تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
پایان اناربانو:دی
با تو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم!

تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم

 

خوب دیگه اینم حکایت اناربانو و اقای گوجه سبز ئه!!

 

کاش میدانستی من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است٬ خنده هایم حرف است

کاش میدانستی میتوانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش میدانستی!!کاش میفهمیدی ! کاش و صد کاش نمیترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس  سایه های بوی مشام مرا سوی تو نخواهند اورد!!

یه جایی گوشه دلم ٬یه جایی گوشه قلبم دست نخورده و بکر میمونه برای تو بهترینم اما به هر حال مسیر زندگیمون رو مشخص کردی!! تو با آدم های دور و برت منم با...!!

پ.ن: دوستان عزیزم فکر نمیکنم دیگه بنویسم ! شاید جایی  روزی بیام بنویسم وقتی توی زندگی افتادم! اما حالا نه!! شرمنده ام که تک تک خداحافظی نمیکنم از همه تون!! مرسی برای تمام روزهایی که همراهم بودید! مرسی که با گریه هام گریه کردین و با شادیام خندیدین!!مرسی که بهترین لحظه هام رو برام ساختین هم توی این دنیای مجازی هم بیرون از اون!!مث همیشه دوستون دارم!! نظرات بازه اما برای خودم!! شاید روزی با اسم خودم برگشتم!!

مدت هاست از تو بی خبرم

مدت هاست نامه هایم را نیز بی جواب گذاشته ای

نمیدانم چرا مثل مادر ها دائما دلشوره فرزند پیدا کرده ام

میخواهم دل برکنم و راهی شوم

میخواهم خود را به فراموشی بسپارم

و عشق را جا بگذارم تا از این دل نگرانی ها رها شوم!

باید ارام شوم

شاید هم از چیزی فرار میکنم

و تو بهانه ای برای گریز من هستی.

به هر حال هر چه هست

باید از این پریشانی احوال رها شوم!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه شانزدهم فروردین 1387 : ساعت 0:3 :
140!
از آخرین باری که دیدمت فکر کنم نزدیک به ۱۱ سال میگذره! ۳ مرداد ۱۳۷۶ آخرین باری بود که دیدمت! مث همیشه بودی همونقدر مهربون و برای من ایده ال! هنوزم روزایی که به خاطر یکی یهدونه برادرت و تنها برادر زاده ت میومدی خونه مون یادمه! هنوز وقتایی که عصرای جمعه میومدی خونه مون تا با هم بریم پیست اسکیت پارک قیطریه (پارک محبوب من) یادمه !هنوزم یادمه  وقتی روز عروسیت زنت وادارت کرد تا چاقوی کیک رو خواهر اون باید بهتون بده و تو گفتی نه خواهر من نه خواهر تو ! شادی باید چاقو رو بهم بده! هنوزم شاباش های اون روز یادمه! من فقط ۸ سالم بود ! و من فقط دو تا عمو داشتم که تورو دیوونه وار دوست داشتم! عموی ناتنیم بودی ! اما عاشقت بودم!! ببین میگم بودم! چون وقتی بعد نمیدونم چه اتفاقی از همه بریدی و رفتی حتی از من که تنها برادر زاده ت بودم  یهو انگار منم دوست نداشتم! به بزرگی همون خدای بالا سرمون تقریبا تا همین چند وقت پیش تقریبا ماهی دو یا ۳ بار خوابت رو میدیدم! آخرین باری که دیدمت عروسی الهام بود! از فردای همون روز دیگه ندیدمت تا همین امروز عصر! وقتی برای عید دیدنی اومدی خونه مون! فرحناز میگفت پایین مجتمع یه دختری رو بهت نشون دادن گفتن شادیه ! و تو اول کمی بهش خیره شدی  و از حالت چشماشون فهمیدی دستت انداختن! گفتی اینجوری نگین وگرنه مطمئنم الان شادی رو ببینم نمیشناسم! وقتی اومدی خونه من تو اتاق بودم! داشتم حاضر میشدم! فکر کردم فقط  عمه فرح و شوهرش اومدن ! اما وقتی مامان در اتاق رو باز کرد گفت عموتم اومده شاخم در اومد! وقتی اومدم تو سعی کردم زیاد نگات نکنم ! نمیدونم چرا! و تو حتی اولش نخواستی روبوسی کنی! این من بودم که قدم رو بلند کردم تا بهت برسم و با یه سلام کشیده همراه با تعجب خوشحالیم رو از دیدنت نشون دادم!وقتی بغلت کردم بوسیدمت هیچ حسی نداشتم! باور میکنی؟؟ هیچ حسی! انگار نه انگار ۱۱ ساله ندیدمت! مخصوصا وقتی فهمیدم زنت و بچه هات رفتن شمال و تو از نبود اونها استفاده کردی دزدکی اومدی اینجا! دلم گرفت! نمیدونم کی مارو از هم جدا کرد! اما خیلی دلم میخواست خاطره عمو بهمن همیشه تو ذهن من همونی باشه که وقتی تو پیست اسکیت خوردم زمین آنچنان دویید طرفم که همه فکر کردن من یه چیزیم شده! دلم میخواست خاطره ات همون موهایمشکی براق و لبخند های طبیعی باشه! نه این صورت شکسته  و نه این لبخند های مصنوعی! بابام که حتی نگاهتم نکرد! میدونی عزیز روزی چند بار اسم و تو ٬زنت ٬ بچه ت رو میبرد؟ درسته که تو بچه هووش بودی اما توی بچه های هووش عاشق تو و فرحناز بود! اما تو که اصلا توی این ۳ سال مریضیش سراغش نیومدی! فرحنازم که خیلی کم! امروز گفتی اصلا نمیدونستی عزیز مریضه! دروغ گفتی !تابلو بود! ما میدونستیم که میدونی! عزیز بیچاره ام تا اخرین لحظه هاش با اینکه ماها رو نمیشناخت اما وقتی بهش گفتیم بهمن اینجاست چشماش باز شد! میخواستیم چشم انتظار تو نمونه! خیلی سنگ دلی بهمن! خیلی!! تو برای من عمو نیستی! برام یه غریبه شدی! غریبه ای که تا آخر عمرت هر کاری بکنی دلم باهات صاف نمیشه! خیلی دلم میخواد بدونم امروز بعد دیدن من بعد ۱۱ سال چه حسی داشتی! خیلی دلم میخواد بدونم به نظرت چه جوری شدم! اما ولش کن! عموی من همون عموی خوب قصه هاست! همون عموی خاطره ها!

پ.ن: شرمنده ام امروز بعد از دیدن عموم خیلی رفتم تو فکر و خیال! اگه اینارو نمیگفتم میترکیدم!

پ.ن۱: بنده حالم خوبه! بسیار الکی خوشحالیم! عید هم کمی بهمون خوش میگذره!

پ.ن۲: امشب خونه پسر خاله ام دعوت بودیم! بعد ما عاشق دبنا هستیم! نشستیم بازی کردن از کارتی ۲۰۰ تومن شروع کردیم تا رسیدیم کارتی ۱۰۰۰ تومن  ۸هزار تومن بردم! نوش جونم! کلی بهم چسبید!

انار نوشت: هیچ وقت دست از تلاش نمیکشم چرا که فقط از ته دره قله بلند به نظر میرسه

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه پنجم فروردین 1387 : ساعت 2:20 :
انار بانو . سال نو...
اولا که عیدتون مبارک! بهترین ها رو براتون تو سال جدید آرزو دارم!

دوما فقط پ.ن میخوام بذارم همین و همین.!

پ.ن: آدم دکتر بی شعور بهتره یا آدم دیپلمه با فرهنگ ؟؟

پ.ن۱: در راستای سال نو هوین جوری هی از قبل عید تا همین الان هی هوین جوری بازم کشکی شوک بهم وارد میشه با شنیده چیزای جالب و جذاب! و البته دیدنشون!

پ.ن۲: مریمی اگه اینجا رو میخونی اینو برای تو میگم! دوست .... تماس گرفت! منم وسط مهمونی بودم! میخوام  آمار بگیرم داداچ!! ببینم بازم تو  اولین سه شنبه بعد عید اون دست خیر لا مصبت رو جا میذاری تو خونه یا میری اون کاری که گفتم رو بکنی؟؟اگه نه مجبور میشم مث ۳ شنبه دو هفته پیش نذارم بری سر کلاس و تو کل ساختمونا دنبال طرف بگردم یا بازم سر نوبنیاد تا میری میبینی مرغ از قفس پرید!!

پ.ن۳: سرنوشت شاید رقم بخوره! شاید یه روز برای همیشه   دفتر زندگی و بلاگ انار بانو و اقای گوجه سبز  بسته بشه! و اون وخ انار بانو میشه یه ارشیو و اقای گوجه سبز میشه یه خاطره پشت مه غباری دور که رد زمان هی اونو کمرنگ و کمرنگ تر میکنه! اما مطمئنم حسرتش همیشه به دلم میمونه!

پ.ن۴: گرچه میدونم از بعد اون جریانات اینجا رو نمیخونی اما میخوام همه بدونند اگه اینکارو کردم اول از همه به تلافی لج بازی توئه و دوم اینم یه جور لج بازیه  به جواب کارات! همین و همین.! نپرس چی شده که تا نیان و نبینم و نشه هیچی معلوم نیست! اما تا حالا OKeو جالب اینجاس این دل لا مصب من چرا هی داره انرژی + میفرسته برای این جریان٬ دیگه I don Konw اصلا! یعنی نمیدونم چرا هی فکر میکنم میشه

پ.ن۵: خوب من میدونم از نصف حرفای این پست چیزی سر در نیاوردین! اما خودم فهمیدم و برای ثبت توی روزانه هام کافیه!

تعطیلات خوبی داشته باشید! اگه چیزی شد که باید بشه فکر کنم اینجا رو ببندم و برای همه طی یک تصمیم انتحاری کامنت های خصوصی میفرستم یا ایمیل میزنم! همین

انار نوشت: اگه صبر کنم برگ توت تبدیل به پیراهن ابریشمی میشه.

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه دوم فروردین 1387 : ساعت 0:30 :