تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
انار بانو و محرم و امتحان!!!
چلاملکم     !! ما برگشتیم !! امیدوارم عزاداری هاتون مورد قبول درگاه حق واقع شده باشه!!   

عرضم به حضورتون که بنده این چند روزه طبق یه نذر قدیمی خونه خاله ام نذری داشتیم داشتیم در خانه ایشان مث چیز کار میکردیم و هی هر چند وقت یکبار به امام حسین یاد آوری میکردیم ببین باید حاجتمو بدیا دارم کلی کار میکنم!! به همه هم گفتم چسبیدم به پاچه خدا که مرادمو بده!! چهار شنبه عصری با حمید حرف زدم و ازش خواستم داره میره کربلا مریضایی که دارم رو دعا کنه!!کمی هم مث همیشه شوخی کردیم  که بعد زود قطع کردم که اشکم در نیاد! جمعه قبل از رفتنشون هم دوباره باهاشون صحبت کردیم و ابراز دلتنگی کردیم و نگرانی !! دلم داره میاد تو دهنم! خدا خودش سالم برش گردونه !خوچحال نشید هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است فقط به مثال یک دوست با هم صحبت کردیم و نه بیشتر!خدایا خودش مواظبش باش!! 

وای چرا این قدر زود این دسته ها تموم میشد میرفت پی کارش؟؟ ۵شنبه شب راس ساعت ۱۰:۴۵ دیگه هیئتی تو خیابون ندیدیم!! نمیدونم چرا این قدر زود تموم شد! به خاطر سرما بود یا به خاطر اینکه اعلام کرده  بودن که تا ۱۱ فقط باید عزاداری کنند نمیدونم ! ما که هیچی نفهمیدیم!هر سال دیگه دارن از سر و تهش میزنن مزخرفا!  بعد از ناهار خونه خاله که جمعه بود ییهوویی ویرم   گرفت برم دیگ بشورم ! حالا فکر کن من خونه خودمون قابلمه غذا نمیشورم قابلمه ها رو میذارم مامان بشوره  بعد هوس کردم برم دیگ برنج بشورم  ! اونم که یکی دوتا نبود ۶ تا دیگه بود!۳تا هم دیگ خورش!   با یه عالمه در قابلمه و سینی و این چیزا! خلاصه که به همسایه خاله اینا گفتم عمو سیامک بذار من اینارو بشورم !! اونم یه ذره نگام کرد گفت چی نذر کردی میخوای دیگ بشوری؟؟ منم گفتم سریه داداچ! خلاصه اینکه روم به دیفال اولیه خوب بود ولی دومیه اثر سیاهی ذغال تهش موند روم دستم! دستم تا آرنج سیاه شد بعد دیگ سفید شد دست من سیاه شد !حالا مگه دستم پاک میشد هی میخواستم دیگ اب بکشم تمیز بشه هی جای انگشتای خودم می موند بهش ! با بدبختی درست شد دیگه آخر عمو سیامک اومد ازم گرفت گفت برو دیگه!  دیشبم اینقدر سرد بود از سرما تکون نخوردم برم شام غریبان! ولی امسال برای خودم سال خوبی بود! حس میکنم سبک شدم!

پ.ن: یه چند نفری بودن اصلا نا خود آگاه تا میخواستم دعا کنم یهو می اومدن جلو چشمم! اولیش شاذه بود اصلا تا میخواستم دعا کنم اولین نفر شاذه بود که یهو میپرید جلو چشمام!!بعدیش ایلیا بود ! ایلیا به جون خودم همه ش با بانو جلو چشمم بودی! تو هم گیر داده بودی هی برات دعا میکردم!  برای بقیه هم خیلی دعا کردم مخصوصا وقتی در دیگ اولین برنج رو برداشتیم! مطمئن باشید هیچ کس رو جا ننداختم اما اینا ناخود آگاه اسمشون می اومد رو لبم!

پ.ن: به دلیل گشادی یه جایی یکی بیاد با بولدوزر ما رو هول بده تا درسمون رو بخونیم! به خدا امتحانام مث خر تو هم افتادن اما حوصله درس ندارم! محض نمونه امتحان میگم! ۷ بهمن طراحی مهندسی پارک ها! ۸ بهمن حقوق محیط زیست! این وسطا امتحان دارم تا میرسه به اصل کاریش یعنی۱۵ بهمن جی آی اس٬   ۱۶  بهمن عکس های هوایی ٬ ۱۷ بهمن ۹ صبح گیاهان ابزی ۲ بعد از ظهر بهسازی مناطق(تازه اینا هر دوشون ساعت ۹ صبح بودن اینقدر داد بیداد کردیم ساعتشو رو تغییر دادن) ٬ ۱۸ بهمن مدیریت مواد زائد و جامد٬ یعنی این ۴ روز من رسما به چیز میرم ! هر کدومشون هم بیفتم بیچاره ام! ۱۵ بهمنیه با استاد کاردار میشه گفت راحتم ! ولی بقیه رو اصلا شوخی نکنید که بیچاره ام مخصوصا اون ۱۸ امیه که استادمون معاون اقای ق ال ی با ف هستش منم اینقدر سر کلاس س ی اس ی  حرف زدم میترسم بندازتم! ما این چند روز دعاتون کردیم شما هم ما رو دعا کنید که همه رو پاس بشیم! اصلا حوصله ندارم به جای ۸ ترم ۹٬ ترمه تموم بشه!

انارنوشت: فقط ۲۸ روز تا تولدم مونده! کادوهاتون رو آماده کنید!

بعدا نوشت: گیلاسی عزیزم اگه اینجا رو میخونی یه نظری بذار! بابت اینکه میام هر بار بلاگت اما نظر نمیدم شرمنده ام چون اصلا نمیتونم کامنت دونیت رو باز کنم! خواستم اگه میای اینجا بهت بگم خیلی مخلصیم داداچ! شرمنده ام  اگه از من کامنتی نداری

فعلا بایتون!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه سی ام دی 1386 : ساعت 14:25 :
بوی محرم می آید!!
نمیدونم این روزا چی داره که تقریبا هر آدمی رو نا خود آگاه مجذوبش خودش میکنه !!و باعث میشه گاهی حتی آدما حرمت خیلی چیزا رو نگه دارند!! گرچه من معتقدم ما هر چی داریم به برکت وجود سایه پر مهر حسین و ابوالفضل است و بس!! من عاشق این روزام!! روزایی که هر جا رو نگاه میکنی  پرچم های مشکی عشقه !! هر کسی رو میبینی داره یه کاری برای اقاش میکنه!! خدایا تو از دل بنده هات خبر داری!! هر کی هر آرزویی داره برآورده کن!! بچه ها مریضا یادتون نره!! مریضا مریضا مریضا     نی نی کوچولو ها٬ پدر مادرامون٬ مامان بزرگ بابا بزرگا٬ سلامتی همه آدما٬ نابودی ظلم و ستم!! و مهم تر از همه فرج اقا امام زمان(عج) .

پ.ن: دوستای عزیزم توی این شبا اگه یادتون موند حتما ما رو هم دعا کنید!! به دلیل ایام سوگواری فعلا قالب م رو عوض کردم بعد از این مدت دوباره قالب خودم رو میذارم!! مشکی پوشای اقا امام حسین و  حضرت ابوالفضل دعا یادتون نره!!

پ.ن۱: دوستان عزیزم من شرمنده ام نمیدونم کی این کامنت رو برام گذاشته کامنتش رو تایید کردم که اگر کسی حرفی داره بگه در جواب ضمن اینکه خودمم جوابش رو پایین نوشتم!!این اولین و آخرین کامنت توهین امیز به خودم و دیگرانه!!!

اومدم بلاگتو خوندم با خودم گفتم كه
باید بگم شاید یکم فکر کنین بعد بنویسین میدونی شادی خانوم من خیلی وقته به وبلاگت میام نوشته هاتو میخونم قشنگه قصد تعریف ندارم چون از دلت میاد قشنگه چون عاشقیو با سوز دل مینویسی ولی باید بگم تو چرا واسه به دست آوردن عشقت واسطه میتراشی؟چرا از حسین میخوایش؟مثلا میشه بگی تو چیو از برکت سایه پرمهر حسین یا ابولفضل داری؟یکم واقع بین باش یکم فکر کن چطوره که شما آدما همهچیزتون up to date ولي افكارتون پوسيده و منحطه فرج آقا نزديك شه؟نميدونم يه بار مياي مينويسي كه حراست دانشگاتون اينجورنو اونجور يه بار مياي دم از مذهب و حسين ميزني؟اگه خيلي اعتقاد داري به اينجور چيزا لاقل ظاهرتم مثل افكارت كن نه ظاهر يه چيز باطن يه چيز ديگه بابا رحمت باباي اخوندا اونا از شما تو اين خرافه پرستيا عقبترن خانوم تحصيلكرده يكم فكر كن بعد بنويس درضمن واسه بدست آوردن عشقت به اين چيزا متوسل نشو ببين كجاي كارت غلط بوده كه آخر كارت اينجوري شده ببين كجاها اشتباه كردي اين كه گريه كني واسه يه عرب كه به خاطر سلطنت با عموزاده هاي خودش جنگيده و مرده دردي از تو رو دوا نميكنه فكر كن انسان باش

اولا که ممنونم از لطفت و باید بگم گرچه گفتم کامنت های بی ادبی و توهین امیز رو تایید نمیکنم اما این یه دونه رو تایید میکنم تا هم شما هم دیگران من رو خوب بشناسند!! اونایی که من رو از نزدیک دیدند و اشنایی کامل دارند( که توی این دنیای مجازی اصلا همچین کسی وجود نداره جز دختر داییم) میدونند که بنده یه زمانی نه چندان دور خیلی عقیده آن چنان اساسی و محکمی نه به خدا داشتم نه به ائمه اش و نه تمام چیزای دیگه!! از خوندن نماز هام نگم بهتره!! خدا رو فقط شب امتحان میشناختم و بس اونم وقتی امتحانم تموم میشد بی خیال ماجرا میشدم!! توی اون چند سال هم راه خطاخیلی رفتم!!!که الان بابت تمام کارهایی که کردم پشیمونم!! نمیدونم دختری یا پسر!! نمیدونم تو اصلا کی رو میپرستی اصلا کسی  هست که بپرستیش یا کافری!! اما اگه یه لحظه فقط یه لحظه به خودت و  همه اونچه که توی زندگیت داری نگاه کنی (حتی اگر فقیر ترین ادمی) بازم وجودت هست!! خدا کیه؟؟ همونیکه من و تو افریده!! منم گاهی خسته میشم!! کفر میگم اما میدونم هر چی دارم به برکت وجود حسین و ابوالفضل است و بس!! ضمن اینکه دلیلی نمیبینم مثلا چون شما کسی رو قبول نداری عقیده ات رو به دیگران تحمیل کنی!! عیسی به دین خود موسی به دین خود!! من خدا رو اون جوری میپرستم که حس میکنم درسته!! اون جوری دوسش دارم که هیچ کس تا حالا نتونسته بفهمه من چه جوری پرستشش میکنم!! من عاشق شدم عاشق یه آدم مذهبی!! که عشقش این بود توی کربلا بمیره!! و الان که داره میره کربلا بزرگ ترین ارزوش اینه که رفته اونجا دیگه نیاد همونجا پیش اقاش بمیره!!!من عاشق حمیدی شدم که نمازش ترک نشد!! عاشق حمیدی که روزه اش رو ترک نکرد!! اگه حالا این جوریم اگه تونستم توی زندگیم خیلی سختی ها رو تحمل کنم فقط برای اینکه عاشق خدا شدم!! واسه اینکه گاهی ایمانم نذاشته کفرشو بگم!! نمیگم نگفتم خیلی هم کفرشو گفتم!!خیلی جاها کم اوردم مث همه آدما !! اما توی بدترین شرایط هم که باشم فقط و فقط خودشه که میتونه نجاتم بده!! من هیچ عقیده و ایمان کاملی ندارم!! با حراست دانشگاهم مخالفم چون بهم توهین میکنند! چون اسلام اگه نهی از منکر گذاشته با زبون خوش گفته نه با کتک و فحش و داد بیداد!!بهتره بدونی من توی چه دانشگاهی درس میخونم تا بعد اینو بگی!! دانشگاه من (دانشگاه دماوند) بدترین دانشگاهیه که ممکنه بری توش!! دانشگاهی که روز دختر و پسر جداست!! کجای اسلام زن و مرد رو از هم قایم کردن؟؟ در حالیکه همین دانشگاه بهترین جشن ازدواج دانشجویی رو میگیره !! واسه دختر و پسری که همدیگه رو نمیبینن!!ضمن اینک من میدونم کجای کارم اشتباه بوده که عشقم رو از دست دادم!! اگه up to date ایی اینیه که تو و امثال تو فکر میکنید ترجیح میدم به من بگن امل و عقب مونده!!من انسانیت تو بغل این و اون خوابیدن نمیبینم !!
دوستان عزیزم شرمنده ام که جواب این کامنت رو توی پستم نوشتم!! خواستم اگر شماها هم چیزی میدونید و میخواید اضافه کنید!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 : ساعت 22:24 :
انار بانو باز میگردد!!!
چلاملکم !!!بازگشت پر غرور و افتخار آمیز  انار بانو را به وطن  تبریک عرض مینماییم!!!! نازلی کف برو تو کارش !!! مرسی دیگه بسه زیادی تشویق کردین دیگه!!!!!!!!!  ایلیا دچار نوستالوژی نشو دیگه بسه !!!از انار بیا بیرون!! . خوب میدونم دلتون خیلی تنگ شده بود برای اناربانو!! خودمم دلم خیلی براش تنگ شده بود !! اصلا خدایی حس میکردم یه چیزی گم کردم!!هزار بار اومدم بزنم مث گیلاسی(چه طوری گیلاس ) این ارشیو رو پاک کنم و برم !!اما دیدم نمیتونم!! آخه مث گیلاس جرات پاک کردن این ارشیوم ندارم !! حالا اصلا از اینجا پاکشون کنم از تو ذهنم که پاک نمیشند که میشند ؟؟ جالبتر قضیه این بود با اینکه دیگه اینجا نمینوشتم اما آمار بازدید های اینجا بیشتر از اون ور بود!! ببین میخوام یه قولی بدم اول به خودم بعدم به شماها !! به خدا قبلا این قول رو دادم اگرم جایی دیدید یادم رفته یا دارم فراموش میکنم این قول رو بهم یاد آوری کنید باشه؟؟ من دیگه نمیخوام اینجا از غم و درد بنویسم !! اینجا یاد آور یه آدم خوب برای من!! من تقریبا راه اروم  کردن خودم رو یاد گرفتم!! و دارم سعی میکنم اون روش رو توی تمام ابعاد ز ندگیم پیاده کنم!! گرچه هر از گاهی بد دلم تنگ میشه اما سریع شروع میکنم آروم کردن خودم !! و فکر میکنم بهترین روش این بود که تونستم بالاخره خودم و مشکلم رو به خدا بسپارم!!و مطمئنم جای خوبی سرمایه گذاری کردم!اینطور نیست؟؟ زندگیم هم گاهی آروم پیش میره گاهی تند!! این مدت یه روزایی خیلی شیطونی کردم یه روزایی هم تو یه خلسه روحی بدجور بودم!!و در حال مبارزه با نیازی که میخواستم که تو خودم بکشم!! بعد دیدم فرار فایده نداره!! حمید رو گذاشتم جلوم!! ساعت ها تو خیالم باهاش حرف زدم!!درد و دل کردم!! حتی گاهی حسش کردم !! روزای بدی بود!! یاد حمید و نبودش که توی این روزا بیشتر میفهمیدم من چه عشقی رو توی دلم داشتم و از دستش دادم برام سنگین بود!! اما حالا با تمام وجود به اینده و روزای خوبم فکر میکنم البته در کنار اینکه...!!!!!!! (اینجاش رو شرمنده نمیشه گفت!!)

توی این مدت تقریبا هر روز میرفتم دانشگاه که خیلی خسته ام میکرد!! یه ۵ شنبه ای هم اون وسطا بود از ساعت ۹ کلاس داشتیم تا ۵ بعد از ظهر   که من و گروهمون که ۶ تاییم اینقدر اذیت کردیم که تعطیلش کردن!! خیلیم بد شد !! آخه استادGIS رو از دانشگاه آمل آورده بودن استادی که هر ۱ساعت تدریس ۱ میلیون میگرفت اما واسه ما برای اون روز مجانی اومده بود خراب رفیقی مرام بازی و اینا!! اون وسطا بچه ها خسته شده بودن ۳ساعت پشت هم ٬استاد کاردار استاد خودمون ٬ به من گفت برو ۱۸ تا چایی بریز بیار  !!نمیدونم فکر کرده من دست به چاییم خوبه که هر وقت هوس چایی میکنه میگه برو چایی بریز!!خلاصه رفتم تو سلف از اونجایی که اون روز ٬روز کلاس برادران  !! بود رفتم تو سلف همه پسر نشسته بودن رفتم گفتم ۱۸ تا چایی میخوام !! خدا اون روز رو نیاره ۲تا دختر میون ۱۰۰ تا پسر گیر بیفتن!!بیچاره شون میکنند !یکی گفت خانوم سفره دارید؟؟ اون یکی گفت خانوم واسه خواستگار میبری؟؟ منم که نمیشد بخندم  !! گفتم الان بخندم باید سواری بدم  بهشون هی سعی میکردم جدی باشم  اما واقعا با اون سینی که ۱۸ تا چایی توشه همه دانشگاهم دارن نگات میکنند و شونصد تا چشم داره تو میبینه و منتظرن بخوری زمین تا بخندن مگه میشه جدی بود؟؟ کلاس طبقه دوم بود رفتم تو کلاس هنوز صدای پسرا میومد کاردار هم که فهمیده بود جریان چیه بهش برخورده بود  !! رفت بیرون یه جذبه گرفت !! رفتم گفتم استاد برم سینی رو بدم؟؟  گفت نه خیییییییییییررررررررر  از اون نگاه های ... کرد که آره !! تو هفته دیگه میای سر کلاس من بازم نه؟؟ منم عین خر مظلوم دور از جونتون گفتم چششششم! رفتم نشستم سر جام!! اخرش که ما داشتیم از کلاس میومدیم بیرون استاد کاردار به ما گفت یادتون باشه شما ۶تا دیوانه کلاس رو منحل کردید!!! (به قول گیلاس ما رو گفتا ) . به ما میگه دیوانه ای از قفس پرید!! اون روز برگشته  میگه شماها هر کدوموتون تو یه دونه کلاس باشین کلاس منحله وای به حال من که هر ۶ تا تون رو با هم تحمل میکنم !! تازه نمره عملی GISرو به من داد ۳!! بعد من اشکم در اومد از سارا که امتحان گرفت برای اون گذاشت  ۱۶ !! سارا گفت چرا من ۱۶ ؟؟ انار ۳؟؟ گفت من واسه اونم ۱۶ گذاشتم باور کرد من گفتم ۳؟؟ گفت آره!! منم که قهر کرده بودم اومدم بیرون!! گفت برو بهش بگو خدا عقلت بده دیوانه!!(با من بودد). 

دیگه اینکه واااااااااااااااااااااای چرا اینقدر سرده من کم مونده دستکش دستم کنم!! الان واسه صرفه جویی گاز ها رو کم کردیم!! من که دوتا بلوز پشمی تنمه با دو تا جوراب!! فکر کنم بیرون گرم تر از خونه ماس!! شبا که دیگه هیچی!! تختم زیر پنجره اس!! تا خود صبح قندیل میبندم!! فقط یه راه تنفسی باز میذارم گاهی اونم میبندم!! فقط هر چند وقت یه بار کله ام رو میارم از زیر پتو بیرون نفسی میکشم دوباره میرم اون زیر !!  روز اول که هوا سرد شد یک شنبه صبح بود مریم دوستم به من smsداد انار میخوای بری؟؟ گفتم نرم؟؟ گفت برف و ببین بعد بگو!! رفتم دیدم اوووووههههههههه چه برفی میاد!! به سارا میگم بریم دانشگاه میگه آره بریم ارائه داریم خره !!(جمله محبت امیز و که دارید دیگه )میگم بزغاله  (چیزی که عوض داره له نداره  ) از تو جات پاش برو برف و ببین زیر پتویی جات گرمه میگی بریم !!اینجا کولاکه چه برسه به دانشگاه خراب شده ما!!اونجا که تابستونشم زمستونه   !! هیچی خلاصه اینکه مریم مخ منو زد گفت نمیخواد بری بگیر بخواب منم که کلا زود اغفال میشم گفتم گور بابای دوتا درس که باید ارائه بدم!! الان همه دنیا رو هم بهم بدن از زیر پتو تکون نمیخورم!! البه این وسط بماند روم به دیفال  هی شلوارم میپوشیدم هی مریم میگفت نرو دوباره در می آوردم شلوارمو !! یه ۱۰ باری فکر کنم لباس پوشیدم در آوردم !! خلاصه اینکه نرفتم!! فرداش بنا بر اخبار واصله گویا جاده بسته شده بچه ها ساعت ۱۰:۳۰ تازه رسیدن دانشگاه!! اون مدیر دانشگاه چیزمون  گفته اساتید اومدن باید بیاید!!سرویسم مجبوری رفته!! البته من کلی خوچحال شدم نرفتم چون استاد هام هیچ کدوم نرفته بودن!! برگشتنی هم پلیس راه جاده رو بسته نذاشته اینا بیان تهران!! بچه ها شب تو دانشگاه خوابیدن!!هلال احمر براشون پتو فرستاده اما بچه ها میگفتن همه جا قندیل زده بوده!! خلاصه که ما بسی خوش به حالمون شد نرفتیم و در خانه زیر پتوی گرم و نرممان تا ۱ ظهر خواب بودیم!!

فکر کنم برای این بار بسه نه؟؟ ممنونم از همه اونایی که تنهام نذاشتند !! همه اونایی که تشویقم کردند بیان دوباره اینجا بنویسم !! و همه اونایی که انار بانو رو دوست دارند !!ببخشید اینقدر شکلک بارون شد دلم واسه این شکلک ها خیلی تنگولیده بود!!

 دوستون دارم مخلصیم تا بعد!!

 

من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی

پنچره اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم

تنهاییت برای من...

غصه هایت برای من...

همه بغضها و اشكهايت براي من ..
  بخند برایم بخند
  آنقدر بلند
  تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

  صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده
                                                          دوستت دارم ...

    البته با اجازه نرگسی

پ.ن: عزیزی دارم که مسافر است و او تا به سلامت به کربلا برسد من هزاران بار میمیرم و زنده میشوم!! مسافرم سفرت بی خطر!!

بعدا نوشت: دوستان عزیزم من توی کامنت دونی جوابتون رو میدم !! ضمن اینکه برای یه سری دوستای نازنینم نمیتونم بکامنتم مثل سحرییییییی عزیزم و یا گلی عزیزم. شرمنده مشکل از منه. الانم هر چی کامنت دونی خانومی شونصدم رو باز میکنم باز نمیشه. خانومی جونم شرمنده ام

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه بیست و یکم دی 1386 : ساعت 23:40 :