!! چی میتونم بگم وقتی تمام کامنت ها تون رو میینم احساس خوبی بهم دست میده! ظاهرا خیلی بد حرف زدم! وقتی این بت شکست یعنی شکست!! یعنی به قول خود اون آدم شیشه شکستنی رو دیگه نمیتونی کاریش بکنی!! دیگه مث اول نمیشه!!فقط یه لطفی کنید توی این بلاگ اسمی ازش نمیخوام برده بشه!! زندگی با همه خوب و بدش برای من گذشته!تمام اون دوران رو سپردم به طوفان خاطره ها و زمان! اگه مال هم باشیم حتی هزار سال دیگه بهم میرسیم اگرم نه که نمیتونم کاریش بکنم!! حمید برای من شکست! این حمید شکست!! اما هنوز حمید معصوم و دوست داشتنی بچگی ها رو دوسش دارم!! همین و همین!! دیگه جوابی نمیدم بهت! دیگه زنگی بهت نمیزنم! جای این و اون هم باهات چت نمیکنم! فکر نکن هر آدمی داره باهات چت میکنه منم
!! وقتی گفتم میرم کنار یعنی میرم کنار!یعنی دلم نمیخواد زندگیت با اوی تازه اومده بهم بخوره! یعنی عاشقتم و ارامشت تنها ارزوی منه! چیزی که تو از من گرفتی ارامش و اسایشم رو اما من نمیخوام ازت بگیرمش!!
اوف که این چند روز بیچاره شدم! امتحان GIS که بدک نبود ! استاد کاردار بهم اخطار داده بود که اگه شما ۶ تا کنار هم باشید نمره هاتون رو کم میکنم
و خیلی شانسی شماره های صندلی ماها کنار هم افتاده بود البته خوب شد که نیومد سر جلسه
! همون اول سوالا رو که دادن گفتم پاشیم بریم !ولی دیگه نشستم و به توانایی هام تکیه کردم
! دیروزم که بدک نبود فقط قبول شدم! این ترم به برکت وجود اعصاب ارومی که داشتم همه درسام ۲۰ میشم
!!دیروزم یه اتفاقی افتاد تو دانشگاه که امیدوارم خوب باشه!!(نمیتونم بگم شرمنده
)اما امروز امتحان ساعت ۱۱:۳۰ حذف کردم چون نخونده بودم امتحان ساعت ۲ هم گفتم حذف کنم بر و بچز گفتن بیا دری وری بنویس پاس میشی
!! راس ۲ برگه دادن من ساعت ۲:۰۵ بلند شدم ورقه سفید تحویل دادم
! یعنی کاش حذف میکردم! حتی همون دری وری هم به دهنم نمیرسید که بنویسم!!بلند شدم برم ورقه بدم یهو یه عالمه کله از رو برگه سر بلند کردن
!! همه انگشت به دهن موندن!!عصبانی بودما !افتضاح!! اومدم پایین جواب ۳ تا سوال رو دیدم گفتم برو بمیر نکبت
! یهو دیدم استادم اومده پایین میگه خانوم... چرا پا شدی ؟؟ گفتم استاد وقتی بلد نیستم چی کار کنم! البته دیگه کم مونده بود اشکم در بیادا!!گفت بیا بریم ببینم میتونم بگم مریض بودی اومدی که حذفش کنی!! دیگه صحبت کرد اونام قبول کردن برم دوباره سر جلسه! اگه میدونستم این جوری میشه همه جوابا رو می دیدم
!!خیلی بد شد!! دیگه رفتم بالا دوباره همه کله ها بلند شد همزمان با ورود من
!!۳تا سوا ل رو که دیده بودم نوشتم!استادم گفت خانوم... فقط در حد ۵ بنویس من قبولت میکنم!!با اون تحقیق به اون عالی حیفه !!برو بنویس!! حالا یکی نیست بگه کجای دنیا استاد میاد التماس دانشجو کنه که تورو خدا تو فقط در حد ۵ بنویس بقیه اش با من
!دیگه منم هی از اون ور ناز میکردم که مثلا دارم فکر میکنم برم سر جلسه یا نه!
دیگه شانس آوردم استادم نزد تو گوشم! ۳تا سوال نوشتم بلند شدم دوباره کله هام بلند شد
!!اومدم بیرون با موجودی به نام سگ
همذات پنداری داشتم شدید!دوستام یکی یکی میومدن بغلم میکردن !! دلداریم میدادن!!آخی اینگذه خوب بود
نهاله که اومد بغلم کرد گفت عززززززززززیییییزم !! اخه سر جلسه من ورقه رو اون اولش بستم خودکارم گذاشتم روش!! تصمیم نداشتم پاشم برگه رو بدم نهال هم هی بر میگشت ببینه من چیزی مینویسم یا نه!! هی میگفت ... بنویس
!! منم میگفتم بابا ... گفتنم نمیاد
!چی کار کنم؟؟دیگه خلاصه اینکه اصن امروز واسم روز خوبی نبود!بعدم که مث عاشقا از سرویس جا موندیم خوشحال خوشحال با ترمینال برگشتیم
!! به کلاس نرسیدم! فردام امتحان دارم! اون وخ نشستم اینجا دری وری میگم!
دوشنبه انتخاب واحد داشتم واسه ۵۰ تا تک تومنی بدهی نمیذاشتن من انتخاب واحد کنم! دیگه اعصابمم خرد شده بود ! عابر بانکمم پول نداشتم! سرور بانک erorمیداد!دیگه رسما به چیز رفتم !!
امتحان فردام با معاون اقای ق ا ل ی ب ا ف هست! که کلی حرف س ی اس ی زدم سر کلاساش! که اگه نندازتم خوبه!! دیگه جز فردا یه امتحان شنبه مونده بعد ۱هفته تعطیلم بعدم روز از نو روزی از نو!!
انارنوشت:کیهان عزیز باور کن من در حال حاضر به هیچ بلاگی سر نمیزنم !! یعنی اصلا وقتش رو ندارم!! اما مطمئن باش تو رو یادم نمیره!!
انارنوشت:دوستان یه لطفی کنید از حمید هیچی نگید نه بگید خوب بود نه بد!! درسته نمیخوام بهش فکر کنم و... اما نمیخوام بشنوم کسی بگه لایق من و عشقم نبود و اینا! توی این رابطه هر دومون مقصر بودیم! یکی اشتباهش رو قبول کرد یکی ...!!یکی موند و یکی رفت!!همین!!! شاذه عزیزم
ممنونم از تفسیز زیبا و دلنشینت !! و شراره خانوم
کامنتت شاید یکی از بهترین چیزایی بود که خوندم! واقعا حسش کردم!!گلی عزیزم
من همچنان نمیتونم برات بکامنتم!!و ممنونم از همه اونایی که باهام همفکری کردن گفتن مث همیم! یا درکم میکنند! اگه درکم نمیکردید که اینجا حرفم رو به شماها نمیگفتم
!! هزاران بار ممنونم از همه تون و به اندازه یه دنیا مدیون خوبی های تک تک تون هستم!!شرمنده اسم نمیبرم که کسی جا نمونه!
انارنوشت(مخصوص ملودی
): ملودی کامنت دومت شگفت زده ام کرد !! تو تنها کسی بودی که اجازه هیچی رو به خودش نداد در عین اینکه ارومم کرد!!
انارنوشت: به خدا به پیر به پیغمبر من دخترم پسر نیستم!!خانوم یلدا مهاجری که دنبال دوست پسر میگردی هی میای اینجا کامنت میذاری و تل ت رو میذاری من دخترم!!![]()
سنگ میشوم که دیگر دل به هیچ احدی نبندم!! حتی دوباره به خودت!!
(فعلش همینه
) اما خوب بازم چون به این بازی دعوت شدم و چون نمیتونم از دستورات یوشا
سرپیچی کنم چون بعدن کله مو بیرون نت میکنه
(چه طوری یوشا؟؟
)این بازی رو انجام میدم و پست بعدی رفت فکر کنم یا بعد امتحانات یا تولدم!!
خودتو معرفی کن
اناربانو هستم
!!اونایی که باید اسم اصلیم رو میدونند و چون عاشق انار هستم اولین بار حمید
بهم گفت اناربانو بعد از اون بود که کلا شدیم اناربانو الانم هر کی میخواد صدام کنه از دوستای نتی یاsmsبده میگن چه طوری انار
!!۱۸ روز دیگه هم وارد ۲۲ سالگی میشم!!
خصوصیاتم
سر سخت!!کله شق!زودرنج!دست بزن(البته این مورد فقط واسه حمید بود که خیلی گازش میگرفتم
)!!مغرور!!لجباز!!خودخواه!! خلاصه اینکه انچه خوبان همه دارند من یکجا دارم
!!ظاهر و باطنم یکیه!! اگه ناراحت بشم زود قیافه ام میره تو هم و کلا تابلو میشم!!عاشق هله هوله!! با معرفت!خراب رفیق!!حالا دیگه همه رو که یادم نیست تا بگم که!!
فصل مورد علاقه
زمستون و بهار!!
رنگ مورد علاقه
اول از همه سفید! بعد آبی!بنفش!!صورتی چرک!!
غذای مورد علاقه
به جز ابگوشت٬
خورش کرفس
٬خوراک لوبیا سبز!!
(ضمن اینکه من اصلا گوشت خورشتی نمیخورم!! مثلا تو قیمه امکان نداره من گوشتشو بخورم فقط لپه شو میخورم و اب خورش و اینا!!
) و البته اینکه همه غذاها به شرطیکه دستپخت مامانم باشه!!
موسیقی مورد علاقه
ملایم!!و ارامش دهنده! و اگه تو مود خوب باشم قر دار! از این لعن و نفرینی ها به شدت بدم میاد
!! از اینا که میگه الهی سوسک بشی بری زیر تریلی و اینا!!
بدترین ضد حالی که خوردم
قبول شدنم دانشگاه دماوند با اختلاف ۵۰ تا با تهران!!
ناشیانه ترین کاری که کردم
بی خیال!!!
کسی که می خوام ملاقاتش کنم
دوتا مادربزرگام٬پسر خاله م٬یکی از پدر بزرگام٬و مادر بزرگ پدرم(اینا فوت کردن همه شون)
٬ و یه سری از دوستان نتی م که خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینمشون!!
برای کی دعا می کنی
همه حتی اونایی که نمیشناسم!! اما ۲نفر رو از ته دلم نفرین میکنم!!
موقعیت من در ده سال آینده
از زندگی احساسیم نمیگم شرمنده
اما توی زندگی کاری به اونیکه میخوام رسیدم!!اما هدفم برای خودم کاملا معلومه!!
پ.ن: اونی که دم از حسین و دین و مذهب میزنه با اسم ائمه میاد برام کامنت چرت میذاره جالب نیست؟؟
انارنوشت۱: کلید اینجا بازم دست سورنای عزیزمه
قربون اون امنت داریت برم من!دفعه دیگه ایشالا سوییچ کاشین بهت میدم خوبه؟؟
انارنوشت(مخصوص ملودی):عزیز دلم متاسفم بابت رفتنت امیدوارم زود برگردی و به نوشتن ادامه بدی!دلتنگ خودت و اردوان کپلیت و نوشته هاتم
عشقولانه انار: عاشقتم عزیز دوست داشتنیم!! با اینکه شاید هرگز دیگه از زبونت دوست دارم نشنوم اما من هزار بار میگم دوست دارم و تا اخر نامعلوم دنیا مجنونتم!!
امروز بعد مدت ها هوس کردم برم ارایشگاه موهامو کوتاه کنم! یه ذره جینگیلی کنمش
! اولش یه ذره تنبلیم اومد اما بعد گفتم بهتر از اینه برم همین نزدیکیا و گند بزنن به موهام و ابروهام!اونم ابروهای من با این جالت خوبی که داره و میتونم هر جوری میخوام برش دارم! خلاصه صبح زود تقریبا ساعت ۱۰:۳۰
مامان بیدارم کرد که پاشو واسه ۱۲ برات وقت گرفتم! منم عین جت پریدم! زود حاضر شدم! تقریبا ۱۰ دقیقه ای رسیدم سید خندان
!(حالا چرا این قدر زود خودمم موندم هنوز) اما از اونجا بود که شروع شد سوار تاکسی های سر ملک شدم یارو راننده تاکسیه شروع کرد بوق زدن
! میبینه جلشو بسته اس! دستشو گذاشته رو بوق ! هی میزنه! هی میزنه!
منم اصولا با صدای بوق مشکل دارم!یعنی صدای بوق رو اعصاب من اسکیت میکنه! دیگه اخراش کفرم در اومده بود! جلوش بسته بود بوق میزد
! راه داشت بوق میزد
! پشت چراغ قرمز بوق زد!
چراغ سبز شد بوق زد!
یعنی اصن یه دستش روی بوقش بود! میخواست بگه ماشین منم بوق داره ها
! خلاصه که رسیدم و موهامو کوتاه کردم! الانم کلی جینگیلی نشستم اینجا! اما از مدلش بگم! حلوشو دادم تقریبا ۳ سانتی زد تیغ تیغی
! اما پشتتش تقریبا همون قد موهای خودمه تا زیر کتفم!با چتری و مخلفاتش! ابروهامم خوب شد! اما باز میرسیم به قسمت سخت ماجرا! اومدم از در خونه بیرون نمیدونستم راست برم یا چپ
! یعنی نمیدونستم چه جوری باید برگردم سید خندان! خدا پدر اون خانوم رو بیامرزه! نشونم داد شریعتی از کدوم طرفه
! وگرنه گم میکردم! رسیدم تو کوچه تا از تاکسی پیاده شدم و وارد خیابونمون شدم یه خانومه با یه دختر خانومی اومدن جلوم گفتن آخ که اصن یهو خواستم به توام بگم
! حالا من با اون قیافه جینگولم موندم این چی کار داره باهام! میگم بله
! زنه میگه اصن به من الهام شد بیام به تو بگم
! میخواستم بگم تو که پشتت بود منو از کجا دیدی که الهام شد
!؟؟ گفتم امرتون؟؟ گفت ما مخیوایم بریم کربلا داریم چادر میدوزیم و اینا داریم کمک جمع میکنیم! من کلا در این جور مواقع میمونم باید بگم اره یا بگم نه! از طرفی اسم کربلا و امام حسین (ع) رو میارن از طرف دیگه واقعا نمیدونم یعنی این شیوه گدایی جدید این جوری میگن
؟؟ بعد گفتم اشکال نداره یه ۵۰۰ تومنی دادم بهشون! گفتم اینو از طرف من بندازین تو حرم! زنه برگشت گفت نه !هزار تومن میشه
! بعدم اون ۵۰۰ تومنی رو گرفت !منم واقعا روم نمیشد بگم نمیخوام! یه هزاری هم دادم
! اومدم خونه کفرم در اومده بودبعد از اون منتظر زنگ یکی از دوستام بودم برم جزوه یکی از درسام رو بگیرم! از سر فلکه تا دم خونه ما راه کمیه منتها چون سردم بود گفتم با ماشین برم! تا اومدم سوار شم یارو گفت خانوم جلو نشین بشین عقب
!! منم رفتم نشستم عقب! اینقدرم سرد بود که حوصله چونه زدن نداشتم
! بعدم که اومدم پیاده شم من همیشه اون یه تیکه رو ۱۰۰ تومن میدم! یارو میگه ۱۵۰ تومن! واقعا ۵۰ تومن اینقدر ارزش نداره من بخوام چونه بزنم! اما اینکه چه جوری همه سعی میکنن مردم رو بچاپند برام خیلی جالبه!!بازم اومدم خونه عصبانی بودم و شاکی! به مامان میگم اون پولای منو امروز از جلو دستم جمع کن! به این وضع باشه من تا آخر شب یه قرون تو جیبم نمی مونه!
انارنوشت: اقای حسین عزیز منکه نوشته بودم کامنت مبتنی بربی احترامی رو تایید نمیکنم! برای همین کامنت شما رو به خانومی تایید نکردم و نمیکنم! دیگه هم در مورد پست قبل هیچ کامنتی رو تایید نمیکنم! همه حرفا رو هم من زدم هم دوستام!
عشقولانه انار: چقدر دلم میخواست منم الان کربلا بودم! پریشب خواب خوبی دیدم! خدا کنه تعبیر بشه
! که خیلی بهش نیاز دارم!!![]()
![]()
قربون داداچ اناربانو!!![]()
همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم
از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم!
عرضم به حضورتون که بنده این چند روزه طبق یه نذر قدیمی خونه خاله ام نذری داشتیم داشتیم در خانه ایشان مث چیز کار میکردیم و هی هر چند وقت یکبار به امام حسین یاد آوری میکردیم ببین باید حاجتمو بدیا دارم کلی کار میکنم
!! به همه هم گفتم چسبیدم به پاچه خدا که مرادمو بده
!! چهار شنبه عصری با حمید
حرف زدم و ازش خواستم داره میره کربلا مریضایی که دارم رو دعا کنه!!کمی هم مث همیشه شوخی کردیم که بعد زود قطع کردم که اشکم در نیاد! جمعه قبل از رفتنشون هم دوباره باهاشون صحبت کردیم و ابراز دلتنگی کردیم و نگرانی !! دلم داره میاد تو دهنم! خدا خودش سالم برش گردونه !خوچحال نشید هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است فقط به مثال یک دوست با هم صحبت کردیم و نه بیشتر!خدایا خودش مواظبش باش!! ![]()
وای چرا این قدر زود این دسته ها تموم میشد میرفت پی کارش؟؟ ۵شنبه شب راس ساعت ۱۰:۴۵ دیگه هیئتی تو خیابون ندیدیم!! نمیدونم چرا این قدر زود تموم شد! به خاطر سرما بود یا به خاطر اینکه اعلام کرده بودن که تا ۱۱ فقط باید عزاداری کنند نمیدونم ! ما که هیچی نفهمیدیم!هر سال دیگه دارن از سر و تهش میزنن مزخرفا! بعد از ناهار خونه خاله که جمعه بود ییهوویی ویرم
گرفت برم دیگ بشورم
! حالا فکر کن من خونه خودمون قابلمه غذا نمیشورم قابلمه ها رو میذارم مامان بشوره بعد هوس کردم برم دیگ برنج بشورم
! اونم که یکی دوتا نبود ۶ تا دیگه بود!۳تا هم دیگ خورش! با یه عالمه در قابلمه و سینی و این چیزا! خلاصه که به همسایه خاله اینا گفتم عمو سیامک بذار من اینارو بشورم
!! اونم یه ذره نگام کرد گفت چی نذر کردی میخوای دیگ بشوری
؟؟ منم گفتم سریه داداچ
! خلاصه اینکه روم به دیفال اولیه خوب بود ولی دومیه اثر سیاهی ذغال تهش موند روم دستم! دستم تا آرنج سیاه شد بعد دیگ سفید شد دست من سیاه شد
!حالا مگه دستم پاک میشد هی میخواستم دیگ اب بکشم تمیز بشه هی جای انگشتای خودم می موند بهش
! با بدبختی درست شد دیگه آخر عمو سیامک اومد ازم گرفت گفت برو دیگه! دیشبم اینقدر سرد بود از سرما تکون نخوردم برم شام غریبان! ولی امسال برای خودم سال خوبی بود! حس میکنم سبک شدم! ![]()
پ.ن: یه چند نفری بودن اصلا نا خود آگاه تا میخواستم دعا کنم یهو می اومدن جلو چشمم! اولیش شاذه
بود اصلا تا میخواستم دعا کنم اولین نفر شاذه بود که یهو میپرید جلو چشمام!!بعدیش ایلیا بود ! ایلیا به جون خودم همه ش با بانو جلو چشمم بودی
! تو هم گیر داده بودی هی برات دعا میکردم! برای بقیه هم خیلی دعا کردم مخصوصا وقتی در دیگ اولین برنج رو برداشتیم! مطمئن باشید هیچ کس رو جا ننداختم اما اینا ناخود آگاه اسمشون می اومد رو لبم!![]()
پ.ن: به دلیل گشادی یه جایی
یکی بیاد با بولدوزر ما رو هول بده تا درسمون رو بخونیم! به خدا امتحانام مث خر تو هم افتادن اما حوصله درس ندارم! محض نمونه امتحان میگم! ۷ بهمن طراحی مهندسی پارک ها
! ۸ بهمن حقوق محیط زیست
! این وسطا امتحان دارم تا میرسه به اصل کاریش یعنی۱۵ بهمن جی آی اس٬ ۱۶ بهمن عکس های هوایی ٬ ۱۷ بهمن ۹ صبح گیاهان ابزی ۲ بعد از ظهر بهسازی مناطق(تازه اینا هر دوشون ساعت ۹ صبح بودن اینقدر داد بیداد کردیم ساعتشو رو تغییر دادن) ٬ ۱۸ بهمن مدیریت مواد زائد و جامد٬ یعنی این ۴ روز من رسما به چیز میرم
! هر کدومشون هم بیفتم بیچاره ام! ۱۵ بهمنیه با استاد کاردار میشه گفت راحتم ! ولی بقیه رو اصلا شوخی نکنید که بیچاره ام مخصوصا اون ۱۸ امیه که استادمون معاون اقای ق ال ی با ف هستش
منم اینقدر سر کلاس س ی اس ی حرف زدم میترسم بندازتم! ما این چند روز دعاتون کردیم شما هم ما رو دعا کنید که همه رو پاس بشیم! اصلا حوصله ندارم به جای ۸ ترم ۹٬ ترمه تموم بشه!![]()
انارنوشت: فقط ۲۸ روز تا تولدم مونده! کادوهاتون رو آماده کنید!![]()
![]()
بعدا نوشت: گیلاسی عزیزم
اگه اینجا رو میخونی یه نظری بذار! بابت اینکه میام هر بار بلاگت اما نظر نمیدم شرمنده ام چون اصلا نمیتونم کامنت دونیت رو باز کنم! خواستم اگه میای اینجا بهت بگم خیلی مخلصیم داداچ![]()
! شرمنده ام اگه از من کامنتی نداری![]()
فعلا بایتون! ![]()
!!!بازگشت پر غرور و افتخار آمیز
انار بانو را به وطن
تبریک عرض مینماییم!!!! نازلی
کف برو تو کارش
!!! مرسی دیگه بسه زیادی تشویق کردین دیگه!!!!!!!!! ایلیا دچار نوستالوژی نشو دیگه بسه
!!!از انار بیا بیرون!!
. خوب میدونم دلتون خیلی تنگ شده بود برای اناربانو!!
خودمم دلم خیلی براش تنگ شده بود
!! اصلا خدایی حس میکردم یه چیزی گم کردم!!هزار بار اومدم بزنم مث گیلاسی(چه طوری گیلاس
) این ارشیو رو پاک کنم و برم
!!اما دیدم نمیتونم!! آخه مث گیلاس جرات پاک کردن این ارشیوم ندارم
؟؟ جالبتر قضیه این بود با اینکه دیگه اینجا نمینوشتم اما آمار بازدید های اینجا بیشتر از اون ور بود!! ببین میخوام یه قولی بدم اول به خودم بعدم به شماها !! به خدا قبلا این قول رو دادم اگرم جایی دیدید یادم رفته یا دارم فراموش میکنم این قول رو بهم یاد آوری کنید باشه؟؟ من دیگه نمیخوام اینجا از غم و درد بنویسم !! اینجا یاد آور یه آدم خوب برای من!! من تقریبا راه اروم کردن خودم رو یاد گرفتم!! و دارم سعی میکنم اون روش رو توی تمام ابعاد ز ندگیم پیاده کنم!! گرچه هر از گاهی بد دلم تنگ میشه اما سریع شروع میکنم آروم کردن خودم !! و فکر میکنم بهترین روش این بود که تونستم بالاخره خودم و مشکلم رو به خدا بسپارم!!و مطمئنم جای خوبی سرمایه گذاری کردم!اینطور نیست؟؟ زندگیم هم گاهی آروم پیش میره گاهی تند!! این مدت یه روزایی خیلی شیطونی کردم یه روزایی هم تو یه خلسه روحی بدجور بودم!!و در حال مبارزه با نیازی که میخواستم که تو خودم بکشم!! بعد دیدم فرار فایده نداره!! حمید رو گذاشتم جلوم!! ساعت ها تو خیالم باهاش حرف زدم!!درد و دل کردم!! حتی گاهی حسش کردم
!! روزای بدی بود!! یاد حمید و نبودش که توی این روزا بیشتر میفهمیدم من چه عشقی رو توی دلم داشتم و از دستش دادم برام سنگین بود!! اما حالا با تمام وجود به اینده و روزای خوبم فکر میکنم البته در کنار اینکه...!!!!!!! (اینجاش رو شرمنده نمیشه گفت!!)
توی این مدت تقریبا هر روز میرفتم دانشگاه که خیلی خسته ام میکرد!! یه ۵ شنبه ای هم اون وسطا بود از ساعت ۹ کلاس داشتیم تا ۵ بعد از ظهر
که من و گروهمون که ۶ تاییم اینقدر اذیت کردیم که تعطیلش کردن!! خیلیم بد شد
!! آخه استادGIS رو از دانشگاه آمل آورده بودن استادی که هر ۱ساعت تدریس ۱ میلیون میگرفت اما واسه ما برای اون روز مجانی اومده بود خراب رفیقی مرام بازی و این
ا!! اون وسطا بچه ها خسته شده بودن ۳ساعت پشت هم ٬استاد کاردار استاد خودمون ٬ به من گفت برو ۱۸ تا چایی بریز بیار
!!نمیدونم فکر کرده من دست به چاییم خوبه که هر وقت هوس چایی میکنه میگه برو چایی بریز
!!خلاصه رفتم تو سلف از اونجایی که اون روز ٬روز کلاس برادران
!! بود رفتم تو سلف همه پسر نشسته بودن رفتم گفتم ۱۸ تا چایی میخوام
!! خدا اون روز رو نیاره ۲تا دختر میون ۱۰۰ تا پسر گیر بیفتن
!!بیچاره شون میکنند
!یکی گفت خانوم سفره دارید
؟؟ اون یکی گفت خانوم واسه خواستگار میبری
؟؟ منم که نمیشد بخندم
!! گفتم الان بخندم باید سواری بدم بهشون
هی سعی میکردم جدی باشم اما واقعا با اون سینی که ۱۸ تا چایی توشه همه دانشگاهم دارن نگات میکنند و شونصد تا چشم داره تو میبینه و منتظرن بخوری زمین تا بخندن مگه میشه جدی بود
؟؟ کلاس طبقه دوم بود رفتم تو کلاس هنوز صدای پسرا میومد کاردار هم که فهمیده بود جریان چیه بهش برخورده بود !! رفت بیرون یه جذبه گرفت
!! رفتم گفتم استاد برم سینی رو بدم؟؟ گفت نه خیییییییییییررررررررر
از اون نگاه های ... کرد که آره !! تو هفته دیگه میای سر کلاس من بازم نه
؟؟ منم عین خر مظلوم دور از جونتون گفتم چششششم
! رفتم نشستم سر جام
!! اخرش که ما داشتیم از کلاس میومدیم بیرون استاد کاردار به ما گفت یادتون باشه شما ۶تا دیوانه
کلاس رو منحل کردید!!! (به قول گیلاس ما رو گفتا
) . به ما میگه دیوانه ای از قفس پرید!! اون روز برگشته میگه شماها هر کدوموتون تو یه دونه کلاس باشین کلاس منحله وای به حال من که هر ۶ تا تون رو با هم تحمل میکنم
!! تازه نمره عملی GISرو به من داد ۳!! بعد من اشکم در اومد از سارا که امتحان گرفت برای اون گذاشت ۱۶
!! سارا گفت چرا من ۱۶ ؟؟ انار ۳؟؟ گفت من واسه اونم ۱۶ گذاشتم باور کرد من گفتم ۳؟؟ گفت آره!! منم که قهر کرده بودم اومدم بیرون!! گفت برو بهش بگو خدا عقلت بده دیوانه!!(با من بودد).
دیگه اینکه واااااااااااااااااااااای چرا اینقدر سرده
من کم مونده دستکش دستم کنم!! الان واسه صرفه جویی گاز ها رو کم کردیم!! من که دوتا بلوز پشمی تنمه با دو تا جوراب!! فکر کنم بیرون گرم تر از خونه ماس!! شبا که دیگه هیچی!! تختم زیر پنجره اس!! تا خود صبح قندیل میبندم
!! فقط یه راه تنفسی باز میذارم گاهی اونم میبندم!! فقط هر چند وقت یه بار کله ام رو میارم از زیر پتو بیرون نفسی میکشم دوباره میرم اون زیر
!! روز اول که هوا سرد شد یک شنبه صبح بود مریم دوستم به من smsداد انار میخوای بری؟؟ گفتم نرم؟؟ گفت برف و ببین بعد بگو!! رفتم دیدم اوووووههههههههه چه برفی میاد!! به سارا میگم بریم دانشگاه میگه آره بریم ارائه داریم خره
!!(جمله محبت امیز و که دارید دیگه
)میگم بزغاله
(چیزی که عوض داره له نداره
) از تو جات پاش برو برف و ببین زیر پتویی جات گرمه میگی بریم !!اینجا کولاکه چه برسه به دانشگاه خراب شده ما!!اونجا که تابستونشم زمستونه
!! هیچی خلاصه اینکه مریم مخ منو زد گفت نمیخواد بری بگیر بخواب منم که کلا زود اغفال میشم گفتم گور بابای دوتا درس که باید ارائه بدم!! الان همه دنیا رو هم بهم بدن از زیر پتو تکون نمیخورم!! البه این وسط بماند روم به دیفال
هی شلوارم میپوشیدم هی مریم میگفت نرو دوباره در می آوردم شلوارمو
!! یه ۱۰ باری فکر کنم لباس پوشیدم در آوردم
!! خلاصه اینکه نرفتم!! فرداش بنا بر اخبار واصله گویا جاده بسته شده بچه ها ساعت ۱۰:۳۰ تازه رسیدن دانشگاه!! اون مدیر دانشگاه چیزمون
گفته اساتید اومدن باید بیاید!!سرویسم مجبوری رفته!! البته من کلی خوچحال شدم نرفتم چون استاد هام هیچ کدوم نرفته بودن!! برگشتنی هم پلیس راه جاده رو بسته نذاشته اینا بیان تهران!! بچه ها شب تو دانشگاه خوابیدن!!هلال احمر براشون پتو فرستاده اما بچه ها میگفتن همه جا قندیل زده بوده!! خلاصه که ما بسی خوش به حالمون شد نرفتیم و در خانه زیر پتوی گرم و نرممان تا ۱ ظهر خواب بودیم!!
فکر کنم برای این بار بسه نه؟؟ ممنونم از همه اونایی که تنهام نذاشتند
!! همه اونایی که تشویقم کردند بیان دوباره اینجا بنویسم
!! و همه اونایی که انار بانو رو دوست دارند
!!ببخشید اینقدر شکلک بارون شد دلم واسه این شکلک ها خیلی تنگولیده بود!!
دوستون دارم مخلصیم تا بعد!!
من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی
پنچره اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم
تنهاییت برای من...
غصه هایت برای من...
همه بغضها و اشكهايت براي من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
البته با اجازه نرگسی
پ.ن: عزیزی دارم که مسافر است و او تا به سلامت به کربلا برسد من هزاران بار میمیرم و زنده میشوم!! مسافرم سفرت بی خطر!!
بعدا نوشت: دوستان عزیزم من توی کامنت دونی جوابتون رو میدم !! ضمن اینکه برای یه سری دوستای نازنینم نمیتونم بکامنتم مثل سحرییییییی عزیزم
و یا گلی عزیزم
. شرمنده مشکل از منه. الانم هر چی کامنت دونی خانومی شونصدم رو باز میکنم باز نمیشه. خانومی جونم شرمنده ام![]()
1:چلاملکم . خوبید شوما
؟؟منکه به شدت خسته هستم و غرق خواب. الانم زرت و زرت دارم خمیازه میکشم و اشک از چشمام میا
د. اونوخ هی این زیر چشمام هی سیاه میشه. آخه از وقتی از دانشگاه برگشتم از فرط گشادی نرفتم دست و صورتم رو بشورم به این بهانه که میخوام برم حموم (آره جون عمه م
اگه من امشب رفتم حموم اسممو عوض میکنم) بازم از فرط گشادی یه جایی
هی حموم رفتن رو به 10 دقیقه دیگه یه ربع دیگه موکول میکنم تا بازم خوابم بگیره بگم فردا!!!
اگه عشق تو بشه یک گناه دوست دارم باز!!!
2:این یک عدد پارازیت میان برنامه بود از دست اون انار عاشق ول شد نه این انار خوب و گل... ![]()
3: دو روز بود یه کاگاره روش تحقیق داشتیم که مجبور شدیم دیروزم بریم دانشگاه. ااااااااا یه توهمی بود که!! آخه نه ما روزامونم جداس دانشگامون ٬برای همین دیروز روز پسرا بود رفتیم ساختمون بالاییه فقط من و دوستام بین اون همه پسر دختر بودیم
. فکر کن بین 3 طبقه همه کله ها برمیگشت طرف ما.
خداییش این همه پسر با هم ندیده بودیم تو دانشگاه. ولی خوشم اومد ما محل ...(اون حیوون خوشگله و مودبه ها) بهشون ندادیم
. اصن چه معنی داره تو روی پسر بخندی
!! بی جنبه ان همه شون. فرتی پسر خاله میشن.!!
4: اااه سر یه جریان مسخره مزخرف گندی خیلی خالم تو قوطیه!!هی میخوام به روی خودم نیارم اما بازم نمیشه!! امروز دیگه به حرف سارا گوش کردم زدم به فلان و گفتم به درک برام مهم نیست!!
به خودم حداقل توی این مورد ایمان دارم!!و با هر کی هم حرف زدم حق با ما بوده!! ازت متـنـــــــفـــــــــــــــــــــــــــــرنم!! از این حال گند متنفرم!!
5: وای خدا عجب فازی داره این اهنگ اندی!! نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو /،برای وسوسه چشمای روشن تو/ . چرا دلتنگ تو باشم ؟؟چرا عکستو ببوسم؟؟/ چرا تو خلوت شب هام چشم به راه تو بدوزم؟؟ /چرا یاد تو بمونم؟؟/ تویی که نموندی پیشم/ میدونم تا اخر عمر نه دیگه عاشق نمیشم/ از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه/ نه دلم تنگ نشده تنها دروغمه
6: یه سر رفتیم دانشگاه رودهن بچه ها میخواستن برن بچه تهرون قلیون بکشن . با مرتیکه دعوامون شد اومدیم بیرون. میگه اگه همه تون قلیون میکشید قلیون میدم . ما هم فقط 3 تا از دوستام میخواستن قلیون بکشن. گفتیم یعنی چی؟؟ گفت یعنی همین!! مزخرف خودمون آدمشون کردیم واسه ... میکنند خودشون رو.!!!![]()
7:نعیمه یکی از دوستام حالش بد شده بود 1 هفته بود استراحت مطلق بود امروز اومده بود. چگذه دلم واسش تنگولیده بود
!! دارم دوستای بهتری پیدا میکنم!! اونایی که منو برای خودم میخوان!! ادا و اصول نمیان !! (معلوم شد چقدر دلم پره نه؟؟)![]()
8: دو تا از دوستای وبلاگیم تا چند وقت دیگه مامان میشن براشون دعا کنید لطفا اول از همه الهام عززیزم مامان غزل خانوم خوشگل که زایمانش همین روزاس احتمالا. و بعدتر هم ملودی عزیز و دوست داشتنی خوبم. که امیدوارم هر دوشون به سلامتی بارشون رو زمین بگذارند.!!
9: غزل عزیزم
بی صبرانه منتظر ورود قدم های خوشگل و نازنیت به این دنیا هستیم!! حوشگل خاله بی نهایت دوست دارم!! زودتر بیا دلم میخواد زودتر بیام از نزدیک ببینمت!!![]()
10: هی نازدونک ملودی
حسودی نکن توکه جای خود داری وروجک
!!اول از همه خودم خوابتو دیدم!! همون روز که خوابتو دیدم و شنیدم تو شیکم مامان ملودی هستی به حمید گفتم !! حمید گفت ایشالا بچه خودمون!! هی مادر!! وروجک خاله برام دعا کن!!
خوب دیگه فعلا عرضی نیست!! قربون داداچ انار بانو!!![]()
۲:توی امتحان میان ترم زبان من و دو نفر این ور اون وریم از رو هم زدیم
اما دیروز که نمره مون رو گرفتیم من ۹ شدم اونا ۸
۳: رفتم ارایشگاه و قیافه م رو از اون حالت آمازونی در آوردم . چقدر الان از دیدن قیافه م توی آینه ذوق میکنم!!
۴: چند روزه پیشنهاد های دوستی زیادی بهم میشه اما حس مادری رو دارم که کسی جای پسرش داره بهش پیشنهاد میده!! چه حس گندی دارم!!
۵: خوبی زندگی بیرون از خونه خستگی شبونه شه که شبا حتی حال نداری دست و صورتت رو بشوری همچین که برسی و افتادی رو تخت عین جنازه وفقط میتونی ساعتت رو کوک کنی برای ساعت ۴ صبح روز بعدش!! کل هفته به همین منوال طی میشه!!
۶:آرامشی توام با عصبانیت زندگیم رو گرفته!!
۷: هفته پیش دو تا کلاس یکشنبه و دو شنبه ظهر و پیچوندیم
رفتیم فشم با ۴ تا از بچه ها. جاتون خالی خیلی خوش گذشت!! بعد ۳ ماه خونه نشینی بالاخره رفتم گردش!!
۸: هیچی ندارم بگم اما مرض دارم میام پست الکی مینویسم!! جالبه نه؟؟
۹: ویندوز رو عوض کردم آرشیو تمام چت های عاشقانه م با حمید پرید!! چقدر دلم سوخت بابت اون همه چت های عاشقانه!!![]()
به کوری چشم اونیکه ملا لغتی شده اجالتا با اجازه
لعنت به من که اینقدر زود جا میزنم اونم با یه حرف تو!!
پ.ن:منم اون راه سخت رو انتخاب میکنم !! صبر میکنم تا اروم شی صبر میکنم تا خبرم کنی!! اما اگر بعد از این همه مدت من ی مونده باشه!!تا آن وقت دلم برای توe من تنگ خواهد شد!!مواظب دلم که توی قلب سرد و سنگیت جا موند باش!!
پ.ن۱:نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنن برای اینکه بزرگ بشن باید دیگران کوچیک بشن . بابا تو این جنگل به اندازه همه جا هست!!
پ.ن۲:مهمَم نیست که چه جرمی یا گناهی این سِزاشه،
باقی دلم یه مشت خاک، همینم میخوام نباشه
پ.ن۳: سه متن بالا از خودم نبود از جایی کپی کردم. گفتم بدونید فکر نکنید دزدی کردم.
من شدیدا با موجودی به نام خ ر همذات پنداری میکنم!!اگر خ ر نبودم نباید با یه حرف کوچیک تو بر میگشتم اما برگشتم. چون هنوزم عاشقانه دوست دارم. نمیخوام تو میدونی که طرف مقابلم تویی بجنگم چون حتی اگر بتونم برنده بشم میبازم تا تورو سر بلند ببینم.این اشتباهم اصلاح شد!! اشتباه دیگه یی مونده؟؟
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحر گاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای ابی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دل های خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تورا تا نسوزد
به دل میسپارم تورا تا نمیرد
اگر چمشه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
اولا چلاملکم!
اخی یادش به خیر نازلی
سه شنبه عصر رفتیم یوشا جان
را دیدیم کمی گفتمان کردیم وکمی شکایت زمانه را کردیم
و قرار شد..
(بعدا میگم)
چهارشنبه مولودی خونه داییم بود و بر طبق اخرین اخبار حاصله به طرز جالبی خوچکل و جذاب شده بودیم
و البته با اون لباس جینگیلی مستونمون(به قول ملودی
) که تا ...معلوم بود
،وا خوب به من چه
.من همون تاپی رو پوشیدم که حمید واسم خریده بود
.تقریبا آماده بودم که حمید زنگ زد و ما مث حمید ندیده ها پریدیم روی گوشیمون
. که گفت پشت پنجره است
.منم رفتم اتاق پسر داییم در حد 20 ثانیه شایدم کمتر همدیگه رو دیدیم
و البته از زبون درازی حمید بی نصیب نماندیم
.همان شب با یوشا قرار گذاشتیم فرداش بریم مغازه پیش حمید.البته اصلا فکر نکنی اون شب کفر حمید و در اوردما
.نوچ نوچ نچ
. وا به من چه کم طاقته
.بهش گفتم اگه کسی سوپرایزت کنه خوشحال میشی
؟گف بستگی داره.منم هی نگفتم تا اون عصبانی شد و گف خاموش میکنم بای
. منم گرفتم خوابیدم
.فرداش رفتم مغازه دیدم ای ددم هی
مغازه چرا بسته اس
.!زنگولیدم دیم هنوز خونه اس.گفت کجایی؟گفتم اومدم واسه سورپرایز یکی،منتها نیست
.گفت وایسا اومد
.بعدم که اومد با یوشا رفتیم پیشش یه ذره حرفیدیم بعدم تصمیم گرفتیم بریم جمشیدیه.یوشا با دوسش بود و برادرش
. وبعدتر اونا خواستن برن سینما که ما چون حمید سینما دوست نداره نرفتیم .به جاش رفتیم فرحزاد حمید و انداختم تو خرج سور جواز مغازه رو بهم داد.
تلویزیون هم بسی مشعوفان کرد بسکه این چند روز عید برنامه های مفرح شادی داشت
.تف تو روحش.
انتخاب واحد هم نمودیم 20 واحد و 4روز توی هفته. البته احتمال داره از شرکت بیام بیرون برم ق ل م چ ی
.البته هنوز معلوم نیست.
دیروز بسکه من و حمید تو سر و کول هم زدیم فکر کنم یوشا و قوقولش به ما شک کردن که ایا ما سالمیم
؟البته ما کمی مراعت نیز نمودیم ولی...
این بود انشای من در مورد یک روز تعطیل.
راستش چون چیز جالب قابل گفتن نداریم گفتیم بذار یه مسابقه تیز هوشان راه بندازیم و هر کی حدس بزنه ما (یعنی من و حمید) چه جوری هستیم.هم ظاهرا هم اخلاقی.البته اونایی که عکس من و حمید رو دیدن بگن قبلا چه جوری بودیم و بعد از دیدن ما چقدر تفاوت داشتیم به نظرشون.
*به جای آنکه در مقابل هم بایستید،با یکدیگر در کنار هم قرار بگیرید،و با مشکلات مقابله کنید.*
لحظاتی هست که انگار قرن هازندگی کرده ام.عمق تجربه در آن لحظات آنقدر زیاد است که کلمه ای جز سیاه چاله برای آن نمیابم.خدایا تا« نی شدن»،خالی و تهی ماندن،چقدر باید جان کند؟؟فکر میکردم مثل تن نوزاد انعطاف پذیرم در حالیکه مثل چوب خشک،شکننده بودم. تجربه قدمی به سوی خودم بود.سخن از زشتی و زیبایی نیست حرف از شکستن است و نه مردن که مردن در نظرم آسان تر می آید.هر چه بود گذر از تونل آتش بود. ققنوس جانم سوخت و دوباره دیده به دنیا گشودم.خالی کردن ذهن از هر چه فکر است به زبان آسان می آید. اما برای آرامش دلم ناچار بودم چنین کنم. من به رقص پروانه ای نگاه کردم و دیدم این نا آرامی و حرکت دیری نپایید و پروانه روی برگ گلی آرام نشست . من به آواز پرنده گوش دادم و شنیدم که این هیاهو چند لحظه بیشتر دوام نیاوردو در سکوت و بیکرانگی آرام گرفت.
من به دریای توفانی خوب نگاه کردم و به انتظار ایستادم،باد نتوانست دوام بیاوردو موج ها ناچار دست از تلاطم برداشتند. فصل مشترک همه آنچه دیدم باز گشت به سکون و سکوت بود.من باید آرم میگرفتم واین گونه بود که تحمل بیشتر شد. موج خشم در دریای دلم آرام گرفت و من دوباره مهربان شدم. چرا من در جست و جوی آرامش بودم؟؟این انتظار از کجا مایه میگرفت؟؟ مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید خوش آید؟؟پس چرا از غم میگریختم؟؟ چرا قلبم نمیتوانست به وسعت آسمان باشد؟؟ناگهان حسی دوباره مرا به حرکت و زندگی خواند، بی انتظار کشیدن از پی انجام عملی . باید کارها را دوباره از سر میگرفتم . من باید پاهایم را دوباره روی زمین می چسباندم.کاسه ام را بیش از اندازه پر کرده بودم وقت آن بود که خالی شوم.
این تنها راه رسیدن به آرامش بود.
والا عرضم به حضور منور مکعب مستطیل لوزیتون
حرف که زیاده منتها نه که من هنوز مجل دارم نمیشه خیلی نشست،هی 5دیقه مینویسم استراحت دوباره از اول
. بعدم میدونم کیبورد قیمتی نداره
اما مشکل اون نیست مشکل "مادربرد" بنده است
قرارم هست درست بشه منتها چون دانشگاه این ترم خیلی پیشرفت کرده انتخاب واحد اینترنتیه
و من کامی جون رو میخوام.
به کسی نگو امروز از اون دنده سگیم بلند شدم
اصلا حوصله ندارم
.دلم میخواست امروز عصر با حمید بریم بیرون که گفت نمیتونه بیاد
.منم دیگه اصرار نکردم ،گفتم نمیتونه دیگه
،گیر ندادم بهش
.ببین چه بچه خوبی شدم،بله باید برام کادو بخری.
هفته پیشم برای تولد امام حسین (ع) و حضرت ابولفضل(ع) و امام سجاد رفته بودیم مشهد
.جای همه تون خالی.به منکه خیلی خوش گذشت خیلی هم سبک شدم.خیلی دوست داشتم برم خانومی
رو ببینم به مامانم گفته بودم اما روز آخر لج کرد گفت نه که نه
.شرمنده خانومی جونم.
اوضاع احوال شرکتم خوبه،فعلا از حقوق خبری نیست حالا تا ببینیم چی میشه.![]()
دیگه اینکه وای دیروز رفتم نازلی
و رونیکا
رو دیدم. بسی مشعوف شدیم.رونی دقیقا همونی بود که توعکساش دیده بودم
ولی نازلی کمی متفاوت تر بود
.ولی هر چی از ماهی و خوب بودنشون بگم کم گفتم.ناهار فتیم بانی چاو توی بلوار میرداماد یه ذره عکسیدیم
و گپیدیم
و اومدیم خونه.مرسی رونی جون
و نازلی مهربون
بابت روز زیبایی که برام ساختید.
یه سری از بروبچز خواسته بون حس فضولیون رو بخوابونم
بگم چی شد حمیدبرگشت،والا مادر یه ذره فکر کنی میفهمی اگه بر نمیگشت سرش کلاه رفته بود
،کجا میخواست اناری به خوبی و خوشگلی
،با کلی اخلاق خوب پیدا کنه
.چی
؟؟ دماغم داره درازمیشه
؟؟ نه بابا!
یه سری خط و نشون کشید
شرط گذاشت
و زندگی عسل شد
همین.
دیگه همین حوصله حرف زدن ندارم
.اگه بیشتر شد بعدا میام میگم.
انار نوشت:داداش نیما و تانی جونم نمیدونید چقدر خوشحالم بابت شفا گرفتن تانی عزیزمون
.خوشبخت باشید.
انار نوشت1:کوچولوی عزیز مرسی واسه دعا امیدوارم زندگی شیرین بشه.
انار نوشت2:من هم چنان برای یه سری نمیتونم بکامنتم.ولی تمام بلاگها رو میخونم.مث فاطمه کوچولوی عزیز.
انار نوشت3:به دلیل منهدم شدن بلاگرد(تف تو سیستمش
) لطفا هر کدوم از دوستان میان کامنت میذارن ،لینکشون رو هم بذارن به خدا من همه ادرسا رو حفظ نیستم.
انار نوشت4:کم نوشتم اما دو تا متن گذاشتم یکی ادیبانه
یکی طنز
.امیدوارم خوشتون بیاد
قربون داداچ:انار بانو
شش سال اوّل زندگی:
• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پیپی نکن
• مامانت رو اذيّت نکن
• روی ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• به خورشيد نگاه نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بیتربيته بازی نکن
• اسباببازیها رو تو دهنت نکن
• زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
۲- دوره ي دبستان:![]()
• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاککن رو خيس نکن
• حياط مدرسه رو کثيف نکن
• با دخترها ي شمسی خانوم دکتربازی نکن
• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تختهسياه رو خطخطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچپچ نکن
• ATARI بازی نکن
۳- دوره ي راهنمايی:
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جيبت نکن
• با مامانت کلکل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّههای بیادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن
۴- دوره ي دبيرستان:
• با کامپيوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• مردمآزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فيلم بد نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشمچرونی نکن
۵- دوره ي دانشگاه:
• رشتهای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسیخانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خيابونها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دير نکن
• با مأمور پليس کلکل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو Reject نکن
• استادت رو اُسگل نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
۶- دوره ي سربازی:
• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• از اوامر سرپيچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غيبت نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بیاحترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامهنگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
۷- دوره ي شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای ديگه نگاه نکن
• موبايلت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
• ريسک نکن
• بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن
۸- دوره ي پدر بودن:![]()
• بچّه رو تنبيه نکن
• به بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّهت رو با بچّههای ديگه مقايسه نکن
• به بچّه توهين نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّهت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
• با بچّه کلکل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلالزاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشمپوشی نکن
• جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن
۹- دوره ي پيری:
• برای بچّههات مزاحمت ايجاد نکن
• نوههات رو لوس نکن
• با پيرزنهای ديگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
• با زنت بیوفايی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
• به آينده فکر نکن
۱۰- دوره ي پس از مرگ !
• حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت میخواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!
از اونجاییکه بنده در نوع خودم ذلیلی هستم به تمام معنا
گفتم اول از همه از اقامون اجازه بگیریم
بعدعکس خودمان را بنا به درخواست مکرر شما(اره جون عمه ام
) در این مکان عمومی بگذاریم. و گوجه سبز جان
پس از کلی سفارشات لازم گف لا مشکل جیگر
بذار فقط به اون شرطایی که گف
.منم که ذلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل
گفتم چشم....البته توی این دو روزه عکسمون توی یاهو سر در بوده
همه هم اون عکس رو دارن
ملودی
رونیکا
شادی
نازلی
اوناییم که ندارن دیدن
.به هر حال چشمتون روشن
زیارت قبول. افتخار بزرگی نصیب همگی شد
.خدا قسمت بقیه هم بکنه
.اینکه انار هویت خودشو اونم نه با اسم با عکس بر ملا کنه خیلیه
. حالا اگه منو توی خیابون دیدین امضام خواستید میدم
فقط اول به نوبت بشید بعد...
جونم براتون بگه یه مدتی تریپ قرو قاطی داشتیم که هنوزم داریم اما گفتیم به شما چه که من قاطیم
. بذار زرت پرت غمناک نکنم
.وگرنه مامان جان جیگر دو روزه از اون دنده خوشگلش پا میشه
هی گیر میده به این گوجه لهیده ما
هی میگه زیر پات لهش کن
.میگم مامان جان گناه داره میگه نه این رابطه خوفناک رو کات میکنی
وگرنه مهرم حلال جونم ازاد
. ولی خداییش درسته دارم جوک میگم اما مامان به همین غلیظی گف بابا گفته اگه حمید رو میخواد بگو بیان منتها شرط داره: بیان اما اونا بیان من نیستم . میرم بیرون. تو هیچ مراسمی چه اولش چه اخرش چه عروسی نمیام دیگه م کاری باهاشون ندارم.بعدم گف منم پشت سر باباتم. منم دیگه دیوونه بودم بهم ریختم گریه کردم فحش دادم داد زدم آروم موندم هیچی
. هیچ تاثیری نداشت. هنوزم که هنوزه فرقی نکرده حرف مامان فعلا یکیه. دو روزه شوهر خاله ام فوت کرده اونجا بوده دوباره از فردا خونه باشه گیراش شروع میشه .مشکل اینجاس اصن با گوجه من کاری ندارن .یعنی اصن با گوجه سبز خان مخالفت نمیکنن با خانواده و اینا مخالفن
. نوع خانواده و اینا. به مامان میگم این لج بازیه میگه نه اینده نگریه. ![]()
دیگه اینه گفتم ممکنه روم به دیفال روم سیاه خدای نکرده درگیر امتحانات بشم
نتونم اپ کنم. بیام یه سلامی عرض کنم و برم
. همین دیگه .زیادی حرفیدیم
۱.ن:اینم از یه زاویه دیگه
. امروز کلی حال دادم بهتون
نه؟؟؟
قربون شما انار بانو![]()









اینها تماماْ یعنی اینکه بنده شدیدا عروسی گرفتم
یعنی از بی اینترنتاتی در اومدم اما با این شرط که ۱:از این شبکه هوشمندا استفاده نکنم
.۲:وقت و بی وقت پلاس نباشم تو نت.
۳:پول تل خونه نباید بیشتر از ده هزار تومن بیاد
( نه خدایی انصافه؟؟؟نه دیگه معلومه که نیست
)اما خوب از اونجاییکه انار خانوم
خیلی دختر ماهیه به یه قیافه مظلوم گف چشم.![]()
امتحانات داره شروع میشه منم بکوب دارم میخونم
خداییش راست گفتما .دروغ نبود البته درسای این ترم درسته همه اش تخصصیه اما خوب به نسبت راحت تره.فقط یه ریاضی دارم که ازش میترسم و یه اکولوژی دریا و دریاچه.بقیه اش ای بدک نیست
من تو کار خلقت مرد جماعت موندم
.من شرمنده همه مردا اصلا هم نیستم
حتی گوجه سبز* جان
که میاد اینجا و اینا رو میخونه.چه معنی داره اعصاب خانومت رو به بازی بگیری بعد بگی عزیزم درساتو میخونی یا نه؟؟
نه واقعاْ توی میذاری درس بخونه 
....آخه عزیز من شوخی هم حدی داره . من اصلا توی شوخی آدم بی جنبه ای نیستم اما روی بعضی چیزا حساسسسسسسسسسسسسسسم. قبلنا یعنی اون اولا هر وقت به گوجه سبز میگفتم کجا میخوای بری برای لج درآوردن من میگفت دختر بازی
!! آی من جلز ولز میکردم ای داد و هوار که مردم بیاین من دارم زیر دست این پرپر میشم
.بعد اون قهر میکرد که چرا این جوری میکنی منکه این کارو نمیکنم
. جدیدا که اینو میگه بهش میگم عزیزم خوش بگذره
... چون میدونم کفتر جلد خودمه و امکان نداره این کار دور از شئونات اسلامی رو انجام بده
.اما حالا که جلز ولز نمیکنم میگه چرا برات اهمیت ندارم
... بابا داد بی داد کنم میگید کولیم جیغ جیغوام
دست بزن دارم
. آروم و ریلکس باشم میگید بی اهمیت
. بابا من به چه سازی برقصم ایا
؟؟ چند روزی بر حسب همین شوخی های شهرستانی که لفظی انجام میشه زندگی تا جریان خین و خین ریزی پیش روی کرده بود
اما بعد از صحبت های نه چندانی که اصلا حرفی زده نشد بین من و آقای گوجه سبز
همین جوری الکی دوباره اشتی شدیم زندگی چایی شیرین شد.
.. البته ذکر یه نکته اینجا بسی ارزشمنده که میدونم گوجه سبز عزیز من این روزا خیلی اعصابش زیر صفره ممکنه از دست من هم باشه و از جاهای دیگه اما ترجیح میدم تمام مشکلات بین خودمون حل بشه و حتی ثانیه ای اجازه ندیم این فکر به ذهنمون برسه که میخوایم از دست اون یکی راحت بشیم.![]()
اینجا تیکه خصوصیه نخونیدش: گوجه سبزه عزیزم میدونی چقدر برام ارزش داری میدونی خیلی جاها بوده که من نباید کوتاه میومدم اما اومدم و برعکسش . همه اینا رو میدونم اما حتی دلم نمیخواد ۱ ثانیه حتی ۱ ثانیه به اون حرفی که ۴ شنبه عصر بهم زدی فکر کنم. میدونم خیلی عصبانی بودی که اونو گفتی اما خیلی دلم شکست .امیدوارم بفهمی کدوم حرفتو میگم.(هی میخوام بهت ثابت کنم ما بدرد....)اینو میگم...
دیگه اینکه از ۲۰ تیر احتمال داره برم سر کار و از همه مهم گوجه سبز عزیز رضایت داده چون اون دوست نداره من برم سر کار اما کیه که گوش بده چون به قول ملودی اگه نرم پولا رو چه کنم
؟ خوب زندگی خرج داره دیگه.
چن هفته پیش رفتیم با گوجه سبزمون
نمایشگاه تخصصی رشته اش . کلی تحویلش گرفتم اصن فکر نمیکردم این همه مهم باشه اما خوب بود. اما به من چه
برای من همون پسر همسایه اس چه رئیس جمهور باشه چه....
توی این چند وقت دوبار رفتم کافی نت که اپ کنم از قبلم نوشته بودم توی فلاپی ریخته بودم که زیاد معطل نشم اما از اونجاییکه برنامه ورد بنده ۲۰۰۷ هست نتونستم اجراش کنم و ای حالمان گرفته شد آی سوختیم
.اما تقریبا به همه تون سر زدم فقط کامنت نذاشتم که اونم شرمنده

اجالتا با اجازه همه تا شب بیام یه دل سیر بلاگ گردی کنم![]()
پ.ن:گوجه سبز همون حمید خودمونه
. منتها از این به بعد بهش میگم گوجه سبز دلیلشو اگه خواستید شرمنده نمیشه گف کمی خصوصیه. فقط میشه گف گاهی شیرین و شله گاهی سفت و سخت..
پ.ن۱: ملودی با من قهری یا ازم عصبانیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کلی نوشتیم با اینکه یک کپی هم ازش گرفتیم اما همه اش پرید تف توی این سیستم
عرضم به حضور منورتون که چند وقته من و اقامون هی تریپ ددر دودور تشریف داریم
نه با هما نوچ داداش
تهنا تهنا اون سی خودش من سی خودم... اصنم دعوامون نشده فقط وقت نمیکنیم با هم برییم ..خدا رو شکر کار حمیدم درست شد منم کلی خوشحالم
...از این رو اقامون ۳ شنبه داره میره جنوب برای خ ر خونی
و ما ۵ شنبه میریم شمال واسه ا ل و ا ت ی ...
فردام تفلدشه و رفتیم به جیب گرامی کمی تا قسمتی فشار آوردیم
و دو تا پیراهن گوگولی براشون خریدیم که کلی پدر جیبم در اومد
یه وقت فکر نکنی حالا تا ۱۰۰ سال بعدش به روش میارما خدایی ناراحت میشم
مخصوصا اینکه اگه ببینم رفته قشم و کیش و برای من چیزی نیاورده
... الان هم منتظر پدر گرامی هستیم بلکه بیاید منزل و ما بتوانیم راحت ماشین را دودر کنیم
تا بریم سری به حمید خان بزنیم ... امر کردند بیا ببینمت که اگه یه وقت رفتم اون دنیا ارزو به دل نمیرم
خدا رو چه دیدی شاید هواپیمامون زبونم ۳۶۴۸۵۹۲۶۵۴۱۷ بار لال بشه اما افتاد و سقوط کرد
من چی کار کنم اون وقت
؟؟هی خدا دیگه کی میاد انار ترشیده ما رو بگیره
.. نه واقعا کی میاد
؟؟ از همین رو الان جینگیل مستون نشستیم
تا شاید فرجی شود و پدر گرامی بالاخره بیاید و سوییچ را بدهد ...![]()
نمیدونم چه طوری باید طاقت بیارم ؟!!!!!! درد دوری حمید و نمیگم که بابا اینکه ۴ سال گروهشون همه اش دختره آخ خدا یه صبر جمیع به من و اون دخترا بده.. به من واسه اینکه بتونم طاقت بیارم .. به اون دخترا برای اینکه از دست حمید اسایش داشته باشن![]()
اجالتا با اجازه تا بعد قربون همه :اناربانو![]()
پ.ن: عکس بالا خواهر زاده حمید حسنا خانوم میباشد ![]()
تا میتونم از اشتباهات دیگران درس میگیرم چون به تنهایی وقت انجام دادن همه اونا رو ندارم
۵ شنبه هفته ای که گذشت با دوستان رفتیم دشت کویر
از ساعت ۵:۳۰ صبح توی اتوبوس بودیم تا ساعت ۱۱ با اینکه خیلی خوش گذشت امانتونستیم به اونچه میخواستیم برسیم اونجایی که هدف ما بود قصر بهرام گور کن بود
برگشته به من میگه انار
برس پوش داری موهامو پوش بدم
گف: بابا نمره ها رو که از جیبت نمیدی به همه ۲۰ بده مال بابات که نیستجمعه هم که با حمید
سری به نمایشگاه زدیم و ۱ ساعت نشده برگشتیم بسکه مزخرف بود و به درد نخور پیشنهاد میکنم اگه تا حالا نرفتید از این به بعدم نرید فقط تنها نکته جالبش اینجا بود که وارد هر غرفه ای میشدم روی گوشیم میزد به غرفه فلان خوش آمدید
و این فقط رو گوشی من بود رو گوشی حمید و دوستش این مورد پیش نمیومد ... این بود توصیه های خانوم ایمنی![]()
پ.ن: به دلیل تنبیه من پدر از پرداخت قبض تل شونه خالی کرد
نمیدونم کی قطع میشه اما اگه دیدید سراغی ازم نیست بدونید تلمون به لقا ا... پیوست
پ.ن۱: ۵ نشبه هفته دیگه یه سفر ۲ روزه به شمال داریم با برو بچز دانشگاه
کلی دارن بهمون حال میدن هی بازدید پشت بازدید تلافی این ۳ ترم گذشته رو دارن در میارن
![]()
پ.ن۲: من میگم مردم بهشون الهام میشه من دزدم نگید نه
کم کم دارم خودمم باور میکنم که آیامن دزدم
؟؟؟دیشب خواب خواب بودم یکی زنگ زد با این پیش شماره۹۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
گف گوشی من دزدیدن دست تو چی کار میکنه
گفتم بله
گف بهت میگم گوشیم دست تو چی کار میکنه
منم گفتم اقا اشتباه گرفتید و قطع کردم قبلش یکی زنگ زد گفتم بله
گف الو حسین حسین حسین حسین
حمید میگه با تکیه اشتباه گرفتن اونجارو
دارم به این فکر میکنم خطمو بفروشم یه خط دیگه بگیرم
پ.ن۳:جمعه من دانشگاه نرفتم اما ظاهرا خبر هایی بوده یه دونه از این ماشینای گشت میاد جلوی دانشگاه به یکی از بچه ها میگه حجابتو درست کنن اونم میگه به تو چه و نتیجه اش این میشه که ۳ تا مرد گردن کلفت با یه زن میریزن سرش تا اونجا که میشده زدنش گویا انگشت دستشم میشنکه بچه ها میگفتن اونا که جرات نکردن برن جلو اما دختره رو اونقدر بد میزدن و رو اسفالت های داغ میکشیدن که تمام لباسش پاره میشه میخواستن به زور ببرنش دختره رو از این در مینداختنش توی ماشین از اون ور در میرفته . اگه مسئولین دانشگاه که بعد ۱ساعت اومدن نبودن الان دختره اونجایی بوده که عرب نی انداخت. متاسفم برای خودم و همه اونایی که دارن همچین چیزایی رو میبینن
دوستون دارم به همون اندازه که باید![]()
اگه تمام شب رو به خاطر از دست دادن خورشید گریه کنم ستارگان رو هم از دست میدم
بعد هی همه اش نیگاش میکنه میگه آخی معصومه تو هم رفتنی شدیا
!!!!!!!!!! بعد با خنده و دلقک بازی بگه دست راست رو سر ما
بعد اون به شوخی دست راستشو بکشه رو سرت
.... بعد شب که بیای خونه مامانت طی یک اقدام کاملا حرفه ای ازت بپرسه: انار تو هنوزم با حمید هستی
؟؟بعد تو خودتو به اون راه بزنی چی میگی مامان
؟؟ بعد اون بگه خودتو لوس نکن بگو ببینم
... بعد تو هر چی تو دلت بوده از عشقت نسبت به حمید
تا حرفای یواشکیت
تا حتی قول و قرارت با حمید
به مامان بگی بعد اون طی یک اقدام کاملا انتحاری تر
بگه : من دارم باباتو راضی میکنم واسه تابستون....
. اون این جوری دهنش بچسبه به زمین
و تو همه چیو براش تعریف کنی بعد از فرداش پسر خاله بشه بگه مامان فهیمه چه طوره
؟؟ بابابهزاد چه طوره؟؟؟
؟؟؟؟ چه میدونم اما این قدر میدونم دوستام دارن از من به عنوان عروس دوم یاد میکنن
... خلاصه که بنده انار بانو خانوم در شرف ازدواج میباشم
سر کلاس پارکداری گوشیم زنگ خورد و چون توی درس بودم داشتم خیر سرم درس گوش میدادم
خانوم شوهر شما کی هست ؟؟
):امید. من شماره تو توی گوشیش دیدم
( البته من یه امید میشناسم که هم با خودش دوستم هم با نامزدش که دختر خیلی با شخصیتیه و البته اینکه تل جدید منو ندارن اونا)
):خانوم گفتی امید الان میگی حسن؟؟
): دیگه به شوهر من زنگ نزن
به شوهر مردمم رحم نمیکنی؟؟
؟؟ مردم چه فکر در مورد من میکنن
گفتن اون دختره باید بیاد تعهد بده مامانم پریشب داشت به دختر خاله ام میگفت خوب انار میاد جای دختره
... بعد که قطع کرد یه ذره فکر کرد یادش افتاد اگه بخوان تعهد بگیرن پرونده سازی میشه برام بعد خیلی ناجور میشه
... گف صلوات نذر کردم که دختره رو نخوان ... الان دختر خاله ام زنگ زد گفت دختره رو میخوان یعنی من باید برم
... حمید گفت عزیزم بیخود میکنی بری چون اگه یه بار دیگه بگیرنت رفتی یه راس زندان
... چی بگم والا ... منتظرم مامان بیاد ببینم چی میگه.... بعدم میگم نمیرم ... حمید گفته نرم
.... نمیدونم چرا دختره خودش نمیره واسه من میشه اش نخورده دهن سوخته
بذار اون که اش خورده دهنش بسوزه
هان؟؟؟؟
نمیدونم چرا 3 روزه میل به غذا ندارم هیچی نمیخورم فکر کنم تو این 3ورزه 1 کیلو کم کردم![]()
عصری میخوام برم دیدن خواهر زاده حمید
البته پریروز واسه بار اول دیدمش اما دوباره میخوام برم اینگده جیگر بود
... داشتیم بر میگشتیم خونه حمید میگه مثل اینکه تو خیلی از حسنا خوشت نیومد گفتم چرا خیلی جیگر بود
... گف آخه اصن باهاش بازی نکردی
گفتم اخه جلو مادر شوهر این کارو نمیکنن فکر میکنه من بچه ام نمیشه اون وقت عین بچه ندیده ها برخورد میکنم...
بارون قشنگی این دو سه روزه داه میاد خدا کنه همین جوری هوا خوب بمونه چیه اون هوای گرم مرداد ماهی اه![]()
دوستون دارم به اندازه ۲تای بچگی![]()
پ.ن:این عکس پایینو یکی برای تولدم برام فرستاده بود همین جوری خواستم بذارم هدف خاصی نداشتم![]()

را از همین ور دنیا یعنی همین تهرون خراب شده خودمون میخونید
...وا چرا چرت و پرت میگم
؟؟ نه مادر چرت چیه
به جون خودم همین امروز بهم انگ دزدی چسبوندن
گفتن دزدی کار خودته
.... نمیفهمن نباید به شخصیت من توهین کنن
وگرنه میدم حمید بخورتشون
اونم بلته ادم بخوره
....اصن صنم رو میخوام چه کار
حمیدم نمیخوام
خودم همه رو یه لقمه چپ میکنم با این زبون 6 متریم..
چی؟؟؟؟ دارم دری وری میگم
؟؟؟؟ خوب بابا اعصابم خرده من دختر خانواده داری هستم انگ دزدی بهم چسبوندن اه
... تف توی این مملکت که این قدر بی صاحابه
لا مصب در و پیکر نداره....
توی اتوبان حقانی دیگه حالا به قول حمید شرق به غرب
شمال به جنوب
نمیدونم
چون گم میشم
اما تو اتوبان حقانیه خلاصه اش
... من 2 سال عضو این خراب شده ام جونم براتون بگه دی ماه کارت عضویتم گم شد
یعنی حدس میزدم که اونجا گم کرده باشم اما بعد از تلاش های مکرر که ده بار رفتم اعلام کردم باباجان من کارت من اینجا گم شده
و شنیدن این جمله که کارتت اینجا نیست
و بعدترش 100 بار به طور قاچاقی رفتن داخل کتابخونه
3 هفته پیش که بازم قاچاقی رفته بودم اون تو سارا دوستم رفت استعلام
کرد که بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله
کارت من دست خودشونه
منتها هی گفتن نه نیست
... آقاهه به دوستم گفته چرا الان میاین دنبال کارت؟؟ دوستمم گفته ما اومدیم منتها گفتن اینجا نیست منم بیرون بودم که نگه پس چه جوری رات دادن توی سالن ....خلاصه بازم بعدش رفتم که گفتن اون اقاهه یا جلسه اس یا مرخصی 3 هفته گذشت این جوری تا امروز که چشممون به جمال مبارک اون اقاهه روشن شد
.... رفتم میگم من فلانیم کارتم اینجاسو اینا میگه آهان بله شما یه کتاب به کتابخونه بدهکارید
؟؟؟؟؟؟میگه این کتابو گرفتی پس ندادی
!!!!! میگم اقای ... آخه این ابر قدرتی که شما دم در گذاشتی من حتی نمیتونم جزوه مو بیارم توی سالن درس بخونم اون وقت میگید کتاب با خودم بردم بیرون
وگرنه تحت پیگرد قانونی قرار میگیری
.... میگم اقا من مگه مریضم کتابو بردارم بعد 4 ماه بیام بگم کارتم نیست
.. من هفته ای 2 روز میام اینجا 2 ساله هر هفته اینجام ..
.... خلاصه اینکه اون خانومی که از همه رئیس تر و مهربون تر بود گف یه کار میتونی بکنی اونم اینکه اون مقاله ای برای این درس ارائه دادی بیار ببینیم اسم این کتاب به عنوان منبعت بوده یا نه
اگه بوده که معلوم میشه دست خودته
اگه نه ما مقصریم.
... مامان
خلاصه بدی خوبی دیدید حلال کنید
ترجیحا برام توی زندان لواشک البالو خشکه و چیزای ترش بیارید
آهان ماکارونیم درست کنید بیارید
... گوجه سبزه
هندونه
و خربزه
هم حتما .........
آهان اینو یادم افتاد بگم عجب بگیر بگیر خفنی شده یعنی چی خوب
؟؟؟؟/ محله ما هم همیشه هر چیو بخوان جمعش کنن اول از همه اینجان
اون از ماهواره
که اوج بگیر بگیرش اینجا بود اینم از الآن ... دیگه میترسم با حمید
بیرون برم میترسم اگه بگیرنمون چه خاکی توی سرم بریزم ... گفتم میان دم خونه ... وای وای دیدی چی شد؟؟مامان
بدبخت شدیم رف
اخه یکی نیست بگه بابا جان شماها که دو روز دیگه ول میکنید بی خیال شید دیگه
... چی بگم والا مملکتم مث مخ ما قاطی کرده
کلی کمرم درد میکنه امروز عید شده بود تغییر دکوراسیون دادم اتاقمو
یه ذره بهتر شد کلی کمرم درد میکنه وسایل کلی سنگین بود
.. آخ مامان....![]()
پ.ن: از تمام دوستانی که بهم در مورد پست قبل توضیح دادن تشکر ....
پ.ن1: همراه دوستام رفتم سینما فرهنگ فیلم خون بازی ... فیلم جالبی بود و باران کوثری به نظر من جالب بازی کرده بود کسی یادش هست بهترین بازیگر مرد کی شد و به خاطر چه فیلمی؟؟؟
پ.ن2: همه تون رو دوست دارم به همون اندازه که باید
من جایی نبودم همین ور دل شوما
داشتم کار وکردم
بعدم سحر جان
چرا شایعه پراکنی میکنی مادر
کی گف حمید میخواد بره ؟؟
(هان
؟من گفتم
؟؟) نه عزیزم اشتباه متوجه شدی
من گفتم حمید قبل از اینکه بره میخواد منو به لقا ا... برسونه
که خیالش راحت بشه چیزی سر دلش نمیمونه که سر دلش سنگین نباشه شب میخواد بخوابه رو دل کنه
بعد بره
چی شده بود؟؟ هیچی بابا یه ذره خودشو واسه من لوس میکنه
نازشو بخرم
وگرنه هم من میدونم هم خودش که اون کفتر جلد خودمه
منم کفتر جلد اونم
وگرنه چه کرمیه بعد 10 سال برگردیم دوباره با هم باشیم؟؟؟
هان؟؟؟
اونم به چند دلیل اولیش اینکه اصلا طاقت بچه بازی های یه بنده خدایی رو نداشت
(خداییش ناراحت میشم اگه فکر کنی اون بنده خدا من بودم
) بعدم نه که بره ها میخواست یه مدت زمان بده تا هر دو تنها باشیم
تا یه ذره قدر با هم بودن رو بدونیم
که خوب من طی یک اقدام کاملا انتحاری
رفتم اونجا با دوستم یه ذره با هم حرف زدیم مشکلاتش رو گف و همینکه اون هی حرف میزد
هی سارا داشت کله واسه من تکون میداد
که یعنی ........
...........(اینجاها فحشه
)این خ ر
بازیا چیه در میاری
خوب راست میگه دیگه
بعدش منم قول دادم دیگه اون کارارو نکنم
بچه خوبی باشم
بذارم به کاراش برسه
هی گیر ندم بهش هی ازش نخوام دم به دیقه پیشم باشه
و از این چرت و پرتا
اما
تهران زیر پات بود عجب جای توپی بود
.ما یه مدیر آموزش داریم بنده خدا اسمش جعفر قلیه منو دوستام میخواستیم عکس بندازیم نگین یکی از دوستام دید کسی نیست اون دورو بر جز اون یهو صداش کرد آقای جعفر
بیا یه عکس از ما بنداز
دیگه ما مردیم از خنده
این دوستم خیلی ریلکسه اصن مهم نیست یارو استاده
رئیس دانشگاهه
یا افغانیه سر کوچه اس
اما نمیدونم یهو چی شد سر از امام زاده صالح در آوردیم
همین جوری الکیا خداییش تصمیم سینما داشتیم.
عکس متحول شدن رو ازم خواسته بودن که شرمنده اینو ندارم فیلم دارم ازش یه چند تا عکسم از بازدید امروز میذارم چیزی که جا نموند موند؟؟؟
نمیخواد بگی فقط مواظب باش میخوام اون روز با 2 تا مینی بوس بیام خونتون
به صرف صبحانه ناهار عصرانه شام
میاما اصلا هم شوخو موخو نمکنم
پ.ن: کسی میتونه بلاگ های که توی بلاگ اسکای هست رو بخونه من نمیتونم وارد بلاگ اسکای بشم کس دیگه ای هم این مشکل رو داره آیا؟؟؟
پ.ن۱: این شعر پایین رو از بلاگ نرگسی دزدیدم راضی باش نرگسی



دوستون دارم به اندازه همون دو تای بچگی
بدون تو
دلم براي دوست داشتنت تنگ خواهد شد
دلم براي
آرامش
آغوشت تنگ خواهد شد.
دلم براي تنهايي
و
منتظر زنگ تلفن تو ماندن
تنگ خواهد شد
دلم براي
شادي آمدنت
ودرد رفتنت تنگ خواهد شد
و
پس از مدتي
دلم براي دلتنگي
براي دوست داشتن تو
تنگ خواهدشد
سرم گیج میره سر درد دارم
دیروز رفتم دکتر جواب آزمایشو نشون دادم گف عفونت ادراری داری
کم خونیم داری بعدم یه سری سوال تقریبا خصوصی پرسید که من همیشه وقتی میخوام به این
سوالا جواب دادم 32679647 رنگ میشم
بعد با کلی خجالت انگار که سر سفره عقد بخوام بله بگم
سرمو میندازم پایین با کلی خجالت جواب میدم
به حیام بس که من نجیبم (آره جون
عمه بزرگم
) بعد گف برو روی تخت بخواب اومد معاینه ام کنه همونجاهایی که درد داشتم شروع کرده
فشار دادن
منم که هر کاری بکننم آخم در نمیاد
فقط چشمامو بسته بودم داشتم از درد به خودم میپیچیدم
بعد هی دستش اومد پایین تر
من نمیدونم چرا مردم نمیفهمن من خجالتیم؟
من میگم پروام اما باور نکن
بابا من به کی بگم من خجالت میکشم وقتی این سوالا رو ازم
میپرسن مــــــــــــــــــامـــــــــــــــــان
بعدم گف تو چرا این همه دیر اومدی گفتم بابام بیمارستان بود درگیر اون بودیم گف باهاش درگیر شدی؟
ایش لوس بی مزه دلم میخواست خفه اش کنم
گف میدونی چند کیلویی گفتم نه!!!
گف چرا؟
گفتم خوشم نمیاد خودمو وزن کنم
گف میترسی ببینی اضافه وزن داری؟ گفتم آره . گف یعنی اگه بگم
پاشو ببینم چند کیلویی نمیری خودتو وزن کنی
؟؟؟ گفتم نـــــــــــــــــه
!!! بهش میگم دوماهه
از خواب پا میشم سر درد دارم که خوب نمیشه میگه خوب پانشو
... گیر یه دکتر .... افتاده بودم
(... برداشت آزاده هر چی دوست داری جاش بذار
) بعداز کلی کش و قوس، کش و قوص کش و غوص
گف یه عکس از سرت بگیر آزمایش نوشت با کلی آمپولو سونوگرافی
خلاصه اینکه ما رو ندیدین
حلال کنید به قول حمید
بچه خوبی بودی
.دیشب بهش میگم من بمیرم میری زن میگیری ؟
میگه اره
پس نه عزب میمونم
بدجـــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــس .
بابا رو آوردیم خونه حالش خدا رو شکر بهتره
عمل کرد البته بدون بیهوشی بی حسش کرده بودن
اون روز که مامان منو حمید رو با هم دید عصرش نه که خیلی بهمون فشار اومده بود از نظر روحی
با مامان رفتیم پاساژ نصر خرید
خاله ام برام یه آباژور نارنجی خرید که به دکور اتاقم میخوره
آخه اتاق من نارنجیه هارمونی جالبی پیدا کرده اتاقم ...
حمید پریروز به خواهرش گفته چی شده اونم گفته خوب دیده که دیده مامان انار میدونه
شماها باهم هستین در ارتباطین
... حالا نمیدونم این جوریه یا نه ولی اگرم نمیدونست دیگه
فهمید با هم در ارتباطیم .... تصمیم گرفتیم اگه حرفی از هر کدوممون پرسید راستشو بگیم توکل به
خدا بالاخره خودش درست میکنه ...
چه آپ جالبی شد 4 ساعته دارم این پستو مینویسم اولش مامان صدام کرد خونه رو مرتب کنم
بعد یه ذره نوشتم بعد رفتم
حموم اومدم دوباره یه ذره نوشتم بعد دوباره رفتم ناهار خوردم اگه خدا
بخواد دیگه الآن میخوام تمومش کنم
تو این مدتم هی مهمون داریم که به خاطر بابا میان
دیروز به حمید گفتم خیلی ظالمی جانی آدم کش
... فکش چسبید زمین گف چرا؟؟؟ 
گفتم تو چرا منو یه کوه نمیبری
یه پارک نمیبری یه سینما نمیبری؟؟؟ آخه منو حمید خیلی کم
پیش میاد معمولا این جور جاها بریم البته نمیگم نرفتیم چرا 2 بار پارک رفتیم یکی جمشیدیه
یه بارم نیاوران یه بارم رفتیم میم مث مادر سینما که حمید کم مونده بود دیگه خوابش ببره
خوب معمولا ناهار با هم میریم بیرون از فشم و جیگری و اینا گرفته
تا جاده چالوس و کبودک
ولی خوب دلم میخواست منو ببره کوه . دیروز گف باشه جمعه میریم کوه گفتم حمید تو 5 صبح
پا نمیشی چرت نگو
گف هر کی نیاد
آخی منکه میدونم اگرم بیاد واسه اینکه کم نیاره 
وگرنه حمید نمیدونه 5 صبح هوا روشنه یا تاریکه
... اون وقت که من میرم دانشگاه اقا تو خواب
پادشاه هفتمه
.... همین دیگه سرم داره باز درد میگیره
بهتره برم تا بیچاره ام نکرده
پ.ن: برای نیما خان و تانی جون عزیزم گفته بودین با مامانم حرف بزنم راستش من از وقتی
یادم میاد هیچیمو به مامان نگفتم چون همیشه مخالف کارای من بوده از نظر اون من هیچ کاری
رو درست انجام نمیدم و همیشه توی کارام بچه گونه فکر میکنم و احساسی .. بعضی جاهارو
قبول داشتم اما نه همه جا ... توی گذشته ام خیلی چیزا بوده که باعث شده من کلی تجربه داشته
باشم اما مامان از اونا همیشه به عنوان وسیله برای سر کوفت من استفاده کرده هر کاری خواستم
بکنم گفته تو که میدونی اینم مث اونه اینم اون جوری میشه ... منم آدمیم که دوست ندارم گذشته ام
رو بکوبن تو سرم و معمولا هم گذشته کسی رو نمیکوبم توی سرش مگر اینکه بدونم داره عین همون خطا رو انجام میده و حرف گذشته رو میزنم تا چشماش باز بشه یادش بیاد چی شده و کجاست
من واگذار کردم به خدا خودش درست کنه منم همه تلاشمو انجام میدم هم من هم حمیدچون
میخوایم که مال هم باشیم میخوایم بهترین باشیم
راستی این قالب خوشگلم از
ساخت ها و زحمات نیما و تانی عزیزمه
... تانی جان نظر منو در مورد قالب خوندی که گفتم
اگه زحمتت نیست یه قالب میخوام
پ.ن1: خواهشا خواهشا خواهشا برای بار قیریلیوم
اسم منو توی این بلاگ نگید وگرنه
مجبور میشم اون نظر رو پاک کنم
دوستون دارم به اندازه دوتای بچگی
تا وقتی کنارمی میدونم
امروز رفتم انتخاب واحد
.دانشگاه ما کلا یه فاز از همه عقبه همه 2 هفته اس دارن میرن
سر کلاسا ما رفتیم تازه انتخاب واحد حالا خودمو کشتم یعنی به فنا رفتم
تا تونستم 19
واحد از توی واحد ها بچلونم در بیارم آخه همه رو یا پاس کرده بودم درطول این 3 ترم
یا
باید پیش نیازشو پاس میکردم که این موردم خیلی کم بود فقط 3 تا درس بود از بین
30 واحدی که ارائه دادن این جوری بود بقیه همه رو پاس کرده بودم بعد فکر کردم خوب
من چی وردارم آیا ؟؟ اون وسط یه جونور شناسی
بود که باید پاس میکردم
حالا روزش کی بود ؟؟؟؟؟ آهان آفرین جمعه
از همه مهمتر ساعتشه کی؟؟؟؟
8 صبح تا 11
یه درس 3 واحدی تخصصی بعدم یه چندین درس بود که میخواستم
بردارم که همه اش با این جونور تداخل داشت اه
. دیدم هر جوری حساب کنم
اگه بخوام جانور بردارم دیگه نمیتونم هیچی بردارم میشم مثلا 15 واحدی
اگه برندارم
میتونم 20 واحد بردارم این شد که گفتیم گور بابای تمام جک و جونورا
زدیم تو خط دریا
و رفتیم اکولوژی دریاچه های جهان
و گیاه شناسی برداشتیم کلاشد 19 واحد
حالا فکر میکنی چه روزایی؟؟ شنبه تا 5 بعد ازظهر 4 شنبه تا1 و جمعه تا 5
حسنی
به مکتب نمیرفت وقتی میرف جمعه میرف
این حکایت منه همین جوریش
بیدار نمیشم آخه سگو (البته بلا نسبت
) بزنی جمعه ساعت 5 صبح از خواب پا نمیشه
اون وقت من 5 پاشم برم یونی
چرا 5؟ خوب میگم چون دانشگاه من دریکی ازشهرهای
اطراف تهرانه و من با سرویس میرم
مثلا نمیدونم چرا به جای جمعه دوشنبه ارائه ندادن
اما خوب اینم خوبه بد نیست اما تنها بدیش اینه جمعه هایی که با حمید دو در میکردم
پرید و به لقا ا... پیوست
. تا خود خرداد ماه من جمعه تعطیل ندارم
آخی کفلکی انار
سیستم دانشگاه بچاپ بچاپ باشه همینه
از هر طریق ممکن میخوان پول بگیرن
امروز رفتیم برگه انتخاب واحدو بگیریم از قبل فیش رو حواله کرده بودم رفتم که فیش بگیرم
بعدم دنبال واحد ها گشتیم همین جوری داشتیم میگشتیم ببینیم روی کدوم برد زدن
واحد ها رو دیدیم یکی گف انتشارات دانشگاه واحد های همه درسارو میفروشه
یعنی این ترم به جای ارائه روی برد واحد ها رو میفروشن
اون روزی که رفتم ثبت نام پسر عمه ام باهام اومده بود گف انار بیا از خیر اینجا
بگذر
یکسال دیگه بشین بخون هنوز که پشت کنکور نموندی تازه بار اولت بود اما چون
رشته ام همونی بود که میخواستم و دوما دیدم اوههههههههههههه
بشینم یه سال
دیگه چشم و چالمو بذارم سر این کتابای مزخرف
دوباره بینش 2 و 3 رو بخونم
دوباره
حدو پیوستگی بخونم
گفتم نه میخوام برم گف اگه میبینی من میرم قزوین برای اینکه
دانشگاه خیلی خوبیه معتبره
(تو دلم گفتم آره جون خودت از همه لحاظ معتبره
)
ولی اینجا بیچاره ات میکنه گفتم نه حالا حرف بزنم میخنده میگه خودت خواستی ماها
همه گفتیم نرو
. ولی انصافا جدا از ایراد های دانشگاهم و حراست
مقررات مزخرفش
دوسش دارم با اینکه خسته میشم وقتی تا اونجا میرم و میام اما دوسش دارم
دوستای خوبی دارم اونجا استادهای خوبی هم دارم که دوسشون دارم البته نه همه رو.
دیدی گاهی وقتا حرفت رو نمیتونی به کسی بگی ولی حس میکنی یه چیزی روی دلته
که تا نگی آروم نمیشی؟؟
یه چند روزی بود همین حالت بودم تصمیم گرفتم حرفامو
بنویسم حرفاموی توی یه سر رسید نوشتم و دادم به حمید کسی باید میدونست چیا
تو دلمه نه اینکه اون حرفا چیزای عاشقانه باشه نه یه سری کدورت و دلخوری
که گاهی پیش اومده بود اما چون این قدر حمید رو دوس داشتم نگفتم و رو دلم
تلنبار شده بود فکر کنم یه 13 صفحه ای شد و تا ساعت 1:30 داشتیم
با اس ام اس حرف میزدیم گرچه هنوزم به نتیجه نرسیدیم اما مهم اینه حرف تو دلم رو زدم
یه بار دیگه ام این اتفاق افتاد وقتی حمید اومد خواستگاری و مامان بابام گفتن نه بهشون
گفتم من دوسش دارم و میخوام با اون باشم اون بارم نامه نوشتم امیدوار بودم همه چی
عوض بشه اما نشد بدتر شد بابام به حمید حسودی میکنه
نمیدونم شاید من فکر میکنم
این جوریه مث مادر شوهرا که نمیتونن ببینن مثلا پسرشون بعد 20 سال 25 سال زندگی
بره یه دخترو انتخاب بکنه بابای منم فکر میکنم نمیتونه باور کنه چقدر حمید رو دوست دارم
فکر میکنه بعد 1سال پشیمون میشیم هم من هم حمید نمیدونم شایدم این جوری خواسته
تا ما هر دو بهتر فکر کنیم.فقط امیدوارم به آینده و تغییراتی که شاید توی زندگیم به وجود بیاد
دوستون دارم 2تا
پ.ن: توی عالم بچگی من2 تا عدد بزرگی بود میخوام بدونی وقتی میگم 2 تا یعنی بی نهایت
پ.ن1: نازلی جونم
خوشحالم که از سفر برگشتی و هستی دلم برات تنگ شده بود
وقتی کردی و کار نداشتی برام آف بذار میخوام باهات حرف بزنم
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
امروز روز خاصی نیست شاید روز خوش یمنی هم نباشه
اما فکر میکنم باید برای اینکه زندگیم و شرایط زندگیم عوض بشه کمی خودمو تکون بدم و دیگه تو مود دپرسی نباشم
یک شنبه برام تولد گرفته بودن البته ۱ ماه زودتر مامان بابا بهم یه گوشی دادن
بقیه هم به نسبت نزدیکی و دوری چیزای خوشگلی بهم دادن راستی تا یادم نرفته عکس این ووروجک که قولشو داده بودم بذارم
البته عکس تنهاییش خوشگل نشد اینم چون بغل خودم بودکلی از این ور اون ور عکس زدم تا فقط خودش بیفته
قربونش برم من
نگاه کن چگده جیگره و البته زبون دراز خوب شما که زبون درازشو نمیبینید

یه فک دریایی
هم گرفتم که خوب قیافه اش خیلی خنگه ولی خیلی نازه و هفتاد هزار تومن هم پول گرفتم
که همه اش باید واسه قبض موبایل بره البته مامان و بابام نمیدونن
امتحانام داره شروع میشه هنوز درس بلت نیستم
شاید دوباره بیام اپ کنم شایدم برم تا بعد امتحانات نمیدونم اگه وقت داشتم حتماً میاماز همه اونایی که میان پیشم اما من فرصت نکردم برم پیش اونها شرمنده فرصت ندارم به حمید قول دادم معدلم بالای ۱۸بشه
که خوب لازمه عملی شدن قولم یه کم جدیت
که من ندارم و پشتکار که نمیدونم خوردنیه یا پوشیدنی
و کمی تلاشه که خوب خدارو شکر من هیچ کدومو ندارم
اما چون به حمید قول دادم پس میتونم و میدونم که اونم پشت منه و داره هر روز بهم اعتماد به نفس میده
و نهدید کرده منو میکشه
دلم برای همه تون تنگیده یه عالمه دوستون دارم یه قابلمه
پ.ن: میخواستم از این فک عکس بذارم ولی آپ لود نمیشه اه
اينبار:
رفتن
از آن تو
و ماندن براي من
کاش سهم تو هم: مان...
نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل مي شد
محکوم بود به حرام
و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست
دور روياهايم ديوار مي کشم قبول ؟
اما قول نمي دهم که اگر روزي در نگاهت گم شدم
دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ...
کاش شهامت اعتراف
زير شلاق چشمانم را داشتي
چون مامان بابا بغل خوابیده بودن مامان گف کیه این وقت شب؟؟ گفتم شادی
شادی نیای با تبر بیفتی دنبالما
خوب من اگه یه سریتون رو دیشب ناراحت کردم معذرت میخوام اول از همه نازلی و بعد هم شادی رو اینم جزو همون اخلاقای گند که یهو تصمیم میگیرم لازم نیست به همه بگم چی شدهگرچه خیلی دلم میخواد الآن با یکی مث نازلی یا گیلاس بحرفم با شادیم که همون دیشب تو اوج هق هقام حرف زدم ویهو باعث شدم اونم بزنه زیر گریه حالا یکی میومد زر زر مارو این وسط جمع میکرد
من قربون صدقه اون میرفتم اون واسه من لاو در میکرد اینگده باحال بود همون دیشبم تصمیم گرفتم برم شادیو بگیرم
هم با هم تفاهم داریم هم درک میکنیم همو هم هر دومون خلیم
این کامپوتر تازه فرمت شده دریغ از یه دونه عکس که من بخوام بذارم الآن دارم عکس پیدا میکنم شکلک ها رو از یه وب در میارم تف توی این زندگی 
همین ۱ ساعت پیش عطا هوس آب زرشک کرد و رف بالاخره از توی یه کابینت پیدا کرد منم یه لیوان آب زرشک با آب آلبالو خوردم الآنم بسیار فشارم افتاده
پنج شنبه رفتم یه دلی از عزا در آوردم و کلی خرید کردم حمیدم همشو پسندید مخصوصاْ پوتینامو
آخی علی بیچاره نشسته بیرون در داره کتاب میخونه نمیاد توی اتاق توی تارکی داره کتاب میخونه هی بهش میگم بیا تو اتاق گوش نمیده به من چه اصن چشماش بشه ۱۰
حرف آخر اینکه چون دسترسی به شعر نداشتم از بلاگ شادی شعر دزدیدم خواستی راضی باش نبودیم من بر داشتم
چشمام دیگه بالا نمیاد
من برم بخوابم از اینکه نارحتتون کردم معذرت میخوام
پ.ن:شاید یه روی گفتم چم بود اما نازلی جان بدون به کمکت نیاز دارم
بلاتکلیفم!
مثِ کتاب ِ فراموش شده یی
رو نیمکت ِ یه پارک ِ سوت ُ کور
که باد ِ دیوونه
نخونده وَرَقِش می زنه!!!

همیشه هم یکی از آرزوهام این بوده
وقتی میخوام برم پیش دایی هام جوری ست کنم که کریسمس اوجا باشم که هم کلی
شکلات بخورم
هم کلی میتونم از فروشگاه ها خرید کنم
هم تا نصفه شب توی خیابون باشم
نازلی جان
واقعاْ دارم به حالت حسرت میخورم که چرا اونجا نیستم آخییییییییییییی
جای منم خوش بگذرون دیروز داییم گفت بابا نوئل اومده هدیه کریسمسش رو داده
نامررررررررررررررررررررررررررررد همه شکلات ها رو بدون من خورده
خوب منم
درخت کریسمس میخوام منم یه عالمه حراج میخوام
ولی جدا از شوخی دوستایی که مسیحی هستین و براتون احترام قائلم و دوستون دارم
کریسمستون مبارک
از پاپا نوئل
بخواین به منم از اون شکلات خوشمزه ها بده
سال خوبی داشته باشید دوستای دوست داشتنی

به افتخار کریسمس یه مجلس داریم
نوازندگان:
رقاصان:
مدعوین:

خوب آخه وقتی من همه اخلاقام
رو همه میدونن چیشو باید بگم
کدوم بعد پنهون شده شخصیتم رو باید بریزم بیرون
امممممممممممممممممممممممممممممممممم نیدونم بذار باز کمی تفکر کنم
(منو تفکر؟؟
)
اممممممممم حالا میگم اما اگه تکراری بود و میدونستین نزنین تو پرم
۱: عاشق اینم به یکی تکیه کنم علی رغم اینکه همیشه دلم میخواسته یه شخصیت مستقل داشته باشم اما وقتی در برابر کسی باشم که دوسش دارم دلم میخواد بشمیه دختر بچه لوس و طرفم بشه مثلاْ بابام
کاری که این چند وقته با حمید اجرا شده و ازش خواستم اگه دوست نداره بهم بگه چون معتقدم دنیای بچه ها خیلی پاک و دوست داشتنیهبا چند دقیقه لوس شدن من دنیا آخر نمیشه اتفاقیم نمی افته .... فقط بقیه کمی با بچه گونه حرفیدن من میخندن و شاد میشن
۲: در برابر بچه ها هیچ اراده ای از خودم ندارم مخصوصاْ اگه اون بچه یه پسر شیرین زبون مثل راستین
یا یه دختر تپل مپل مث ویانا
یا یکی مث این هلوی خواستنی علی رضاباشه
۳: همیشه میگم از این ماه کم میحرفم کم اس ام اس میدم اما قبض موبایلم هنوز کمتر از ۶۰ تومن نمیاد
۴: توی دعوا ها همیشه یه حرفی میزنم که بعدش هنوز ۲ دقیقه نشده پشیمون میشمو می افتم به چه کنم چه کنم....
۵:میدونم مشکلات توی زندگیم خیلی کمه اما گاهی که برای مشکلات کم میارم به زمین و زمان فحش میدم و با خدا میقهرم
پ.ن: نازلی جونم زیاد بود اما تعداد محدودیشو گفتم که از من بدتون نیاد
حالا به رسم همین یلدا بازی این منم همین کارو میکنم شادی جونم
نیلوفر عزیزم
آقارضای گل
دختر دایی کوچولوم
شیلای عزیز
قربونتون تا بعد:انار بانو![]()
همه چیز از همان صبحی شروع شد
که خواستم بزرگ شوم
من دیوانه این سفر بودم
ولی آنقدر اطرافم خیال بافتم..
تا دیوانه شدم
حتی تو..
آنقدر شکل خیال هایم بودی..
که نتوانستم بشناسمت
افکارم اسیر شن های کنار دریاست..
ولی از خدا می خواهد که ای کاش در ماه بود
---
من هنوز نميدانم چرا
غروب هر پنجشنبه گريهام ميگيرد!
برايم بنويس
شاعران بزرگ ... به ماه کامل چه ميگويند!
آشنای دیار غریبت بوده ام !حالا چه شده فراموشت شده ام ؟؟ دلت همبازی دیگری را خواست؟؟
یا دلت هوای دیگری کرده بود؟؟ من که دلم پر بود از هوای تو ، منکه عاشق همیشگی ات بودم
منکه سنگ صبورت بودم!! یادت میا چندین بار این کوچه ها را با هم طی کرده بودیم من و تو
سوار آن دوچرخه تو ، تمام خیابان های آنجا را تو نشانم دادی ، تمام روز تو تعقیبم میکردی
که دیگری مزاحمتی برایم ایجاد نکند ... و حالا با همان رویاها بزرگ شده ایم حالامیخواهم هنوز هم
مراقبم باشی که دیگری مزاحمتی برایم ایجاد نکند حالا میخواهم نه بر آن دوچرخه کوچه ها نشانم دهی
که میخواهم راه زندگیم را بسازی میخواهم شریک لحظه های من باشی میدانم که اعتمادم به تو
بی جا نبوده است میدانم خوشبختی ام با تو تضمین میشود اما میخواهم این را به دیگران نیز
ثابت کنم و در این راه محتاج تو هستم کمکم کن که بی تو قادر به پیمودن این راه نیستم
نمیدونم این متن بالا یهو چه جوری اومد ذهنم اما نا خود آگاه یاد روزهایی افتادم که حمید رو توی راه مدرسه میدیدم از دور مواظب بود مهدی نیاد دنبالم با اون قیافه ترسناکش
، یا پسرسید نیاد توی طبقه وایسه که من با شلوارک میام بیرون منو ببینه
نمیدونم اما یهو همین جوریتراوشات ذهنیم بود....
امروز رفتم ابروهام رو هشت کردم و یه ذره باریک تر شد
جلوی موهامم که بلند شده بود کوتاه کردمهر دفعه میخوام برم آرایشگاه این بحث مسخره رو با حمید باید بکنم:
من : فردا میخوام برم ابروهام رو بردارم
حمید:شما بیخود میکنی عزیزم
من: عزیزم باریکش نمیکنم میدم یه ذره تمیزش کنه
حمید:خوب باشه اگه باریکش نمیکنی باشه تمیزش کن...
و من در عجب موندم این خسته نمیشه من هر ۳ هفته که این موهای من در میاد میخوام برمآرایشگاه این بحث تکراریو راه میندازه
دیروز حمید دایی شدد
یک ذوقی کرده بود بچه ام کلی خوشحال بود تو کتابخونه بودم که اس ام اسداد دایی شدم منم کلی تبریک گفتم بهش و کلی ذوق کرده بود...یه دختر تپلی سفید لپ گلی
شبیه خواهر حمید اسمشم گذاشتن حسنا...
فردا روز بزرگیه من و حمید هر دو نگرانیم مامان قراره به حمید جواب بده که چی شد بعد این همه فکر
آهان راستی یه کودتای دیگه هم کردم اونم اینه: جمعه بالاخره خسته شدم از این وضع که اینا تا کی برای من تصمیم بگیرن از اونجایی که روم نمیشد حرفای تو دلم رو به بابا بگم توی یهنامه نوشتم و خودم از خونه زدم بیرون رفتم با سارا امامزاده صالح. توش از همه چی گفتم از وقتیبار اول عاشق شدم وقتی از عشقم ضربه خوردم ، وقتی از همه مردا حالم بهم میخورد حتی از بابام وقتی بابام هیچی ازم نپرسید و... نمیدونم نتیجه داشته یانه میدونم به قول شادی
حرف دلم رو زدم و آخر از همه گفتم که من حمید رو دوست دارم و میخوامش یه بارم شده به انتخاب من احترام بذارید و بذارید خودم باشم با دنیای خودم و ایده های خودم
بابام حدودا ساعت ۵:۳۰ زنگ زد میایم تجریش دنبالت گفتم میان حرف بزنن اما حرف نزدن
منم دیگه بحث نکردم اول فکر کردم اون نامه رو نخوندن اما بعد اومدم خونه دیدم خوندن چون نامه نبود ....
شنبه با سارا و نگین رفتم کتابخونه بعدم مکس برگر و بعدم یه دوری تو خیابونا زدم و اومدم خونه دیگه راحت بهم ماشین میدن خوشحالم حرفای تو دلم رو به بابا و مامان گفتم حالا حس میکنم سبک شدم میدونم باز مشکل هست که شاید نشه بهشون گفت اما حالا خیالم راحته که میفهمن وقتی عصبانیم بهم گیر ندن و بذارن تو خودم باشم که آروم شم...
نمیدونم فردا چی میشه اما امیدوارم به خوبی تموم بشه برامون دعا کنید
سعی میکنم زود زود بیام پیشتون اما به خدا مقاله های دانشگاه بهم امون نمیده بشینم پای نت میام پیشتون حتی کوتاه اماشرمنده اگه کامنتی از من ندارید ...
دوستون دارم قربون شما:انار
اومدم بنویسم اما رفتم دیدم تفلد نازلی جون
یه ذره تو کامنت هاش تفلد بازی کردیم
دیگه به بلاگ خودم نرسیدم فقط اومدم بگم نازلی تولدت مبارک خانومی
نازلی جونم اینجا نیستی اما ما هم تو جشن خودت راه بده
بعدا نوشت:
من برگشتم همین حالا که در خدمت شما هستم ساعت 10:55 دقیقه هست و همین الآن اعلام که چی؟؟ به به به به فردا به سلامتی به علت بارش عظیم
برف مناطق 1 تا 5 تعطیله فقط نمیدونم منم فردا تعطیلم آیا؟
آهان راستی بالاخره بابا رضایت داد بهم ماشین بده حالا امروز آفتاب از کدوم ور در اومده بود که مهربون شده بود نمیدونم
اما گفت فردا میتونم ماشین ببرم منم که پروووو فقط دفعه اولش سخت بود گرفتنش وگرنه مگه دیگه جرات میکنن بدون اجازه من دست بهش بزنن
بابا که کارش تو منطقه طرح ترافیکه منم کلی از معایب اینکه با ماشین سر کار بره گفتم که دیگه ترجیح میده ماشین نبره
مامان هم جایی نمیره اگرم بخواد بره میره خونه خالم که سر کوچه اس پس کی میمونه؟؟ آفرین انار و ماشینش
فردا یه سر باید با سارا برم سازمان محیط زیست دنبال پروژ هام
بعدم اگه کارمون زود تموم شه بزنگم مریم بیاد بریم بگردیم تو خیابون از این به بعد اگه 3 تفنگدار دیدید که یه جورین یقین داشته باشید که ما رو دیدید
.منطقه پلاس شدن هم یا تجریش یا اتوبان چمران یا ایران زمین یا زعفرانیه و ولنجک
و تمام پارک ها که میشم ما بریم یه ذره توش شاد باشیم و البته تمام مرکز خرید ها این دیگه شمال جنوب نداره
همه جا میریم واسه خرید از بازار گرفته تا آرین و اینا
دیگه اینکه دختر دایی کوچولوم تازه به جمع بلاگی ها پیوسته بهش سر بزنید
مخصوصا رونیکا
و نازلی جونم
و شادی
که میدونم رفته پیشش و داداش کیهان که
باید بهش بگم اینم مثل خودم کمی تا قسمتی ابری خله
نصیحتش کنی بد نیست
منکه آدم نشدم شاید این آدم شد فقط امیدوارم این جوری نشی از دستش
میگويند باران میآيد
اما من نمیبينم،
زير چتری از ترديد میگذرم
همه جا را
بوی نوعی شقايق پُر کرده است!
اصلا به من چه که شب
تمثيل ظلمت است،
ظلمت، گاهی بينالطلوعين میآيد!
و بامداد
واژهای بود که از آن
تنها شاعری خسته مانده است.
شتاب نکن
از نسيما هم برايت خواهم نوشت
دخترم دندان درآورده است
ديریست معنی نان را میفهمد
بيست سال ديگر
به او خواهم گفت:
اين شعر نيست
که نان را قسمت میکند،
اين نان است
که شاعران را تقسيم کرده است!
امروز نمایشگاه تاسیسات آب و فاضلاب بود با بچه ها رفتیم اونجا یه سر بازدید خوبی بود
دلم به خنده نیاز داشت برگشتنی از 4 راه پارک وی اومدیم از همون جایی که خیلی ازش خاطره دارم..
بعدم رفتم تجریش واسه خودم یه دسمال سر خیلی خوشگل خریدم
,با اون شبیه بچه پرو ها میشم
آخه نه که نیستم
!! چهار شنبه رفتم پیش سمانه دوستم با یه پسری دوست شده شاخام داشت در میومد
آخه اون اصلا اهل این حرفا نبوده و نیست حالا ببین چه جوری بوده مخ اینو زده ولی خوب
خوشحالم سمی از اون خوشش میاد
بعدم مهدی پسر عمه سمانه زنگ زد که با من بحرفه منم
بهش گفتم من دوست پسر دارم گفتم که بدونه چه خبره گفت شما همه رویاهای این چند ماهه
منو ازم گرفتین
من عاشقت بودم
منم گفتم اگه تا حالا هی از طریق سمانه برات پیغام میفرستادم
که جوابم منفیه برای همین بود امروز خودت سمج بازی در آوردی که بدونی منم گفتم ...
پنج شنبه به بابا گفتم بهم ماشین بده مامان گفت میخوای ماشین ببری ببر اما بابام ماشین نداد
گفتم مهم نیست نمیخوام زدم از خونه بیرون رفتم سینما "میم مثل مادر" چقدر این فیلم قشنگه
همه توی سینما داشتن گریه میکردن
فیلم فوق العاده ای بود حتما ً برید ببینید اما قبلش یه
جعبه دستمال کاغذی هم با خودتون ببرید وگرنه بیچاره میشید مثل من...
این 2 روزه هم خیلی عادی مثل همیشه دیروز با حمید یه دوری توی خیابونا زدیم و زود برگشتم خونه
دیشبم مهمون داشتیم باز طبق معمول اون وروجک راستین خونمون بود
, در کمال خونسردی زد
قورباغه های نازنین دکور روی میز آرایشم رو شکست
خیلی خوشگل بودن 4 تا قورباغه که دارن
با هم حکم بازی میکنن پای یکی شون رو آقا به فنا داد
مریم امروز تمام مدت از نامزدیه آزاده(نوه خالش) داشت میحرفید و سارا داشت از نامزدی پیام
پسر عمه اش
. کلی از این چیزایی که مجانی میدن
تو نمایشگاه دارم کسی نمیخواد
هی به حمید گفتم بذار مخ چند تا از این پسر خوشگل های کرواتیو بزنم
اگه تو نبودی اینا باشن
نذاشت نامرددددددددد
گفت اگه این کارو بکنی منم توی تیر ماه که نمایشگاه عینکه مخ دخترا
رو میزنم
حالا میخوای بری برو
اه نشد دیگه وگرنه این گده مورد مناسب بود واسه مخ زنی
اسم یه غرفه محمد بود من و مریم تا اینو دیدیم هم زمان یاد یه چیز مشترک افتادیم و خنیدیدم
پسره گیر داده بود شما به چی میخندین به منم بگید منم گفتم ما از اسم محمد خنیدیدم که
ازش خاطره داریم بدمون میاد و اینا
گفت نه همه محمد ها بد نیستن اون یکی گفت بابای
من اسمش محمده این قدر خوبه و باحاله
گفتم خدا حفظشون کنه گفت محمد شما رو هم
بهتون ببخشه
گفتم آقا قربونت به ما نمیخواد ببخشه به پدر مادرش ببخشه کافیه
پ.ن: دلم برای مریم یه ذره شده بود امروز که دیدمش یه لحظه حس کردم چقدر دوسش دارم
و بدون دوستام انگار یه چیزی کم دارم خدایا ممنونم به خاطر سارا
مریم
و نگین
دعا کنید بتونم ادامه بدم
چه آرامشی داشتم!
بهاری که آمدی..
اردیبهشتی که تو را پیدا کردم..
خردادی که عاشقت شدم.
... بعد را خاطر ندارم!
همان روزها خواب رفتم
رویای خوب ِ داشتن تو.
اما من..
من همان روزها مُردم
انگار که پائیز را به خواب دیده باشم.
چلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبین ؟؟؟
من برگشتم
جاتون خالی این قدر خوش گذشت که نگو... همه تون رو دعا کردم ولی خیلی
سرد بود لامصب .من دوباره سرما خوردم
اونقدرم به طرز وحشیانه سرما خوردم که حتی
اشک از چشمام میومد
و تو تب بودم تمام این 4 روز. از مسافرتم بگم خوب بود همه اش بازار خرید,
بازار خرید, اولش قبل اینکه برم زیارت رفتم سیاحت
خریدامو کردم بعد با خودم گفتم بذار تا اینجا
اومدم یه حرمم برم بد نیست
, 5 شنبه عصر رفتم حرم بعد دوباره خرید بعدم شب همه رفتن حرم
منو دختر داییم یه سوییت دونفره جدا داشتیم
مراسم قلیون کشی داشتیم من آنا(دختر داییم) بهاره
ریحانه و سمیه (اینا دوستامون بودن) تا ساعت 1 بعدم لالا .شب از لای این پنجره ها یک سوز
وحشتناکی میومد که. آهان یه چیز این هتل پیشرفته این بود وقتی کلید مینداختی درو باز میکردی
یه چیزی به دیوار پشت در آویزون بود کلید که مینداختی توی اون برقا روشن میشد وگرنه برق نداشتیم
بعد ما شبا کلید و میذاشتیم پشت در بمونه که یه وقت اتفاقی نیفته بعد میدیدیم وای فن هاش
خاموش میشه
و ما تا صبح یخ میزدیم اینو دیروز کشف کردیم که به دردمون نخورد چون 3 شب این
سرما رو تحمل کردیم
.دیروز مامان گفت برای نماز صبح منو میبره حرم بعدمن ساعت 4:30پشت در
اتاق اونا بودم تا 5:30 دیدم نیومد نگو خواب موندن منم دیدم نیومد رفتم خوابیدم .ساعت 8 این جوری
اومد دم در د بزنگ میگم چیه میگه مادرت بمیره خواب موندم بیا الآن میبرمت حرم فدات شم
هیچی رفتم حرم یه چیزی نا خود آگاه منو برد جلو وقتی رسیدم جلو وقتی دستم خورد به
ضریح دیگه اشکام بند نمیومد یه لحظه حس کردم تو این دنیا نیستم فقط زار زدم تا آروم بشم
بعد مگه میشد برگردم از اون جلو , یه خانومه دستش دور گلوم بود داشت خفه ام میکرد
اشکم در اومد گفتم همین الآناس که این زیر بمیرم بعد یه خانومه دستمو کشید آورد بیرون.
دیروز عصر که رفتیم حرم برای بار آخر از خدا خواستم زودتر تکلیفم معلوم بشه از حرم اومدم بیرون
حمید زنگ زد گفت دوشنبه مامانش میخواد بزنگه با مامان من حرف بزنه
برای جمعه قرار بذارن.
امروز یک شنبه اس دارم میمیرم کسی فکر میکنه بدونه من الآن چه حالی دارم؟؟خیلی حال بدیه
فردا همین موقع شیماخواهر حمید اینجاس و من نمیدونم قراره چی بشه.خیلی حالم بده
میترسم اما نمیدونم از چی , اما ته دلم روشنه امیدوارم و فقط امیدوارم…
اگه مامان بابا قبول کنن تا ماه دیگه عقد کردیم تموم شده برام دعا کنید که بتونم ادامه بدم….
دلم برای همه تنگ شده
دیشب که تو قطار خوابیدم نمیدونم چرا نمیتونستم تکون بخورم اصلا نمیشد هی ول بخورم آخه نه که کوچیک بود منم که بچه غول
اصلا نشد تکون بخورم وای که اینقده کمرم درد گرفت
یه چند کیلو چاق شدم که باید مجددا برم تحت نظر دکتر انار خانوم
که یه حالی به خودمون بدیم
پریروزبرای دومین بار قلیون کشیدم
بعدم نیدونم چرا هی همه به من خندیدن گفتن بده اونو بابا
بچه بازی نیست قلیونه
خوب بلت نیستم بکشم چی کار کنممممممممم
امروز که حمید اومد دنبالم کلی دلم براش تنگ شده بود
فقط زل زدم بهش که با نگاهش آرومم کنه
بعدم وسط خیابون پریدم تو بغلش برام مهم نبود مردم چی میگن مهم این بود دلم براش
یه ذره شده بود
برام دعا کنید که با خبرای خوب برگردم
تو با صنوبران میانه داری
تو حرف های عاشقانه داری
درخت های کاج کم حواسند
ولی تو را همیشه می شناسند
تو خانه ات کنار یک اقاقیست
تمام شعرهایت اتفاقیست
تو عطر آب های دوردستی
که در کرانهء دلم نشستی
تو انتهای ناشناس رودی
که قطره قطره خویش را سرودی ...
پ.ن:این شعرو از بلاگ نیلو جونم دزدیدم نیلوفرم راضی باش
من به تنوع رسییییدم امروز که بعد 2 هفته رفتم دانشگاه(آخه هفته پیش نرفتم دانشگاه ) و کلی حال کردم سر کلاسا
بعد4هفته ازشروع کلاس ها کلاس میکروبم امروز تشکیل شد یه استاد اشکول مشنگی اومدسر کلاس که نگو هیچی نمیدونست و کلیم سیستم خنده بود
منم کلی سرش سوتی دادم ... سوتی هایی هم که دادم(مگه سوتیم میدن آیا؟؟)
در همون لحظه و زمان جالب بود اصرار نکن تعریف نمیکنم
!!!بدبختی عظیم این بود که کلاسساعت بعد هم با اون بود یعنی از 8 تا 11 یه درس 3 واحدی و از 1 تا 2:25 یک درس 2 واحدی خلاصه که امروزم همه اش با اوشون بود ...
رفتیم بانک من کار داشتم برگشتیم دیدیم ناهار میدن
منم که گشنه عالم ... با خوشحالی رفتم جلو که فیش بگیرم دیدم ای وای فیش کباب تموم شد
دانشگاه ما فقط کبابشو قیمه اش خوشمزه اس بقیه اش نه
امروزم کباب داشتیم مثل هر روز و در کنارش قورمه سبزی... حالا کباب هستا فیش کباب نیست
آخرش برای مگ مگ و سارا قورمه گرفتم خودم نخوردم.آخه من قورمه های هر کسیو نمیخورم رفتم به یارو میگم آقا کباب که هست فیشش تموم شده نمیشه همین جوری بدین غذارو؟؟ میگه وقتی فیشش تموم شده یعنی کباب نیست میگم پس این همه کباب چیه آخه؟؟
خوب مامان من کباب میخوام ....یه ذره برنج خالی از مال سارا خوردم تا خودش اومد اونم یه ذره غذاشو خورد دید خوب نیست رفتیم روبه رو دانشگاه من کوکتل پنیر خوردم اون قارچ برگر ...
ساعت 1 کلاس داشتم با اون یارو ما 1:15 رفتیم سر کلاس یه ذره چپ چپ نگاه کرد
کجا بودین تا حالا شما 3 تا؟؟ بعدم زیر لب یه کلفت بارمون کرد و کلی غر زد...
حالا اینکه باز سر کلاس با دوستان چقدراذیت کردیم که هی بد نگاه کرد بماند...
اومدم بیرون داشتیم با مگ مگ تو محوطه دنبال هم میکردیم که دیدم یکی شبیه حمید جلومه
و اگه هر چه سریع تر واینسم رفتم تو شیکمش
هر چی نزدیک تر شدم شباهتش با حمیدبیشتر میشد خدایا یعنی این حمیده ؟
اینکه گفت تو بیا مغازه چرا اینجاست؟؟ تمام این جریان ها حداکثر تو 1 دقیقه اتفاق افتاد نه بیشتر ... هم زمان که داشتم قهقه میزدم سرعتم رو کم کردم تا نزدیک شیکمش ایست کامل دادم
ون با یه خنده بلند چرا این جوری میای؟؟
من با دادی از تعجب : تواینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟
تو که گفتی زنگ بزنم اگه کار نداشتی من بیام .اینجا چی کار میکنی؟؟
گفت مگه نگفتی دلت برام تنگ شده
مگه دیروز با بچه ها به این نتیجه نرسیدین که من ماست بی روح سردم خوب اومدم ثابت کنم که نیستم
منم دلم برات تنگ شده... من در حالیکه هم چنان دهنم باز مونده بود
از تعجب و قیافه ام کاملاً تابلو بود رفتم تو ماشین .سارام عین من با تعجب شادی این اینجاچی کار میکنه؟؟
میگم من چه میدونمممممممممممم اومد سورپرایزم کنه لابد
هیچی از تعجب اصلاً یادم رف به اونابگم بیان با ما تهران ... بعد زنگیدم سارا من یادم رف بگم نمیای با ما؟؟اونم گف نه سر خر که نمیخوای
!!همچین که رفتم تو ماشین یهو پریدم تو بغلش آویزون از گردنش
تو از کجا میدونستی من عاشق اینم یکی سورپرایزم کنه؟؟
خلاصه که مثل یه بچه گربه که لوسش کنن کلی ذوق کردم
دیروز کاردار اومده بود کلی لاغر شده بودو بعد فهمیدیم این یک ماهی که لندن بوده پسرش مریض شده بوده برده بوده اونجا برای درمان... فقط از ته دل دعا کردیم مشکل جدی نباشه..
سر کلاس یهو وسط یه حرف جدی داشت برای یکی از بچه ها یه چیزی رو توضیح میداد و خیلی جدی حرف میزد که گفت شما میرید پیش آقای ...میگید کاردار بد درس میده منم که غرق سیستم خنده خودم بودم فکر کردم جمله اش حالت سوالی داشته که باید جواب داد
گفتم نه...
یهو کلاس ترکید از خنده
... واون اول واسه چند دقیقه موند چی بگه یه لحظه مخش هنگیدو بعد فقط با یه حالت خنده خاص گفت خدا لعنتت کنه
بعدم که معلومه رشته کلام از دستش در رفت گفت بعداً حرف میزنیم چقدر دلم براش تنگ شده بود
هیچی اینکه اومدم بگم کمی تا قسمتی تو این چند روز خندیدم بسی هیجان داشتم خدایا میسی...
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چه طولین شما؟؟
چه میکنید با این تعطیلات مزخرف ای تو روح اون آدمایی که یهو اعلام میکنند مملکت ۴ روز تعطیله
همین طوری همیشه تو تعطیلات رسمی هستیم آخه این چه زندگی مسخره ایی اه اه اه...
خوب این چند روز خیلی گند بود عمه اینا رفتن رشت منم چون کلاس داشتم باهاشون نرفتم
شب عید رفتم دکتر ۲ تا پنی سیلین نوش جان کردم
روز عید هم با حمید رفتیم تیراژه براش شلوار بخریم که گیرمون نیومد اونیکه میخواستیم آهان راستی دوشنبه که رفتم مغازه دوست حمید اومد برای حمید جنس آورد که حمید هی گیر داد یکیو انتخاب کن منم گفتم نه خودمو کمی لوس کردم
بعدم یه عینکو خودش انتخاب کرد یه عینک خیلی خوکشل ورساچی
سریع هم شیشه رو سفارش داد آوردن درست کرد برام بعدم که زدم به چشمم کلی قربون صدقه ام رفت
که خیلی خوشکل شدی خانووومی
۴ شنبه عصر رفتیم مغازه پسر خاله من روسری بخریم نمیدونستم چی بخرم اونم که حرف نمیزد اون نیومد تو مغازه رفتم اومدم گفت اییییییییییییییییییییییش
این چیه خریدی اما به نظر خودم خیلی خوبه همه گفتن بهت میاد مخصوصا موهاتو کوتاه کردی با این روسری شبیه بچه تخس ها شدی
اون گفت نه تو سلیقه نداری
خدا هیچ بنی بشری رو سیب نکنه دیروز اومدیم بعد ۱ ماه عبادت پر فیض و برکت بریم جاده چالوس عشق و حال
رفتیم دیدیم یه طرفه کردنش چه هوای خوبیم بود نشد بریم
زنگ زدیم دوتا از دوستاشم اومدن با اونا شدیم ۴ تا و رفتیم فشم...
آی حال داد دیروز نمیدونم حمید از کدوم دنده پاشده بود هی داشت اعتراف میکرد
از کارهای گذشته اش گفت دوست دختراش آی من حرص خوردم
برگشتنی یه بارونی گرفت ولی در عوضش کلی حال کردیم ... منکه همه آرایشام ریخت تو صورتم
اونم هی غر میزنه بهت میگم ضد آب بگیر خوب نمی خوام ضد آب بگیرم مگه زوره؟؟؟
زنگولیدم استاد کاردار برگشته بود از لندن و از این هفته میاد سر کلاسا هوووووووووووووووورا
یه چند وقتی هست هیچ اتفاق هیجان انگیزی تو زندگی نداشتم چرا آیا؟؟
خوب من به کمی تنوع نیاز دارم هیچ نوع تنوعی تو زندگی نیست
نه یه دعوایی
نه یه بزن و بکشی
من دعوا میخوامممممممممممم 
دوشنبه دختر عموی حمید منو تو مغازه دیده بود
زنگولیده بود به خواهر شوشو دختر تو مغازه دیدم منم دیگه حق ندارم برم مغازه آخه همه فک و فامیل حمید اونجان منم با کمال پرویی هی هر روز اونجا تلپم....
دلم برای دانشگاه تنگ شده برای دوستام خل و چل بازیامون شلوغ کردنا واسه سارا مریم
و گروهمون واسه اونیکه نمیشه دیدش واسه بهترین دوستم که ... تف توی این زندگی که گند میزنه به هیکل آدم خوب دیگه خبری نیست جز اینکه اتاق پر شده از دسته گل و شاخه های گل
که حمید هر روز میخره عینک جدیدم ومامان هنوز ندیده میترسم آخرش یه سوتی بدم واسش
این منم با عینک جدیدم
به عنوان آخرین حرف اینجا واقعاْ یه دفتر خاطراته
نباید خیلی چیز ها رو بگم توش و نمیگم اما میخوام یادم بمونه روزهامو چی کار کردم که یادم بمونه چقدر سختی کشیدم تا به اونیکه میخوام برسم
که یادم باشه چه روزهای سفیدی رو سیاه کردم یا چه سیاهی رو سفید کردم ...
بچه ام مریض شده ۳ بار ویندوزشو عوض کردم اما درست نشد منم آخرش گند زدم بهش
این اولین بار توی این چند سال بود که اشتباه ویندوز نصب کردم اونم ۳ بار هر بارم توی یه درایو
و این گونه بود که هر آنچه توی کامی جون داشتم با ۳ بار فرمت پرید
هر کی خواست کامیشو درست کنم بگه من بیام بلتما
آخ مامان من چیزایی که تو کامیو داشتم میخوام
چی کار کنم کلی عکس لاو
کلی متن عاشقانه و آموزشی
پ.ن۱:شادی جوونم اون مشکل فیش موبایلم برطرف شده تا چند روز دیگه خط جدید رو میگیرم
جای شما خالی دوشنبه شب بعد از یک دعوای مفصل
با حمید که توش من نقشی نداشتم خودش برید و دوخت و تنش کرد و آخرش به این نتیجه رسید که ۳ روز باهام حرف نزنه ... آخه من خواب بودم خسته و کوفته از دانشگاه اومدم جاتونخالی اونروز کلیم بار علمی عظیم روی دوشم بود
اومدم خیر سرم رو تختم عینهو جنازه افتادم
بعد سر نمیدونم چی یهو گفت تا پنج شنبه جوابتو نمیدم
منم نصفه شب که بلند شدم دیدم smsداده منم که اشکم دم مشکم
زر زر گریه و بعدم دوباره خوابیدم
صبح تو راه دانشگاه تو فکر بودم چی کار کنم که نگران بشه بزنگه بهم
که موفق شدم و حال گندحمید
به من چه میخواست دعوا نکنه
بعدم گفت میام دنبالش حالا بماند که دیگه اون راه طولانیو چه جوری اومده بودشانس آوردم تصادف نکرده بود.بعدم اومده عین برج زهر مار نشست پشت فرمون
میگم تو که گفتی جوابتو نمیدم برای چی اومدی
؟؟ میگه میدونی که خرم
دیدم هیچی صندلی ماشینو خوابوند که من راحت بخوابم بعدم مثل بچه های خوب دست منو گرفت تو دستش
یه آهنگ دپرسیم گذاشته بود که من فهمیدم آره ازم ناراحته اما به روش نمیاره منم زل زدم به بیرون
اومدیم رفت برای مشکلم دکتر که گفت عفونت کردم اونم هی غر زد
من بهت میگم عفونت داری نرو دکتر تا این جوری از دل درد بمیری دفعه دیگه حرفموگوش نکنی من میدونم با تو 
چهار شنبه هم با خواهرش رفتم بیرون براش سیسمونی بخریم
مامانش گفت بگو زودتر راضی شه بیایم جلو که راحت برید بیاید من: حالا چه عجله ای هستیم دیگه
هیچی حالا هی از اونا اصرار و از من انکار آخه بابا حمید الآن شرایط مالی خوبی نداره اونا نمیدونن چون حمید بهشون نگفته هی به حمید زور میکنن پاشو بریم خواستگاری
راستی هوووووووووورااااااااااا
مدل لباس عروسیم تصویب شد من دوست داشتم لباسم دکلته لختی باشه حمیدمیگفت من دوست ندارم زنموکسی لخت ببینه
آخرش گفت هر چی خواهرم گفت پریروز به خواهر شوشو گفتم اونم گفت باشه فقط شنل بدوز که مردا میان بندازی روش گفتم باشه .کیه که حرفگوش کنه
بگذریم از اینکه چهار شنبه یه روسری بود که همه گردنم معلوم بود و خواهر شوشو بعدا به حمید اعتراض کرده بود
منم گفتم ناراحتی برو واسه روسری بلند بخر من ندارم مال من همشون ۲ سانتیه بابا آخه من کی مومن بودم که این بار دومم باشه
حالا من قبولیدم روسری سر کنم دیگه از اخلاق من سو استفاده نکنین
فعلا بایتون تا بعد
سلام خوبید شما؟؟ چه خبر عیدتون مبارک...![]()
دیروز خونه ما مولودی بود جاتون خالی کلی خبر بود توش...مامان و خواهر حمیدهم اومدن جناب شوشو هم کلی سفارش کلی خودتو تو دلشون جا کن... منم گفتم آی به چشم اما سوتی دادم به قول حمید خوف
. از اونجایی که خواهر حمید پا به ماهه و من تاچندوقت دیگه زندایی میشم
خیلی نمیتونست روی زمین بشینه نتیجه اینکه انار بدو بدو تلافی سوتیش رو کرد رفت واسه خواهر شوشویه صندلی آورد. اونم یه چشمک زد که یعنی آره.
مامان حمید هم برام یه عالمه گردوآورده بود با یه جعبه شکلات از اون خوشمزه ها که توش پر مغزه... ![]()
کسی بود گفت من شکمو اَم؟ جرات داره یه بار دیگه بگه تا بهش بگم یه ظرف یه بار مصرف سفارشی هم برای جناب حمید شکمو عدس پلوپر کردم میگم آش بدم واست میگه نه عدس پلو بده با شله زرد ندی بچه ام میفته!!!
ویار دارم باید بفرستی برام..منم براش همه چی فرستادم..خواهرش دیشب میگه میام با مامانت حرف میزنم تا دو ماه دیگه عقد کنین... میگم نه
!! زوده!! میگه نه همین که من میگم. آخر شب حمید اس ام اس داده میگه مامانینا چی گفتن منم گفتم بهشون گفتم مال بد بیخ ریش صاحابش نمیخوام
البته بماندکه جلوخواهرشوشو کلی چغلی؟چقلی؟
کردم که این داداشت دیوونه اس
و از این حرفا اما خوب قرار همین روزا بزنگن ببینن مامان راضی میشه یا یه خاک دیگه تو سرمون بریزیم...
فعلاً من برم که میخوام برم دکتر که حالم اصلاً خوب نیست مشکل از اون مشکلاس که همه نمیشه بدونن![]()
زندگی شاید هم بی تو زیستن باشد
زیستن؟؟ بی تو؟؟![]()