پ.ن: ناراحت میشید اگه از اینجا به اون یکی بلاگم نقل مکان کنم؟؟اینجا رو میگم:یه جای دنج
پ.ن۱:وقتی حرف جالب ماجرای جالب موضوع جالب اصن هیچ چیز جالب توی زندگیم نیست مرض دارم زل بزنم به این صفحه سفید که تمام خاطرات حمید رو به یادم بیاره؟؟ مرض دارم فکر کنم دیشب خوابشو دیدم حسش کردم صبح که بیدار شدم چقدر قربون صدقه ش رفتم در صورتیکه منو نمیخواد؟؟مرض دارم جایی زندگی کنم که بوی عطر حمید تو فضاس؟؟ مرض دارم این جوری وقتی اسمش میاد به زرزر گریه بیفتم؟؟ آخه لعنتی من کجای دنیام؟؟یا مهرشو ببر یا منو راحت کن.خسته م کردی. دیگه نمیکشم
يكي بود يكي نبود روزي روزگاري در جزيرهاي زيبا تمام حواس زندگي ميكردندعشق ، غرور ، شادي ، غم و ثروت و...
يه روز خبر رسيد كه به زودي جزيره زير آب ميره ، همه ساكنين جزيره قايقهاشونو مرمت كردن و اماده ترك جزيره شدند . اما عشق مايل نبود جزيره رو ترك كنه. آخه عاشق جزيره بود و ميخواست تا آخرين دقايق پيشش بمونه..
وقتي جزيره زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت كه با قايق باشكوهش جزيره رو ترك ميكرد ، كمك خواست و بهش گفت : ميتونم باهات همسفر بشم ؟؟ ثروت گفت : خير ، نميتوني !! من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم ، ديگه جايي براي تو وجود نداره !!!!
عشق از غرور كه با يه قايق زيبا راهي مكاني امن بود ، كمك خواست و گفت :لطفا به من كمك كن و منو با خودت ببر !!! غرور سرشو بالا گرفت و گفت : نميتونم ، تو تموم بدنت خيس و كثيفه ، قايقمو كثيف ميكني !! عشق دور و برش رو نگاه كرد و چشمش به غم افتاد ، بهش گفت : احازه بده من همراهت بيام !! غم با صدايي حزن انگيز گفت : عشق عزيزم ، من خيلي ناراحتم و دلم گرفته ، احتياج دارم تنها باشم. عشق اين بار به سراغ شادي رفت ، صداش زد ، چندين بار اين كارو كرد اما اون اونقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق رو هم نشنيد عشق ديگه نميدونست بايد چكار كنه و به كي بگه ..... ناگهان صداي گرفته و مسني ، گفت : عشق با من بيا ، من تو رو با خودم ميبرم ... عشق اونقدر خوشحال شد كه حتي فراموش كرد اسم ياريگرش رو بپرسه و سريع داخل قايقش شد و جزيره رو ترك كرد ، .... وقتي به خشكي رسيدند ، اون مرد مسن به راه خودش رفت و عشق تازه متوجه شد كه نه از اون مرد تشكر كرده و نه حتي اسمش رو پرسيده !!! در حاليكه اون جان عشق رو نجات داده بود .....
عشق به سراغ علم رفت و ازش پرسيد : تو اين مرد رو ميشناسي ؟؟ علم گفت : معلومه كه ميشناسمش ، اسمش زمانه !! عشق گفت : زمان ؟؟ اما چرا به من کمک کرد؟
علم لبخند خردمندانهاي زد و گفت : چون تنها زمان قادر به درك عظمت عشقه و فقط اون ميتونه به جاودانگي عشق كمك كنه .... زمان ميدونه كه نظام هستي برمبناي عشق پايه گذاري شده ، و اين عشقه كه روح انسانها رو به سرچشمه پاك افرينش متصل ميكنه .... تو بايد باشي تا زندگي با وجودت رونق بگيره و معنا پيدا كنه .... اينم اخر قصه ..
پ.ن:تورا به جای تمام کسانی که نمیشناسم دوست میدارم
تورا به جای تمام سالهایی که نزیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برف اب شده
برای خاطر نخستین نگاه
تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تورا به جای همه کسانی که دوست نمیدارم
دوست میدارم
پ.ن۱:هنوز به دوست نداشتنش عادت نکردم اما دارم تمام تلاشم رو میکنم که ثانیه ای بهش فکر نکنم.امروز خوابشو دیدم. انگار زمان متوقف شده بود توی روزای بچگی مون.چقدر از دیدن خنده هاش ذوق کردم. چقدر توی خواب بودنش بهم ارامش داد. اما وقتی بیدار شدم رفته بود.کی این کابوس تموم میشه. من خطا کردم و به جبران اشتباهم نمیدونم تا کی اما فعلا که محکومم. میدونم داره چه زجری میکشه. میدونم ... خدایا کمکم کن روزامو به شب برسونم. خودم شبا رو با یادش به صبح میرسونم.
پ.ن۲: دوستای عزیز اگه برای شما فرقی نداره برای بنده خیلی فرق داره بدونم کسی برام نظر میذاره اشناس یا غریبه چیزی از من و زندگیم میدونه یا نه. پس لطف کنید اگر کامنت میذارید مشخصات خودتون رو برام بگید حتی میتونید خصوصی نظر بذارید اما کامنتایی که هویت نویسنده اش برام معلوم نباشه پاک میکنم حتی اگر توش راهنمایی کرده باشید .شرمنده .اما مثل اینکه خودتون این جوری دوست دارید.
برداشت ازاده. میتونید هر چی دلتون خواست توی کامنت دونی بلاگ بگید.
روزی که مینا رفت هرگز فکرشم نمیکردم یه روزی کار هر دو به اینجا برسه. توی یکی از نامه هام براش نوشته بودم هر شب راس ساعت ۹ به وقت ایران برو کنار پنجره اولین ستاره رو که دیدی بیا برای هم دعا کنیم. از فرداش کارم دعا بود. برای موجود عزیزی که کپی ه من بود کپی برابر اصل من. حرف زدنامون خل بازیامون اذیت کردنا اشک ریختن خندیدن لباس پوشیدن همه چی. اصلا انگار اون خود من بود یا من خود اون بودم. به دلیل تفاوت سنی خیلی کمی که با هم داشتیم هر دو خیلی خوب همدیگه رو میفهمیدیم. هرگز فکر نمیکردم روزی برسه دیگه حرف همو نفهمیم . باور نداشتم که میگفتن از دل برود هر آنکه از دیده برفت. نه!! مینا هنوزم تو قلب منه. یادته یه بار بهت گفتم هر حرفی که نمیشه بهت بگم توی یه دفتر مینویسم؟؟ اون دفتر الان دست حمید ه . ازش بپرس چه حرفایی برات زدم. ازش بخواه یکی از جملاتی که توی روزای نبودنت نوشتمو بهت بگه. اونقدر توی این ۵سال درد کشیدم که همه رو به یه چشم میبینم. اونقدر مار خوردم که افعی شدم. تقصیر حمید نیست تقصیر توام نیست. گیر آدمای ناتویی افتادم که زندگیمو به .. دادن.روح من الوده شده بود آلوده ذهنیتی مسموم.جسمم الوده شده بود الوده بازیای کثیف. دیشب حمید بهم گفت دیر اعتراف کردم. حمید تو بگو؟؟ اگه موضوع مریضیمو میگفتم درسته پیشم میموندی اما گاهی وقتی اگه خنده هامو میدیدی دلت نمیسوخت که بگی چرا من؟؟ دلت برای عشقمون نمیسوخت!! اره من بچه ام بچه ایی که فقط خوشی دیگرون رو میخواد اما بلد نیست شادشون کنه. دختری که توی ۲۰ سالگی ارزوهای بزرگی داره اما مطمئن نیست زنده میمونه یا نه!!!دختری که عزیز کرده پدر مادرشه. دردونه خانواده شه . نوه حاجی فلانه. اما هیچی نیست. هیچی. یه بادکنک تو خالیه . تو خالیم نه!! توش پر لجنه!! آدمای زیادی در نبود تو همون وقتا که چشمم به در خونه خشک میشد تا تو بیای می اومدن و میرفتن اما تو هرگز نیومدی. شادی یه اسباب بازی بود. یه عروسک خیمه شب بازی. برای دست اویز هزاران نفری که اومدن توی زندگیش. بارها شکستم بار هاو بارها. اما نذاشتم خم بشم. نذاشتم هیچ کس چیزی بدونه. تو زندگی تو باختی من روحمو باختم. جسممو باختم. اینده مو باختم. تمام سرمایه مو باختم. این دنیا و اون دنیا رو باختم.من بچه م مینا خیلی بچه ... من نمیفهمم من دنیا رو اون جوری که شماها میبینید نمیبینم چون از وقتی عقل رس شدم تو دام عشق حمید بود. دام نه!!توی درد عشق حمید بودم. من یاد گرفته بودم هر جا که هستم حمید اونجا باشه!!میفهمی مینا!! من طاقت نگاه هرزه هیچ پسری رو نداشتم حتی اگه اون آدم پسر عمه ام باشه!! اما وقتی پسر عمه ام ...بقیه تکلیفشون معلومه!! من طاقت رفتن تورو نداشتم. طاقت ندیدن تورو نداشتم اما رفتی و شکستم. من طاقت دیدن پدر مادرم با اون وضع و نداشتم اما دیدم. من طاقت دیدن پدر بزرگ مادربزرگمو اون جوری نداشتم اما...من طاقت خیانت از بهترین دوستامو نداشتم. طاقت له شدن روحمو نداشتم. طاقت رفتن داریوش و نداشتم. طاقت مرگ عزیز و نداشتم. طاقت مرگه خاله پروینم نداشتم . اما همه شون اتفاق افتادو توی تمام اون روزا که فکر کردن من بچه مو نمیفهمم دلم برای نوازشای خاله پروین تنگ شده بود. برای مهربونیاش.توی تمام روزای مریضیه داریوش طاقت دیدن کمر خمیده پسر خالمو که دوسش داشتم نداشتم. طاقت نداشتم ببینم زنش(میدونی کیو میگم) هنوز عاشقش بود داریوش به خاطر اون سرطان گرفت و مرد اما اون زنیکه نیومد سر خاکش . من طاقت اینکه اون زن هم اسم من بود و تا مدت ها هیچ کس اسم من نمیاورد به خاطر اینکه یاد داریوش میفتادن نداشتم. راست میگی مینا هم تو هم حمید. این منم که عوض شدم این منم که دارم له میشم. حمید بعد یه مدت به قول خودش نهایت ۱ ماه ۱ سال گریه میکنم اما بعد اروم میشه. تو اونجا هستند کسایی که جای خالیه منو برات پر کنند. اما اینجا دیگه نه کسی تو میشه نه حمید.!!اینجا نه ادمی جای خالی تورو پر میکنه نه جای خالی حمید رو.حمید میخواد بره پی زندگی خودش. حق داره . تصوری که از شادی داشت با اونی که از شادی دید فرق داشت از زمین تا کهکشون.حقم داشت اما چیزی از من نمیدونست. با ورودم به اجتماع با دیدن دنیای دوروبرم کم کم ادم دیگه یی شدم.دیگه اون ادم سابق که اگه دوستام کمک میخواستن منو برای مشورت انتخاب میکردم دیگه اون نبودم. شده بودم یه لجن. که هر کاری میکنه. هنوزم از گفتن اون روزا شرمم میاد هنوزم اون روزا برام یه عذابه. اما دیگه فهیم نبودم. دیگه عاقل نبودم. شده بودم مث هزاران ادمی که هر روز دور برت میبینی. صورتکای نقاشی شده. پشت اون ماسک به ظاهر مهربون دیو بود که داشت خودنمایی میکرد. دور و برم پر ادمای جور واجور بود که اگه یکیشون خوب بود باز میشد امیدوار باشی بهم اما نه !!!همه از یه قماش بودن من مال اون طبقه نبودم اما تمام کثافتای این جامعه منو به اونجا کشوندن. حالم از همه شون بهم میخوره. اشغالای عوضی. وقتی به خودم اومدم که یه مدت گوشیمو خاموش کردم. جواب تلفن هیچ کسو ندادم. چشمام داشت باز میشد اون وقت بود که دوباره خودم شدم. ساعت ها به درگاه خدا ضجه زدم. ازش خواستم منو ببخشه به خاطر تمام کارایی که کردم. به خاطر دونه دونه روزایی که میشد بهترین باشه اما نبود. داد زدم سرش .خدایا چرا منو نمیبری تا راحت بشی هم خودت از دست این بنده بی شعورت هم بقیه.؟؟چرا راحتم نمیکنی؟؟ اونقدر خواب دیده بودم که خدا رو نزدیکم حس میکردم . همون روزا بود که ازش خواستم یه نشونه برام بفرسته. زار زدم به درگاهش. خدایا کمکم کن از این منجلاب بیام بیرون. کمکم کن. و فکر کنم به حرفام گوش کرد...حمید رو برام فرستاد مق یه فرشته نجات. حمید همون آدم بود. کمکم کرد خودم بشم. لبخند رو به لبام برگردوند.با تمام بد اخلاقیام ساخت و دم نزد. من داد زدم اون گف قربونت برم. من زدمش. اون نوازشم کرد. من هار شدم بهش پریدم اون سکوت کرد حرف نزد. نمیدونم چرا؟؟ اما هر چی بیشتر کوتاه میومد من... لکه ننک گذشته هنوزم مونده بود. توی حرفام رفتارم گذشته م . و نمیدونستم این چیه... نمیدونستم چرا دارم این کارو میکنم. نمیدونستم چرا یهو همه چیو بد میبینم. اما حالا دارم میفهمم اون لکه هنوزم هست. درسته دیگه اونجوری نیستم اما زخمایی که روی دلم مونده بود زخمای آدمایی که توی زندگیشون حکم بازیچه رو داشتم هنوزم روی من تاثیر داشت. حمید خوب بود . مهربون. مث هیچ کدوم از ادمایی که دیدم نبود. اما من اونقدر وحشی شده بودم که تمام خشونت هایی که از آدما دیده بودم سر اون خالی میکردم. حس میکردم رو به جنونم. نیاز به روانکاو داشتم. رفتم پیش مادر یکی از دوستان. شاید من حرفی از مشکلاتم بهشون نزدم اما ناخواسته اونجا ادمایی رو دیدم که مث من بودن. نمیدونم از کی اما یهو دیدم همه چیو از دست دادم. حمید رو تورو. مادر پدرم رو. خانواده مو. همه چیو. مریضیم با شدت بیشتری برگشت.دنبال درمونش بودم. توی این مدت. تا یه جاهاییم بهتر شده بودم. اما وقتی حمید رفت دوباره بهم ریختم. دوباره دیوونه شدم. سر دردای عجیبم. سر گیجه هام. و این دو روزه ام که فشارم روی ۶ . بهتر از این چی میتونه باشه مینا؟؟ نه تو عوض نشدی این منم که دردامو ریختم تو خودم. این منم که گذاشتم این جوری بزرگ بشم. من ظاهرا بزرگ شدم اما هیچی نمیفهمم. حمیدم حق داشت مث هر آدمی. شاید به قول حمید من درست بشو نیستم. بارها قسم خوردم زمین زدم حرفمو. اینجا توی این معرکه زندگی همه همه جور حقی دارن . فقط من نمیدونم من حقمو از کی بگیرم.
پ.ن:این بلاگ حذف نمیشه اما مطمئنم نیستم بازم بتونم توش بنویسم. حق با شماست . اینجا خاطره های زیادی دارم و دوستای زیادی.
شاید یه روز برای همیشه مُردم!
من له کردم ...
من داغون کردم...
چشمم کور دندم نرم میکشم...
چرا نکشم... مث هزار ها بلایی که سرم اومده اینم میکشم تا یادم نره خود کرده را تدبیر نیست...
تا یادم نره من عاشق حمید بودم تا یادم نره تو این روزای بی کسی تنها پناهم اون بود اما ...نیست دیگه حمید نیست.
بهش گفتم حمید؟؟؟
گفت مرد!!! دیگه نمیخوام این اسمو بیاری
به روش همون دوست داشتن قدیمی بازم میگم نه اینکه تو خواسته باشی و دوست دارم چون خودم دوست دارم هنوزم دوست دارم.
اما برو تو برو تا یاد من عذابی برای لحظه هات نباشه تا با اومدن اسم شادی زندگیت بهم نریزه.هنوزم بیتاب پشت پنجره وامیستم هنوزم چهره تو بین هزاران چهره میشناسم هنوزم تن صدات بین میلیون ها صدا برام ارامش بخشه... اما حیف من نتونستم....برو خوشبخت باشی حمید مهربونم. خوشبخت و اروم .این تنها ارزوی منه که در پس هق هق اشکایی که داره الان میباره میتونم داشته باشم.
دلبرکم چیزی بگو به منکه از گریه پرم
به منکه بی صدای تو از شب شکست میخورم
پ.ن:آرشیو اینجا رو saveکردم برای خودم هفته دیگه این بلاگ حذف میشه دیگه هم بلاگی نمینویسم.
مرسی که توی این همه مدت کنارم بودین. مرسی تنهام نذاشتید.
اگر کسی باهام کاری داشت دوستانی که شماره تماس دارن که هیچ بقیه دوستان به آدرسم میل بزنند:shadi_snowgirl@yahoo.com
مرسی بابت تمام دعاها و تبریک ها نگرانی ها و ناراحتی ها.
مریضیم با شدت بیشتری برگشته توی این یک سال وجود حمید بهم روحیه میداد حتی اجازه ندادم حمید بدونه من چه دردی دارم.تمام تلاشمو دارم میکنم برای ادامه تحصیل و دوای دردم برم المان پیش دایی هام. هیچ کس نمیدونه چه دردمه. اما خودم میدونم.
حمید عزیزم مهربونترینم همیشه عاشقانه دوست داشتم. خودخواه بودم که خواستم لحظه های بیشتری با تو باشم چون نمیدونستم امروز بخوابم فردا رو میبینم یا نه!!! نخواستم بگم که دردی روی دردات نیاد. حتی مامان بابا هم چیزی از این موضوع نمیدونن.حالا برای بار آخر بخند که خنده هات برای من معجزه س.
میدونم این ۱ ساله هرگز اونی نبودم که میخواستی اما امیدوار بودم تو این روزای آخر همونی بشم که تو خواستی اما نشد یعنی اونقدر ازم بدت اومده که دیگه نمیخوای اسممو بیاری حق داری .خوشبخت باشی همه زندگیم.![]()
![]()
دوستای خوبم بابت همه چی ممنونم.![]()
برای همیشه.بای![]()
بغض گلويم را که بپرسي
باعث َش، احساس شرم
از
مگوهاي َم است
خط به خط اينجا،
يادآور صحنه صحنه هاي،
غريبي هاي
من است..
انگار ديگر ترانه اي وجودم را ارضا نمي کند
و مهم نيست که ترانه،..
ترانه سال باشد!!
يا،..
هر آنچه ديگر.
از من ديگر نپرس
که چه پرسيدي!
راستش گوش هايم،
به ترانه اي
در..
مسير خانه گير کرده
سر و صدا هاي اطرافم
را..
انگار نمي شنوم!!
مي ماندم
اما
نامحرم اينجاست
چه زود
همه چيز
دير شد!!..
امروز میتونست بهترین روز برای هر دوشون باشه اما خراب شد امروز وقتی باهاش بودم بهم گف هر چی امروز قیافه خندان حمید رو دیدم بیشتر گریه ام گرفت. چون دیگه نمیتونم ببینمش دیگه...
به هر حال اومدم بگم گوشی انار خاموشه چون... تل خونه هم جواب داده نمیشه. خواهشا خواهشا خواهشا اگر حرفی چیزی هست توی بلاگ بگید.اگه دوسش دارید به خواسته اش احترام بذارید و از زدن تل پرهیز کنید .اثری از اون انار مهربون و همیشه خندون نمونده.روحش داغون شده و جسمش هم... فقط خدا بهش رحم کرد همین...
همینو میخواستی؟؟؟ همین؟؟ داره زجر میکشه ... امروز صد بار مردم و زنده شدم وقتی با اون قامت خمیده از پیش حمید برگشت دلم کباب شد. یه لحظه نشناختمش. فقط گفت شکستم و...بماند اما صدای ناله هاش هنوز تو گوشمه.فقط اومدم بگم این رسمش نبود... اصلا هم نبود.
براش دعا کنید. نمیدونم انار همون انار میشه یا نه... اما اینقدر میدونم توی این همه سال دوستی این جوری ندیدمش.حتی وقتی یه سری دوستان بهش نارو زدن بازم محکم بود و مقاوم. اما این بار داغون شد... فقط من میدونم توی این همه سال عشق حمید با وجودش چه کرده بود. فقط من میدونم این ۷ سال چه بر سرش اومده بود. اما نذاشت هیچ کس هیچی بفهمه چون نمیخواست کسی خرد شدنش رو بشنوه. اما حالا... فقط دعا کنید براش.
امروز مدام داشت برام از سال گذشته میگفت .حمید اقا این قابل توجه شما. میگفت پارسال این جوری شد یادته. منم بهش میگفتم یادمه. شروع کرد گریه کردن. زار میزد مث همون روزی که به شما زنگ زد گفت یکیو دوست داره.مث همون وقتایی که فقط من میدونستم توی دلش چه دردی داره. اونکه از زندگیت رفته بود کنار بعد ۷سال برگشتین که چی؟؟که دوباره عشق بیاد در خونه دلش. که دوباره داغ عشق قدیمی بیاد تو خونه دلش؟؟اونکه میدونست با حماقت هاش و بچه بازی هاش چقدر اذیتتون کرده . خودتون بهتر از هر کسی میدونید چقدر دوست داشت اونقدر که امروز بعد شما ...گفتن من باعث عذاب دادن دیگرانه. کسایی که انارو دوست دارن. کسایی که انار تا حالا جلوشون خرد نشده بود . اما به قول خودش وقتی قراره ببازی چه جلو یکی چه جلوی همه. امروز وقتی بهتون اس ام اس داد تورم باختم . مطمئن بودم جوابشو میدی خودشم مطمئن بود اما بیشتر شکست.چرا فکر میکنید عشقی که ۷ سال فراموشش نکرده حالا فراموش میشه اونم بعد این همه خاطره؟؟ چقدر امروز دلم به حال دلش سوخت!!! چقدر امروز دلم میخواست بغلش کنم و ارومش کنم. اما اجازه نداد. گفت هیچ کس نمیتونه ارومم کنه. اون دفترو خوندید؟؟ من یه بار اون دفترو خوندم . البته با سانسور. چون گفت یه جاهاییش فقط مال شماس اجازه نداد بخونمش.چقدر امیدوارش کردم وقتی حمید این دفترو بخونه بر میگرده.الهی بمیرم برای دل کوچیکش که همیشه تنهاس. هیچ وقت دردهاشو فریاد نزد حتی وقتی کوبوندنش روی زمین.حتی وقتی بهش خیانت کردن بازم مث یه دوست رفت به کمکشون و توی مشکلشون بهشون کمک کرد.نمیدونم چرا دارم اینا رو میگم. حرفای این ۷ سال توی دلم جمع شده. از روزایی که لحظه به لحظه باهاش بودم بگم یا از روزاییکه عشقت داشت از پا درش میاورد یا از اون روزیکه اون خبرو در مورد شما شنید و سقف ارزوهاش هوار شد روی سرش؟؟؟از کدوم بگم تا هم خودم اروم بشم هم انار؟؟دلم میسوزه... ازارش به هیچ کس نمیرسید هیچ کس ازش ناراحت نبود ولی نمیدونم با اینکه چرا اونقدر دوست داشت باهات اونجوری رفتار میکرد.اما خوب میدونم .واسه شمام توی اون دفتر نوشته. هر چیزی که مینوشت این اخریا میگفت میدونم نمیخونه اینارو اما بذار بگم تا سبک شم.خدایا بشه دیگه. این همه زجرش دادی بس نبود؟؟؟۷ سال بهترین روزاش اسیر عشق بود وقتی یهو افت تحصیل پیدا کرد برای اون خبری که در موردش شما شنید شما کجا بودین؟؟وقتی هر روز صبح که بیدار میشد برای سلامتیت صدقه مینداخت کجا بودین؟؟؟که حالا امروز بهش بگید میدونید زندگی تون در کنار هم ...!!شکست.همین...خدایا من خسته شدم . تو خسته نشدی این قدر امتحانش کردی؟؟دیگه طاقت نمیاره. خردترش نکن.
راستی سالگردتون هم مبارک.چقدر پارسال ذوق داشت.چقدر خوشحال بود بالاخره بعد ۷ سال به ارزوش رسیده بود اما امسال از هفته پیش ماتم گرفته بود برای امروز. میدونست جدایی نزدیکه.دلش نمیخواست جمعه بشه...و امروز دنیا روی سرش خراب شد.دوستای اناری براش دعا کنید. انار به دعاتون نیاز داره.
حمید خان من نمیخوام برای بهترین دوستم گدایی محبت بکنم یا هر چیزه دیگه اما فکر نمیکنید یه ذره با خوندن اون دفتر باید بهش حق بدید؟؟فکر نمیکنید اونقدر ضربه خورده که دیگه سر شما بریده کم اورده و ههم رو با اینکه نمیخواسته اما سر شما خراب شده. خودتون رو بذارید جای اون...توی این ۱سال میدیدم چه جوری داره مبارزه میکنه برای اینکه افکار منفی رو کنار بزنه .میدیدم گریه ها و دلتنگی هاش کم شده خیلی کم و اینو مدیون شما میدونستیم اما حالا بعد شما دیگه نمیدونم چی قراره سرش بیاد. دوباره همون شد. انار ۷ سال پیش.
هر جای دنیا که باشی، دلتنگیهات هم همونجان!!!
"از کنار بهترین روزهای زندگیم با نادانی گذشتم تا امروز حسرتشون بیچاره ام کنه"
دیشبم حمید همینو گفت گفت بهتره تموم بشه نخواستم باهاش بحث بکنم شاید جدایی موقتی بهتر از جدایی همیشگی باشه. نمیدونم زمان لازمه تا... من باید خیلی چیزا رو بفهمم و درک کنم. و این با وجود حمید ممکن نیست. من توی انتخاب حمید شکی ندارم و نداشتم هرگز اما با رفتار های بچه گانه باعث شدم اون بهم شک کنه خرمن هستی زندگیمو خودم اتشی زدم و الان داره جلوی چشمام میسوزه بی اینکه حتی قدرت خاموشی رو داشته باشم. اعتراف به بعضی چیزا خیلی سخته. حمید جونم اعتراف باشه وقتی دیدمت و یه سری چیزا رو بهت دادم اون وقت برو توی خلوت خودت فکراتو بکن.این بلاگ با رفتن حمید بسته نمیشه همچنان خواهم نوشت از روز مرگی هام دل تنگی هام برای حمید حتی ناراحتی هام . روز شمار بالا رو هم بر نمیدارم عوضش میکنم برای سال دوم. به امید اینکه سال دوم حمید کنارم باشه. اما حمیدم همه زندگی من میخوام بدونی بیشتر ازاونچه فکر میکنی دئوست دارم . رفتنم به میل خودم نیست. باید تنها باشم تا خیلی چیزا رو بفهمم اما امید این رو دارم تا روزی که دور نیست برگردم پیشت.
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد و بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نورصبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به اغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله اتش ز من نگیر
میخواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکون به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان زه گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
پ.ن :
فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقتو برات بگم به آخر خط رسیدم.
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
پ.ن:فکر میکنم این بلاگ داره روزای آخر عمرشو طی میکنه هنوز خیلی به کاری که میخوام بکنم مطمئن نیستم گرچه اگرم مطمئن بشم توی بلاگم نمیگم شاید فقط به تعدادی. ولی تصمیمم هر چی باشه صداش مث بمب میترکه. همین... اگر همه چیز خوب بشه همون میشم انار سابق اما اگه نه که... ![]()
دعا کنید راه درست رو انتخاب کنم.از دست کسی کاری بر نمیاد حالا فقط خودمم با یه عشق گنده تو دلم و نهالی از اون توی قلبم که رشد کرده داره میوه میده اما باغبونش شاهد رشدش نیست![]()
پ.ن۱:فقط یه هفته مونده تا اون روز عزیز سرم خیلی شلوغه یه سری کارام باید درست بشه تا اون روز دنبال یه سری مدارکم برای ...
.طاقت کندن ندارم اما طاقت موندن این جوریم ندارم. خدایا خودت کمکم کن. راه درست رو نشونم بده.
پ.ن۲:با اجازه صاحبش البته(متن زیر و گفتم)
یکی رو که دوست داری [این دوست داشتن لزوما" عشقولانه نیست]، نمیخوای هیچکس رو غیر تو ببینه، نمیخوای به هیچکس غیر تو گوش کنه، نمیخوای به هیچکس غیر تو بخنده، نمیخوای با هیچکس غیر تو حرف بزنه...
حسادته یا مالکیت؟!
نمیدونم!
هر چیه خیلی احمقانهست! یه جور بهخود شککردنه!
تو اومدی تو زندگیم،نفهمیدم چه طوری شد که دیگه شدی همه کسم.اون اولا سعی داشتم بشناسمت،سعی کردم بدونم ته چشمات چیه حتی وقتی عصبانی میشدی.داشتم فکر میکردم تو همونی،یه مرد که از من هیچی نخواست فقط خودم رو خواست.لذتی داشت با تو بودنم،حتی دیدار یک دقیقه ایت آرومم میکرد.برای همه از تو گفتم،از مرد بودنت،از عشقت به من و حتی برای لحظه ای تو رو از خودم جدا ندیدم.من معنی دوست داشتن پاک ،کشش روحم رو با تو شناخته بودم.تو زیادی اروم بودی و ناخوداگاه از گرمی دستات منم آروم میشدم.میگفتم یه زن چی میخواد؟؟امنیت؟عشق؟مهربونی؟؟من اینا رو دارم پس خوشبختم.
امروز تفالی به حافظ زدم بهم گفت رسم عاشقی رو بلد نیستم،گفت یارت به خاطرت از همه چی گذشته اما تو هنوز عشق رو ادا نکردی.آره عزیزکم؟؟میدونم اونقدر بدم که حتی... اما من فقط دلم به تو خوشه.ازم نگیر...
پ.ن:تورو خدا در مورد حمید بد حرف نزنید،همه چی مقصر منم.
پ.ن۱:این روزا عجیب تو حال و هوای پارسالم.لحظه به لحظه روزامون،حرفامون، اس ام اس هامون ،دیدار بار اولمون،وقتی با نوه عمه ام رفتیم بیرون داشتیم میحرفیدیم و اون داشت با ماشین از پشت دنبالمون میومد،وقتی فرداش وقتی عینکم شکست و به ما مان گفتم مامان بهم اجازه داد حمید بیاد.حمیدم از خدا خواسته بلند شد اومد با زیرکی گف باید ببرم مغازه تا بتونه فرداشم همو ببینیم وقتی اومد زیر پنجره یک ساعت چشم تو چشم داشتیم حرف میزدیم،وقتی برق رضایت رو توی چشمای عاشقش دیدم.وقتی اولین دوست دارم روگفت،وقتی مواظب بود کسی به عشقش چپ نگاه نکنه مث گنج مواظبت میکرد.دلم برای اون حمید تنگ شده.
پ.ن۲:دیشب داشتم با داییم حرف میزدم بهتر بگم زرزر میکردم واسش که یهو زنداییم گفت میترسم افسردگی بگیریا.تورو خدا فکر نکن. به نظرت اینقدر تابلوئه؟
این اعتراضه!!! به اونیکه اون بالاس.منکه رفته بودم فراموشش کنم بعد ۴سال برگردوندیش که چی؟که بگی میتونی؟میدونم میتونی. بابا منکه واسه فراموش کردنش به خودش زنگ زدم کلی دریوری گفتم اونقدر خوب نقش بازی کردم که خودم باورم شد و بعد اون تو منجلابی افتادم که خودم ساختم،منجلابی که هر چی بود عشق نبود داشت شیره وجود من رو میمکید خودت میدونی با چه فلاکتیداشتم سعی میکردم همه چیو به خاطرات بسپارم.حتی ثانیه ای به زور ازت نخواستمش اما خراب شد.ای لعنت به من که اون موقع که باید حرف نمیزنم تا الان این جوری زرزر نکنم.
پ.ن:جمعه شب زنگیدی با هم حرفیدیم شروع کردی حرف زدن،میخواستم بهت بگم آقایی گلم اون حرفی که زدی قبوله،اما انگار لال شده بودم انگار یکی جلو دهنمو گرفته بود،اومدم بازم بگم قبوله اما دیدم تو تصمیمتو گرفتی گفتنم فایده نداشت اومدم بگم اما اونقدر حالم بد بود که فقط تونستم بگم چرا یک کلمه ازم نپرسیدی جوابم چیه.اومدم بگم اما خشکید چشمه حرفام.حالا روزا و شبام با یه بغض گنده دارن میگذرن.دقیقا مصداق بارز این جمله اس اون لحظه ام:گاهیوقتها میدونی یه اتفاقی داره میفته، علائمش رو هم میبینی؛ میتونی کاری کنی که شاید اون اتفاق نیفته، یا کاری کنی که شاید به تو آسیب کمتری برسه؛ اما چون مرض داری اینکار رو نمیکنی و منتظر میشینی تا بیفته، تا بعدش دو دستی بکوبی تو سرت و بگی: دیدی گفتم؟!
پ.ن۱:دستام یخ کرده، اینجا هوا گرمه، پس من چه مرگمه که این جوری دارم میلرزم؟؟
جسمم خسته اس...
روحم خسته اس...
زیر باری از آرزوها دارم مدفون میشم.همین...
دلم کلی درد داره تو خودش،دلم تو رو میخواد تا مث همیشه خسته از مشکلات ،سرمو به سینه ات تکیه بدی ،موهامو نوازش کنی و مطمئنم کنی ما مال همیم. اما این روزا عجیب داری خودتو ازم میگیری.
عشق من عاشق باش که تن به شب نبازم
با غربت من بساز تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو نمیرسم به فردا
اولا چلاملکم!
اخی یادش به خیر نازلی
سه شنبه عصر رفتیم یوشا جان
را دیدیم کمی گفتمان کردیم وکمی شکایت زمانه را کردیم
و قرار شد..
(بعدا میگم)
چهارشنبه مولودی خونه داییم بود و بر طبق اخرین اخبار حاصله به طرز جالبی خوچکل و جذاب شده بودیم
و البته با اون لباس جینگیلی مستونمون(به قول ملودی
) که تا ...معلوم بود
،وا خوب به من چه
.من همون تاپی رو پوشیدم که حمید واسم خریده بود
.تقریبا آماده بودم که حمید زنگ زد و ما مث حمید ندیده ها پریدیم روی گوشیمون
. که گفت پشت پنجره است
.منم رفتم اتاق پسر داییم در حد 20 ثانیه شایدم کمتر همدیگه رو دیدیم
و البته از زبون درازی حمید بی نصیب نماندیم
.همان شب با یوشا قرار گذاشتیم فرداش بریم مغازه پیش حمید.البته اصلا فکر نکنی اون شب کفر حمید و در اوردما
.نوچ نوچ نچ
. وا به من چه کم طاقته
.بهش گفتم اگه کسی سوپرایزت کنه خوشحال میشی
؟گف بستگی داره.منم هی نگفتم تا اون عصبانی شد و گف خاموش میکنم بای
. منم گرفتم خوابیدم
.فرداش رفتم مغازه دیدم ای ددم هی
مغازه چرا بسته اس
.!زنگولیدم دیم هنوز خونه اس.گفت کجایی؟گفتم اومدم واسه سورپرایز یکی،منتها نیست
.گفت وایسا اومد
.بعدم که اومد با یوشا رفتیم پیشش یه ذره حرفیدیم بعدم تصمیم گرفتیم بریم جمشیدیه.یوشا با دوسش بود و برادرش
. وبعدتر اونا خواستن برن سینما که ما چون حمید سینما دوست نداره نرفتیم .به جاش رفتیم فرحزاد حمید و انداختم تو خرج سور جواز مغازه رو بهم داد.
تلویزیون هم بسی مشعوفان کرد بسکه این چند روز عید برنامه های مفرح شادی داشت
.تف تو روحش.
انتخاب واحد هم نمودیم 20 واحد و 4روز توی هفته. البته احتمال داره از شرکت بیام بیرون برم ق ل م چ ی
.البته هنوز معلوم نیست.
دیروز بسکه من و حمید تو سر و کول هم زدیم فکر کنم یوشا و قوقولش به ما شک کردن که ایا ما سالمیم
؟البته ما کمی مراعت نیز نمودیم ولی...
این بود انشای من در مورد یک روز تعطیل.
راستش چون چیز جالب قابل گفتن نداریم گفتیم بذار یه مسابقه تیز هوشان راه بندازیم و هر کی حدس بزنه ما (یعنی من و حمید) چه جوری هستیم.هم ظاهرا هم اخلاقی.البته اونایی که عکس من و حمید رو دیدن بگن قبلا چه جوری بودیم و بعد از دیدن ما چقدر تفاوت داشتیم به نظرشون.
*به جای آنکه در مقابل هم بایستید،با یکدیگر در کنار هم قرار بگیرید،و با مشکلات مقابله کنید.*

.امشب یکی از اون شبای عزیزه که هر کی دعا کنه تو مستجاب میکنی.![]()
آرزو زیاد دارم تو قلبم اما اول از به همه خانواده ام سلامتی بده
،به حمیدم و خانواده اش
و تمامی دوستام اسم نمیبرم کسی جا نمونه.![]()
شفای عاجل تمام بیماران![]()
،خوشبختی تمام زوجای جوون و اونایی که تازه ازدواج کردن.![]()
کمک به مامانای مهربونیکه که میخوان نی نی دار بشند .![]()
کمک به اونایی که تو حسرت داشتن بچه هستند.![]()
و هر کی هر آرزویی داره تو دلش.![]()
خدایا میدونی بد جور توی دو راهی گیر کردم
.خودت کمکم کن.تا حالا ما رو تا اینجا آوردی از این به بعد هم از تو میخوام کمکمون کنی به سرانجام برسیم
.بهترین راه و نشونمون بده.خودت مارو به سرانجام برسون.![]()
دل سنگیش رو نرم کن
.میدونم میتونی،خودت کمک کن.وادارم نکن انتخاب کنم
.وادارم نکن پا روی همه چی بذارم
.وادارم نکن...تورو به بزرگیت قسم میدم آرامشمو،عشقم و خانواده ام ازم نگیر
.من فقط اینا رو دارم.![]()
پ.ن:فردا مراسم ازدواج داداش نیما و تانی مهربونمه
.خدایا خوشبختشون کن.![]()
دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است,![]()
قمر هاشمیان بین همه ناس یکی است,![]()
سیر کردم عدد ابجدو دیدم به حساب, ![]()
نام زیبای ابا صالح و عباس یکی است![]()

گاهی وقتا انگار همهی تن آدم زخمه! انگار روان آدم زخمه! انگار فکر آدم، اعصاب آدم زخمه!
کوچکترین برخورد و اصطکاکی اذیتت میکنه!
فقط دلت میخواد یه گوشه واسه خودت مچاله شی و زرزر کنی!
حالم از این من ترسو،من بدبخت،من بزدل،من خر کله خراب نفهم به هم میخوره.از این کثافتی که توشم از این باتلاقی که دارم دست و پا میزنم.
من بدون خانواده ام هیچی نیستم من بدون مامان بابام میمیرم.
من بدون حمید هم طاقت نمیارم.
هر وقت انقدر شجاع شدی که بعد شنیدن بعضی حرفا بتونی دندون بذاری رو جیگرت؛
هر وقت انقدر صبور شدی که از اشتباهها و سوءتفاهمها با متانت بگذری؛
هر وقت انقدر به خودت اطمینان پیدا کردی که هر حرفی رو به اشتباه تعبیر و تفسیر نکنی؛
هر وقت انقدر دلت دریایی شد که نتونی اشک کسی رو ببینی؛
هر وقت انقدر مرد شدی که نتونی شکستن کسی رو ببینی؛
هر وقت انقدر ازخودگذشته شدی که بتونی از غرور خودت بزنی تا به غرور دیگران احترام بذاری؛
هر وقت انقدر محکم شدی که بتونی رو حرفات وایستی و نزنی زیرشون؛
هر وقت انقدر بلندنظر شدی تا بگذری و مقابلهبهمثل نکنی؛
هر وقت انقدر منصف شدی که گاهی هم به دیگران حق بدی؛
...
اونوقته که بزرگ شدی!
بابا لامصب زندگیه شوخی که نیست.حالم از همه تون بهم میخوره از همه اونایی که فکر کردم من یه ادم سنگی ام .من آدمــــــــــــــــــــم.به خدا منم حق دارم مث تو،مث خانواده هامون،مث همه.همه فکر میکنن همه حقی دارن اما این حق واسه من نیست.
عدالتت میلنگه خدا.بدجوریم میلنگه.
خداوندا
من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستان
من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم
خداوندا
من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس
من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم
خداوندا
من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم
خداوندا
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم
خداوند
من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم
خداوندا
من از خود نيز می ترسم
خداوندا... پناهم ده
هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند
من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم
من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی،
از گريزان بودن ياران می ترسم،
از صدای پای رهگذران می ترسم
از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم
از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم
پناهم ده که بی تو می ترسم
لحظاتی هست که انگار قرن هازندگی کرده ام.عمق تجربه در آن لحظات آنقدر زیاد است که کلمه ای جز سیاه چاله برای آن نمیابم.خدایا تا« نی شدن»،خالی و تهی ماندن،چقدر باید جان کند؟؟فکر میکردم مثل تن نوزاد انعطاف پذیرم در حالیکه مثل چوب خشک،شکننده بودم. تجربه قدمی به سوی خودم بود.سخن از زشتی و زیبایی نیست حرف از شکستن است و نه مردن که مردن در نظرم آسان تر می آید.هر چه بود گذر از تونل آتش بود. ققنوس جانم سوخت و دوباره دیده به دنیا گشودم.خالی کردن ذهن از هر چه فکر است به زبان آسان می آید. اما برای آرامش دلم ناچار بودم چنین کنم. من به رقص پروانه ای نگاه کردم و دیدم این نا آرامی و حرکت دیری نپایید و پروانه روی برگ گلی آرام نشست . من به آواز پرنده گوش دادم و شنیدم که این هیاهو چند لحظه بیشتر دوام نیاوردو در سکوت و بیکرانگی آرام گرفت.
من به دریای توفانی خوب نگاه کردم و به انتظار ایستادم،باد نتوانست دوام بیاوردو موج ها ناچار دست از تلاطم برداشتند. فصل مشترک همه آنچه دیدم باز گشت به سکون و سکوت بود.من باید آرم میگرفتم واین گونه بود که تحمل بیشتر شد. موج خشم در دریای دلم آرام گرفت و من دوباره مهربان شدم. چرا من در جست و جوی آرامش بودم؟؟این انتظار از کجا مایه میگرفت؟؟ مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید خوش آید؟؟پس چرا از غم میگریختم؟؟ چرا قلبم نمیتوانست به وسعت آسمان باشد؟؟ناگهان حسی دوباره مرا به حرکت و زندگی خواند، بی انتظار کشیدن از پی انجام عملی . باید کارها را دوباره از سر میگرفتم . من باید پاهایم را دوباره روی زمین می چسباندم.کاسه ام را بیش از اندازه پر کرده بودم وقت آن بود که خالی شوم.
این تنها راه رسیدن به آرامش بود.
والا عرضم به حضور منور مکعب مستطیل لوزیتون
حرف که زیاده منتها نه که من هنوز مجل دارم نمیشه خیلی نشست،هی 5دیقه مینویسم استراحت دوباره از اول
. بعدم میدونم کیبورد قیمتی نداره
اما مشکل اون نیست مشکل "مادربرد" بنده است
قرارم هست درست بشه منتها چون دانشگاه این ترم خیلی پیشرفت کرده انتخاب واحد اینترنتیه
و من کامی جون رو میخوام.
به کسی نگو امروز از اون دنده سگیم بلند شدم
اصلا حوصله ندارم
.دلم میخواست امروز عصر با حمید بریم بیرون که گفت نمیتونه بیاد
.منم دیگه اصرار نکردم ،گفتم نمیتونه دیگه
،گیر ندادم بهش
.ببین چه بچه خوبی شدم،بله باید برام کادو بخری.
هفته پیشم برای تولد امام حسین (ع) و حضرت ابولفضل(ع) و امام سجاد رفته بودیم مشهد
.جای همه تون خالی.به منکه خیلی خوش گذشت خیلی هم سبک شدم.خیلی دوست داشتم برم خانومی
رو ببینم به مامانم گفته بودم اما روز آخر لج کرد گفت نه که نه
.شرمنده خانومی جونم.
اوضاع احوال شرکتم خوبه،فعلا از حقوق خبری نیست حالا تا ببینیم چی میشه.![]()
دیگه اینکه وای دیروز رفتم نازلی
و رونیکا
رو دیدم. بسی مشعوف شدیم.رونی دقیقا همونی بود که توعکساش دیده بودم
ولی نازلی کمی متفاوت تر بود
.ولی هر چی از ماهی و خوب بودنشون بگم کم گفتم.ناهار فتیم بانی چاو توی بلوار میرداماد یه ذره عکسیدیم
و گپیدیم
و اومدیم خونه.مرسی رونی جون
و نازلی مهربون
بابت روز زیبایی که برام ساختید.
یه سری از بروبچز خواسته بون حس فضولیون رو بخوابونم
بگم چی شد حمیدبرگشت،والا مادر یه ذره فکر کنی میفهمی اگه بر نمیگشت سرش کلاه رفته بود
،کجا میخواست اناری به خوبی و خوشگلی
،با کلی اخلاق خوب پیدا کنه
.چی
؟؟ دماغم داره درازمیشه
؟؟ نه بابا!
یه سری خط و نشون کشید
شرط گذاشت
و زندگی عسل شد
همین.
دیگه همین حوصله حرف زدن ندارم
.اگه بیشتر شد بعدا میام میگم.
انار نوشت:داداش نیما و تانی جونم نمیدونید چقدر خوشحالم بابت شفا گرفتن تانی عزیزمون
.خوشبخت باشید.
انار نوشت1:کوچولوی عزیز مرسی واسه دعا امیدوارم زندگی شیرین بشه.
انار نوشت2:من هم چنان برای یه سری نمیتونم بکامنتم.ولی تمام بلاگها رو میخونم.مث فاطمه کوچولوی عزیز.
انار نوشت3:به دلیل منهدم شدن بلاگرد(تف تو سیستمش
) لطفا هر کدوم از دوستان میان کامنت میذارن ،لینکشون رو هم بذارن به خدا من همه ادرسا رو حفظ نیستم.
انار نوشت4:کم نوشتم اما دو تا متن گذاشتم یکی ادیبانه
یکی طنز
.امیدوارم خوشتون بیاد
قربون داداچ:انار بانو
شش سال اوّل زندگی:
• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پیپی نکن
• مامانت رو اذيّت نکن
• روی ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• به خورشيد نگاه نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بیتربيته بازی نکن
• اسباببازیها رو تو دهنت نکن
• زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
۲- دوره ي دبستان:![]()
• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاککن رو خيس نکن
• حياط مدرسه رو کثيف نکن
• با دخترها ي شمسی خانوم دکتربازی نکن
• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تختهسياه رو خطخطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچپچ نکن
• ATARI بازی نکن
۳- دوره ي راهنمايی:
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جيبت نکن
• با مامانت کلکل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّههای بیادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن
۴- دوره ي دبيرستان:
• با کامپيوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• مردمآزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فيلم بد نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشمچرونی نکن
۵- دوره ي دانشگاه:
• رشتهای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسیخانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خيابونها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دير نکن
• با مأمور پليس کلکل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو Reject نکن
• استادت رو اُسگل نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
۶- دوره ي سربازی:
• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• از اوامر سرپيچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غيبت نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بیاحترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامهنگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
۷- دوره ي شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای ديگه نگاه نکن
• موبايلت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
• ريسک نکن
• بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن
۸- دوره ي پدر بودن:![]()
• بچّه رو تنبيه نکن
• به بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّهت رو با بچّههای ديگه مقايسه نکن
• به بچّه توهين نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّهت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
• با بچّه کلکل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلالزاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشمپوشی نکن
• جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن
۹- دوره ي پيری:
• برای بچّههات مزاحمت ايجاد نکن
• نوههات رو لوس نکن
• با پيرزنهای ديگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
• با زنت بیوفايی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
• به آينده فکر نکن
۱۰- دوره ي پس از مرگ !
• حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت میخواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!