تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
اناربانو و امتحانات کوفتی!!
پیش نوشت:  چی میتونم بگم از این همه محبتتون !! چی میتونم بگم وقتی تمام کامنت ها تون رو میینم  احساس خوبی بهم دست میده! ظاهرا خیلی بد حرف زدم! وقتی این بت شکست یعنی شکست!! یعنی به قول خود اون آدم شیشه شکستنی رو دیگه نمیتونی کاریش بکنی!! دیگه مث اول نمیشه!!فقط یه لطفی کنید توی این بلاگ اسمی ازش نمیخوام برده بشه!! زندگی با همه خوب و بدش برای من گذشته!تمام اون دوران رو سپردم به طوفان خاطره ها و زمان! اگه مال هم باشیم حتی هزار سال دیگه بهم میرسیم اگرم نه که نمیتونم کاریش بکنم!! حمید برای من شکست! این حمید شکست!! اما هنوز حمید معصوم و دوست داشتنی بچگی ها رو  دوسش دارم!! همین و همین!! دیگه جوابی نمیدم بهت! دیگه زنگی بهت نمیزنم! جای این و اون هم باهات چت نمیکنم! فکر نکن هر آدمی داره باهات چت میکنه منم !! وقتی گفتم میرم کنار یعنی میرم کنار!یعنی دلم نمیخواد زندگیت با اوی تازه اومده بهم بخوره! یعنی عاشقتم و ارامشت تنها ارزوی منه! چیزی که تو از من گرفتی ارامش و اسایشم رو  اما  من نمیخوام ازت بگیرمش!!

اوف که این چند روز بیچاره شدم! امتحان  GIS که بدک نبود ! استاد کاردار بهم اخطار داده بود که اگه شما ۶ تا کنار هم باشید نمره هاتون رو کم میکنم  و خیلی شانسی شماره های صندلی ماها کنار هم افتاده بود البته خوب شد که نیومد سر جلسه ! همون اول سوالا رو که دادن گفتم پاشیم بریم !ولی دیگه نشستم و به توانایی هام تکیه کردم ! دیروزم که بدک نبود فقط قبول شدم! این ترم به برکت وجود اعصاب ارومی که داشتم همه درسام ۲۰ میشم !!دیروزم یه اتفاقی افتاد تو دانشگاه که امیدوارم خوب باشه!!(نمیتونم بگم شرمنده )اما امروز امتحان ساعت ۱۱:۳۰ حذف کردم چون نخونده بودم امتحان ساعت ۲ هم  گفتم حذف کنم بر و بچز گفتن بیا دری وری بنویس پاس میشی !!  راس ۲ برگه دادن من ساعت ۲:۰۵ بلند شدم ورقه سفید تحویل دادم ! یعنی کاش حذف میکردم! حتی همون دری وری هم به دهنم نمیرسید که بنویسم!!بلند شدم برم ورقه بدم یهو یه عالمه کله از رو برگه سر بلند کردن !! همه انگشت به دهن موندن!!عصبانی بودما !افتضاح!! اومدم پایین جواب ۳ تا سوال رو دیدم گفتم برو بمیر نکبت ! یهو دیدم استادم اومده پایین میگه خانوم... چرا پا شدی ؟؟ گفتم استاد وقتی بلد نیستم چی کار کنم! البته دیگه کم مونده بود اشکم در بیادا!!گفت بیا بریم ببینم میتونم بگم مریض بودی اومدی که حذفش کنی!! دیگه صحبت کرد اونام قبول کردن برم دوباره سر جلسه! اگه میدونستم این جوری میشه همه جوابا رو می دیدم !!خیلی بد شد!! دیگه رفتم بالا دوباره همه کله ها بلند شد همزمان با ورود من !!۳تا سوا ل رو که دیده بودم نوشتم!استادم گفت خانوم... فقط در حد ۵ بنویس من قبولت میکنم!!با اون تحقیق به اون عالی حیفه !!برو بنویس!! حالا یکی نیست بگه کجای دنیا استاد میاد التماس دانشجو کنه که تورو خدا تو فقط در حد ۵ بنویس بقیه اش با من !دیگه منم هی از اون ور ناز میکردم که مثلا دارم فکر میکنم برم سر جلسه یا نه!  دیگه شانس آوردم استادم نزد تو گوشم! ۳تا سوال نوشتم بلند شدم دوباره کله هام بلند شد !!اومدم بیرون با موجودی به نام سگ  همذات پنداری داشتم شدید!دوستام یکی یکی میومدن بغلم میکردن !! دلداریم میدادن!!آخی اینگذه خوب بود  نهاله که اومد بغلم کرد گفت عززززززززززیییییزم !!  اخه سر جلسه من ورقه رو اون اولش بستم خودکارم گذاشتم روش!! تصمیم نداشتم پاشم برگه رو بدم نهال هم هی بر میگشت ببینه من چیزی مینویسم یا نه!! هی میگفت ... بنویس !! منم میگفتم بابا ... گفتنم نمیاد !چی کار کنم؟؟دیگه خلاصه اینکه اصن امروز واسم روز خوبی نبود!بعدم که مث عاشقا از سرویس جا موندیم خوشحال خوشحال با ترمینال برگشتیم !! به کلاس نرسیدم! فردام امتحان دارم! اون وخ نشستم اینجا دری وری میگم!

دوشنبه انتخاب واحد داشتم واسه ۵۰ تا تک تومنی بدهی نمیذاشتن من انتخاب واحد کنم! دیگه اعصابمم خرد شده بود ! عابر بانکمم پول نداشتم! سرور بانک erorمیداد!دیگه رسما به چیز رفتم !!

امتحان فردام با معاون اقای ق ا ل ی ب ا ف هست! که کلی حرف س ی اس ی زدم سر کلاساش! که اگه نندازتم خوبه!! دیگه جز فردا یه امتحان شنبه مونده بعد ۱هفته تعطیلم بعدم روز از نو روزی از نو!!

انارنوشت:کیهان عزیز باور کن من در حال حاضر به هیچ بلاگی سر نمیزنم !! یعنی اصلا وقتش رو ندارم!! اما مطمئن باش تو رو یادم نمیره!!

انارنوشت:دوستان یه لطفی کنید از حمید هیچی نگید نه بگید خوب بود نه بد!! درسته نمیخوام بهش فکر کنم و... اما نمیخوام بشنوم کسی بگه لایق من و عشقم نبود و اینا! توی این رابطه هر دومون مقصر بودیم! یکی اشتباهش رو قبول کرد یکی ...!!یکی موند و یکی رفت!!همین!!! شاذه عزیزم  ممنونم از تفسیز زیبا و دلنشینت !! و شراره خانوم  کامنتت شاید یکی از بهترین چیزایی بود که خوندم! واقعا حسش کردم!!گلی عزیزم  من همچنان نمیتونم برات بکامنتم!!و ممنونم از همه اونایی که باهام همفکری کردن گفتن مث همیم! یا درکم میکنند! اگه درکم نمیکردید که اینجا حرفم رو به شماها نمیگفتم !! هزاران بار ممنونم از همه تون و به اندازه یه دنیا مدیون خوبی های تک تک تون هستم!!شرمنده اسم نمیبرم که  کسی جا نمونه!

انارنوشت(مخصوص ملودی ): ملودی کامنت دومت شگفت زده ام کرد !! تو تنها کسی بودی که اجازه هیچی رو به خودش نداد در عین اینکه ارومم کرد!!

انارنوشت: به خدا به پیر به پیغمبر من دخترم پسر نیستم!!خانوم یلدا مهاجری که دنبال دوست پسر میگردی هی میای اینجا کامنت میذاری و تل ت رو میذاری من دخترم!!

سنگ میشوم که دیگر دل به هیچ احدی نبندم!! حتی دوباره به خودت!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 : ساعت 21:40 :
اناربانو و بازی بلاگی!!
گرچه به نظر خودم دوستانی که اینجا دارم من رو خیلی خوب میشناسند و بارها در این مورد بنده داد سخن کردم  (فعلش همینه ) اما خوب بازم چون به این بازی دعوت شدم و چون نمیتونم از دستورات یوشا  سرپیچی کنم چون بعدن کله مو بیرون نت میکنه (چه طوری یوشا؟؟ )این بازی رو انجام میدم و پست بعدی رفت فکر کنم یا بعد امتحانات یا تولدم!!

خودتو معرفی کن

اناربانو هستم !!اونایی که باید اسم اصلیم رو میدونند و چون عاشق انار هستم اولین بار حمید بهم گفت اناربانو بعد از اون بود که کلا شدیم اناربانو الانم هر کی میخواد صدام کنه از دوستای نتی یاsmsبده میگن چه طوری انار !!۱۸ روز دیگه هم وارد ۲۲ سالگی میشم!!

خصوصیاتم

سر سخت!!کله شق!زودرنج!دست بزن(البته این مورد فقط واسه حمید بود که خیلی گازش میگرفتم )!!مغرور!!لجباز!!خودخواه!! خلاصه اینکه انچه خوبان همه دارند من یکجا دارم !!ظاهر  و باطنم یکیه!! اگه ناراحت بشم زود قیافه ام میره تو هم و کلا تابلو میشم!!عاشق هله هوله!! با معرفت!خراب رفیق!!حالا دیگه همه رو که یادم نیست تا بگم که!!

فصل مورد علاقه

زمستون و بهار!!

رنگ مورد علاقه

اول از همه سفید! بعد آبی!بنفش!!صورتی چرک!!

غذای مورد علاقه

 به جز ابگوشت٬ خورش کرفس ٬خوراک لوبیا سبز!! (ضمن اینکه من اصلا گوشت خورشتی نمیخورم!! مثلا تو قیمه امکان نداره من گوشتشو بخورم فقط لپه شو میخورم و اب خورش و اینا!! ) و البته اینکه همه غذاها به شرطیکه دستپخت مامانم باشه!!

موسیقی مورد علاقه

ملایم!!و ارامش دهنده! و اگه تو مود خوب باشم قر دار! از این لعن و نفرینی ها به شدت بدم میاد !! از اینا که میگه الهی سوسک بشی بری زیر تریلی و اینا!!

بدترین ضد حالی که خوردم

قبول شدنم دانشگاه  دماوند با اختلاف ۵۰ تا با تهران!!

ناشیانه ترین کاری که کردم

بی خیال!!!

کسی که می خوام ملاقاتش کنم

دوتا مادربزرگام٬پسر خاله م٬یکی از پدر بزرگام٬و مادر بزرگ پدرم(اینا فوت کردن همه شون) ٬ و یه سری از دوستان نتی م که خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینمشون!!

برای کی دعا می کنی

همه حتی اونایی که نمیشناسم!! اما ۲نفر رو از ته دلم نفرین میکنم!!

موقعیت من در ده سال آینده

از زندگی احساسیم نمیگم شرمنده  اما توی زندگی کاری به اونیکه میخوام رسیدم!!اما هدفم برای خودم کاملا معلومه!!

پ.ن: اونی که دم از حسین و دین و مذهب میزنه با اسم ائمه میاد برام کامنت چرت میذاره جالب نیست؟؟

انارنوشت۱: کلید اینجا بازم دست سورنای عزیزمه قربون اون امنت داریت برم من!دفعه دیگه ایشالا سوییچ کاشین بهت میدم خوبه؟؟

انارنوشت(مخصوص ملودی):عزیز دلم متاسفم بابت رفتنت امیدوارم زود برگردی و به نوشتن ادامه بدی!دلتنگ خودت و اردوان کپلیت و نوشته هاتم

عشقولانه انار: عاشقتم عزیز دوست داشتنیم!! با اینکه شاید هرگز دیگه از زبونت دوست دارم نشنوم اما من هزار بار میگم دوست دارم و تا اخر نامعلوم دنیا مجنونتم!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه دهم بهمن 1386 : ساعت 23:45 :
انار بانو شاکیه!!!
نمیدونم من قاطی کردم یا مردم! چرا جدیدا هیشکی اعصاب نداره! امروز بعد مدت ها هوس کردم برم ارایشگاه موهامو کوتاه کنم! یه ذره جینگیلی کنمش! از اونجایی که بهم ثابت شده قلق ابروهای من دست هیچ کس نیست جز ارایشگر خودم ناچار بودم از این سر تهرون بکوبم برم اون سر تهرون! تو خیابون ملک ! اولش یه ذره تنبلیم اومد اما بعد گفتم بهتر از اینه برم همین نزدیکیا و گند بزنن به موهام و ابروهام!اونم ابروهای من با این جالت خوبی که داره و میتونم هر جوری میخوام برش دارم! خلاصه صبح زود تقریبا ساعت ۱۰:۳۰ مامان بیدارم کرد که پاشو واسه ۱۲ برات وقت گرفتم! منم عین جت پریدم! زود حاضر شدم! تقریبا ۱۰ دقیقه ای رسیدم سید خندان !(حالا چرا این قدر زود خودمم موندم هنوز) اما از اونجا بود که شروع شد سوار تاکسی های سر ملک شدم یارو راننده تاکسیه شروع کرد بوق زدن ! میبینه جلشو بسته اس! دستشو گذاشته رو بوق ! هی میزنه! هی میزنه!  منم اصولا با صدای بوق مشکل دارم!یعنی صدای بوق رو اعصاب من اسکیت میکنه! دیگه اخراش کفرم در اومده بود! جلوش بسته بود بوق میزد ! راه داشت بوق میزد ! پشت چراغ قرمز بوق زد!  چراغ سبز شد بوق زد!  یعنی اصن یه دستش روی بوقش بود! میخواست بگه ماشین منم بوق داره ها ! خلاصه که رسیدم  و موهامو کوتاه کردم! الانم کلی جینگیلی نشستم اینجا! اما از مدلش بگم! حلوشو دادم تقریبا ۳ سانتی زد تیغ تیغی ! اما پشتتش تقریبا همون قد موهای خودمه تا زیر کتفم!با چتری و مخلفاتش! ابروهامم خوب شد! اما باز میرسیم به قسمت سخت ماجرا! اومدم از در خونه بیرون نمیدونستم راست برم یا چپ ! یعنی نمیدونستم چه جوری باید برگردم سید خندان! خدا پدر اون خانوم رو بیامرزه! نشونم داد شریعتی از کدوم طرفه ! وگرنه گم میکردم!  رسیدم تو کوچه تا از تاکسی پیاده شدم و وارد خیابونمون شدم یه خانومه با یه دختر خانومی اومدن جلوم گفتن آخ که اصن یهو خواستم به توام بگم ! حالا من با اون قیافه جینگولم موندم این چی کار داره باهام! میگم بله ! زنه میگه اصن به من الهام شد بیام به تو بگم ! میخواستم بگم تو که پشتت بود منو از کجا دیدی که الهام شد !؟؟ گفتم امرتون؟؟ گفت ما مخیوایم بریم کربلا داریم چادر میدوزیم و اینا داریم کمک جمع میکنیم! من کلا در این جور مواقع میمونم باید بگم اره یا بگم نه! از طرفی اسم کربلا و امام حسین (ع) رو میارن از طرف دیگه واقعا نمیدونم یعنی این شیوه گدایی جدید این جوری میگن ؟؟ بعد گفتم اشکال نداره یه ۵۰۰ تومنی دادم بهشون! گفتم اینو از طرف من بندازین تو حرم! زنه برگشت گفت نه !هزار تومن میشه ! بعدم اون ۵۰۰ تومنی رو گرفت !منم واقعا روم نمیشد بگم نمیخوام! یه هزاری هم دادم ! اومدم خونه کفرم در اومده بود که یه جاهایی لال میشم! مامانم گفت ایراد نداره تو به نیت حرم دادی! گفتم آره اون مهم نیست! اما آخه یعنی چی؟؟ اگه داری کمک میکنی دیگه هزار تومن میشه یعنی چی؟؟

بعد از اون منتظر زنگ یکی از دوستام بودم برم جزوه یکی از درسام رو بگیرم! از سر فلکه تا دم خونه ما راه کمیه منتها چون سردم بود گفتم با ماشین برم! تا اومدم سوار شم یارو گفت خانوم جلو نشین بشین عقب !! منم رفتم نشستم عقب! اینقدرم سرد بود که حوصله چونه زدن نداشتم! بعدم که اومدم پیاده شم من همیشه اون یه تیکه رو ۱۰۰ تومن میدم! یارو میگه ۱۵۰ تومن! واقعا ۵۰ تومن اینقدر ارزش نداره من بخوام چونه بزنم! اما اینکه چه جوری همه سعی میکنن مردم رو بچاپند برام خیلی جالبه!!بازم اومدم خونه عصبانی بودم و شاکی! به مامان میگم اون پولای منو امروز از جلو دستم جمع کن! به این وضع باشه من تا آخر شب یه قرون تو جیبم نمی مونه!

انارنوشت: اقای حسین عزیز منکه نوشته بودم کامنت مبتنی بربی احترامی رو تایید نمیکنم! برای همین کامنت شما رو به خانومی تایید نکردم و نمیکنم! دیگه هم در مورد پست قبل هیچ کامنتی رو تایید نمیکنم! همه حرفا رو هم من زدم هم دوستام!

عشقولانه انار: چقدر دلم میخواست منم الان کربلا بودم! پریشب خواب خوبی دیدم! خدا کنه تعبیر بشه ! که خیلی بهش نیاز دارم!!

قربون داداچ اناربانو!!

      همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم

                  از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه سوم بهمن 1386 : ساعت 17:14 :
انار بانو و محرم و امتحان!!!
چلاملکم     !! ما برگشتیم !! امیدوارم عزاداری هاتون مورد قبول درگاه حق واقع شده باشه!!   

عرضم به حضورتون که بنده این چند روزه طبق یه نذر قدیمی خونه خاله ام نذری داشتیم داشتیم در خانه ایشان مث چیز کار میکردیم و هی هر چند وقت یکبار به امام حسین یاد آوری میکردیم ببین باید حاجتمو بدیا دارم کلی کار میکنم!! به همه هم گفتم چسبیدم به پاچه خدا که مرادمو بده!! چهار شنبه عصری با حمید حرف زدم و ازش خواستم داره میره کربلا مریضایی که دارم رو دعا کنه!!کمی هم مث همیشه شوخی کردیم  که بعد زود قطع کردم که اشکم در نیاد! جمعه قبل از رفتنشون هم دوباره باهاشون صحبت کردیم و ابراز دلتنگی کردیم و نگرانی !! دلم داره میاد تو دهنم! خدا خودش سالم برش گردونه !خوچحال نشید هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است فقط به مثال یک دوست با هم صحبت کردیم و نه بیشتر!خدایا خودش مواظبش باش!! 

وای چرا این قدر زود این دسته ها تموم میشد میرفت پی کارش؟؟ ۵شنبه شب راس ساعت ۱۰:۴۵ دیگه هیئتی تو خیابون ندیدیم!! نمیدونم چرا این قدر زود تموم شد! به خاطر سرما بود یا به خاطر اینکه اعلام کرده  بودن که تا ۱۱ فقط باید عزاداری کنند نمیدونم ! ما که هیچی نفهمیدیم!هر سال دیگه دارن از سر و تهش میزنن مزخرفا!  بعد از ناهار خونه خاله که جمعه بود ییهوویی ویرم   گرفت برم دیگ بشورم ! حالا فکر کن من خونه خودمون قابلمه غذا نمیشورم قابلمه ها رو میذارم مامان بشوره  بعد هوس کردم برم دیگ برنج بشورم  ! اونم که یکی دوتا نبود ۶ تا دیگه بود!۳تا هم دیگ خورش!   با یه عالمه در قابلمه و سینی و این چیزا! خلاصه که به همسایه خاله اینا گفتم عمو سیامک بذار من اینارو بشورم !! اونم یه ذره نگام کرد گفت چی نذر کردی میخوای دیگ بشوری؟؟ منم گفتم سریه داداچ! خلاصه اینکه روم به دیفال اولیه خوب بود ولی دومیه اثر سیاهی ذغال تهش موند روم دستم! دستم تا آرنج سیاه شد بعد دیگ سفید شد دست من سیاه شد !حالا مگه دستم پاک میشد هی میخواستم دیگ اب بکشم تمیز بشه هی جای انگشتای خودم می موند بهش ! با بدبختی درست شد دیگه آخر عمو سیامک اومد ازم گرفت گفت برو دیگه!  دیشبم اینقدر سرد بود از سرما تکون نخوردم برم شام غریبان! ولی امسال برای خودم سال خوبی بود! حس میکنم سبک شدم!

پ.ن: یه چند نفری بودن اصلا نا خود آگاه تا میخواستم دعا کنم یهو می اومدن جلو چشمم! اولیش شاذه بود اصلا تا میخواستم دعا کنم اولین نفر شاذه بود که یهو میپرید جلو چشمام!!بعدیش ایلیا بود ! ایلیا به جون خودم همه ش با بانو جلو چشمم بودی! تو هم گیر داده بودی هی برات دعا میکردم!  برای بقیه هم خیلی دعا کردم مخصوصا وقتی در دیگ اولین برنج رو برداشتیم! مطمئن باشید هیچ کس رو جا ننداختم اما اینا ناخود آگاه اسمشون می اومد رو لبم!

پ.ن: به دلیل گشادی یه جایی یکی بیاد با بولدوزر ما رو هول بده تا درسمون رو بخونیم! به خدا امتحانام مث خر تو هم افتادن اما حوصله درس ندارم! محض نمونه امتحان میگم! ۷ بهمن طراحی مهندسی پارک ها! ۸ بهمن حقوق محیط زیست! این وسطا امتحان دارم تا میرسه به اصل کاریش یعنی۱۵ بهمن جی آی اس٬   ۱۶  بهمن عکس های هوایی ٬ ۱۷ بهمن ۹ صبح گیاهان ابزی ۲ بعد از ظهر بهسازی مناطق(تازه اینا هر دوشون ساعت ۹ صبح بودن اینقدر داد بیداد کردیم ساعتشو رو تغییر دادن) ٬ ۱۸ بهمن مدیریت مواد زائد و جامد٬ یعنی این ۴ روز من رسما به چیز میرم ! هر کدومشون هم بیفتم بیچاره ام! ۱۵ بهمنیه با استاد کاردار میشه گفت راحتم ! ولی بقیه رو اصلا شوخی نکنید که بیچاره ام مخصوصا اون ۱۸ امیه که استادمون معاون اقای ق ال ی با ف هستش منم اینقدر سر کلاس س ی اس ی  حرف زدم میترسم بندازتم! ما این چند روز دعاتون کردیم شما هم ما رو دعا کنید که همه رو پاس بشیم! اصلا حوصله ندارم به جای ۸ ترم ۹٬ ترمه تموم بشه!

انارنوشت: فقط ۲۸ روز تا تولدم مونده! کادوهاتون رو آماده کنید!

بعدا نوشت: گیلاسی عزیزم اگه اینجا رو میخونی یه نظری بذار! بابت اینکه میام هر بار بلاگت اما نظر نمیدم شرمنده ام چون اصلا نمیتونم کامنت دونیت رو باز کنم! خواستم اگه میای اینجا بهت بگم خیلی مخلصیم داداچ! شرمنده ام  اگه از من کامنتی نداری

فعلا بایتون!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه سی ام دی 1386 : ساعت 14:25 :
انار بانو باز میگردد!!!
چلاملکم !!!بازگشت پر غرور و افتخار آمیز  انار بانو را به وطن  تبریک عرض مینماییم!!!! نازلی کف برو تو کارش !!! مرسی دیگه بسه زیادی تشویق کردین دیگه!!!!!!!!!  ایلیا دچار نوستالوژی نشو دیگه بسه !!!از انار بیا بیرون!! . خوب میدونم دلتون خیلی تنگ شده بود برای اناربانو!! خودمم دلم خیلی براش تنگ شده بود !! اصلا خدایی حس میکردم یه چیزی گم کردم!!هزار بار اومدم بزنم مث گیلاسی(چه طوری گیلاس ) این ارشیو رو پاک کنم و برم !!اما دیدم نمیتونم!! آخه مث گیلاس جرات پاک کردن این ارشیوم ندارم !! حالا اصلا از اینجا پاکشون کنم از تو ذهنم که پاک نمیشند که میشند ؟؟ جالبتر قضیه این بود با اینکه دیگه اینجا نمینوشتم اما آمار بازدید های اینجا بیشتر از اون ور بود!! ببین میخوام یه قولی بدم اول به خودم بعدم به شماها !! به خدا قبلا این قول رو دادم اگرم جایی دیدید یادم رفته یا دارم فراموش میکنم این قول رو بهم یاد آوری کنید باشه؟؟ من دیگه نمیخوام اینجا از غم و درد بنویسم !! اینجا یاد آور یه آدم خوب برای من!! من تقریبا راه اروم  کردن خودم رو یاد گرفتم!! و دارم سعی میکنم اون روش رو توی تمام ابعاد ز ندگیم پیاده کنم!! گرچه هر از گاهی بد دلم تنگ میشه اما سریع شروع میکنم آروم کردن خودم !! و فکر میکنم بهترین روش این بود که تونستم بالاخره خودم و مشکلم رو به خدا بسپارم!!و مطمئنم جای خوبی سرمایه گذاری کردم!اینطور نیست؟؟ زندگیم هم گاهی آروم پیش میره گاهی تند!! این مدت یه روزایی خیلی شیطونی کردم یه روزایی هم تو یه خلسه روحی بدجور بودم!!و در حال مبارزه با نیازی که میخواستم که تو خودم بکشم!! بعد دیدم فرار فایده نداره!! حمید رو گذاشتم جلوم!! ساعت ها تو خیالم باهاش حرف زدم!!درد و دل کردم!! حتی گاهی حسش کردم !! روزای بدی بود!! یاد حمید و نبودش که توی این روزا بیشتر میفهمیدم من چه عشقی رو توی دلم داشتم و از دستش دادم برام سنگین بود!! اما حالا با تمام وجود به اینده و روزای خوبم فکر میکنم البته در کنار اینکه...!!!!!!! (اینجاش رو شرمنده نمیشه گفت!!)

توی این مدت تقریبا هر روز میرفتم دانشگاه که خیلی خسته ام میکرد!! یه ۵ شنبه ای هم اون وسطا بود از ساعت ۹ کلاس داشتیم تا ۵ بعد از ظهر   که من و گروهمون که ۶ تاییم اینقدر اذیت کردیم که تعطیلش کردن!! خیلیم بد شد !! آخه استادGIS رو از دانشگاه آمل آورده بودن استادی که هر ۱ساعت تدریس ۱ میلیون میگرفت اما واسه ما برای اون روز مجانی اومده بود خراب رفیقی مرام بازی و اینا!! اون وسطا بچه ها خسته شده بودن ۳ساعت پشت هم ٬استاد کاردار استاد خودمون ٬ به من گفت برو ۱۸ تا چایی بریز بیار  !!نمیدونم فکر کرده من دست به چاییم خوبه که هر وقت هوس چایی میکنه میگه برو چایی بریز!!خلاصه رفتم تو سلف از اونجایی که اون روز ٬روز کلاس برادران  !! بود رفتم تو سلف همه پسر نشسته بودن رفتم گفتم ۱۸ تا چایی میخوام !! خدا اون روز رو نیاره ۲تا دختر میون ۱۰۰ تا پسر گیر بیفتن!!بیچاره شون میکنند !یکی گفت خانوم سفره دارید؟؟ اون یکی گفت خانوم واسه خواستگار میبری؟؟ منم که نمیشد بخندم  !! گفتم الان بخندم باید سواری بدم  بهشون هی سعی میکردم جدی باشم  اما واقعا با اون سینی که ۱۸ تا چایی توشه همه دانشگاهم دارن نگات میکنند و شونصد تا چشم داره تو میبینه و منتظرن بخوری زمین تا بخندن مگه میشه جدی بود؟؟ کلاس طبقه دوم بود رفتم تو کلاس هنوز صدای پسرا میومد کاردار هم که فهمیده بود جریان چیه بهش برخورده بود  !! رفت بیرون یه جذبه گرفت !! رفتم گفتم استاد برم سینی رو بدم؟؟  گفت نه خیییییییییییررررررررر  از اون نگاه های ... کرد که آره !! تو هفته دیگه میای سر کلاس من بازم نه؟؟ منم عین خر مظلوم دور از جونتون گفتم چششششم! رفتم نشستم سر جام!! اخرش که ما داشتیم از کلاس میومدیم بیرون استاد کاردار به ما گفت یادتون باشه شما ۶تا دیوانه کلاس رو منحل کردید!!! (به قول گیلاس ما رو گفتا ) . به ما میگه دیوانه ای از قفس پرید!! اون روز برگشته  میگه شماها هر کدوموتون تو یه دونه کلاس باشین کلاس منحله وای به حال من که هر ۶ تا تون رو با هم تحمل میکنم !! تازه نمره عملی GISرو به من داد ۳!! بعد من اشکم در اومد از سارا که امتحان گرفت برای اون گذاشت  ۱۶ !! سارا گفت چرا من ۱۶ ؟؟ انار ۳؟؟ گفت من واسه اونم ۱۶ گذاشتم باور کرد من گفتم ۳؟؟ گفت آره!! منم که قهر کرده بودم اومدم بیرون!! گفت برو بهش بگو خدا عقلت بده دیوانه!!(با من بودد). 

دیگه اینکه واااااااااااااااااااااای چرا اینقدر سرده من کم مونده دستکش دستم کنم!! الان واسه صرفه جویی گاز ها رو کم کردیم!! من که دوتا بلوز پشمی تنمه با دو تا جوراب!! فکر کنم بیرون گرم تر از خونه ماس!! شبا که دیگه هیچی!! تختم زیر پنجره اس!! تا خود صبح قندیل میبندم!! فقط یه راه تنفسی باز میذارم گاهی اونم میبندم!! فقط هر چند وقت یه بار کله ام رو میارم از زیر پتو بیرون نفسی میکشم دوباره میرم اون زیر !!  روز اول که هوا سرد شد یک شنبه صبح بود مریم دوستم به من smsداد انار میخوای بری؟؟ گفتم نرم؟؟ گفت برف و ببین بعد بگو!! رفتم دیدم اوووووههههههههه چه برفی میاد!! به سارا میگم بریم دانشگاه میگه آره بریم ارائه داریم خره !!(جمله محبت امیز و که دارید دیگه )میگم بزغاله  (چیزی که عوض داره له نداره  ) از تو جات پاش برو برف و ببین زیر پتویی جات گرمه میگی بریم !!اینجا کولاکه چه برسه به دانشگاه خراب شده ما!!اونجا که تابستونشم زمستونه   !! هیچی خلاصه اینکه مریم مخ منو زد گفت نمیخواد بری بگیر بخواب منم که کلا زود اغفال میشم گفتم گور بابای دوتا درس که باید ارائه بدم!! الان همه دنیا رو هم بهم بدن از زیر پتو تکون نمیخورم!! البه این وسط بماند روم به دیفال  هی شلوارم میپوشیدم هی مریم میگفت نرو دوباره در می آوردم شلوارمو !! یه ۱۰ باری فکر کنم لباس پوشیدم در آوردم !! خلاصه اینکه نرفتم!! فرداش بنا بر اخبار واصله گویا جاده بسته شده بچه ها ساعت ۱۰:۳۰ تازه رسیدن دانشگاه!! اون مدیر دانشگاه چیزمون  گفته اساتید اومدن باید بیاید!!سرویسم مجبوری رفته!! البته من کلی خوچحال شدم نرفتم چون استاد هام هیچ کدوم نرفته بودن!! برگشتنی هم پلیس راه جاده رو بسته نذاشته اینا بیان تهران!! بچه ها شب تو دانشگاه خوابیدن!!هلال احمر براشون پتو فرستاده اما بچه ها میگفتن همه جا قندیل زده بوده!! خلاصه که ما بسی خوش به حالمون شد نرفتیم و در خانه زیر پتوی گرم و نرممان تا ۱ ظهر خواب بودیم!!

فکر کنم برای این بار بسه نه؟؟ ممنونم از همه اونایی که تنهام نذاشتند !! همه اونایی که تشویقم کردند بیان دوباره اینجا بنویسم !! و همه اونایی که انار بانو رو دوست دارند !!ببخشید اینقدر شکلک بارون شد دلم واسه این شکلک ها خیلی تنگولیده بود!!

 دوستون دارم مخلصیم تا بعد!!

 

من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی

پنچره اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم

تنهاییت برای من...

غصه هایت برای من...

همه بغضها و اشكهايت براي من ..
  بخند برایم بخند
  آنقدر بلند
  تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

  صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده
                                                          دوستت دارم ...

    البته با اجازه نرگسی

پ.ن: عزیزی دارم که مسافر است و او تا به سلامت به کربلا برسد من هزاران بار میمیرم و زنده میشوم!! مسافرم سفرت بی خطر!!

بعدا نوشت: دوستان عزیزم من توی کامنت دونی جوابتون رو میدم !! ضمن اینکه برای یه سری دوستای نازنینم نمیتونم بکامنتم مثل سحرییییییی عزیزم و یا گلی عزیزم. شرمنده مشکل از منه. الانم هر چی کامنت دونی خانومی شونصدم رو باز میکنم باز نمیشه. خانومی جونم شرمنده ام

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه بیست و یکم دی 1386 : ساعت 23:40 :
انار بانو و روزای درهم برهم!!

 

1:چلاملکم . خوبید شوما؟؟منکه به شدت خسته هستم و غرق خواب. الانم زرت و زرت دارم خمیازه میکشم و اشک از چشمام میاد. اونوخ هی این زیر چشمام هی سیاه میشه. آخه از وقتی از دانشگاه برگشتم از فرط گشادی نرفتم دست و صورتم رو بشورم به این بهانه که میخوام برم حموم (آره جون عمه م اگه من امشب رفتم حموم اسممو عوض میکنم) بازم از فرط گشادی یه جایی هی حموم رفتن رو به 10 دقیقه دیگه یه ربع دیگه موکول میکنم تا بازم خوابم بگیره بگم فردا!!!

اگه عشق تو بشه یک گناه دوست دارم باز!!!

2:این یک عدد پارازیت میان برنامه بود  از دست اون انار عاشق ول شد نه این انار خوب و گل...

3: دو روز بود یه کاگاره روش تحقیق داشتیم  که مجبور شدیم دیروزم بریم دانشگاه. ااااااااا یه توهمی بود که!! آخه نه ما روزامونم جداس دانشگامون ٬برای همین دیروز روز پسرا بود رفتیم ساختمون بالاییه فقط من و دوستام بین اون همه پسر دختر بودیم. فکر کن بین 3 طبقه  همه کله ها برمیگشت طرف ما. خداییش این همه پسر با هم ندیده بودیم تو دانشگاه.  ولی خوشم اومد ما محل ...(اون حیوون خوشگله و مودبه ها) بهشون ندادیم. اصن چه معنی داره تو روی پسر بخندی!! بی جنبه ان همه شون.  فرتی پسر خاله میشن.!!

4: اااه سر یه جریان مسخره مزخرف گندی خیلی خالم تو قوطیه!!هی میخوام به روی خودم نیارم اما بازم نمیشه!! امروز دیگه به حرف سارا گوش کردم زدم به فلان و گفتم به درک برام مهم نیست!! به خودم حداقل توی این مورد ایمان دارم!!و با هر کی هم حرف زدم حق با ما بوده!! ازت متـنـــــــفـــــــــــــــــــــــــــــرنم!! از این حال گند متنفرم!!

5: وای خدا عجب فازی داره این اهنگ اندی!! نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو /،برای وسوسه چشمای روشن تو/ . چرا دلتنگ تو باشم ؟؟چرا عکستو ببوسم؟؟/ چرا تو خلوت شب هام چشم به راه تو بدوزم؟؟ /چرا یاد تو بمونم؟؟/ تویی که نموندی پیشم/ میدونم تا اخر عمر نه دیگه عاشق نمیشم/   از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه/ نه دلم تنگ نشده  تنها دروغمه

6: یه سر رفتیم دانشگاه رودهن بچه ها میخواستن برن بچه تهرون قلیون بکشن . با مرتیکه دعوامون شد اومدیم بیرون. میگه اگه همه تون قلیون میکشید قلیون میدم . ما هم فقط 3 تا از دوستام میخواستن قلیون بکشن. گفتیم یعنی چی؟؟ گفت یعنی همین!! مزخرف خودمون آدمشون کردیم واسه ... میکنند خودشون رو.!!!

7:نعیمه یکی از دوستام حالش بد شده بود 1 هفته بود استراحت مطلق بود امروز اومده بود. چگذه دلم واسش تنگولیده بود!! دارم دوستای بهتری پیدا میکنم!! اونایی که منو برای خودم میخوان!! ادا و اصول نمیان !! (معلوم شد چقدر دلم پره نه؟؟)

8: دو تا از دوستای وبلاگیم تا چند وقت دیگه مامان میشن براشون دعا کنید لطفا اول از همه الهام عززیزم مامان غزل خانوم خوشگل که زایمانش همین روزاس احتمالا. و بعدتر هم ملودی عزیز و دوست داشتنی خوبم. که امیدوارم هر دوشون به سلامتی بارشون رو زمین بگذارند.!!

9: غزل عزیزم  بی صبرانه منتظر ورود قدم های خوشگل و نازنیت به این دنیا هستیم!! حوشگل خاله بی نهایت دوست دارم!! زودتر بیا دلم میخواد زودتر بیام از نزدیک ببینمت!!

10: هی نازدونک ملودی حسودی نکن توکه جای خود داری وروجک!!اول از همه خودم خوابتو دیدم!! همون روز که خوابتو دیدم و شنیدم تو شیکم مامان ملودی هستی به حمید گفتم !! حمید گفت ایشالا بچه خودمون!! هی مادر!! وروجک خاله برام دعا کن!!

خوب دیگه فعلا عرضی نیست!! قربون داداچ انار بانو!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 : ساعت 20:22 :
درگیری ها!!
۱:دارم سعی میکنم توی گرد باد حوادث فراموشت کنم و امیدوارم بتونم !!

۲:توی امتحان میان ترم زبان  من و دو نفر این ور اون وریم از رو هم زدیم اما دیروز که نمره مون رو گرفتیم من ۹ شدم اونا ۸

۳: رفتم ارایشگاه و قیافه م رو از اون حالت آمازونی در آوردم . چقدر الان از دیدن قیافه م توی آینه ذوق میکنم!!

۴: چند روزه پیشنهاد های دوستی زیادی بهم میشه اما حس مادری رو دارم که کسی جای پسرش داره بهش پیشنهاد میده!! چه حس گندی دارم!!

۵: خوبی زندگی بیرون از خونه  خستگی شبونه شه که شبا حتی حال نداری دست و صورتت رو بشوری همچین که برسی و افتادی رو تخت عین جنازه وفقط میتونی ساعتت رو کوک کنی برای ساعت ۴  صبح روز بعدش!! کل هفته به همین منوال طی میشه!!

۶:آرامشی  توام با عصبانیت زندگیم رو گرفته!!

۷: هفته پیش دو تا کلاس یکشنبه و دو شنبه ظهر و پیچوندیم رفتیم فشم با ۴ تا از بچه ها. جاتون خالی خیلی خوش گذشت!! بعد ۳ ماه خونه نشینی بالاخره رفتم گردش!!

۸: هیچی ندارم بگم اما مرض دارم میام پست الکی مینویسم!! جالبه نه؟؟

۹: ویندوز رو عوض کردم آرشیو تمام چت های عاشقانه م با حمید پرید!! چقدر دلم سوخت بابت اون همه چت های عاشقانه!!

به کوری چشم اونیکه ملا لغتی شده اجالتا با اجازه

+ : نوشته شده توسط انار بانو : شنبه نوزدهم آبان 1386 : ساعت 13:24 :
سلام ای طلوع سحر گاه رفتن(اصلاح شده)

لعنت به من که اینقدر زود جا میزنم اونم با یه حرف تو!!

پ.ن:منم اون راه سخت رو انتخاب میکنم !! صبر میکنم تا اروم شی صبر میکنم تا خبرم کنی!! اما اگر بعد از این همه مدت من ی مونده باشه!!تا آن وقت دلم برای توe من تنگ خواهد شد!!مواظب دلم که توی قلب سرد و سنگیت جا موند باش!!

پ.ن۱:نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنن برای اینکه بزرگ بشن باید دیگران کوچیک بشن . بابا تو این جنگل به اندازه همه جا هست!!

پ.ن۲:مهمَم نیست که چه جرمی یا گناهی این سِزاشه،

باقی دلم یه مشت خاک، همینم میخوام نباشه

پ.ن۳: سه متن بالا از خودم نبود از جایی کپی کردم. گفتم بدونید فکر نکنید دزدی کردم.

من شدیدا با موجودی به نام خ ر همذات پنداری میکنم!!اگر خ ر نبودم نباید با یه حرف کوچیک تو بر میگشتم اما برگشتم. چون هنوزم عاشقانه دوست دارم. نمیخوام تو میدونی که طرف مقابلم تویی بجنگم چون حتی اگر بتونم برنده بشم میبازم تا تورو سر بلند ببینم.این اشتباهم اصلاح شد!! اشتباه دیگه یی مونده؟؟

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای ابی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دل های خسته

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تورا تا نسوزد

به دل میسپارم تورا تا نمیرد

اگر چمشه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه بیست و هفتم مهر 1386 : ساعت 18:41 :
انار و تعطیلات

 

اولا چلاملکم!PostSmile! اخی یادش به خیر نازلیPostSmile!

 

 

سه شنبه عصر رفتیم یوشا جان  را دیدیم کمی گفتمان کردیم وکمی شکایت زمانه را کردیم  و قرار شد..   (بعدا میگم)

چهارشنبه مولودی خونه داییم بود و بر طبق اخرین اخبار حاصله به طرز جالبی خوچکل و جذاب شده بودیم  و البته با اون لباس جینگیلی مستونمون(به قول ملودی ) که تا ...معلوم بود  ،وا خوب به من چه .من همون تاپی رو پوشیدم که حمید واسم خریده بود .تقریبا آماده بودم که حمید زنگ زد و ما مث حمید ندیده ها پریدیم روی گوشیمونPostSmile!. که گفت پشت پنجره است .منم رفتم اتاق پسر داییم در حد 20 ثانیه شایدم کمتر همدیگه رو دیدیم و البته از زبون درازی حمید بی نصیب نماندیم .همان شب با یوشا قرار گذاشتیم فرداش بریم مغازه پیش حمید.البته اصلا فکر نکنی اون شب کفر حمید و در اوردما  .نوچ نوچ نچ . وا به من چه کم طاقته .بهش گفتم اگه کسی سوپرایزت کنه خوشحال میشی ؟گف بستگی داره.منم هی نگفتم تا اون عصبانی شد و گف خاموش میکنم بای . منم گرفتم خوابیدمPostSmile!.فرداش رفتم مغازه دیدم ای ددم هی مغازه چرا بسته اس .!زنگولیدم دیم هنوز خونه اس.گفت کجایی؟گفتم اومدم واسه سورپرایز یکی،منتها نیست .گفت وایسا اومد .بعدم که اومد با یوشا رفتیم پیشش یه ذره حرفیدیم بعدم تصمیم گرفتیم بریم جمشیدیه.یوشا با دوسش بود و برادرش . وبعدتر اونا خواستن برن سینما که ما چون حمید سینما دوست نداره نرفتیم .به جاش رفتیم فرحزاد حمید و انداختم تو خرج سور جواز مغازه رو بهم داد.PostSmile!

تلویزیون هم بسی مشعوفان کرد بسکه این چند روز عید برنامه های مفرح شادی داشتPostSmile!.تف تو روحش.

انتخاب واحد هم نمودیم 20 واحد و 4روز توی هفته. البته احتمال داره از شرکت بیام بیرون برم  ق ل م چ ی .البته هنوز معلوم نیست.

دیروز بسکه من و حمید تو سر و کول هم زدیم فکر کنم یوشا و قوقولش به ما شک کردن که ایا ما سالمیم ؟البته ما کمی مراعت نیز نمودیم ولی...

این بود انشای من در مورد یک روز تعطیل.

راستش چون چیز جالب قابل گفتن نداریم گفتیم بذار یه مسابقه تیز هوشان راه بندازیم و هر کی حدس بزنه ما (یعنی من و حمید) چه جوری هستیم.هم ظاهرا هم اخلاقی.البته اونایی که عکس من و حمید رو دیدن بگن قبلا چه جوری بودیم و بعد از دیدن ما چقدر تفاوت داشتیم به نظرشون.

 

 

 

*به جای آنکه در مقابل هم بایستید،با یکدیگر در کنار هم قرار بگیرید،و با مشکلات مقابله کنید.*

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه نهم شهریور 1386 : ساعت 17:21 :
انار حوصله نداره

لحظاتی هست که انگار قرن هازندگی کرده ام.عمق تجربه در آن لحظات آنقدر زیاد است که کلمه ای جز سیاه چاله برای آن نمیابم.خدایا تا« نی شدن»،خالی و تهی ماندن،چقدر باید جان کند؟؟فکر میکردم مثل تن نوزاد انعطاف پذیرم در حالیکه مثل چوب خشک،شکننده بودم. تجربه قدمی به سوی خودم بود.سخن از زشتی و زیبایی نیست حرف از شکستن است  و نه مردن که مردن در نظرم آسان تر می آید.هر چه بود گذر از تونل آتش بود. ققنوس جانم سوخت و دوباره دیده به دنیا گشودم.خالی کردن ذهن از هر چه فکر است به زبان آسان می آید. اما برای آرامش دلم ناچار بودم چنین کنم. من به رقص پروانه ای نگاه کردم و دیدم این نا آرامی  و حرکت دیری نپایید  و پروانه روی برگ گلی آرام نشست . من به آواز پرنده گوش دادم و شنیدم که این هیاهو چند لحظه بیشتر دوام نیاوردو در سکوت و بیکرانگی آرام گرفت.

من به دریای توفانی خوب نگاه کردم و به انتظار ایستادم،باد نتوانست دوام بیاوردو موج ها ناچار دست از تلاطم برداشتند. فصل مشترک همه آنچه دیدم باز گشت به سکون و سکوت بود.من باید آرم میگرفتم واین گونه بود که تحمل بیشتر شد. موج خشم در دریای دلم آرام گرفت و من دوباره مهربان شدم. چرا من در جست و جوی آرامش بودم؟؟این انتظار از کجا مایه میگرفت؟؟ مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید خوش آید؟؟پس چرا از غم میگریختم؟؟ چرا قلبم نمیتوانست به وسعت آسمان باشد؟؟ناگهان حسی دوباره مرا به حرکت و زندگی خواند، بی انتظار کشیدن از پی انجام عملی . باید کارها را دوباره از سر میگرفتم . من باید پاهایم را دوباره روی زمین  می چسباندم.کاسه ام را بیش از اندازه پر کرده بودم وقت آن بود که خالی شوم.

این تنها راه رسیدن به آرامش بود.

 

 

 

والا عرضم به حضور منور مکعب مستطیل لوزیتون حرف که زیاده منتها نه که من هنوز مجل دارم نمیشه خیلی نشست،هی 5دیقه مینویسم استراحت دوباره از اول . بعدم میدونم کیبورد قیمتی نداره  اما مشکل اون نیست مشکل "مادربرد" بنده است  قرارم هست درست بشه منتها چون دانشگاه این ترم خیلی پیشرفت کرده انتخاب واحد اینترنتیه  و من کامی جون رو میخوام.

به کسی نگو امروز از اون دنده سگیم بلند شدم اصلا حوصله ندارم.دلم میخواست امروز عصر با حمید بریم بیرون که گفت نمیتونه بیاد.منم دیگه اصرار نکردم ،گفتم نمیتونه دیگه  ،گیر ندادم بهش .ببین چه بچه خوبی شدم،بله باید برام کادو بخری.

هفته پیشم برای تولد امام حسین (ع) و حضرت ابولفضل(ع) و امام سجاد رفته بودیم مشهد .جای همه تون خالی.به منکه خیلی خوش گذشت خیلی هم سبک شدم.خیلی دوست داشتم برم خانومی رو ببینم  به مامانم گفته بودم اما روز آخر لج کرد گفت نه که نه .شرمنده خانومی جونم.

اوضاع احوال شرکتم خوبه،فعلا از حقوق خبری نیست حالا تا ببینیم چی میشه.

دیگه اینکه وای دیروز رفتم نازلی  و رونیکا رو دیدم. بسی مشعوف شدیم.رونی دقیقا همونی بود که توعکساش دیده بودم  ولی نازلی کمی متفاوت تر بود .ولی هر چی از ماهی و خوب بودنشون بگم کم گفتم.ناهار فتیم بانی چاو توی بلوار میرداماد یه ذره عکسیدیم و گپیدیم و اومدیم خونه.مرسی رونی جون و نازلی مهربونبابت روز زیبایی که برام ساختید. 

یه سری از بروبچز خواسته بون حس فضولیون رو بخوابونم  بگم چی شد حمیدبرگشت،والا مادر یه ذره فکر کنی میفهمی اگه بر نمیگشت سرش کلاه رفته بود ،کجا میخواست اناری به خوبی و خوشگلی ،با کلی اخلاق خوب پیدا کنه .چی ؟؟ دماغم داره درازمیشه ؟؟ نه بابا! یه سری خط و نشون کشید شرط گذاشت  و زندگی  عسل شد  همین.

دیگه همین حوصله حرف زدن ندارم .اگه بیشتر شد بعدا میام میگم.

 

انار نوشت:داداش نیما و تانی جونم نمیدونید چقدر خوشحالم بابت شفا گرفتن تانی عزیزمون .خوشبخت باشید.

انار نوشت1:کوچولوی عزیز مرسی واسه دعا امیدوارم زندگی شیرین بشه.

انار نوشت2:من هم چنان برای یه سری نمیتونم بکامنتم.ولی تمام بلاگها رو میخونم.مث فاطمه کوچولوی عزیز.

انار نوشت3:به دلیل منهدم شدن بلاگرد(تف تو سیستمش ) لطفا هر کدوم از دوستان میان کامنت میذارن ،لینکشون رو هم بذارن به خدا من همه ادرسا رو حفظ نیستم.

انار نوشت4:کم نوشتم اما دو تا متن گذاشتم یکی ادیبانه یکی طنز .امیدوارم خوشتون بیاد