تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
پست 119 و تمام!!

پیش نوشت: دیگه هیچ گونه احساس لذتی از بودن در این دنیای مجازی ندارم دیگه آپ کردن هم شادم نمیکنه چرا که حس میکنم دارم توی این بلاگ  خودم و بقیه رو گول میزنم! چون هیچ اثری از نشاط و شادی تو وجود من نیست!! اما پست های بلاگم پر از خوشحالیه! یه دفتر سبز خیلی خوشگل و ارامش دهنده داره جای بلاگم رو میگیره!  این مطلب پایین هم یه متنه! چون خیلی طولانیه هر کی دوست داشت بخونه!از همه دوستانی که توی این 1 سال و 1 ماه همراهم بودن ممنونم . فکر نمیکنم تا مدتی بیام نت! به شدت درگیرم.  کارای دانشگاه وقتی برام نمیذاره! مرسی دوستای خوبم . واقعا ممنونم ازتون! این بلاگ به عشق یکی شروع شد و توش نوشتم امروز به عشق همون آدم میبندمش! کامنت دونی رو با اجازه میبندم  که شرمنده کسی نشم! دوستون دارم ارزوی بهترین ها رو برای همه تون دارم. موفق و خوشبخت باشید. در پناه حق!

 پیش نوشت۱: دوستان عزیزم من از این به بعد هیچ کامنتی برای هیچ کس نمیذارم مگر کامنت خصوصی اونم با ذکر کامل اسمم . پس اگر با اسم من کامنت داشتید بدونید من نبودم. ممنونم از لطف همه شما. من حالم خوبه. یعنی امیدوارم خوب باشم. دچار نوعی حس... شدم. باز دیشب یه ذره اب روغن قاطی کردم. که هنوزم توی همون مودم. فقط نمیدونم هدف چیه!خوب میدونم از این نوشته های گنگ چیزی سر در نمیارید اما خوب خودم رو اروم میکنه!

 

من تصور میکنم اولین دروغ ناخواسته دنیا را کتاب های فارسی اول به ماگفتند تو یادت مانده؟؟نوشته بود ان مرد در باران امد این کجایش درست است؟؟ این گونه نگاهم نکن چه منتی معلوم است که من منت روشنی آن چشم های بی مثال را تا اخر دنیا میکشم فرقی نمیکند چه کسی اول می آید مهم این است چه کسی ادامه میدهد، چه کسی تا آخر میمانند و چه کسی زیر قولش نمیزند!! و من به یک نتیجه دیگر هم رسیدم آنها هیچ وقت توی املاهای هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید میدانستد بعضی واژه ها مثل درد کشیدنیست نه نوشتنی!!و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژه پر غصه و پر قصه ایست!!خوش به حال آن دوست یا چه میدانم دوستان جدیدت کاش لایقت باشند کاش قدرت را بدانند به انها بگو چقدر ماهی .

عجیب دوستت دارم ساده، دوستم نداشته باش اما نرو،من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش.

هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد میشود فرمانروای سرزمینمان ، لطفا نگذار هر کاری دلش خواست و با زمین کرد با دل تو هم بکند!قبول کن بی دلیلی گاهی قانع ترین  دلیل دنیاست!باور نکن کسی که از عشق چیزی میداند حالش خوب باشد حتی اگر بر عکسش را به تو گفت!سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و ترا از خدا برایم به امانت گرفت!بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند ، آشناییشان را به رخ بیگانگیم میکشندو من بی آنکه اعتنایی بکنم انتظار آمدنت را نقاشی میکنم و خدا بی صدا به تو الهام میکند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می ایی و با اشاره ات میپرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره...

 حق با توست عزیزم من دوباره... من امروز باز هم از آن دوباره ها شده ام از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست!

اگر نمیتونی دوستم داشته باشی ام لااقل یه قول بهم بده بیشتر از این از چشمان نیفتم چون بی تو میمیرم!با اینکه تو دیگه مث گذشته ها زود به زود اسممو صدا نمیکنی با اینکه نمیدونم چرا داری به یه زندگی دیگه عادتم میدی ، اما من هنوز دیوونه تم ،دیوونه موج نگاه نازنینتم، وقتی با عبورش مثل صاعقه تمام شکوفه های آرزومو میریزه رو زمین تخیلم و میره!! دیگه حتی نمیدونمای عمیقتم مث گذشته نیست !دیگه با رغبت به پرسشام جواب نمیدی تازه اگه جواب بدی!یه سوال کنم؟؟ جون اونی که تو دوسش داری منم ندیده به خاطر تو دوسش دارم نه که فکر کنی اونجوری یه وقت... غصه نخور احترامش رو دارم فقط همین، خلاصه جون همون بهم میگی چی شد؟ تو حاشیه عشقمون یهو چه اتفاقی افتاد؟ اون موقع من و تو کجا بودیم؟ وقتی یکی همه اون چیزی رو که پای عشقمون ریخته بودیم مث توتای زیر درخت جمع کرد و برد و جادومون کرد! من کاری کردم که خاطرت تحمل سنگینیشو نداشت؟ چیزی که گفتم مجازاتش به اندازه چند تا دوست ندارمه؟واسه دیه این حرف آوردن یه قلب شکسته کافی نیست؟ با یه دل که تا حالا هزار تا ارزو کرده جلو چشای نازت قربونی بشه؟ میدونم تموم که شد با وجود همه سطر های غم انگیزش بازم سکوت میکنی و سکوت یعنی... یادته اون وقتا هر چقدرم که پیش هم بودیم واسه حرفایی که معلوم نبود یهو از کجا سرازیر میشن وقت کم میاوردیم اما حالا درست بر عکس اون روزها گاهی حرف کم می اریم . یادته؟ اون وقتا همه چی یادت بود ، یادت بود چی صدام کنی ، چقدر با مهربونی میگفتی... ، اما حالا سالی ماهی یه بارم که میای صدام کنی قبلش یکی دو تا اسم میگی تا یادت بیاد اونی که هر لحظه هزار بار برات میمیره اسمش چیه!  نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ شده ، هم برای الآنت هم واسه گذشتت، تقصیر تو نیست ، نمیدونی چقدر دوست دارم ، یادته با ... گفتنات دنیا تکون میخورد!اون وقت همه حسرت عشق مقدسمون رو میخوردن ، یه جوری میگفتی ... که انگار هزار تاحرف نگفته لا به لاش پاشیده بودی ، شاید اون وقتا .. بودم، شاید اون وقتا دوسم داشتی یا این جوری نشون میدادی، همون وقتا که زیاد منتظرم نمیذاشتی ،دلت نمی اومد تب غصه هام سر به فلک بکشه ، اما حالا ام گلی نازنینی حالا هم مث اون وقتا عاشقتم ، میمیرم واسه یه لبخندت، جرقه یه نگاهتو با هزار تا دنیا عوض نمیکنم، دلم میخواد زمین و اسمون و سیاره ها و ستاره ها آواره شن رو تک تک ارزوهام ، اما نگاه قشنگ تو ، تو مسیر زندگی یه خراش کوچیکم بر نداره فقط دلم میخواد بگی چی کار کردم .گاهی یه خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمش رو گذاشتن زندگی چه جوری بدون تو به کام اروزهای یه آدم زهر میشه، یه لطفی کن هر ثانیه به این فکر نازنینت یاد اوری کن ببین من چقدر دوست دارم ، گرچه خودش بهتر میدونه .بهتر از تو میدانم و اسانتر از تو پیش بینی میکنم که بعد از خواندن این چند سطر آشفته تا چند روز چگونه میشوی!!چگونه میشود باور کرد کسی که من از روی قشنگ ترین سوالش او را انتخاب کردم خودش نیز در پاسخ به این سوال دچار تردیدی وصف ناپذیر شده باشد؟

عصر ما عصر کسانیست که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب آن نیز یک دقیقه سکوت نمیکنند، عصر آنهایی که چند ساعت طولانی دوری را با دو دقیقه برابر میدانند!به خدا عشق معامله بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ میبازی و اخر سر هم چیزی به نام اعتماد را از تو میگیرند تا شاید خلاصت کنند اما دریغ از جرعه ای رهایی. حق با توست اگر مفهوم  این سطر های آشفته را در نیافته ای و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات کمی سرگردانی رو به ابهام باشد تو هم اینگونه مینویسی!خستت نکنم حرف از تمام کردن نیست حرف از علت تمام شدنست!حرف از پایان دادن نیست!حرف از چگونگی پایان ندادن است! صجبت از خستگی نیست اگر خسته باشی که عاشقیت جایی بین زمین و اسمان دچار اشکال است و اگر عاشق باشی که خسته نمیشوی صحبت از اغاز هاست. از روزهایی که قهر و اشتی هایمان یک دقیقه بیشتر طول نمیکشید!صحبت از عصریست که قسم خوردن به جان یکدیگر کار اسانی نبود! عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگ تر بود عصری که عشق هنوز زیر رنگ عادت زنگ نزده بود عصری که رنجاندن گناه بزرگی بود، و بیان رنجیدن هم مجازات قهر و تنبیه و چند ساعت دوری نداشت. عصر من و تو ندارد، عصر هر چه تو بخواهی ، عصر هر چه تو بگویی فرقی نمیکند،عصر امکان ندارد جان تو را به سادگی به خاطر چیزی قسم بخورم، عصر عشق، عصر گفتن دلم خیلی برایت تنگ شده بود، عصر شب های ببینم چه کسی زودتر میگوید دوستت دارم، عصر افتخار به شدت عشق ، عصر نابودی غرور!عصر اگر امروز حرفی زدم که تو... و پاسخ این چه حرفیست مگر میشود که... عصر با هیچ کس حرف نزن، عصر محدودیت های جذاب، عصر قوانین دشوار، عصر لذت بخش ترین اختلاف دنیا بر سر آنکه چه کسی بیشتر دیگری را دوست دارد، عصر شرط بندی های عاشقانه یر سر عکس هایی که دادن و ندادنشان کلی ذوق و شوق داشت، عصر تو بیشتر دوستم داری یا من و لذت بی پاسخ ماندنش که به یک دنیا می ارزید!نمیدانم چرا اینها را برای تو نوشتم شاید دلتنگی های چند ماهه ام ته نشین شده اند!

 گرچه عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود دقت کرده ای آدم ها دو دسته اند: یا نامه میدهند یا ادامه. آنهایی که نامه میدهند مختصری عاشق ترند انها نامه میدهند و آن آدم های مقابل به آزارشان ادامه.محض رضای خدا یک بار به سبک آدم های خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هر کس که باشد عزا میگیرند با حرص پاسح نامه را بنویس ببینم دنیای بی رویای فردا دست کیست؟؟ یا دست کم قرار هست به ما هم برسد یا نه؟؟به فرض که دیدار داغ را تازه میکند اما اگر آن دیدار همیشه ارغوانی بعد ها وقتی باشد که داغی نباشد چه؟؟ اما به هر حال دلم میخواهد به دوستت دارم هایمان برگردیم.

خوب میدانم به روزگار نمیشود خرده گرفت اما به عاشق چرا!گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن مارا داشته باشد تکلیف دل هایمان که دست او نیست! نگذار تسلیم معادله دل و دیده شویم!نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم! نگذار غرور را بهانه کنیم!عشق دارد زیر بی اعتنایی من و تو بزرگ میشود!بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم!

من نگرانم ، نگران اتفاقی که هیچ وقت نیفتاده است،  میهراسم از اینکه ... نباشم، ببین غریبه شاید به راستی من ان گمشده ای که تو دنبالش بودی نیستم!!من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذر بی اعتنا میشکنم، با خیال حرفی که شاید هیچ گاه به زبان نیاید ترک بر میدارم، من تصور میکنم تا وقتی برای قربانی شدن اماده نیستی به زبان آوردن فدایت شوم افزودن دروغی محض به باقی دروغ هاییست که تا به حال  به همدیگر گفته ایم! میم آخر دوستت دارم اگر تا اسمان هفتم امتداد نیابد در ساقه هایش میشود به راحتی اثری از تردید یافت!ریشه دوستت دارم باید در تقدس ابرهایی باشد که هنوز روی هیچ گلبرگی نباریده اند . حالا که برایت مینویسم غرق زخمه زدنم به سازی که هر کس نامی بر آن میگذارد ، گاهی اشک بهترین مضراب برای نواختن شرجی ترین سمفونی دنیاست!

من از سفر هیچ نمیدانم هر وقت میگویند سفر یاد تو میفتم ، حس میکنم بوی هجرت می اید و گرچه میدانم به قول حافظ عزیز "شرط اول قدم آنست که مجنون باشی"و از مولانا آموخته ام "آنچه یافت می نشود آنم ارزوست" حالا مسافر من این توشه برای اغاز سفرت کافی نیست؟ پیش تر ها یک جا در گوشه ای از کتاب زندگی خواندم "نفس ِ عشق درمان ِ عاشق است نه نفس  ِمعشوق" ساده ترش همان است که نیاکانمان گفته اند تا "دوری عزیزی و وقتی نزدیک شدی..." ساده بگویم ببین! من از ان قله هایی نبودم که وقتی فتحش کردی کنارش بگذاری ، گاهی لازم است بعضی قطعه ها را نا تمام سرود و لذتش در آن است که هیچ وقت پایانش را ننویسی، حالا که مینویسم چند تکه احتمال دوری از خوشبختی از ناودان بلند تردیدم به روی حریری از جنس ارزوهای معصوم یک سرنوشت پر ابهام چکه میکند و همیشه اشتباه ما اینست که جای نگاه و گناه را تشخیص نمیدهیم همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شاید هم اضطراب بخشی از انتخاب. برای آنکه اول ببازی بعد بسازی فرصت نیست تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست!عصر ،عصر سیب و فریب،رنگ و نیرنگ، ماه و نگاه،آه و گناه، لذت و حسرت، هجرت و عادت ، عابر و مسافر ، تفال و تحمل است!مدهوش آن نیست که مشغول جام و سرگرم باده است، مدهوش آن است که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی آماده است ، پس او که بی باده آماده است دلداده است! من تنها مسافری از دیار رسوایی و عابری از کوچه پس کوچه های مه الود ابهامم. گاهی لفظه غریب آشنا از اشنا زیبا تر است چرا که او گفت "که با  من هر چه کرد آن آشنا کرد"ما هر دو غریبیم به صحرای وجود و اشناییم چرا که عطر احتمال بودن مرشدی مشترک ما را تا بدین جا بهم نزدیک کرده است!فراموش نکرده ام وقت رفتنت را وقتی جز تو کسی مرا ندید و من هم جز تو کسی را ندیدم!

قرار ما هر کجای دنیا که باران شدید تر بود ، هر جا که هیچ کس نشانی اش را نداشت هر جا که نسیم به پایان میرسد و طوفان منتظر اجازه تولد بود.نزدیک خدا ، آسمان هفتم در همسایگی ملکوت، اوج الهام و فراموشی حس و رسیدن به انچه مولانا میجست، هر کجا که مطمئن میشوی دیگر بی دغدغه تو برای منی و من برای تو.پاسخ نمیدهی اگر به این نامه پاسخ میدادی سد های بسیاری میشکست بگذار دوباره جای سدها دل من بشکند.به خدا هیچ کس تورا به اندازه من دوست ندارد. بگو باورت شد، ننویس. با غصه تمامش میکنم فقط به خاطر اینکه میدانم هر وقت کلاغ های قصه مادربزرگ به خانه هایشان  رسیدند من و تو هم بهم میرسیم ، درستست، یعنی هیچ وقت ، یعنی غیر ممکن یعنی هرگز!

 

کسی که تو فرق میان او و دیگران را حس نمیکنی اما او میداند بی اعتنایی تو معنایی دارد که آن را تنها مجنون فهمید و بس!

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشگ گرم

                                در لابلای دامن شبرنگ زندگی

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه یکم آذر 1386 : ساعت 18:3 :