تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
انار بانو و یه دنیا شرمندگی و تشکر!!!

سلام سلام سلام ( چقدر شبیه این خانومه توی رادیو جوان سلام کردم  )

یعنی این قدر ذوق زده شدم که حد نداره!! اولین شوک تولدم رو سورنا  بهم وارد کرد با اون کادویی که از طرف شکوفه  عزیز برام فرستاده بود!! و دومیش رو ایلیا ی عزیز  با اون پست مخصوص و اون کارتی که درست کرده بود!!اینقدر ذوق کردم که اون عکس ها رو توی گوشیم ریختم هر روز نگاشون میکنم!!والا جریان تولدم از این قرار بود که من نمیخواستم اپ کنم این رو به دریا هم گفته بودم!واقعا دل و دماغ آپ کردن نداشتم !!چند وقت پیش دخت خرداد  که همون همزادی عزیز و وروجک تپل خودمونه ازم پس بلاگ رو خواسته بود که منم بهش دادم!!! شب تولدم بهش گفتم میری بلاگم رو اپ کنی ؟؟ گفت نه تولد گرفتن تو بلاگ خز شده !!!!!!! گفتم ای کوفتتتتتتتتتتتتتتتت من گفتم تو میری خودم کاری نکردم !! گفت راستشو بگم؟؟ ۲۰ دقیقه پیش رفتم اپ کنم دیدم اکانتم تموم شده !!کلی م عکس و اینا گذاشته بودم کنار اما نشد!! ولی فردا کارت میگیرم اپ میکنم!! همون روز اولین کادوی تولدم به دستم رسید!!بسته پستی داییم که توش پر وسیله بود به مناسبت تولدم  !! ۱ بارونی ٬ یه اور خوچگل٬  یه کاپشن قرمز خیلی خوشگل و خوشرنگ که بیشتر به درد اسکیم میخوره٬  دو جفت پوتین یکی کاملا مجلسی ٬ یکیم معمولی !! کلی لوازم ارایش و جوارب شلواری در طرح ها و رنگ های مختلف و انواع جوراب های پشمی رو فرشی !!با ۳تا بلوز !!  که کلی خوچحال شدیم و ذوقی کردیم عظیم !! نی نی خانوم  صبح روز تولدش عین بچه های خوب ترم یکی(خوره های دانشگاه و کلاس درس !!چه طوری نگاری با تو نبودما ) رفت دانشگاه!! حالا یکیم نیست بگه تو بعد ۶ ترم هنوز نفهمیدی قبل حذف و اضافه هیچ خبری تو دانشگاه نیست ؟؟ منم سر خوش و خوچحال بلند شدم رفتم یونی جوووووووونم !! فقط م من و مریم رفتیم!! بقیه  دوستام مث سال بالایی های با اتیکت برخورد کرده بودن و تشریف شون رو نیاوردن دانشگاه!! چقدم من و مریم سر همه کلاسامون رفتیم!! ساعت اول کارتوگرافی داشتیم!! که ساعت ۸:۳۰ رسیدیم یونی دیدیم حوصله نداریم بریم و نرفتیم!! یهو چشمم افتاد به استاد کاردار که بدو رفتم ازش نمره بپرسم!!رفتن و نمره پرسیدن٬همانا و  ۱ساعت با استاد توی کلاس موندن همانا !!گفت وایسا نمره ها رو بخون من وارد کنم!! سر یه کار منم بهم گفت الاغ !! حالا دیگه حجب و حیای ذاتیم مانع این میشه بگم سر چی بهم گفت الاغ و فضول !! از اون ور مریم هی میگفت پاشو بریم تو کافی نت ببینیم چه خبره!! هی اون میگفت انار .... من میگفتم نه استاد کاردار !!یعنی تو میگی سر ادبیات نریم ؟؟  خلاصه که اومدیم از پیش استاد بیرون ٬اومدم برم اون طرف خیابون مریم میگه انار ادبیات چی ؟؟ میگم نه  ...پس چی  !!مگه نمیخواستی بری نت؟؟ بله اینگونه شد که ما روز اولی کلا سر هیچ کلاسی نرفتیم!! بعدم که یکی از اشنایان دور فوت کرده بودند رفتم با دختر عمه ام ختم من اومدم خونه٬ مامان اینا با هم رفتن ختم!! منم تا 9 شب تنها خونه بودم!! یه ریز هم این تل خونه داشت زنگ میخورد و تبریک میشنیدم !! بعد مدت های یکی از دوستان زنگ زد و با هم حرف زدیم!! به مدت 1 ساعت و نیم !!شب قبلشم که از همه جای ایران بهم sms داده شد !!که توی اون همه پیام ،  smsئه مریم خانومی خیلی غافلگیرم کرد!!ممنونم ازش!!و بعدم که دوستان هر کی شماره من رو داشت بهم یا زنگ زد یا پیامک (فارسی را پاس بداریم بله ) فرستاد!! اما کادو هام!! خوب هنوز خیلی ها رو ندیدم که کادو بگیرم ازشون!! اما مامان بابا   که بهم پول دادن و اون روز هم برای اینکه دست خالی نباشند یه سری شمع خیلی خوشگل و لیوان های سرامیکی برام خریدند  ، مریم دوستم یه البوم سیلور رو میزی خوچگل که مامانم تا بهش نشون دادم  جمعش کرد فرستاد تو صندوق جهازم !!نذاشت یه روز رو میزم بمونه!! آخه خیلی خوچگل بود!! عمه اینا هنوز نیومدن دیدنم چون عزادارن، ایضا خاله ام که گفت نمیخوام با لباس مشکی عزا بیام دیدنت ! دختر عمه ام برام سیم کارت ایرانسل  خرید به خواست خودم که گوشی خودم رو خاموش کردم دیگه رسما!! عصرشم که اومدم تو نت اول از همه دهنم چسبید زمین یعنی همون فکم !!کلی ذوق کردم وقتی کامنتاتون رو دیدم با خوندن پست دخی خرداد به این ترتیب عکس العمل نشون دادم:            و بعدم که کامنتاتون وای که دیگه رو اسمونا بودم وقتی این همه محبت و مهربونیتون رو دیدم !! وقتی دیدم کسایی به یادم بودن که حتی فکرشم نمیکردم !! دوست جونای خوبم مرسی از همه تون!!شرمنده ام تک تک اسم نمیبرم که کسی جا نمونه ناراحت بشه !!ممنونم از همه تون !!شرمنده محبت همه تون هستم امیدوارم بتونم جبران کنم!!

انار نوشت:گلی  عزیزم یه ادرس  ایمیل درست برام بذار نمیتونم برات میل بزنم کارت دارم!!

انارنوشت1: به دلیل منهدم شدن بلاگرد (تف تو سیستمش  ) لطفا هر کی میاد ادرس بلاگش رو برام بذاره!!من که همه آدرسا رو حفظ نیستم به خدا!!

انارنوشت2: روز تولدم خیلی احساس غربت کردم نه به خاطر اینکه کسی کنارم نبود بلکه به خاطر اینکه اونیکه میخوام کنارم نبود!!

انارنوشت۳: رونی جان   مرسی که یادم انداختی باید نقدا باهات حساب کنم !!دیگه حسابش دستم اومد!! و نازلی جونم شما هم همین طور !! دخی خرداد تو فکر کن ببین چیزی نمیخوای؟؟

دوستون دارم به همون اندازه که باید!!!مرسی از محبت همه تون!!!

 

رفیق من سنگ صبور غم ها به دیدنم بیا که خیلی تنهام!

هیچ کی نمیفهمه چه حالی دارم !چه دنیای رو به زوالی دارم!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه سی ام بهمن 1386 : ساعت 22:48 :
تولدت مبارک جیگر خانوم

اومدم اینجا که تولد یه دوست خوب رو جشن بگیریم. دوستی که وجودش خیلی برای همه ی ما عزیزه.

 

 

happy birthday

 

SmileyCentral.comتولد مبارک جیگر خانوم.SmileyCentral.com

 

 

happy birthday

 

SmileyCentral.comتولد مبارک همزادی.SmileyCentral.com

 

happy birthday

 

برای تو و بخاطر تو مینویسم:

 

سلام ای یکی یکدونه سرو گلستان زندگی تولدت مبارک

 

happy birthday

 

 

بزرگ شدی قهرمان،منت بر تقویم ها گذاشتی،بهار را خجالت دادی،بهمن ماه را سرافراز کردی،آن عدد بیست و هشت را تا ابد شرمنده ی خودت کردی و بقیه ی سیصد و شصت و چهار روز سال را اگه کبیسه نباشه حسرت به دل یک رویداد نقره ای کردی.

 

 

happy birthday

 

شادی جونم خوش آمدی و قدم روی چشم عدد یک گذاشتی که تولدت را با اون سختی لطف کردی و دستی بر سر ماه دوم زمستان کشیدی، عجب گلی به زمستان زدی گلم و ثابت کردی با وجود نازنینت با یک گلم بهار میشه.

 

happy birthday

 

شادی جونم ،خوب بهمن رو بهشتی کردی.چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی و چقدر مهربانی که روزای هفته هر کدوم یک سال مزه کیک تولد تو رو زیر ساعت های نازنینشون سپری کنند،امسال منت سر یکشنبه گذاشتی، حالا اگه شنبه و دوشنبه دق نکنن خیلیه!

 

happy birthday

 

شادی جونم ، تولدت مبارک

 

 

من امروز به نیت گام نهادن تو به بیست و دومین بهار زندگی،بیست و دو بار به خدای برگ های پاییز سجده می کنم.

 

happy birthday

 

 

بیست و دو بار گلدانها را آب میدهم،بیست و دو کبوتر را آزاد می کنم،بیست و دو گل را نمی گزارم کودکان بازیگوش بچینند،بیست و دو بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم،بیست و دو بار سر بر آسمان کرده و دعایت می کنم.

 

 

happy birthday

 

بیست و دو بار خوشبختیت را از خدا می خواهم و می گیرم،بیست و د و بار خدا را با لحن های مختلف در بیست و دو حالت سبز و بیست و دو اشک زلال صدا می زنم و بیست و دو بار بر ر بیست و دومین برگ دفتر خاطرات بیست و دو صفحه ای می نویسم: شادی جون ، بیست و دو بار به توان بیست و دو هزار بار تولدت مبارک .

 

 

happy birthday

 

 

شادی جون ، بیست و دومین سالگیت مبارککککککککک

 

 

 

 

نه اصلا خیلی ساده : شادی تولدت مبارکککککککککککک

 

 

happy birthday

 

 

اینجا جشنه. همه ی شما هم دعوتین!

 

happy birthday

 

 

همه جوره هم بساط پذیرایی فراهمه.

 

happy birthday

 

بزن و بکوب هم که نباشه جشن معنی پیدا نمی کنه،مگه نه؟!


 

 

 

 

 

 

 

 

اینم گروه سرود تولد:

 

 

ببینین کادوهاتون یادتون نره ها!!!!

 

SmileyCentral.comSmileyCentral.com

 

شادی جون تولدت مبارک!

 

امشب تو ببین چه شور و حالی و صفایی

امشب تو گل سرسبد محفل مایی.

امشب ر و لبا گل های خنده واسه ی توست،

آرزوی ما بخت بلند در طالع توست.

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه،

زندگی با بودنت درست مثل بهشته.

تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک،

عزیزم دوستت دارم تولد مبارک

تولدت مبارک،تولدت مبارک!!!

 

 

 

تولد تولد تولدت مبارک!!!

 

 

بیا شمع ها رو فوت کن،که صد سال زنده باشی.

 

 

happy birthday 

 

تولدت مبارک گل پونه،

گل عزیز من یکی یدونه

همه ترانه هام پیشکش چشمات،

دلم میخواد همش از تو بخونه!!!

 

 

 

خسته نباشید از رقصیدن،بفرمایید غذا حاضره!!

 

 

ایرونی خوراش بفر مایید!!!

 

 

به به!!!

 

 

 

 

خارجی خورها هم بی نصیب نمی مونن! بفر مایید!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

خوب دیگه خوش اومدین.برید بزارید بچه ی تازه به دنیا اومده ی ما بخوابه!!!

شادی جون امیدوارم تو این سال جدید به همه آرزوهات برسی و خوشبختی دوباره ای رو تو زندگیت تجربه کنی.در کنار اونایی که SmileyCentral.comدوستت دارن و دوستشون داری.SmileyCentral.com

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 : ساعت 12:15 :
انار بانو و ولن تاین تنهایی!!

تــما شا يم کـه می کنی
در نگاهت٬در دلــت جا نمی
گيرم

تنها می نشـــا نی ام

در چمدانت که ره به سوی ســـردابه های غريب دارد

تــما شـــا يت که می کنم

پيش از آنکه با آوارگی چمدانم همسفر شوی

تـرا بالا نشين چشمانم می کنم

صدر نشين دلم.....

 

 

انارنوشت: روز عشق مبارک عشقم!!

 

فرياد هميشه کافی نيست.

سکوت هميشه گويا نيست.

ما بين اين فرياد و اين سکوت؛ نقطه ايست.

و من...

( سخن کافيست.)

 

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 : ساعت 0:26 :
اناربانو و یافته ها!!
 استاد کاردار همیشه حرف قشنگی بهم میزنه که واقعا میتونم بفهمم من رو کامل شناخته!! از اونجایی که کاملا از زندگی من با خبر هست و بیشتر برام حکم یه دوست مهربون رو داره تا استادی که باید ازش بترسم بیشتر وقتا اگه خودش در مورد من احساس خطر بکنه سریع حرفی میزنه که در عین سر بسته بودن که بهم برنخوره اما میزنه تو هدف!! یکی از این حرفاش که همیشه تو گوشمه و مصداق بارز شخصیتی منه اینه: نمیدونم تو چرا گاهی  از سوراخ سوزن رد میشی اما از در دروازه نمیتونی رد بشی!! و خوب گاهی که خوب فکر میکنم(شطوری مریمی عزیزم من فکر ندارم تو نمیخواد بگی!!)میبینم راست میگه!! این همه سال برای داشتن چیز های تلاش کردم  و حرص خوردم و خودم رو به اب و اتیش زدم اما آخرش به هیچ رسیدم!! این حرف مصداق بارز کارهایی که من برای بدست آوردن ... انجام دادم!! این همه تو روی همه وایسادن ٬ جواب همه رو دادن٬به خاطر کسی که فکر میکردی واقعا دوست داره٬به خاطر آدمی که میگفت سالهاست عاشقته ٬ و خوب من باور کردم٬ چون عشق رو توی چشمهاش دیده بودم٬چون پاکی نگاهش رو از کثیفی نگاه های دیگران تشخیص داده بودم و این شده بود که تونسته بودم بهش اعتماد کنم و شده بود همه چیز و همه کس من!!! چیزی که من از خوشگذرونی اسم بردم حرفی بود که خودش توی اون دعوا خودش تایید کرد٬ حرفی که وقتی بهش گفتم یعنی من فقط یه هوس بودم؟؟ گفت این جوری فکر کن!گفتم چه جوری تونستی بکنی!!گفت سخت و اسونش به خودم ربط داره!!حالا تو کمتر از یک هفته مونده به تولدم میخوام بیام اعترافاتی رو بکنم یا شایدم حرف های رو بزنم که توی این ۲۱ سال زندگیم یاد گرفتم!! تا شاید با گفتنش و تموم شدنشون دفتر زندگی ۲۱ ساله ام بسته بشه و دفتر جدید زندگیم رو با خوشحالی اغاز کنم!! همین چند دقیقه (پیش شاید ۲۰ دقیقه )داشتم فیلم هایی رو میدیدم که با دوستام توی راه برگشتن از دانشگاه یا تو دانشگاه و جاهای دیگه گرفتیم!! خاطراتی که شاید بهترین روزهای زندگیم رو تشکیل میدادن اما من اونقدر درگیر از دست دادن ... بودم که هیچ کدوم اونها رو ندیدم!! محبت های خالصانه و بی ریای دوستام تو تمام روزهایی که حالم بد بود ٬رفتن ... از یه طرف و از دست دادن مادربزرگم طرف دیگه و شراط نامناسبی که توی اون دوران داشتم و بعدش اخلاق های گندم که وقتی عصبانی میشم دلسوزی هیچ کس به چشمم نمیاد و فقط میخوام خودم رو سر یکی خالی کنم !!همه و همه رو تحمل کردن اما دم نزدن چون عاشقم بودن و دوسم داشتن!! دیدم چقدر محبت اونها توی تمام اون روزا به چشمم اومده!! یهو دلم برای همه شون تنگ شد!!!  با خودم گفتم اگه اون روزا اونا من رو تحمل نمیکردن ٬ اگه اونام مث ... میگفتن نمیخوایمت و میرفتن دنبال زندگی خودشون من الان کجا بودم؟؟ من اون روزا تو خاطره های .. ٬توی عکساش٬توی ساعت هایی که از جلوی در مغازه اش رد میشدم دنبال عشق بودم و دنبال خوشبختی که از دست داده بودم٬ اما هرگز نفهمیده بودم که خوشبختیم کنار اونهاس!!کنار پدر مادرم٬کنار دوستام٬ دوستایی که اگر نبودند معلوم نبود من چه بلاهایی سر خودم می آوردم!!من یک نفر رو از دست داده بودم٬کسی که مجنونش بودم و هستم٬اما خوشحالم دوستانی داشتم که با درک بالاشون کمک کردند اون دوران رو بگذرونم نمیگم خیلی عالی بود٬ کم زجر نکشیدم توی این ۷ماه٬کم دیوونگی نکردم٬کم صبح های زود از خونه نزدم بیرون و شب دیوونه تر برنگشتم!! کارایی که فقط یکی میدونه !! یکی از دوستام٬ و همیشه هم چغلی من رو به کاردار میکرد!! حالا توی این روز فهمیدم هیچ چیز . هیچ کس نمیتونه کمکم کنه بهم جز خودم و کسایی که بهشون اعتماد دارم!! پارسال همچین روزایی تو اوج عشق بودم و سر مست از وجود ادمی که شده بود دار و ندار زندگیم! شده بود همه کسم!! و امروز بعد از ۱ سال بدون اون فهمیدم عشقی که توی دلمه درسته داره ذره ذره ابم میکنه اما خوبیش اینه دهنم رو بستم و حرفی نمیزنم تا اجازه بدم کسی به عشقم توهین کنه!! خوبیش اینه گذاشتم خوب و بدش رو خدا تعیین کنه!! و به خودم این اجازه رو دادم که اون برای خودش بخوام نه برای خودم و نیاز خودم!! من نیاز دارم بهش چون عاشقشم!! اما اگه اون روز گفتم خوشگذرونی چون هرگز فکر نمیکردم آدمی که میگه دوسم داره ۷ ماه نشده بره با کس دیگه!! و از اون روز یه سوال خیلی گنده تو ذهنم مونده اونم اینکه آدمی که ادعا میکرد دوسم داشته ۱۰ سال تمام و عاشقم بوده و هنوزم شادی شهرک رو دوست داره چه طوری تونسته ۷ ماه نشده  بره با کس دیگه؟؟ دیگه چه طوری میتونم به آدما اعتماد کنم!!اونی که میگفت دوسم داره این جوری شد وای به حال کسی همون روز اول بگه عاشقتم!!توی این ۲۱ سال زندگی فهمیدم همه زندگیم همین ثانیه اس که دارم توش زندگی میکنم!! فهمیدم اونچه که باید اگه خدا بخواد اتفاق می افته اگرم نه به اب و اتیش زدن من فایده ای نداره!! بعد رفتن ..واقعا به چیزایی رسیدم که اون میخواست برسم اما خوب خودش نبود و فکر میکرد دروغ میگم!! اما حالا یاد گرفتم تو اوج عصبانیت اروم باشم و خودم رو با یه لبخند اروم کنم!!یاد گرفتم اگه الان خیلی دلم براش تنگ شده و خیلی دلم میخواد بهش sms بدم دندون بذارم روی جیگرم و با خودم بگم خوب حالا فرض که فرستادی و فرض که خوند وقتی هیچ تاثیری نداره پس سعی  کن اروم باشی و خودت با چیزای دیگه سرگرم کنی!!یاد گرفتم حرفای آدما رو خوب گوش کنم و بعد نسخه بپیچم!! تازه بیشتر وقتا آدما نیاز ندارن تو بگی چی کار کنن فقط نیاز دارن یکی حرفشون رو گوش کنه !! و خوب گوش کردن یه موهبته که هر کسی نداره و من دلم میخواد هنر خوب  گوش کردن رو داشته باشم !! یاد گرفتم سنگ صبور لازم نیست حتما یه ادم ۷۰ساله باشه که تمام موهاش سفید شده!! گاهی سنگ صبورت ممکنه ۲۱ ساله ش(حالا گیر ندی چرا ۲۱ سال !!همین جوری گفتم) باشه اما اونقدر بلده و میفهمه که تو دلت میخواد تا ابدحرف بزنی و اون گوش کنه!!یاد گرفتم تمام آدم ها رو ببخشم تا خودم راحت باشم!! و من توی این مدت همه آدم ها رو بخشیدم حتی اون ۲ نفری که نفرینشون کرده بودم!! گذشتم نه به خاطر اینکه بسپرم به خدا بلکه واسه اینکه خودم اروم بشم!! یاد گرفتم بهتره گاهی وقتا دهنم رو ببندم و هر حرفی رو به هر کسی نزنم!! چون ممکنه اصلا لایق دوستی با من نباشه یا جاسوس باشه!!یاد گرفتم حریم خودم رو بدونم و مهم تر از همه یاد گرفتم خدا رو اون جوری که باید بشناسم!! و ازش بخوام همه جا باهام باشه!! و ازش بخوام هیچ جا تنهام نذاره!! و یاد گرفتم با اینکه الان توی اون لحظه اییم که دلم میخواد به ... smsبزنم و جواب اون دو تا متن رو بدم اما توی آرامش باشم و اجازه بدم عقلم بهم دستور بده نه دلم!!و فهمیدم گیر دادن ٬شک کردن٬ بد دل بودن٬و ... چیزایی که میتونه زندگی رو بهم بریزه( باورت نمیشه از... بپرس!!)و مهم تر اینکه یاد گرفتم توی هر شرایطی با خودم و احساسم و عقلم روراست باشم و ببینم راه حل چیه!!

انارنوشت: با اجازه امتحانات تموم شد و ما بسی مشعوفیم هوینجوری الکی!!از روز تولدم همه دوباره کلاسا شروع میشه!!

انارنوشت۱: من این روزا جایی بین زمین و اسمونم!! جایی که شاید خلا باشه شایدم نه!! اما قدر مسلم اینه که فعلا ارومم!! و ارامش رو با تمام وجودم حس میکنم٬درسته که گاهی فکرش تو یادمه و حرفاش ٬اما پای ادعای عشقم وایسادم تا حرفی بهش نزنم و زندگیش رو بهم بریزم!!

انارنوشت۲: اگه خدا قسمت کنه قراره ۳ شنبه مریم گلی عزیز رو زیارت کنیم!! امیدوارم که جور بشه

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 : ساعت 17:37 :
اناربانو و امتحانات کوفتی!!
پیش نوشت:  چی میتونم بگم از این همه محبتتون !! چی میتونم بگم وقتی تمام کامنت ها تون رو میینم  احساس خوبی بهم دست میده! ظاهرا خیلی بد حرف زدم! وقتی این بت شکست یعنی شکست!! یعنی به قول خود اون آدم شیشه شکستنی رو دیگه نمیتونی کاریش بکنی!! دیگه مث اول نمیشه!!فقط یه لطفی کنید توی این بلاگ اسمی ازش نمیخوام برده بشه!! زندگی با همه خوب و بدش برای من گذشته!تمام اون دوران رو سپردم به طوفان خاطره ها و زمان! اگه مال هم باشیم حتی هزار سال دیگه بهم میرسیم اگرم نه که نمیتونم کاریش بکنم!! حمید برای من شکست! این حمید شکست!! اما هنوز حمید معصوم و دوست داشتنی بچگی ها رو  دوسش دارم!! همین و همین!! دیگه جوابی نمیدم بهت! دیگه زنگی بهت نمیزنم! جای این و اون هم باهات چت نمیکنم! فکر نکن هر آدمی داره باهات چت میکنه منم !! وقتی گفتم میرم کنار یعنی میرم کنار!یعنی دلم نمیخواد زندگیت با اوی تازه اومده بهم بخوره! یعنی عاشقتم و ارامشت تنها ارزوی منه! چیزی که تو از من گرفتی ارامش و اسایشم رو  اما  من نمیخوام ازت بگیرمش!!

اوف که این چند روز بیچاره شدم! امتحان  GIS که بدک نبود ! استاد کاردار بهم اخطار داده بود که اگه شما ۶ تا کنار هم باشید نمره هاتون رو کم میکنم  و خیلی شانسی شماره های صندلی ماها کنار هم افتاده بود البته خوب شد که نیومد سر جلسه ! همون اول سوالا رو که دادن گفتم پاشیم بریم !ولی دیگه نشستم و به توانایی هام تکیه کردم ! دیروزم که بدک نبود فقط قبول شدم! این ترم به برکت وجود اعصاب ارومی که داشتم همه درسام ۲۰ میشم !!دیروزم یه اتفاقی افتاد تو دانشگاه که امیدوارم خوب باشه!!(نمیتونم بگم شرمنده )اما امروز امتحان ساعت ۱۱:۳۰ حذف کردم چون نخونده بودم امتحان ساعت ۲ هم  گفتم حذف کنم بر و بچز گفتن بیا دری وری بنویس پاس میشی !!  راس ۲ برگه دادن من ساعت ۲:۰۵ بلند شدم ورقه سفید تحویل دادم ! یعنی کاش حذف میکردم! حتی همون دری وری هم به دهنم نمیرسید که بنویسم!!بلند شدم برم ورقه بدم یهو یه عالمه کله از رو برگه سر بلند کردن !! همه انگشت به دهن موندن!!عصبانی بودما !افتضاح!! اومدم پایین جواب ۳ تا سوال رو دیدم گفتم برو بمیر نکبت ! یهو دیدم استادم اومده پایین میگه خانوم... چرا پا شدی ؟؟ گفتم استاد وقتی بلد نیستم چی کار کنم! البته دیگه کم مونده بود اشکم در بیادا!!گفت بیا بریم ببینم میتونم بگم مریض بودی اومدی که حذفش کنی!! دیگه صحبت کرد اونام قبول کردن برم دوباره سر جلسه! اگه میدونستم این جوری میشه همه جوابا رو می دیدم !!خیلی بد شد!! دیگه رفتم بالا دوباره همه کله ها بلند شد همزمان با ورود من !!۳تا سوا ل رو که دیده بودم نوشتم!استادم گفت خانوم... فقط در حد ۵ بنویس من قبولت میکنم!!با اون تحقیق به اون عالی حیفه !!برو بنویس!! حالا یکی نیست بگه کجای دنیا استاد میاد التماس دانشجو کنه که تورو خدا تو فقط در حد ۵ بنویس بقیه اش با من !دیگه منم هی از اون ور ناز میکردم که مثلا دارم فکر میکنم برم سر جلسه یا نه!  دیگه شانس آوردم استادم نزد تو گوشم! ۳تا سوال نوشتم بلند شدم دوباره کله هام بلند شد !!اومدم بیرون با موجودی به نام سگ  همذات پنداری داشتم شدید!دوستام یکی یکی میومدن بغلم میکردن !! دلداریم میدادن!!آخی اینگذه خوب بود  نهاله که اومد بغلم کرد گفت عززززززززززیییییزم !!  اخه سر جلسه من ورقه رو اون اولش بستم خودکارم گذاشتم روش!! تصمیم نداشتم پاشم برگه رو بدم نهال هم هی بر میگشت ببینه من چیزی مینویسم یا نه!! هی میگفت ... بنویس !! منم میگفتم بابا ... گفتنم نمیاد !چی کار کنم؟؟دیگه خلاصه اینکه اصن امروز واسم روز خوبی نبود!بعدم که مث عاشقا از سرویس جا موندیم خوشحال خوشحال با ترمینال برگشتیم !! به کلاس نرسیدم! فردام امتحان دارم! اون وخ نشستم اینجا دری وری میگم!

دوشنبه انتخاب واحد داشتم واسه ۵۰ تا تک تومنی بدهی نمیذاشتن من انتخاب واحد کنم! دیگه اعصابمم خرد شده بود ! عابر بانکمم پول نداشتم! سرور بانک erorمیداد!دیگه رسما به چیز رفتم !!

امتحان فردام با معاون اقای ق ا ل ی ب ا ف هست! که کلی حرف س ی اس ی زدم سر کلاساش! که اگه نندازتم خوبه!! دیگه جز فردا یه امتحان شنبه مونده بعد ۱هفته تعطیلم بعدم روز از نو روزی از نو!!

انارنوشت:کیهان عزیز باور کن من در حال حاضر به هیچ بلاگی سر نمیزنم !! یعنی اصلا وقتش رو ندارم!! اما مطمئن باش تو رو یادم نمیره!!

انارنوشت:دوستان یه لطفی کنید از حمید هیچی نگید نه بگید خوب بود نه بد!! درسته نمیخوام بهش فکر کنم و... اما نمیخوام بشنوم کسی بگه لایق من و عشقم نبود و اینا! توی این رابطه هر دومون مقصر بودیم! یکی اشتباهش رو قبول کرد یکی ...!!یکی موند و یکی رفت!!همین!!! شاذه عزیزم  ممنونم از تفسیز زیبا و دلنشینت !! و شراره خانوم  کامنتت شاید یکی از بهترین چیزایی بود که خوندم! واقعا حسش کردم!!گلی عزیزم  من همچنان نمیتونم برات بکامنتم!!و ممنونم از همه اونایی که باهام همفکری کردن گفتن مث همیم! یا درکم میکنند! اگه درکم نمیکردید که اینجا حرفم رو به شماها نمیگفتم !! هزاران بار ممنونم از همه تون و به اندازه یه دنیا مدیون خوبی های تک تک تون هستم!!شرمنده اسم نمیبرم که  کسی جا نمونه!

انارنوشت(مخصوص ملودی ): ملودی کامنت دومت شگفت زده ام کرد !! تو تنها کسی بودی که اجازه هیچی رو به خودش نداد در عین اینکه ارومم کرد!!

انارنوشت: به خدا به پیر به پیغمبر من دخترم پسر نیستم!!خانوم یلدا مهاجری که دنبال دوست پسر میگردی هی میای اینجا کامنت میذاری و تل ت رو میذاری من دخترم!!

سنگ میشوم که دیگر دل به هیچ احدی نبندم!! حتی دوباره به خودت!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 : ساعت 21:40 :
بت شکنی!!
گاهی توی زندگی ما آدما اتفاق هایی می افته که خیلی خوشحال میشیم و برعکس!! گاهی آدمایی میان تو زندگی مون که ما با تمام وجود دوسشون داریم! و با تمام وجود بهشون عشق می ورزیم!! وقتی میرن دلت میخواد توام بری! وقتی نیستند دلت میخواد توام نباشی!!!دلت میخواد تموم ثانیه ها تو اون لحظه هایی خلاصه بشه که با اونهایی اما٬ امان از اون روزیکه این ادم برات بشکنه مخصوصا اگه عشقت باشه!! مخصوصا اگه همه زندگیت باشه!! این دو روز برای من از اون لحظه ها بود!! حمید تو من شکست! حمیدی که باهاش عقل رس شده بودم!حمیدی که تو وجودم بود! حمیدی که توی وجودم رشد کرده بود و شده بود همه زندگیم! الان که دارم اینارو مینویسم نمیدونم این پست رو میذارم یا نه!!شایدم بعد نوشتن پاکش کردم! چون الان بی هیچ فکری فقط دارم کلمه ها رو تایپ میکنم بدون اینکه برگردم ببینم چی گفتم ! یا حتی فعل های جملاتم بهم میخوره یا نه!! وقتی سه شنبه رفتم حمید رو دیدم موقع خدافظی گفتم کاری نداری؟؟ گفت مگه نمیای مغازه؟؟ گفتم نه اولا تو کار داری دوما مگه نمیگی مهمون میاد از شرکت برات نمیام زشته!! گفت باشه پس بعدا باهم حرف میزنیم!! نفهمیدم اون حرف رو برای چی زد اما دوبار هم تکرارش کرد!! دوستام گفتن میخواد چیزای خوب بگه !بگه دوباره با هم باشید!! وقتی  دو روز تو نت آن لاین شد اما چیزی نگفت  کمی شک کردم گفتم اما سر زمانش میگه!! هنوز امیدوار بودم که امام حسین بهش گفته چقدر بابت کارام پشیمونم! اما وقتی دیشب و امروز اون اتفاق ها افتاد باعث شد حمید رو بشکونم! تو خودم! من هیچ وقت توی این یک سال اس ام اس ها یا عکساش رو پاک نکرده بودم اما دیشب پاک کردم! دیشب عکساش رو و امروز صبح بعد از دعوا پشت تلفن تمام اس ام اس ها! نباید کار به اینجا میکشید نباید بهم میگفتی من نمیتونم بهانه ای بیارم! نباید بهم میگفتی تنها مشکل اینه که بهانه ای برای آن اوی تازه آمده نداری!! نباید بهم میگفتی که بکن و برو!! نباید هزار تا کار دیگه میکردی اما کردی!! نباید التماست میکردم تا بدونی چقدر دوست دارم اما کردم!! نباید بهت میگفتم بودنت برام دلیل زندگیه!! اما گفتم!!نباید اجازه میدادم از دوست داشتنم اینقدر مطمئن باشی که بدانی تا همیشه دوست دارم اما این کار رو کردم!! گفتم و هزاران کار دیگه کردم تا نشون بدم عاشقتم!! وقتی اون روزی که بهم گفتی انار من عشق رو با عمل ثابت کردم تو با حرف !!عشق حرفی قشنگ نیست عملیش قشنگه امروز باید بهت میگفتم تو عاشقم نبودی!! ما میتونستیم از نو بسازیم!! اما نه اینها نیست!! گیر های من دلیل نخواستن تو نیست!! دلیل اصلیش رو خدا پدر و مادر اون بنده خدایی رو بیامرزه که امروز صبح بهم گفت !! شما پسر ها که استاد پیچوندنید تو اگه هنوز من رو میخواستی میتونستی خیلی راحت اوی تازه امده را با بهانه ای ساده رد کنی!!

ازارم  میدهی به عمد

 اما من انقدر خسته ام آنقدر شکسته ام که دیگر هیچ نمیگویم!

نه گله ای نه شکوه ای! حتی دیگر رنجیدن هم از خاطرم رفته است!!

تا حالا به قسمت و تقدیر و خداوند ایمان داشتم و مطمئن بودم اگه مال هم باشیم حتما بهم میرسیم!! اما امیدوارم هرگز این اتفاق نیفتد!! نباید وادارم میکردی از ته دلم آه بکشم!! نباید وادارم میکردی  ...!! امروز با پاک کردن هر عکس هزاران بار شکستم!! هزاران بار مردم و زنده شدم!! شکستم اما دم نزدم!!خرد شدم اما لال شدم!! نمیخوام ناله هام رو نه تو ببینی نه دیگران!! امروز وقتی بهم گفتی حالا این قدر زنگ و اس ام اس میزنی تا اون بفهمه و گیر بده بهم !! چقدر دلم میخواست بگم با یکی دوست شدی بدتر از من؟؟! نه !باید بگم اما نمیگم!! باید بشنوم اما نمیخوام بشنوم!! باید توصیح بدی اما میخوام سکوت کنی!! باید میشکستم این بت رو شکستم!! بت حمید رو!! بت عشق رو!! بت بچگی هام رو شکستم!! شب عید وقتی بارون میومد زیر بارون تو ماشین بودیم تو کوچه های پاسداران یادته؟؟ یادته بهم چی گفتی؟؟ یادته ازم چی خواستی؟؟ بهت گفتم  اگه این جوری بشه تو میری؟؟ گفتی خیلی احمقی که این فکر رو میکنی!! امروز مطمئن شدم چون اون جوری شد تو رفتی!! نه گیر های من! نه بی اعتمادی هام!! چیزی جز خوشگذرونی نبود!! دختر یکی یدونه همسایه چیزی نبود جز عشقی کوتاه مدت که بعد یه سال دلت رو زد و تو بعد ۱۰ سال عاشقی گفتی گور بابای خودش و دلش و احساسش و وجودش و اشکاش!!نترسیدی آه کلاغی پیر دامنگیرت شود؟؟ به هر حال هدفم از گفتن همه اینها این بود که بگم عاشقتم دیونه تم!! اما دیگه نمیخوام ببینمت!! عاشقتم دوست دارم اما امیدوارم .... !!عاشقتم دوست دارم  اما اگه خدام بخواد کنار هم باشیم نمیخوام دیگه!! من حمید رو تو وجودم شکوندم!! عشقم رو میخوام بذارم برای کسی که من رو برای خودم بخواد نه اینکه بهونه بیاره که بهونه ای نداره!! من از همه  گذشتم تا به تو برسم اما تو چسبیدی به تمام اون چیزایی که میگفتی اگه پاش بیفته ولشون میکنی!! توی عمل بر عکس شد !روز خواستگاری گفتی اگه پاش بیفته که انتخاب کنیم تو خانواده ت رو انتخاب میکنی من تورو!! اما برعکس شد! من تورو انتخاب کردم و تو خانواده ات!! چقدر دلم میخواد بزنم زیر گوشت بهت بگم........ !!نه گفتم که نمیگم!! این تمام سرمایه عشق پاک من به توئه!! سرمایه دوست داشتن بچگی هام!! بلوک ۶۴! طبقه ۴ پلاک ۲ توش یه دختر کوچولو بود ! توی پلاک ۳ یه پسر کوچولوی شیطون بود که اینا عاشق هم شدن!! امروز رو هیچ وقت یادم نمیره!! ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ من تمام زندگی ۲۱ ساله گذشته ام رو ریختم دور و امروز دوباره متولد شدم!! و ۲۸ بهمن امسال تولد یک سالگی منه!! تولد زندگی دوباره من!! بی عشق!! بی حمید!!

در ایینه نفس کشنده سراب

     تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم!

        در چشمانم چه تابش ها که نریخت!

          و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!

                                              آمدم تا تورا بویم٬

 و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

                           به پاس این همه راهی که آمدم!

  چه رویاها که پاره نشد!

        و چه نزدیک ها که دور نرفت!!

            و من بر رشته صدایی ره سپردم

                        که پایانش  در تو بود!

آمدم تا تورا بویم!

      و تو زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی

                 به پاس این همه راهی که امدم!

 چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!

             و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها 

                      که نشانم نداد! آمدم تا تورا بویم

و تو:گیاه تلخ افسونی!

به پاس این همه راهی که آمدم

      زهر دوزخی ات را با نفسم امیختی

                      به پاس این همه راهی که آمدم!!

 

انارنوشت:هر وقت اینقدر مرد شدی که نتونی شکستن کسی رو ببینی!

هر وقت این قدر از خود گذشته شدی که بتونی از غرورت بزنی تا به غرور دیگران احترام بذاری!

هر وقتی اینقدر بلند نظر شدی تا بگذری و مقابله به مثل نکنی!

 هر وقت اینقدر صبور شدی که از اشتباهات و سو تفاهم ها با متانت بگذری!

هر وقت این قدر منصف شدی که گاهی هم به دیگران حق بدی !!

                                                           اون وقته که مرد شدی!!

 

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمیشود ، مگر در همین سه واژه :

او دوستم ندارد ...

+ : نوشته شده توسط انار بانو : شنبه سیزدهم بهمن 1386 : ساعت 22:9 :
نداره!!!
در عشق که اینها نیست!!!

پ.ن: خسته ام !! از همه این شور و حال مزخرف!! از این نقابی که به چهره م زدم!! من خودم رو میخوام!! من عشقم رو میخوام!! میدونی خستگی یعنی چی؟؟ میدونی وقتی گور آرزوهات و با دستای خودت بکنی یعنی چی؟؟ میدونی وقتی ۶ ماه گذشته باشه و تو یه چشم بهم زدن مطمئنی ۶ ماه دیگه هم میگذره بی اینکه تغییری ایجاد بشه یعنی چی؟؟ همه اینایی که دارم اوانایی که نبود که میخواستم!! به تاوان اشتباهم ۶ ماه کشیدم اما دیگه بسمه! دیگه نمیکشم!!! خسته شدم از تو ٬از خودم٬ از زندگی٬ به خدا خسته ام! به بزرگی خودش قسم خسته م!  به همون کربلا دیگه نمیکشم!! تنهایی دیگه دووم نمیارم!!!

انقدر آرزو به گور بردم که جایی برای دفن جسدم نماند!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه دوازدهم بهمن 1386 : ساعت 12:40 :
اناربانو و بازی بلاگی!!
گرچه به نظر خودم دوستانی که اینجا دارم من رو خیلی خوب میشناسند و بارها در این مورد بنده داد سخن کردم  (فعلش همینه ) اما خوب بازم چون به این بازی دعوت شدم و چون نمیتونم از دستورات یوشا  سرپیچی کنم چون بعدن کله مو بیرون نت میکنه (چه طوری یوشا؟؟ )این بازی رو انجام میدم و پست بعدی رفت فکر کنم یا بعد امتحانات یا تولدم!!

خودتو معرفی کن

اناربانو هستم !!اونایی که باید اسم اصلیم رو میدونند و چون عاشق انار هستم اولین بار حمید بهم گفت اناربانو بعد از اون بود که کلا شدیم اناربانو الانم هر کی میخواد صدام کنه از دوستای نتی یاsmsبده میگن چه طوری انار !!۱۸ روز دیگه هم وارد ۲۲ سالگی میشم!!

خصوصیاتم

سر سخت!!کله شق!زودرنج!دست بزن(البته این مورد فقط واسه حمید بود که خیلی گازش میگرفتم )!!مغرور!!لجباز!!خودخواه!! خلاصه اینکه انچه خوبان همه دارند من یکجا دارم !!ظاهر  و باطنم یکیه!! اگه ناراحت بشم زود قیافه ام میره تو هم و کلا تابلو میشم!!عاشق هله هوله!! با معرفت!خراب رفیق!!حالا دیگه همه رو که یادم نیست تا بگم که!!

فصل مورد علاقه

زمستون و بهار!!

رنگ مورد علاقه

اول از همه سفید! بعد آبی!بنفش!!صورتی چرک!!

غذای مورد علاقه

 به جز ابگوشت٬ خورش کرفس ٬خوراک لوبیا سبز!! (ضمن اینکه من اصلا گوشت خورشتی نمیخورم!! مثلا تو قیمه امکان نداره من گوشتشو بخورم فقط لپه شو میخورم و اب خورش و اینا!! ) و البته اینکه همه غذاها به شرطیکه دستپخت مامانم باشه!!

موسیقی مورد علاقه

ملایم!!و ارامش دهنده! و اگه تو مود خوب باشم قر دار! از این لعن و نفرینی ها به شدت بدم میاد !! از اینا که میگه الهی سوسک بشی بری زیر تریلی و اینا!!

بدترین ضد حالی که خوردم

قبول شدنم دانشگاه  دماوند با اختلاف ۵۰ تا با ت