تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
انار برمیگردد!!!

 

به دعوت شخص شخیص یوشا جونم و ساندی عزیزم( کس دیگه اییم بود؟؟) به این بازی جالبناک دعوت شدم و بسی بعد از مدتهای فراوان میخوایم زیاد بنویسیم.

 

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:

۱. چهار اتفاق مهم زندگيتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستند؟

 

1-      دیدن داییم بعد از 18 سال که حس کردم تنها نیستم.

2-      قبولیم توی دانشگاه در بدترین شرایط روحی و بعدش که دوستام باعث بهبودی من شد ن.

3-      دوستیم با حمید

4-      آشنایی با یه سری دوستان نتی که از بعضی دوستای واقعیم بیشتر دوسشون دارم ارتباط با اونها خارج از دنیای مجازی.

5-      (من دوست دارم 5 تا بگم!چی کار داری؟مگه از سهم تو میگم؟؟)دوستی با همزادی عزیزم،رونیکای عزیزم،نازلی مهربونم،یوشا جونم که ماهه ،ملودی جیگر و...،خانومی عزیز.(با اینا ارتباطم فقط توی بلاگ نیست و برام بینهایت عزیز هستند)

 

 

۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره

1-      فوت مادربزرگ،خاله م، پسر خاله م، وکسی که مث پدربزگم دوسش داشتم و هر کدوم باعث شدن تا مدت ها خودم نباشم.

2-      جدایی از مینای عزیزم.که هنوزم که هنوزه یاد شب آخر توی فرودگاه میافتم گریه میگیره.

3-      شناختن ذات 2 نفر از کسایی که مهم بودن واسم،و بهم نارو زدن.چون بدترین اتفاق زندگیم بود همزمان دو نفرو از دست دادم و باعث شد دیگه  به آدما اعتماد نکنم

4-      یه مدت دورم خیی شلوغ بود آدمای جورواجوری پاشون تو زندگیم باز شد که من رو از همه چی انداختن اما خودم خیلی زود هدفم رو پیدا کردم و خودم رو از مهلکه نجات دادم.

 

 

3-خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه

 

 

 

بسیار سر سخت و لجباز،حسود ،از رو دنده سگیم بیدار بشم باید در بری البته هیچکس نتوسته با این اخلاق من کنار بیاد و توی اون لحظات آرومم کنه جز حمید.عاشق پدر مادرم  دوستام و البته دیوونه حمید.(اینو دیگه میدونید.) به شدت خراب رفیق البته دوستای صمیمی  ام. به شدت کله خر (ببخشید عین کلمات رو میگم).از دروغ بدم میاد اما یه جمله معروف خودم دارم که میگم: تا دروغ هست راست چرا؟؟   به شدت پول دوست$-P  و البته ولخرج (بیچاره حمید با این زنی که میخواد بگیره ).عاشق آرایش کردنم ،چون باعث میشه از دیدن خودم لذت ببرم و کلی قربون صدقه خودم برم (بفرما کوکا ).جونم واسه بچه ها درمیره .در برابر بچه جماعت اونم از نوع تخس و شیطون و تپل اراده ایی ندارم اما از بچه های بی ادب متنفرم  .با همه یه جورم .مث  کف دستم و فکر میکنم آم بد وجود نداره  (خیلی هم ضربه خوردم اما آدم نمیشم).گاهی که نمیتونم مستقیم جیزی رو بگم با تیکه و کنایه حرف میزنم ،زود گریه ام میگیره و نمیتونم راحت حرف بزنم . تو محیط های آروم خوابم میگیره برای همین بیشتر وقتا سر کلاس توی دانشگاه گوشیم تو گوشم آهنگ گوش میدم . عاشق شبم و زندگی توی شب برام هیجان انگیزه .اینکه شبا راه بیفتم برم تو اتوبان و برم بام تهران یا جمشیدیه .از اینکه مورد ترحم قرار بگیرم بدم میاد.جاه طلبم .کسی نباید منو محدود به یه سری کار بکنه یا بهتر بگم باید نباید بذاره ،چون بعد یه مدت اگه حتی کار مورد علاقه ام باشه ازش زده میشم . عاشق هله هوله،حله حوله،حله هوله .مخصوصا پاستیل و بستنی .بسیار شیکمو. بخوام گیر بدم راحت میتونم برم رو nerve طرف .بسیار فضول  (ببخشید کنجکاو)هستم.مخصوصا سرک کشیدن تو چیزایی که آدما روشون حساسن.مث موبایل  یا فایل های شخصی کامپیوتر ،یا وقتی دو نفر در گوش هم پچ پچ میکنند، به شدت گوشام 10تا میشه  یا از اون بدتر توی اتاق خواب زن و شوهرا (وا به من ربط نداشته باشه به کی ربط داره پس ؟؟) در حالیکه اگه طرف مثلا روی اون چیزا حساسیت نداشته باشه امکان نداره طرفشون برم.

خوب دیگه زیادی لو دادم خودمو.بسه دیگه.

 

با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟

 

یکی از دوستام میگف قتی چشمامو آرایش میکنم شبیه ابرو گندس میشم  اما حمید گف شبیه هیچکس .یوشام گف شبیه نیکل کیدمن که البته مسخره ام کرد بچه بد .ولی خودم رامبد جوان رو ترجیح میدم  بعدم شما که عکس منو دیدید..حالا هر کدوم شما خواستید.

 

 

پ.ن:ممنونم از تمام دوستانی که این مدت خیلی کمک حالم بودن .اسم نمیبرم تا کسی جا نمونه .فقط میتونم بگم من و حمید دوباره با همیم .امیدوارم بتونیم قدر این باهم بودن رو بدونیم.

 

پ.ن1:خدا رو شکر میکنم که این جدایی همیشگی نبود.

 

پ.ن2:دیوونه کله پوک میمیرم برات.

 

منم ملودی عزیزم و مینا جونم و همزادی گل و خانومی و الهام مامان نی نی کوچولو و فاطمه خانوم ها رو دعوت میکنم وبقیه دوستان کسی دوست داشت از طرف من دعوتن

 

 

 

قربون داداچ اناربانو

 

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 : ساعت 23:42 :
74
عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هر چه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري

 

 

پ.ن:به خدا شکستنی‌ست این دل بی‌صاحاب!


+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 : ساعت 15:14 :
این روزها
کسی میدونه چرا پست من پریده؟؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن:جمعه نبودنت خندیده بود به هفته هام. این سومین جمعه بدون حمید بود.چقدر دلتنگتم...

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 : ساعت 23:36 :
72

یه زمانی عاشق داستان دالان بهشت بودم همیشه میگفتم چقدر جالبه آدم این جوری عاشق باشه،بچه تر که بودم بار اولی که اون کتاب رو خوندم هنوز حمیداینا همسایه ما بودن و با خودم میگفتم میشه مث من و حمید اما حمید که عاشق من نیست ،بعد با همون عقل بچه گونه ام میگفتم ایراد نداره من دوسش دارم ،خیلیم دوسش دارم شاید یه روزی شد ،از اون به بعد حمید شده بود تمام دلخوشی من،باورش خیلی سخته اما همیشه خودم رو توی لباس عروس تجسم میکردم درحالیکه هر دو داریم میخندیم و رو سرمون دارن نقل میریزن همه میخندن همه شادن زندگی عالیه.وقتی بعد مدتها این آرزو تحقق یافت خدا میدونه چه ذوقی تو دلم بود ،حتی وقتی بابا گفت نه!ته دلم میدونستم یه روزی این رویا واقعیت میشه ،اما حالا همه آرزوهام نقش بر آب شد. تو هر حرفم اسمی از حمید هست. چشمام بازه میبینمش چشمام بسته اس جلوی چشمامه.این چه دردیه که درمون نداره؟؟سرگذشتم داره میشه مث محمد و مهناز توی دالان بهشت و فقط خدا میدونه چند سال باید صبر کنم تا حمید برگرده.تمام خاطره ها داره جلوی چشمم رژه میره.هیچ کس نمیدونه چه دردی توی سینه امه.ازاین خونه،آدما،اتاقم،موبایلم،عکسام،از همه تهران بدم میاد.هر گوشه اش خاطره ایی از حمیدمه.

توی این شبای بارونی خیس کی میتونه بگه دلتنگ تو نیست؟

 حمید در جواب این سوال منو نشون میداد اما حالا باید اونو نشون بدم.حتی الانم که دارم این اهنگ رو گوش میدم تمام خاطرات داره میاد جلو چشمم.

کی دلش میاد که تنهات بذاره کی میتونه بگه دوست نداره؟؟

تو گوشم میگی که عاشق منی باز داری حرفای شیرین میزنی!!

دارم میمیرم.

 

پ.ن:نمیدونم یکی بی اسم واسم کامنت گذاشته در جوابش بگم آدم اگه بخواد میشه از کوچه بن بستم برسه!من دیوونه وار حمید رو دوست دارم خیلی بیش از دوست داشتن اون اینو به جرات میگم.من به خاطر اون همه کاری میکنم.میتونستیم بن بست رو درست کنیم اما...بدون تو خیلی تنهام حمید خیلی.هیچ کس سراغی ازم نمیگیره.میبینی دار زار میزنم.

 

پ.ن ۲: سلاملیچم!! تابلوئه من انار نیستم نه؟؟؟؟؟؟؟ آره خودم می دونم آخه من یوشام... دیشب داشتم با اناری می حرفیدم فهمیدم که بچه فعلا کیبوردش تعطیله!!آخی!!! بد دردیه ها!! ولی الان که دارم  پی نوشت می دم مال بعد از حرف زدنمونه... نمی دونم بازی پیچیده شد!!! می خواست بگم کیبورد نداره نمی تونه باید بنظره!!! شما به بزرگی اون و کوچیکی کامفولوترش ببچخین!!!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 : ساعت 18:48 :

 

 

دو چیز رو هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت فراموش نمیکنم:

التماس‌هام و بی‌اعتنایی‌هات!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 : ساعت 13:51 :

از انهدام این همهء خودم می آیم

خسته ام ، کبود

زیر دست و پای خودم زجه ها زده ام

ناله هایم به گوشتان نرسید؟

عجب!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 : ساعت 8:27 :
70

 

 

خدا هم نمیتونه حدس بزنه چه‌جوری دارم درد میکشم!

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 : ساعت 15:21 :

این روزها ذهنم آشفته تر از آن است که بتوانم حسی را منعکس کنم .

آن چنان که افکار خط خطی ام مرا به کابوس های شبانه

                                                                          می خواند !
حادثه ی شومی که در حال وقوع است ،

                                              مرا بیشتر از پیش تجزیه می کند !

 

ـــ و من نمی خواهم  تبخیر شوم انگار!

 

                                   گاه ، گاه ...

                                   در سازشم با محیط خدشه ای وارد می شود ،
                              

                                  و دلیلی برای آسان بودنم نیست حالا !

 

ــ لحظه به لحظه در پیچ جاده تردید می کنم ..

 

                                 این روزها زبانم کاملا از گفتن عاجز است .

                                  و نگاهم گویای هزاران حس بی نقطه !

 

ای کاش سرنوشت ورق می خورد

و این بار روی اشک های من شرط بندی نمی کرد !

+ : نوشته شده توسط انار بانو : شنبه سیزدهم مرداد 1386 : ساعت 15:46 :
اعتراف نامه

 

اینجانب یک عدد انار بانو میخواد یه سری حرف بزنه .قبل اینکه تمام این جریانات پیش بیاد میخواستم اینا رو بگم و در برابر چشم قیریلیون آدم به قول گیلاس خانومی اعترافات هولناکی انجام بدم. اما خوب این ماجراها پیش اومد و فکر میکنم بهترین وقت الانه برای گفتن این حرفا.قبل از گفتن اینا بگم که تمام حرفای من عین حقیقته وچیزهاییکه مدتهاست دارم بهش فکر میکنم و حالا به این نتایج رسیدم. ازتون نمیخوام تایید یا تکذیب و نصیحت کنید فقز جنبه یه اعتراف نامه داره و بس.

شنیدین میگن توبه گرگ مرگه!! این مربوط میشه به ماجرای ما. یعنی ما چرا؟؟ من !! یه زمانی مثلا تا بهمن ماه بنا به دلایل خاصی خیلی به حمید اعتماد نداشتم یعنی نه اینکه اصلا اعتماد نداشتم اما یه جاهایی خیلی شک میکردم اما از اون به بعد هم اون سعی کرد رفتارا درست بشه هم من روی خودم خیلی کار کردم.اوایل تیر ماه بود حمید ازم پرسید چقدر بهم اطمینان داری ؟؟ گفتم دارم اما کامل نیست...آخه یکی نیست بگه ابله!! مگه چیزی دیدی؟؟ مگه کاری کرده؟؟ مگه حرفی شده برگشتی این حرف مفت رو میزنی؟؟ اونم به کی؟؟ حمیدی که داره ثابت میکنه دوستت داره، داره ثابت میکنه تورو با تمام وجودش میخواد.راستش اون موقع نفهمیدم این حرف چه اثری گذاشته اما حالا میفهمم. من غرور حمید رو خرد کردم. یعنی عملا اونجا گفتم هر کاری کردی به درک مهم نیست من اعتماد ندارم و حالا میفهمم اون حرفم چقدر براش سنگین بوده اما خدا شاهده همون وقتم بهش اعتماد داشتم . اونقدر که اگر وقتی شوخی میکرد با دختر میخوام برم شمال من مطمئن بودم نمیره . مطمئن بودم ادمی نیست که نگاه ناپاک داشته باشه ، اصن حمید به چند دلیل انتخاب اول من بود یعنی ازش خیلی خوشم میومد 1 : چون مستقل بود رو پای خودش بود. کار کرده بود درس خونده بود.و تونسته بود با اتکا به توانایی هاش به جایی برسه که پسر عمه 29 ساله من هنوز نرسیده. 2: اینکه حمید هرگز هرگز نگاه ناپاکی نداشته . هرگز ببخشید هیز نبوده. گاهی شوخیای خرکی زیاد کرده اما با این همه میدونستم هیچ وقت اون کارو نمیکنه و مطمئن بودم و هستم به این حرفم.3: من دوست داشتم با کسی باشم من و به زندگی برگردونه، به خودم، به خدا، تکیه گاهم باشه، روی من روی وجودم تعصب داشته باشه .4: رفیق باز نباشه.نماز خون باشه م ش ر و ب ا ت نخوره. و سیگار هم نکشه.  و حمید این موردا رو داشت دیگه بقیه اش سلیقه ایی حتی تا اینجاشم ممکنه سلیقه ایی و بنا به عقاید مختلف باشه اما اینا جزو لزومات من بود. که خوب حمید همه رو داشت سرش بره نماز خوندنش نمیره . تنهایی بدون من جایی نرفته که اگه رفته الهی بمیرم من کوفتش کردم. رفیق باز و اینا نیست گرچه دوست زیاد داره مث خودم دور و برش پر از آدمایی که در گروه های سنی مختلف هستند و از همه نوعی دوست داره اما رفیق باز و اینا نیست.یعنی اول زندگیش و کارش بوده تا حالا بعد دوستاش ..

حالا چرا توبه گرگ مرگه؟؟ چون من آدم بیش از اندازه گیری هستم ... البته الان از 9 ماه پیش خیلی بهترم حتی از 1 هفته پیش . چون توی این 1 هفته خیلی فکر کردم دیدم حمید واقعا حق داره از منم خسته شده باشه . اذیتش کردم تا اونجاییکه ممکن بوده.هر بار من دوستام میرفتم بیرون زنگ نمیزد تا مبادا من فکر کنم داره چکم میکنه یا میگفت با دوستات خوشی اما من هیچ وقت این بزرگی رو نکردم . شاید در کل این 11 ماه 1 یا نهایتا 3 بار . تازه دارم میگم اگه و شاید نه حتما .به نظر من حمید من اصلاح پذیر نیستم . اما خودم فکر میکنم درست شدم . امروز در این مورد چیزایی شنیدم و فهمیدم مشکل به کجا مربوط میشه.و حالاکه دلیلشو فهمیدم واقعا برای خودم متاسفم که با بچه بازیام دورانی رو که میتونست  بهترین باشه برای خودمون زهر کردم . حمیدم ببخشید ... بعدم اینکه من واقعا به حمید اعتماد دارم . من واقعا بهت اعتماد دارم . میدونم حرفم به نظر چرت میومده و با رفتارم زمین تا اسمون فرق میکرده اما خوب حالا دارم جلوی انظار عمومی میگم من به اندازه دنیا بهت اطمینان دارم.به خاطر اینکه میشناسمت و یک کلمه از حرفایی که دیروز پای تلفن بهم گفتی رو باور نکردم.میدونم خسته شدی میدونم ازم عصبانیی میدونم کلافه ات کردم . اما حالا که اعتراف کردم حس میکنم سبک شدم . اگه اینجا نبود تا حالا غمباد گرفته بودم. گردنبندی که برام گرفته بودی رو دوباره انداختم گردنم تا همیشه با لمس کردنش یاد عزیزی بیفتم که اونو بهم داد . یاد اون لحظه ایی که گفتی گل خانومی چشماتو ببند و وقتی چشمامو باز کردم انداخته بودیش گردنم.حالا با لمسش ازت انرژی میگیرم . مرسی عزیزم . برای بودنت . برای اینکه تمام اخلاقای گندمو تحمل کردی و دم نزدی برای اینکه سعی کردی برام بهترین باشی اما من اذیتت کردم . دوستت دارمتا دنیا دنیاست. فقط میتونم بهت بگم عزیزم متاسفم اینبار نمیخوام توبه گرگ مرگ باشه میخوام این بار اگر بهم فرصت بدی بهترین باشم

 

اين روزها پنجره ی خيس نگاهم را رو به کوچه باغ معطری باز می کنم

 که نسيم مهربان لبخندت را انتظار می کشد ..

و وقتی دانه های اميد را برای پرندگان آرزو می ريزم ..

التماسشان ميکنم تا دعا کنند تو بيايی ....

عاشق تر از هميشه ....

تو نيستی و بوسه هايم بر قاب يادت ؛ اشک می شود ....

 تا ترانه ی سکوتم با شکستن بغضی تلخ ؛ آهنگين شود ...
عزيزم !

 هر بار که با خواندن نام زيبای تو ؛

 تکه ای از احساسم آتش می گيرد ؛

 می فهمم ؛ اين درد آنقدر بی درمان شده

که اميدی به شفايش نيست !!!!!

پ.ن: کسی میدونه چه بلایی سر این بلاگرد مزخرف اومده؟؟ بابا من لینکامو میخوام آخه نامرداااااااا

پ.ن۱: غلط املایی رو مث همیشه خودتون درست بخونید

پ.ن۲: من گفته بودم کامنت تبلیغی پاک میشه شرمنده دوستانی که کامنت گذاشتن اما تبلیغی بود . پاکشون کردم

پ.ن۲: برام دعا کنید . دلم بدجور برای حمید تنگ شده اما ...

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه دهم مرداد 1386 : ساعت 0:2 :
برای تو
 

براي تو مي‌نويسم، نه به پاس صبوري‌ها و دلگرمي‌ها و رنج‌هايي كه براي من برده‌اي و نه حتي به پاس رنگي كه به زندگيم بخشيدي، كه در برابر همه‌ي اينها واژه‌ها از بار حقارت خرد مي‌شوند. براي تو مي‌نويسم تا حتي واژه‌ها را در ستايشت از دست نداده باشم. براي تو كه معجزه‌وار به سوي نيمه‌ي خسته‌ات پر كشيدي:

بايد بنويسم اما دلم از واژه‌ها خون است. بايد بنويسم و اين بار شعر هم ياري نمي‌كند. گويي واژه‌ها نيز با من قهرند، اما بايد بنويسم... براي همه از بزرگي خويش در پناه تو گفتم، حال از كوچكي خويش مي‌گويم در برابر تو. همه بايد بدانند... بايد بنويسم، دردناك است، گاهي واژه‌ها تنها چاره‌اند

 

چشمانت را ندارم اما شور نگاهت هميشه با من است، صدايت را ندارم اما سحر كلامت جاودانيست.

حضورت را ندارم اما گرمي لبخندت بر وجودم نقش بسته. با اين همه باز گاهي به واژه‌ها دل مي‌بندم.

 گاهی مفهوم رنگ گندم‌زارها را فراموش می‌کنم. آخرين راز روباه يادت هست؟ در لحظه‌ی وداع آن را

گفت. من در لحظه‌ی وداع فراموشش کردم. مي‌دانم يگانه‌ام، مي‌دانم حقيرانه است. تو رهايي،

 پاك و اصيل و اين در ذات توست. من براي خوب بودن تلاش مي‌كنم و در اين هميشه بندهايي هست كه

 دير مي‌گسلد، در اين هميشه خستگي هست. تو طراوت لبخندي و من تو را به خستگي‌هايم مهمان

مي‌كنم. چه كنم؟ جز تو مرا پناهي نيست اما گاهي مانعي مي‌شوم تا در سايه‌ي تو باشم. مي‌دانم

يگانه‌ام، مي‌دانم حقيرانه است. اما تو هيچ گاه تابيدن را از ياد نمي‌بري و من دوباره گرم مي‌شوم. گرماي

 زندگي بخش معجزه‌اي بزرگ، گرماي جاودان عشق تو يگانه‌ام... بعد از اين هميشه شكرگزار زندگيم.

 دلم براي پيامبران خفته در گور و معجزه‌هاي حقيرشان مي‌سوزد. من هر لحظه به معجزه مي‌رسم

 

 

همان شهر،

 
 اينجا هنوز همانجاست،


شهر حقيقت‌هاي مصلوب،


شهر آدم‌هاي گمشده،


شهر روياهاي مغلوب.


من اين را مي‌دانم


اما ديگر زخم‌هاي تازيانه بر پيكر زندگي را شماره نمي‌كنم


مي‌دانم درخت هميشه عاشق است.


از عمق حادثه‌اي تو طلوع كردي


و من كاشف خوشبختي برگ‌ها شدم.


مي‌بيني يگانه‌ام؟


تمام دانش دنيا در اشراق يك نگاه توست.


تو فصل‌ زندگي مرا ورق مي‌زني و من كوچ مي‌كنم

 

از دنياي كوچك هزاران درد به دنياي بزرگ يك لبخند،


 لبخند تو.


تو لبخند مي‌زني و مفهوم شگرف سعادت را ساده مي‌كني


به سادگي يك سلام


به سادگي يك كلام


به سادگي يك دوستت دارم.


تو لبخند مي‌زني و من پر از شعر مي‌شوم


غزل، قصيده، سپيد؟!!


مگر  قفس واژه کافی نيست


تو لبخند مي‌زني و پرنده هاي كوچك شعر من

 

فاصله‌ي رنج سرودن تا شكوه آفرينش را به پرواز در
 مي‌آيند.همان شهر،
اينجا هنوز همانجاست،
اما تو اينجايي
 با سكوتي گيراتر از هزاران ترانه
و من با چه جراتي اين واژه‌ها را شعر مي‌خوانم!
شجاعتم را تحسين نمي‌كني عزيزم؟؟

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه نهم مرداد 1386 : ساعت 0:19 :
...
 دیشب تا مرگ رفتم اما نمردم. دیشب یه بار مردم اما دوباره زنده شدم.

پ.ن: فاطمه کوچولوی عزیز من میام بلاگت اما نمیتونم کامنت بذارم چون صفحه م erorمیده . اگه برای کامنت نمیذارم بدونه دلیلش سیستم گازوئیلی منه.

پ.ن۱: ۱ ماه و دو هفته و ۲ روز تا ۲۳ شهریور مونده. تا روز  دوستی من و حمید . هیچ کس از خر شیطون پیاده نمیشه . میدونم خاواده ام خیلی خیلی به حمید بی احترامی کردن. میدونم خیلی غرورشو شیکوندن اما بگید چه کنم؟؟حمید تو بگو چه کنم.؟؟ بابا راضیه اما حالا حمید راضی نیست . حالا حمید میگه نمیخوام. میگه خردم کردن. بابا راضیه نه به اجبار من به خاطر حرفایی که من زدم که از اشتباه در اومده. اما حمید...

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه هفتم مرداد 1386 : ساعت 13:16 :
این روزها

اينجا من هستم؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو

 حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند

یعنی این بلاگفا نمیفهمه من اعصاب ندارم که اون جوری پست نازنین من رو بعد از کلی احساسات پروند؟؟ تف تو  ر و ت اه.
 میدونم شماهام حوصله ندارید غم و غصه بخونید میدونم حوصله ننه من غریبه ام بازی منو نیدارید اما اینجا تنها جاییکه میتونم توش بنویسم. میتونم از خودم بگم از حمید و کارایی که دارم میکنم.
امروز با مامان حرف زدم . کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم اما نکرده بودم خیلی چیزا رو بهش گفتم که دلم میخواست بدونه و امروز مامان بهم گف با خود بابات حرف بزن البته قبلش خودمهم همین تصمیمو داشتم .میخوام با بابا حرف بزنم.میخوام بهش بگم با حمید در ارتباط بودم حتی ممکنه بهش بگم  تو اینده ممکنه هیچ وقت نبخشمش بابت کاری که در حقم کرده ممکنه خیلی چیزا رو بگم. اما میدونم مامان گف بابات رضایت بده از ته دلشه نه به زوره تو . گف زمان همه چی رو حل میکنه.همون جور که تا الان خیلی ارومش کرده.برای بدست آوردن چیزی که میخوام باید بجنگم اما راه جنگیدن رو بلد نبودم .شاید الانم بلد نیستم نمیدونم قاطی کردم.میدونم حمید خسته شده  از یه طرف خانواده از یه طرف من و خانواده من. الهی بمیرم واسه دل کوچیکت عزیزکم.میدونم خسته ای میدونم چند شبه درست نخوابیدی میدونم دلت به خاطر گریه های اون روز پره . میدونم طاقت گریه من رو نداری. میدونم خیلی تحت فشاری.میدونم غذا نمیخوری .میدونم سر کارت چقدرداغونی همه رو میدونم.
واسه شناختن تو نیازی نیست که حتماً اون چهره زیبا و معصومانه رو از نزدیک ببینم  من با نفس کشیدن حضور تو رو احساس می کنم ، تو یه بخشی از نفس های من هستی.
چی کشیدی تو عزیزم؟؟ هنوزم میای اینجا اینا رو بخونی یا نه؟؟اما اگه اینا رو میخونی بدون خیلی دوستت دارم . دوست ندارم حتی لحظه ای ناراحتیت رو ببینم . این جوری خودتو داغون نکن عزیزکم.بذار با هم مشکلات رو حل کنیم . میدونیم که میشه فقط یه ذره دیگه مونده ما داریم بازی رو میبریم . خرابش نکن. به خاطر من به حرمت 6 سال عاشقیمون . نذار این جوری ما رو فدای خواسته های خودشون بکنن. دلم واست تنگ شده . امروز دلم هواتو کرده بود. اما دندون گذاشتم سر جیگر لا مصبم و زر زر نکردم.
ممنونم از همه و دعا کنید دووم بیاریم . هر دو داغونیم . به اون یکی نیاز داریم اما حرف نمیزنیم. دست از لجبازی بر دار.این جوری هر دومون رو خرد نکن.

 

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟


اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه چهارم مرداد 1386 : ساعت 22:39 :
میزنم تیغو رودستام ... میپاشه خون روی عکسام
این روزا اوضاع زیادی بهم ریخته اس. با همه داره دعوام میشه دو روزه لب به غذا نزدم.یه بغض که مث یه کوه میمونه تو گلوم داره خفه ام میکنه. نمیدونم بازم میتونم بیام بخندم یا نه؟؟این قدر دلم میخواد الان حمید واسم مث هر روز صبح smsبده سلام خانوم قشنگم صبحت به خیر .پاشو تنبل چقدر میخوابی؟؟ و من جواب بدمتنبل عمه اته . من بیدارم.. خدایا یعنی این جدایی تو بیداری بود؟؟ چه جوری دلت اومد این کارو باهامون بکنی؟؟ الهی بمیرم واسه دل حمید . چشماش کاسه خون بود. خدایا باید برم کی التماس کنم تا دست از لجبازی بردارن؟؟ دیروز رفتم پیشش که فعلا خدافظی کنم . شاید ت اینده دوباره مث ماجرای عجیبمون بعد ۴سال بهم رسیدیم.فقط  نگاش کردم . گریه کردم بغض کردم داد زدم. اما اون مث سنگ . رفتم جلو دستاشو گرفتم گفتم آدم وقتی برای آخرین بار یکی رو میخواد ببینه چی بهش میگه؟؟میگه دوست دارم؟؟میگه دلم برات تنگ میشه؟؟میگه تو همه دنیاش بودی؟؟ میگه آرزوش تو بودی؟؟ گف آره میگه.بعد زد زیر گریه . گفتم حمید شبا میخوام بخوابم بدون تو چه کنم؟؟ وقتی دلم برای آغوشت تنگ میشه چه کنم؟؟ گف یه بالش بگیر تو بغلت . گفتم وقتی دلم برای بوسیدنات تنگ شد چه کنم؟؟ کف دست راستمو نشون داد به اون علامتی که خودمون میدونیم چیه . گف اینجا رو بوس کن. سرمو گذاشتم تمام بغضمو خالی کردم . گریه کردم بی اینکه فکر این باشم کسی داره منو میبینه. سرش آورد بالا دیدم چشمای مهربونش داره میباره. دستاشو به زور از هم باز کردم بهش گفتم تو کدوم دستتو میبوسی؟؟ هر دو از گریه جلمون یه پرده اشک بود. داد زدم گفتم کدوم؟؟ با چشماش دست راستشو نشون داد  دولا شدم کف دست راستشو بوسیدم .سرم گذاشتم روی دستاش و گذاشتم تا اخرین نوازش ها نثارم بشه. از دیروز کف دستمو هزار بار بوییدم بوسیدم.بهش گفتم لعنتی تو همه زندگی من بودی؟؟ واسه تک تک لحظههام