبر زمونه باعث شده نتونم اونجور که باید بهت ثابت کنم هنوزم بعد ۴ سال مث روز اول دوست دارم ۱۶ سال باهات بزرگ شدم ۱۶ سال باهات زندگی کردم میدونم کوتاهی کردم توی گفتن دوست دارم میدونم جاهایی بهم نیاز داشتی اما کم گذاشتم بذار به حساب اینکه فراموش کردم خودمو زندگی رو همه چیز رو فراموش کردم من فقط فعلاْ زنده ام اما زندگی نمیکنم
مث همیشه دوست دارم کله پوک
فقط قلبم شکسته
بذار مدتی دور از همه هیاهو هاتوی خودم باشم که بتونم همون آدم بشم
خط به خط اينجا،
يادآور صحنه صحنه هاي،
غريبي هاي
من است..
انگار ديگر ترانه اي وجودم را ارضا نمي کند
و مهم نيست که ترانه،..
ترانه سال باشد!!
يا،..
هر آنچه ديگر.
از من ديگر نپرس
که چه پرسيدي!
راستش گوش هايم،
به ترانه اي
در..
مسير خانه گير کرده
سر و صدا هاي اطرافم
را..
انگار نمي شنوم!!
مي ماندم
اما
نامحرم اينجاست
چه زود
همه چيز
دير شد!!..
پ.ن: به امتحانانزدیک میشیم فعلاْ هم اتفاق خاصی توی زندگیم نمی افته منم
اصن هیچ کدوم از درسا رو نخوندم تا حالا
اااااااااااااااا این آیکون جینگیلیام چرا وا نمیشه![]()

تو روح این کامپیوتر که همه اش ویروسیه![]()
اگه دیر به دیر میام پیشتون شرمنده وقت
امتحاناس ....
به قول نازلی
دوستون دارم همتون رو به همون اندازه که باید