تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
انار بانو و عشوه های مکش مرگ ما!!
ا۱:ز اونجاییکه هفته پیش با حراست دهن به دهن شدم شدیدا میترسیدم هر روز بهم گیر بدن البته من کلاسم توی ساختمونی که حراست داره نیست. این ساختمونی که ما توشیم کلا بی در و پیکره اما خوب هر از گاهی که به بالا میرم برای برخی کلاس هام با تمام پوششم در عین سادگی سعی میکردم بیشتر به چشم بیام تا ببینم جرات داره حرف بزنه یا نه !! اون وقت بود که میشدم انار بانوی با عشوه . از اون عشوه های مکش مرگ ما که ... میدونه چی میگم!!خلاصه ش اینکه  ۴ شنبه کلاغه  گزارش داد اگر از حراست شکایت دارید یا برید پیش معاون دانشگاه و یا کلانتری همین شهرستان!! منم گفتم بذار از معاونت شروع کنم . حالا خدا وکیلی فکر نکنی من اهل دعوا و اینا هستما نه خداییش اما وقتی هیچ ایرادی ندارم و فقط گیر میده به همون چند تار موی زبون بسته بد بخ  که یه ریزه بیرونه اتیشی میشم در حالیکه هستند کسایی که با بدترین حالت بیان اما چون اونا چیزن (دقت کن اینجا چیزن  فهمیدی که ؟؟) بهشون گیر نمیدن و اون وقت از اونا لجش میگیره میچسبه به من بد بخت. اونم نه با لحن خوش انگار داره با س گ پاسبونش حرف میزنه بلا نسبت  . منم رفتم پیش معاون دانشکده  ای حرف زدم ای داد زدم . گفتم یا درستش کنید یا میرم کلانتری و میام اینجا. خولاصه که بله فعلا صبح به صبح با عشوه های مکش مرگ ما  از جلوشون رد میشم و هنوزم هیچی نگفتن بهمون. و ما کما فی سابق هیچی به صورتمان نمیمالیم و تنها مختصر ارایش همیشگی ست که آنچنان تابلو نمیباشد. شانس آوردین این چند خطو ویرایش کردم وگرنه نمره م صفر میشد.

۲: امروز بنده ۱۰ دقیقه هم نشد خداییش دیر رفتم سر کلاس حقوقم. اگر بدونی این استاد چه قشقرقی به پا کرد. هی میگم با زن جماعت کلاس برندارم میگن نه !! همجنسن خودمونن خوبن!! بابا همشون عقده ایین.

۳: همین جوری م ر ض دارم میشینم به یه چیزایی فکر میکنم که ای حرصم میگیره از زمین و اسمون. میشینم اس ام اس هاشو میخونم بعد یهو بوم... باز بغضه ترکید. در این جور وقتاس که میگم کاش پسر بودم حداقل اینقدر زرت و زرت اشکم در نمیومد. و ضعیف نبودم. و بعد از اون الهام دوستم یه جمله قصار داره که میگه همه شون .. عالمن !! با اینکه خودش دوست پسر داره اما هر بار که میخواد بره سر قرار میگه میرم تا اون حرفه رو ثابت کنم !!  و وقتی بر میگرده بهش میگم الهام ثابت کردی  میگه نه اما دارم بهش نزدیک میشم!!

۴: چند روز پیش توی سرویس یکی از بچه سرما خورده بود  این خانوم بسیار لات تشریف دارن . اینم بگم از دوستای ما نیستنا منتها به واسطه خوش نامیشون ما هم افتخار اندکی آشنایی داشتیم باهاشون.   سرما خورده بود و راه تنفسیش بسته شده بود . توی همین گیر و دار دوست پسرش زنگ زد  داشت باهاش لاتی و داش مشتی و اینا حرف میزد  اون گفت چرا صدات این طوریه . اینم مشکلو گفت که خوب من اینجا نمیتونم عین کلمه رو بگم . خودتون حدس بزنید.!! پسره از اون ور قاه قاه شروع کرد خندیدن!! اینم یهو عصبانی و تقریبا با صدای بلند داد زد بار آخرت باشه به مشکلات جدی من میخندیا  و بعد بلندتر کاری نداری میخوام قطع کنم و بعد تپ   !! قطع شد!!

۵: مورد بالا رو گفتم تا بگم دو روزه خروسک شدم و صدام در نمیاد راه تنفسیم هم بسته شده امروز مشکل بالا رو پیدا کرده بودم و هر کی بهم خندید گفتم بار آخرت باشه به مشکلات جدی من میخندیا !! اصن انگار شبا نه از بینی میتونم نفس بکشم نه از دهن. نمیدونم چیه. خوبم نمیشه اه!!!

۶: آدم وقتی دردی رو داره و عین درد برای آدم های دیگه اتفاق می  افته راحت میتونه همدردی کنه !! برای همینه آدم های خوشبخت نمیتونن همدردی کننن چون چیزی رو که میگی درک نمیکنن  و بر عکس!! من روزی از اون آدم های خوشبخت بودم و به ظاهر درک میکردم اما حالا مطمئنم اون روزا اصلا درک نمیکردم و فقط وانمود میکردم!! چقدر حالا که دارم به روزای سپری شده م فکر میکنم  به چه حقایقی میرسم که دلم برای اون من احمق میسوزه!! دلم نمیخواد مث اون روزا احمق باشم هرگز!!

۷: یه تشکر سفارشی و مخصوص از داداش نیما و تانی عزیزم بابت درست شدن قالبم. ممنونم دوستای خوبم. بهترین ها رو براتون ارزو دارم

اجالتا با اجازه قربون داداچ انار بانو

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 : ساعت 20:24 :
سلام ای طلوع سحر گاه رفتن(اصلاح شده)

لعنت به من که اینقدر زود جا میزنم اونم با یه حرف تو!!

پ.ن:منم اون راه سخت رو انتخاب میکنم !! صبر میکنم تا اروم شی صبر میکنم تا خبرم کنی!! اما اگر بعد از این همه مدت من ی مونده باشه!!تا آن وقت دلم برای توe من تنگ خواهد شد!!مواظب دلم که توی قلب سرد و سنگیت جا موند باش!!

پ.ن۱:نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنن برای اینکه بزرگ بشن باید دیگران کوچیک بشن . بابا تو این جنگل به اندازه همه جا هست!!

پ.ن۲:مهمَم نیست که چه جرمی یا گناهی این سِزاشه،

باقی دلم یه مشت خاک، همینم میخوام نباشه

پ.ن۳: سه متن بالا از خودم نبود از جایی کپی کردم. گفتم بدونید فکر نکنید دزدی کردم.

من شدیدا با موجودی به نام خ ر همذات پنداری میکنم!!اگر خ ر نبودم نباید با یه حرف کوچیک تو بر میگشتم اما برگشتم. چون هنوزم عاشقانه دوست دارم. نمیخوام تو میدونی که طرف مقابلم تویی بجنگم چون حتی اگر بتونم برنده بشم میبازم تا تورو سر بلند ببینم.این اشتباهم اصلاح شد!! اشتباه دیگه یی مونده؟؟

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای ابی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دل های خسته

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تورا تا نسوزد

به دل میسپارم تورا تا نمیرد

اگر چمشه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه بیست و هفتم مهر 1386 : ساعت 18:41 :
105
میخوام شاد بنویسم اما اجالتا چون خوابم میاد همه حرفا رو میزارم برای بعدا!!

حالا نیای بگی چرا نمیگما . نمیدونم این بعدا کیه!! فقط الان خوابم میاد. میشه یه خونه ساکت به من بدین تا بخوابم؟؟ آخه این همسایه مون دوباره شروع کرده گیتار زدن اونم از نوع برقیش با صدای ساکسیفونه جازه نمیدونم چه کوفتیهاه چرا ساکت نمیشه مخم اومد تو دهنم... مامان

بعدا نوشت:

 اوفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف دیشب به قول حمید مردما یعنی همچین که سرمو گذاشتم رو زمین نه ببخشید بالشتم!! افتادم !! اصن نفهمیدم مامان کی از اتاقم رفت بیرون کی در اتاق بسته شد  کی کامپیوترو خاموش کرد ؟؟ فقط نصفه شب که یهو از خواب پریدم دیدم 2 تا میس کال دارم 2 تا اس ام اس. همچین که خوندم دیگه جونی برام نموند . تا خود صبح دیگه نخوابیدم. فقط فکر کردم . به اینکه چی بگم در جوابش!! به اینکه اصن باید حرفی زد یا اینکه بذارم خودش بازم فکر کنه ببینه وقتی بهش گفتم بی حرمتی بهت نکردم توام بی احترامی نکن اون چی بهم جواب داد!!
دیروز ساعت 8:30 بود رسیدم دانشگاه زود پریدم سر کلاس یهو توهم زدم دیدم اوهـــــــــــــــــــــــــــــــــه چقذه پسر سر کلاسه !! فکر کردم اشتباه اومدم . بعد دیدم نه بابا استاد خودمونه. بله فهمیدیم بالاخره رشته ما هم بعد 3 سال ورودی پسر گرفت اونم از نوع جوجه ش  . همه 67 یا 68. آخ که اینقده بچه بودن . نعیمه یکی از دوستام میخواست بره سر کلاسشون ادای استادارو در بیاره  گفتیم بابا یهو شر میشه نکن این کارو. بعدم نه که فکر کردن هنوز دبیرستانه جنبه نداشتن . هی تیکه انداختن . متلک گفتن. خوشمزگی کردن سر کلاس.
بعدم رفتم دفتر رییس دانشکده از حراست شکایت کردم. گفتم یا خودتون درستش کنید یا مجبورم برم کلانتری اینجا با مامور بیام و میدونید که حق با منه . منم بلدم صدامو بندازم بیخ گلوم تو روشون وایسم و دهن به دهن شم. اما شخصیتم اجازه نمیده . اونا دارن از پول ما حقوق میگیرن بعد به خودمون گیر میدن . خوبه والا. اینقدر توپم پر بود که گفت بله چشم. خودمون رسیدگی میکنیم.
راستش خیلی ذهنم درگیره. درگیر رفتن یا نرفتن. همه تعلقات من اینجاست اما نمیدونم چه کنم. اگر بخوام برم از همه چی میخوام ببرم و برم. کنده شم. جوری که حتی یادم نیاد جایی به نام تهران هست . جایی که از مردمش نامردی دیدم. خوبی کردم بدی کردن. نمیدونم به زمان نیاز دارم تا تمام افکارم رو جمع و جور کنم.
اوف از دیشب که دیگه نخوابیدم سر درد وحشتناکی گرفتم. چی بگم تا ناراحتت نکنم؟؟ چی بگم که هم خودم اروم شم هم تورو ناراحت نبینم؟؟ چه کنم!! خدایا تو کمکم کن. جز تو کسی رو ندارم.
دیشب که از دانشگاه برگشتم با الهام یکی از دوستام اومدیم توی فلکه یه ذره حرف زدیم. چقدر حرفاهایی که زد برام جالب بود . و چقدر خوب تونست با حرفاش خدای گم شده رو بهم برگردونه.  چقدر از دیشب احساس ارامش میکنم. نه به خاطر حرفای الهام به خاطر اینکه چشمم رو باز کرد. و چقدر خوشحالم که حالا تونستم با درس گرفتن از گذشته هام و اشتباهاتی که کردم و بازگو کردنشون برای یه سری ها که میدونم مشکل من رو دارن میتونم بهشون کمک کنم تا رابطه بهتری داشته باشند.حالا میبینم این فقط من نبودم که این اشتباها رو انجام میدادم کسای دیگه یی هم هستند . منتها من فهمیدم . درسته دیر بود اما فهمیدم حالا دارم به اونام کمک میکنم تا بفهمن تا رابطه شون مث رابطه من نشه. که 1 سال اینده حاییکه من الان هستم نبینمشون.خدایا ممنونم. به خاطر تمام نعمت هایی که بهم دادی به خاطر روشنایی توی دلم. به خاطر امیدی که توی دلم روشن کردی به خاطر اینکه شبا ارومم میکنی. به خاطر اینکه حضورت رو حس میکنم. به خاطر اینکه اجازه دادی بنده ت باشم تا هر روز عبادتت کنم. به خاطر اینکه میدونم بهترین ها رو برام میخوای. ارزوهام رو بر آورده میکنی

قربون داداچ انار

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 : ساعت 19:46 :
104

1: نمیدونم این شرایط فقط برای مائه یا همه که وقتی از هم جدا میشن فکر میکنن باید حتی اگر اون یکی بهشون یه ذره دلش تنگ شد و زنگ زد حق داره به بدترین لحن باهاش حرف بزنه . حالا به هر دلیلی منطقی یا غیر منطقی. و بهش  چیزایی رو بگه در حالت عادی اگر از آدم دیگه یی میشنید میگفت عجب آدم بیشعور احمقی. مگه غیر این بوده؟؟

2: نمیدونم ارومم یا عصبانی!!دچار حسی شدم که نمیتونم توصیفش کنم. دیروز وقتی زنگ زدی فکر کردم زنگ زدی اروم و منطقی حرف بزنیم انتظار شنیدن هر چیزی رو داشتم جز تمام اون حرفایی که زدی و چون نمیخواستم حرمت ها از بین بره مجبور شدم بین حرفات گوشی رو قطع کنم و بعد سریع خاموش کنم. چون میدونستم با تمام صبوریم که جواب ندم اما اونقدر دلم پر بود که مث خودت داد بزنم تا با داد زدن کارم رو پیش ببرم. امروز سارا بهم میگه نمیدونم چه طوری صبر میکنی وقتی داد میزنن سرت تو سرشون داد نزنی. سمانه میگه وقتی بی احترامی میکنن تو چرا اروم میشینی؟؟ چی بگم؟؟؟ بگم اونقدر دوست دارم که نمیخوام تورو ناراحت ببینم!! دیروز برگشتن توی سرویس الهام بهم میگه  علی(برادرش) همیشه میگه دوست داشتن از دور قشنگه از نزدیک  خرابش میکنن از روی دوست داشتن زیاد . من گفتم به هر حال اگه همه چی جور نشه یکی میسوزه. منم نمیخوام ادمی که میسوزه حمید باشه گفت: اما من نمیخوام اون ادم تو باشی!!

3: دیروز اونقدر از دست تو عصبانی بودم که وقتی از ساختمون پایین اومدیم بالا با دوستام، داشتم با اونا حرف میزدم از در حراست که رد شدم بهم گفت لبتو پاک کن!! گفتم خوب باشه. اومدم بیرون. حالا هر کی ندونه فکر میکنه رژ قرمز زده بودم. داشتم فحش میدادم . میگفتم این برادرای دانشگاه و باید بردارن دیگه .وقتی پسر نیست و ...  یکی از این مردا گفت به تو چه؟؟ تو چاک مانتو تو درست کن!!مرتیکه پرو!! مانتوی من اصلا چاک  که نداشت هیچی بلند بود تا زیر زانوم!! گفتم به تو چه مردک!! یکی از حراستی ها دید دارم دعوا میکنم گفت چیه!! گفتم به اون مرتیکه هیز بگو چشماشو ببنده تا نگه مانتوی بی چاک من چاک داره!! بعدم رفتم حراست داد بیداد!! پسره اومده میگه تو برگشتی منو نشون دادی گفتی من شبیه معلم زبان خدا بیامرزتم!!!!گفتم من گفتم ؟؟ دروغم خوب چیزیه والا!! اصن کی گفته وایسی حرف منو گوش کنی وقتی دارم با دوستام حرف میزنم!! آخ اینقدر دلم پر بود اونقدر داد زدم کلی خالی شدم!! از دیروز تا امروزم هر بار من رو دیدن هیچی نگفتن!!

4: چه جوری باید حرف بزنم چه جوری  به چه زبونی باید بگم تمام اون چیزایی که در موردم داری به اینو اون میگی اشتباهه!!جفت پا وایسادی روی یه پات داری حرف خودتو میزنی.میخوای متنفر بشم؟؟ میخوای زده بشم؟؟ نکن این کارو نکن... به اونیکه میپرستی قسم نکن این کارو. منکه باهات کاری ندارم. دو روزه زنگ نزدم. اس ام اس ندادم. خراب نکن. تو برای من همون آدمی.شازده کوچولوی خوب من. خرابش نکن.خودت داری خودتو توی ذهن همه اونایی که قبولت داشتن خراب میکنی.حرفات داره غیر منطقی میشه. حرفات داره بوی خودخواهی میگیره. کارات داره بوی کینه میگیره. من تورو میشناسم. بقیه نمیشناسنت. بذار برای آخرین بار توی نظر اونام خوب بمونی.

5: داشتم با داییم حرف میزدم چند و چون طریقه رفتن و اقامت رو میپرسیدم فقط یه مشکل گنده دارم قبل از رفتنم.شرایطو که گفت دیدم همه چی رو میتونم جور کنم. مدارک و زبان المانی و زبان انگلیسی و جای زندگیم اونجا و کار کردنم. منتها پولی که اینجا برای تضمین باید بدم به دولت آلمان توی این شرایط سنگینه. باید دید چه میشه کرد.

6: تا حالا دیدی کسی واسه خدا مهلت تعیین کنه؟؟ من این کارو کردم!! بهش فرصت دادم برای ارزوم. خدایا خودت میدونی و خودت!! آرزوم نه گنده س نه محال . خدا جان زور که ازت نخواستم. بابا تو خدایی اگه اشاره کنی همه چی اونیه میخوام.

7:به یه نتیجه گنده رسیدم: جاییکه هیچ کس از قانون پیروی نمیکنه نمیتونی قانونی باشی و عمل کنی اون وقت تمام تلاششون رو میکنن سرکوبت کنن بشکننت.درست مث وقتی که همه دارن بهت بی احترامی میکنن و زیر علامت سوال گنده قرارت میدن بعد اون تازه میری زیر یه رادیکال گنده داحل قدر مطلق بعد باید کلی زور بزنی تا بفهمی چه جوری باید بیای بیرون که دوحالت پیدا میکنه یا مثبت و  یا منفی.به هر حالش اینه وقتی بهت بی حرمتی بشه و بی احترامی اگه با احترام و کوتاه اومدن و صبر بخوای به نتیحه برسی فکر میکنن لالی و نمیتونی جواب بدی!!فکر میکنن چیزی که اونا میگن درسته!!حالا بیا و ثابت کن!!اون وقت بلا نسبت شما مث خر باید تو گل گیر کنی. مث الان من . که هر چی حرف نمیزنم دندون میذارم رو جیگر بد بختم. هر کی از هر طرف یه متلکی و میگه و میره.!!

8:باور نمیکنم این تو خود تویی  این تو که از خودش بیخود شده تویی

9: روزها و ساعت ها زمان لازم بود تا درک کنم اون چیزی که تو میگی و ازش رنج میبری چقدر تلخه و اگر برای خودم بود چقدر دردناک بود. ساعت های زیادی رو  فکر کردم به گذشته هامون. به روزایی که تو بچگی هامون رویای با تو بودن تنها رویای قشنگ زندگیم بود.ثانیه های زیادی رو گذروندم تا بفهم توی چه کشیدی تا من رو آدم کنی!! دختر یکی یه دونه همسایه!! دقیقه های مرگ آوری رو طی کردم تا اینکه فهمیدم با نادونیم تو رو عشقمون رو به کجا رسوندم و تو الان توی این نقطه برای چی از دست من ناراحتی!!نه!! معذرت میخوام  . ناراحت برای 1 ثانیه س. ازم متنفری!!اما حالا کاری نمیتونم بکنم سکوتم عذابت میده حرفام شکنجه ت. میخوای شرمو کم کنم تا این جوری ناراحت نبینمت؟؟ و با تمام گفتن این جرفا فکر میکنی دارم دروغ میگم. عذاب میکشم وقتی میبینم نمیتونم ثابت کنم حرفم دروغ نیست. از قسم خوردن بدت میاد. میدونی قسمم نمیخورم. اما باور کن به همون خدایی که تو میپرستی به همون قرانی که بهش ایمان پیدا کردم نمیخوام دروغ بگم اذیتت کنم. چه کنم؟؟ حرف دلمو میگم!!تا حالا دروغی بهت نگفتم از این به بعدم نمیگم!!عذاب میکـــــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!

پ.ن: این مطالب دیروزنوشته شده و امروز ثبت شده .

اجالتا با اجازه. قربون شما انار بانو

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 : ساعت 15:24 :
بازگشت؟؟؟

این موردی نوشتنم مسری شده ظاهرا ای بابا.خوب من ترجیح میدم امروز خیلی حرفا زده بشه تا نه تردیدی برای شما باقی بمونه و فکر بد بکنید نه دیگه در مورد من قضاوت اینجوری.

1: از اون اولشم حمیدو دوست داشتم خیلی قبلتر از اینکه بدونم چه احساسی به من داره. فقط م 12 سالم بود که حس کردم احساسم به حمید فقط یه پسر همسایه بودن نیست اما چون وقتی بزرگ تر شدم یه سری چیزا رو دیدم ترجیح دادم سکوت کنم حمیدم 3 بار پیشنهاد داد  گفتم نه!!از درون سوختم و دم نزدم. نذاشتم هیچ کس چیزی بدونه. هیچی. بر سر درست یا غلط بودنش بحث نمیکنم برداشت ازاده . هرکس جوری فکر میکنه. زنگ زدم پای تل گفتم بهش عاشق شدم  به قول خودش اون شب له شد اما دم نزد اما کاش حرف میزد. اون شب بدترین شب زندگیم بود خودمم نمیدونم چه جوری به صبح رسوندم شب رو. اما به هر حال گذشت. خوب یا بد به هر دومون. هم روزای بد داشتیم هم خوب. بحثی سرش نیست.اما میخوام اینو بگم من وقتی عاشق حمید شدم به علاقه اون کاری نداشتم. من به دوست داشتن اون عاشق نشدم که با دوست نداشتنش دلمو پس بگیرم.من حمید رو دوست داشتم و دارم. دیشبم به خودش گفتم  همیشه یه جایی گوشه قلبم دست نخورده مال اون بوده و هست. اگر روزی بهم نرسیم مطمئنم بازم دوسش خواهم داشت. نمیشه فراموش کرد.آدمی که تو همه زندگیت دوسش داشتی بهترین روزات و لحظه هات باهاش بوده از یادت نمیره. اما واگذار کردیم به خدا. هم من هم اون. مینای عزیزم میدونم نگرانمی اما من هنوزم ته چشمای حمید عشقو میبینم اما عشق با لجبازی عشق با خستگی. عشق با کدورت. عشق با بهانه جویی. وقتی مث همیشه نگرانم بود که 7:30 شب چه جوری میرم خونه وقتی میخواست مث همیشه برام اژانس بگیره. شاید در نظر خیلی ها اینا دلیل عشق نیست. دلیل دوست داشتنم نیست. اما حمید عصبانیه. خسته س. بذار خالی بشه. بذار اروم بشه. نمیدونم شاید اگر بازم با هم دوست بودیم و همه چی جور میشد اما قسمت هم نبودیم یه جور دیگه به هم میخورد.من هنوزم دلم برای حمید تنگ میشه کف دست راستمو میبوسم. دیروز به خودشم گفتم اگه اون یادش رفته من خیلی چیزا یادم نرفته. اما دوست ندارم کسی بگه حمید و ولش کن اگه واست ارزش قائل بود این جوری . فلان و فلان...من خودم میدونم چه کردم به جبرانشم دارم میسوزم. حمیدم اگر از روی ارامش نشست به من عشقمون فکر کرد به ارامشی که باهم پیدا کردیم جدا از همه حرفا بدیها دعواها و اینا (چون یه رابطه همیشه که خوب نیست)اگه هنوزم ته دلش دوسم داشته بر میگرده. حمیدی که من میشناسم اونقدر دوسم داشت که چشم روی خیلی چیزا بست . اگه هنوزم دوست داشتنی باشه میاد. اما اگه نیومد یا نتونست ببخشه دلیلی بر دوست نداشتن من نیست.دلیل این حرف رو خودش بهتر از هر کس میدونه چرا.چیز قابل گفتن نیست.به قول مهناز توی دالان بهشت بعضی حرفا گفتنی نیست لمس کردنیه. باید اون واقعیت رو لمس کنی. باید اون حسو پیدا کنی تا بفهمی من چی میگم. و گفتنش جز کم کردن از قداستش چیزی نداره. نمیخوام بگم ما خیلی پاکیم نه!! اما عشقمون پاک بود. عشقی که توی سالیان دراز رنگ نباخته بود. بعد 13 سال هنوزم مث روز اول برای حمید و بعد 8 سال برای من. مث روز اول ترو تازه و دوست داشتنی.  لمس روزای خوبی که با هم بودیم آروزهایی که بعد چندین سال از گور اومده بود .ارزوهای ما. اما خوب من با نادونیم و حماقتم خراب کردم. گفتن خیلی چیزا فقط از ارزش اونها کم میکنه. اگه الان توی ذهن حمید اینی هستم که میبینه باعثش خودمم و بس و شایدم فقط خودم بتونم عوضش کنم. خدا میدونه. اما اگه بخواد...

2: ترجیح میدم اینجا مث همیشه از روزانه هام بگم حتی اگه مث سابق شاد نباشه.

3: حمید همیشه جا تو یاد منه،نبودنشم همیشه دلم رو آتیش میزنه اما خوب فعلا بازی دست اونه. و برای خواست اون بیش از اینها ارزش قائلم.

4: حمید عزیزم بابت تمام روزای قشنگ و زیبایی که برامون ساختی ازت ممنونم. بابت تمام خوشی ها زیبایی ها نگرانی هات و ... میدونی خیلی محتاج حمایت توام. چون خودت میدونی چقدر بهت افتخار میکنم.و از داشتن همراهی مث تو مغرور بودم. میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه. این روزا کنار ای دیم توی یاهو عکس خودمو حمید رو گذاشتم به یاد اون روزا. کاش بودی.. همین.. اما نه با ترحم. نه با منت. با عشقی که تو وجودته!!

5: نوشته هام رو سعی میکنم کوتاه کنم و اگر کامنتی مبنی بر بی حرمتی به خودم یا حمید یا دوستای دیگه م ببینم پاک میکنم. گفتم که ناراحت نشید. البته منظورم غریبه ها بودن و اونایی که با تیکه حرف میزنن یا بدون اسم. اگه شجاعت داری اسمتم بگو اسم واقعیتو اگه نداری اصلا کامنت نذار!!وگرنه پاک میکنم.چون نمیخوام مجبور شم اینجا رو تاییدی کنم مث اون یکی بلاگم.

6: امروز با یکی از اساتید دعوام شد و از کلاس افتادم بیرون. البته بعدا به واسطه ضمانت استاد کاردار رفتیم معذرت خواهی و گفتن از جلسه آینده بیاد بشینه سر کلاس.

7: سارای عزیز و مهربونم تولدت مبارک دوست خوبم. ممنونم بابت این 2 سالی که تمام تلاشت رو کردی تا من رو به زندگی برگردونی ،ممنونم سعی کردی با محبتات و اعتماد کردنات به من از نظر بدم حتی نسبت به دوستی با دختر کم بشه و کاری کردی که دوباره به دخترا هم اعتماد کنم. خودت دیده بودی چه زجری کشیدم.سارای عزیزم میدونم اینجا رو نمیخونی اما میخوام بدونی خیلی برام عزیزی خیلی زیاد.امیدوارم خدا راه چاره یی برای هر دومون پیش پامون بذاره تا از این برزخی که توش گیر کردیم در بیایم. پارسال روزتولدت رو یادته؟؟ فکر کنم حمیدم تولدت یادش باشه !! یه روز خوب و دوست داشتنی بود. مرسی بابت دیشب برای همراهیم تا پیش حمید. مرسی که توی این مدت تمام دعواهای من و حمید رو تحمل کردی و سعی کردی عادلانه قضاوت کنی. و متاسفم به خاطر حرفی که دیشب ناراحتت کرد. فقط میتونم بگم ببخشید اونم از طرف خودم. دوست مهربونم تولدت مبارک.

8: اجالتا با اجازه . نای سر پا موندن ندارم. 4 روز پشت هم دانشگاه رفتن شبام از شدت فکر نخوابیدن وضعی بهتر از من پیدا نمیشه. نه جون داداش میشه؟؟ شرمنده همه که میان کامنت میذارن من   همه بلاگا رو خوندم اما فعلا کامنتی نذاشتم. راستی فاطمه کوچولو جونم باز نمیتونم برات کامنت بذارم. قاطی کرده خودت فکری بکن

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه شانزدهم مهر 1386 : ساعت 22:51 :
تشکر

دوستای عزیزم سلام ... ممنونم بابت همه چیز . بابت پیام تسلیتتون . هم تلفنی هم توی نت. توقع نداشتم . مخصوصا دیروز . ملودی عزیزم وقتی تماس گرفتی باهام اصلا توقع نداشتم. یعنی انتظار شنیدن صدای هر کسی رو داشتم جز تو. ملودی خیلی خوشحالم کردی . بقیه ش باشه تو کامنت خودت خصوصی میگم.  اس ام اس هاتون و همدردی هاتون.همزادی عزیزم. ممنونم که وقتی شنیدی باهام تماس گرفتی. فقط میتونم بگم خدایا ممنونم که بردیش. خودش خیلی دوست داشت توی همچین شبایی از دنیا بره چون عاشق امام علی بود  مخصوصا توی این ۱ هفته آخر که حالش دیگه خیلی بد بود خودمون از خدا میخواستیم بیشتر از این زجر نکشه . عزیزمون بود همه مون هم دوسش داشتیم عاشقانه. اما وقتی  امروز فهمیدیم برادرش دیشب خوابش رو دیده که گفته جای خیلی خوبیه حالا همه ما ارومیم.خدایا ازت ممنونم که مادر بزرگم رو به بزرگ ترین ارزوش رسوندی. خودت اونجا مواظبش باش.وقتی داشتن توی قبر میذاشتنش دیدمش . صورتش انگار نورانی بود. چرا نباشه. فرشته بود مادربزرگم. دروغ نمیگم واقعا فرشته بود اونایی که دیده بودنش میدونستن که مث گل بود مهربون و دوست داشتنی. اسطوره واقعی مادر.تمام تلاشمون رو کردیم مجلسی در خورلیاقتش  بگیریم. لحظه لحظه خاطراتم باهاش داره میاد جلوی چشمم. حرف های با مزه ش ضرب المثل های شیرینش.  حتی داد و بیداد و اخماش. همه شون جلوی چشامه. فقط تونستم در گوشش بگم حلالم کنه اگه جایی باهاش درشت حرف زدم.

پ.ن: فاطمه جونم ممنوم بابت آپ کردن بلاگم. دست درد نکنه خانومی. توی این شبای عزیز ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.

 

پ.ن1: پری خانوم نمیدونم هدفت از گفتن اون حرفا چی بوده توی کامنت دونی پست پایین. اما اینو بفهم حتی اگه بخوام حمید رو با ترحم برگردونم(که نمیخوام) با جون مادربزرگم شوخی نمیکنم. حمیدم  ماشالا اینقدر آدرس از ما داره که بره ببینه راست میگم یا دروغ.بعدم اینکه چرا باید اینکارو بکنم؟؟ وقتی توی بهشت زهرا چشم میگردوندم دنبالش تا ببینمش دلم میخواست با بودنش آروم شم اما نشدم. فکر میکردم میاد مسجد اما نیومد. فکر میکردم زنگ میزنه تسلیت میگه اما نزد. حالا خودت بگو واقعا حمید برگشت.؟؟ توی این ۳ روز نمیدونستم دارم به حال کی زار میزنم خودم یا مادر بزرگم؟؟مادر بزرگم که راحت شد  اما عقده های این چند وقت گریه نکردن رو تلافی کردم. من فقط یه کار کوچیک با حمید دارم اونم به وقتش . نه حالا. الان دلم اونقدر پره که اگه ببینمش میخوابونم زیر گوشش. نه به خاطر اینکه تنهام گذاشته. نه به خاطر اینکه به بن بست رسوندمش. نه واسه اینکه راهشو جدا کرد. اول حرفو تو دهنت مزه مزه کن دوست عزیز بعد بیا بگو به خاطر جلب توجه. من گدا نیستم. از خدام خواستم اونقدر بهم قدرت بده که فراموشش کنم.اگرم فراموش نشد فقط خودم بسوزم نزارم کسی سوختنم رو بفهمه.متاسفم برات که فکر میکنی دارم از حمید گدایی میکنم. نه!! ارزش حمید توی ذهن من خیلی بیشتر از ایناس. اجازه نمیدم کسی بهش توهین کنه.

 پ.ن2: اون کسی که دم میزد از رفاقت . اگه بمیرم نمیاد عیادت.   خیلی ها اومدن زنگ زدن تسلیت گفتن  که اصلا فکر نمیکردم اما اونیکه فکر میکردم زنگ میزنه نزد. فقط دارم له میشم. هر روز بیشتر از روز قبل. دمت گرم. مرسی!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 : ساعت 13:14 :
...
 

                                                

سلام...من انار نیستم ...من یکی دیگه ام که از طرف انار ماموریت دارم که بیام اینجا رو آپ کنم و یه خبر بدی رو بدم....

بچه ها مادربزرگ انار فوت کرد...

 

                                

خدا بیامرزدش...چه شبی هم فوت کرد...خوش به سعادتش...انار گفت تا چند وقت نمیتونه بیاد اینجا...و من از همینجا واسه شادی روح همه مرده ها الا الخصوص مادر بزرگ انار دعا میکنم...خدایا به حق این روزا و شبای عزیز قسمت میدم همه آدما رو به آرزوهای قشنگشون برسون...آمین...

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه نهم مهر 1386 : ساعت 17:12 :
چیزهایی که نگفتم...
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم : عزیزم این کار را نکن !

نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده...

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم !

حالا او رفته، و من :

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم...



نگفتم : عزیزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم ...

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است ...

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !

حالا او رفته، و من :

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم...



او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم.

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود...



فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...

اما حالا تنها کاری که میکنم :

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم !



نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ...

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت ...



او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...

پ.ن: وقتی نباشی اردیبهشت سرآغاز تحمل دردی طولانیست

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه پنجم مهر 1386 : ساعت 15:35 :
بیا تا اومدنت دیر نشده .تا هنوز فاصله مون جوونه و پیر نشده

ساعت ديواري از وقتي كه رفتي توي خوابه 

گاهي حس كردي چقدر تنهايي ديگه نميدوني واسه خلاص شدن از اين وضع به چه رو كني

منم الآن همون حالت رو دارم نه خوبم نه بد نه ميخندم نه درست گريه ميكنم  بلا تكليفي بده

گاهي براي سلام خيلي زود است

وگاهي براي خداحافظي خيلي دير است....

و من ما بين اين ديرو زود مانده ام

در گير يك حرف فاصله ام

نميدونم متن بالا رو درست نوشتم يا نه اما هر كي فكر كرد اشتباهه درستش رو بگه

نميدونم چه حسيه كه دارم نه طاقت دوريتو دارم نه ميخوام بيشتر از اين باعث عذابت بشم

نه ميخوام بياي چون از ترحمت بدم مياد نه ميخوام بري چون واسه من بده چون طاقت

يه اخمت رو هم ندارم ... از هفته پيش به همه گفتم فراموشت كردم حتي به خدا شايد باورش

واسه همه سخت بود اما مثلا باور كردن اما خودمو خدا فهميديم به همه دروغ گفتيم .حتي

كمرنگ نشدي بگم داري كم رنگ ميشي و بعد فراموش ميشي از همون كه ميترسيدم

و حالا من اونقدر به تو وابسته شدم كه نميتونم بببينم ....

ميدونم خودخواهيه اما يكي بگه چي كار كنم يكي بياد بگه عشقي كه اولش با خواستن هر

دو شروع شد حالا...

چقدر بده آدم هميشه مجبور باشه حرفاشوسانسور كنه چون هميشه يكي هست كه مخالفشه

چقدر بده حتي ايجا تو وبلاگ خودم نتونم حرف دلمو بزنم مجبور باشم همه چيو با كنايه بگم

تا شايد ... ميخوام همه چيو بگم نميشه من حتي نميدونم مياد اينجا يا نه من فقط مينويسم به

اميد اينكه اون مياد اينجا اينارو ميخونه اما دلم نميخواد دلش واسم بسوزه من از ترحم

بيزارم متنفرم واونم خوب ميدونه من از چي بدم مياد.

چقدر دلم ميخواست همه اونچه كه تو قلبم بود رو بدونه خدايا چرا من چرا حالا

كه انقدر دوسش دارم حرف يه روز دو روز نيست ...

اين يه اعترافه همه بخونن ،تو هم بخون عشق من :نميدونم چي داشتي كه انقدر

جذب تو شدم يا چي شد كه اين جوري عاشقت شدم فقط ميدونم تو به هيچ عنوان

با اوني كه من تو ذهنم داشتم يكي نبودي تمام باورم فرق ميكرد خودم باور نميكردم

يه روزي عاشق يكي مثل تو بشم اما شدم نميگم خوشحالم يا ناراحت فقط انقدر ميدونم

من با تو چيزايي رو تجربه كردم كه هيچ پسري نميتونست اونو به من بده من

هميشه فكر ميكردم عشق مسخره ست اما وقتي به تو رسيدم ديدم نيست

(اين شعار نيست من هميشه حرفم رو رك ميگم حالام گفتم)

تو اگرچه با ايده آل هاي من فرق ميكردي اما به خاطر تموم اونچه كه به روحم دادي

مقاومت كردم با روح سركشم ،با جسم خسته ام و بالاتر از اون با پدر مادرم و دوستام

تو روح سركش منو آروم كردي و يادم دادي كه زندگي كنم اما تو اين درس دادن

زندگي با خودت رو يادم دادي ،يادم مياد هميشه همه جا وقتي اشتباه ميكردم

وقتي بر ميگشتم ميديدم مثل يه كوه پشتم واستادي و با يه لبخند ميگي مهم نيست

فداي سرت خانوم كوچولو دوباره امتحان كن. اما هيچ وقت به اين خانوم كوچولو

ياد ندادي چه طوري بدون تو، تو اين شهر دووم بياره تو اين شهر كه هيچ كس منو واسه

روحم نخواست چيزي كه تو يادم دادي اين بود جسم مردم بي ارزشه اما روحشون..

تو منو واسه جسمم نخواستي و بارها اينو به من ثابت كردي و من اينقدر الآن شهامت دارم

كه بگم هيچ كس مثل تو اينقدر در برابر روح تشنه اش مقاوت نميكنه اما تو كردي

لعنتي دوست داشتني ميفهمي من اينجوري وابسته تو شدم تشنه تو شدم ...

يادش به خير روزهايي كه با يه خانوم كوچولو يه شادي گل تا عرش ميرفتم روزهايي كه

هميشه ميخواستي به من ثابت كني ما به هم ميرسيم و من نا اميدانه به چشمات

زل ميزدم كه ببينم راست ميگي يا نه و تو در ميرفتي از اينكه به چشمام نگاه كني

چون به قول خودت چشماي من جادو داشت يا شايد داشتي منو دلخوش ميكردي...

روزهايي كه اشكالاي منو با حوصله بر طرف ميكردي ومن همه چيو ميفهميدم

جز مسئله رو چشمات مشكل ترين مسئله من بود كه هنوز نتونستم حلش كنم

اما اين دفعه خودت هم كمك نميكني...

اگه از عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت

گاهي اونقدر دلم واست تنگ ميشه كه ميرم جاي هميشگي مون دم خونه .

خيلي دلم برات تنگ شده اين روزا عجيب به شونه هاي امنت نياز دارم واسه گريه كردن

قول دادم نگرانت نشم سعي ميكنم نشم اما با اينكه قول دادم هميشه مثل اون وقتا بخندم

اما ميبينم بدون تو نميتونم بخندم نميتونم اوني بشم كه تو ميخواستي گرچه هيچ وقت اوني كه

ميخواستي نبودم.يه روزي بهت گفتم من همه زندگيم مال تواِِ تو باور نميكردي اين حرفو بزنم

اما هنوزم ميگم من هر چي دارم مال تو حتي اگه با رسيدن به تو خودم فنا بشم من به خاطر

تو از همه چي گذشتم فقط واسه يه لحظه ديدنت يا موندنت اما منتظر ترحمت نيستم

دلمم نميخواد ترحم كني بهم با برگشتت من فقط ميخوام ببينمت حالا مهم نيست بعدش

زنده باشم يا نه.من منتظرت ميمونم تا دنيا دنياست.

 

 

براي شنيدن توكه هيچ وقت برام حرفي نداري

بايد بمونم اينجا شايد يه روز بياي ببيني

تموم روزا مثل هم مثل هميشه

صداي قشنگت همه جا شنيده ميشه

خيلي دوست دارم عشق من

اما خودت كه نيستي ببيني همه ش عذابه

مثل سرابه وقتي ميخوام ديگه نيستي

نيستي كه ببيني اشكام ديگه نميتونن

نريزن بمونن بسازن نميرن

 

پ.ن: اینو خیلی قبل تر یه جایی نوشته بودم  برای حمید حالا میذارمش اینجا


+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه دوم مهر 1386 : ساعت 20:28 :
96
به خدا هدفم از نوشتن توی اون یکی بلاگ فراموشی حمید نیست فقط هدف آرامشیه که اونجا دارم که اینجا ندارم. اینجا خاطرات خوب گفتم خنده هام شادیام روزانه هام با حمید نمیخوام توش درد گفتن بیاد. اونجا ارامش دارم. اگه حمید میتونه فراموش کنه باشه دوسش دارم چشمم کور همه چیشو قبول دارم. حتی فراموشیشو.اما من فراموش نکردم و نمیکنم.بذار بره پی زندگیش. دلیل نمیشه من لا شم حرفامو نگم عشقمو نگم. به خاطر دوست داشتن اون دوسش نداشتم که حالا چون دوسم نداره فراموش کنم.اگه باید ما بهم میرسیم حتی اگه اون نخواد!!!!!!!!!! تقریبا همه حرفامو اون یکی بلاگ میگم مگه اینکه خاطره جالب داشته باشم برای گفتن. که البته فعلا چیزی ندارم. مرسی!!
+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه یکم مهر 1386 : ساعت 23:32 :