تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
پایان. خداحافظ همین حالا

 

پایان تمام عاشقانه های من و حمید .

پ.ن: هر چیز یه روزی شروع میشه یه روزی تموم . داستان ما هم تموم شد . عاشقانه از هم جدا شدیم .اما هیچ وقت مسبب جداییمون رو نمیبخشم.از این به بعد هم دیگه رسما توی بلاگ نمینویسم مگر اینکه دوباره با حمید باشم . دوستانی که شماره من رو دارن لطفا ازم نپرسید چی شده ... نمیخوام بگم .یعنی وقتی چیزی شده چی رو میشه گف. از این به بعد هیچ کامنتی هیچ جا نمیذارم اگر بخوام برای تمام دوستان میل میفرستم . با یاهو نمیام بالا.شایدم یه مدت گوشی خاموش موند. نمیدونم.اینقدر میدونم اگه از خدا نمیترسیدم کاری رو میکردم که....

پ.ن۱: حمیدم عاشقانه میپرستمت . همیشه دوست دارم . جز تو هیچ کسی رو نمیخوام . چون مطمئنم هیچ کس جز تو نمیتونه این قدر خوشبختی رو بهم بده. هر وقت تونستی جواب تمام اشکای الانم رو بدی میذارم بری.از الان دلم حرفات نفس هات شیطونیات آ غ و ش ت اذیت کردنات   سر به سر گذاشتنات خندیدنات تنگ شده . تو بگو چه کنم.؟؟ با این دلی که داره تو سینه میزنه با این قلبی که الان داره به شماره می افته چه کنم تا اروم بشم؟؟؟

 ماعاشقانه سر به سودای آن دلداده دادیم . قرار نبود کسی جدایمان کند قرار نبود دیگران فاصله ای برای حریم عشقمان باشند . اما ... خوب دیگر عشق است و قانون های عجیبش....

برام دعا کنید دووم بیارم.

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه سی و یکم تیر 1386 : ساعت 23:46 :
مشکلات1
همه این مقدمات رو گفتم تا به حرفای الان برسم . یعنی حالا من و حمید: اونجاهایی که پر رنگ نوشتم رو دوست دارم نظرشمارو هم بدونم در موردش!!! ممنونم

من یه آدم بیش از اندازه احساسی که البته خودم میدونم تا این حد زیاد هم خوب نیست و بسیار دارم سعی میکنم کمش کنم. و حمید تقریبا جوریه که خیلی کم میشه از زبونش دوست دارم یا ابراز علاقه شنید. در حالیکه من به محض اینکه حس کنم  دلم واسه حمید تنگ شده یا بهش میگم یا اس ام اس میدم و میگم.و تو این مدت خیلی کم این ها رو از زبون حمید شنیدم . جز ۳ بار اولیش وقتی بود که من رفته بودم مشهد و هنوز نرفته دلتنگ بودم داشتم تو بغلش زار زار گریه میکردم ...دومیش وقتی بود که عید رفته بودیم شمال  و سومیش با دوستام که رفتم شمال و برگشتم . جز اون حمید اگر گفته دلتنگتم و یا دوست دارم به اصرار خودم بوده ببینم دوسم داره دلش تنگ شده و هر بار هم با اکراه حرف زده. و این اخلاق هر دو فکر میکنم بد باشه!!! حرفای الان من رو هم حمید از زبونم  نشنیده یعنی حتی شاید ندونه من این  ۲روزه واسه چی این قدر عصبی بودم یا بد حرف میزدم اما خوب تماما به خاطر همین حرفا و یه سری حرکات خودمون بوده. حمید آدمی کاملا شوخ و رک هست منم هم شوخم هم رک اما نه  به اندازه حمید. یعنی نه رک بودنم تا اون حده  نه شوخ بودنم. البته شاید تو جمع دوستام اونم از نوع خیلی صمیمیش حرفایی بزنم که باعث خنده بشه یا مثلا شوخی های .. بکنم اما نه توی هر جمعی اینه که میگم کمتر از حمید شوخم.نمیدونم من این جوریم یا همه آدما یا مخصوصا بیشتر دخترا. من رویا پردازم. یعنی قوه تخیل خیلی خیلی بالایی دارم. من و حمید هر دو بسیار جاه طلبیم و معتقدیم میتونیم به اونهایی که میخوایم برسیم و شاید فقط کمی سختی داشته باشه که به راحتی بعدش می ارزه اینو گفتم تا بگم من گاهی دوست دارم حمید از اینده مون حرف بزنه از اتفاق های خوبی که ممکنه برامون بیفته از چیزای دوست داشتنی و یا هر چیز دیگه اما حمید اینو دوست نداره یا تا حالا بروز نداده که بگه. شاید بر فرض به دلیل اینکه احتمال اینو میده مثلا ۱ در هزار ما بهم نرسیم. ونمیخواد رویاهای جفتمون نقش بر اب بشه. یه چیز جالبی که واسه ما خیلی خنده دار بود اوایل دوستی مون اتفاق افتاد  اونم وقتی بابای حمید ازش پرسیده بود تو و انارحرف عاشقانه هم با هم میزنید ؟؟ حمیدم گفته بود نه!! مگه بیکاریم؟؟و واقعش این بود جز هفته اول که حمید سعی داشت اون تصویری که من توی اون ۴ سال ازش تو ذهنم ساخته بودم پاک کنم دیگه تا الان حرف عاشقانه نزدیم.و من الان شدیدا این کمبود رو حس میکنم. حمید  آدمیه که دوست داشتنش رو عملی نشون میده اما زبونی بلدنیست یا نمیخواد رو نمیدونم واقعا کدومش اما کم پیش اومده بگه. و تقریبا همه معتقدن دوست داشتن عملی خیلی بهتره . اما من همیشه به حمید میگم وقتی مثلا من و تو یه هفته همو نمیبینیم و من دلتنگتم تو هم دلتنگی چه جوری عملی بهم ثابت میکنی؟؟ یه اخلاق که نمیشه گف چند تیکه کلام داره که گاهی روی اعصاب من هاکی بازی میکنه مث: بیشین بینیم با(با لحن مسخره و جوک بخونید) یا اینکه میگه همین جوری واسه اینکه دور هم باشیم.اولی رو خیلی خیلی به کار میبره تقریبا در مقابل بیشتر حرفای من اینو میگه . و دومی رو وقتی یه شوخی  در مورد خودمون میکنه  که من اصن دوست ندارم اما ظاهرا هر چی بیشتر جلز ولز میکنم که اینا رو نگه اما اون بیشتر خوشش میاد . نمیدونم والا. به قول خودشI DONT NOاصلا. همون جور که اون خیلی چیزا رو دوست نداره در مورد من بدونه یا بشنوه منم دوست ندارم یعنی هر دو یه تعصب خاصی روی اون یکی داریم که این گاهی باعث ناراحتی مون میشه .مثلا من دوست ندارم حمید بره پیش لاله همکارش گرچه میدونم لاله دختر بسیار خانوم و خوبیه که بسیار هم متشخصه اما علت حساس شدن من روی لاله خود حمید بوده . من میدونم اینا یه گروه بودن توی دانشگاه که همیشه با هم بودن و بین حمید و لاله چیزی جز همکاری نیست اما مثلا چند روز پیش گفتم میری فلانجا میسپارمت  دست لاله . گف اون اولین نفره که خطرناکه خبر نداری(دقیقا جمله اش یادم نیست اما تو همین مایه ها بود) و سریع گوشی رو قطع کرد که امون نده من جوابشو بدم. میدونه من هم به خودش اطمینان دارم هم به لاله اما گاهی حرفاش ادم رو تا فیهاخالدون میسوزنه.اره یه زمانی بود که خیلی بهش شک داشتم هیچ بحثیم نمیکنم که شکم درست بود یا غلط چون برام گذشته و تموم شده و حمید با فروختن خط قبلیش(که خیلی دوسش داشت) این اعتماد رو دوباره برگردوند بهم.اصن نمیخوام گذشته رو بکشم وسط چون اولین زمستونی که با هم بودیم بدترین زمستونی بود که با هم داشتیم.اما حالا بهش اطمینان دارم . اعتراف میکنم یه زمانی بود که حالا هم به خاطر حرکات خودش هم چیزایی که دیده بودم هم تجربه ای داشتم و نمیخواستم که دوباره اون تجربه تکرار بشه همه اش تو این فکر بودم وای حمید الان کجاس؟؟ گفته میره اتحادیه یعنی واقعا اونجاس؟؟ نکنه...؟؟؟ نکنه الان ...!! و جز اینکه فکر خودم رو داغون کنم و اعصاب حمید رو خراب چیزی نصیبم نشد. و اخرین بار قرار گذاشتیم اگه یه بار دیگه من بهش شک بیجا بکنم بای کنیم .من واقعا مریض نیستم که گیر بدم اما دست خودم نبود و نیست ... گاهی صحنه هایی جلویی چشمامه که نمیتونم حتی کنارشون بزنم اون تصاویر رو ..

یکی از چیز هایی که خیلی اذیتم میکنه گذشته هر دومون هست . گذشته اون یکی رو خوب میدونیم و روزیکه من با حمید دوست شدم حمید خیلی چیزا رو بهم گف که میخواست همه رو بدونم. اما الان همونا شدن برام یه کابوس.یه عذاب و وقتاییکه میان جلو چشمم فقط و فقط تنها کسی که میتونم سرش داد بزنم حمید هست. (حمید جان نمونه اش امروز تو ماشین بود شمال و اینا رو که داشتی میگفتی و من گوشت رو پیچوندم)میدونم گاهی خیلی الکیه میدونم مسخره اس اما همیشه فکر میکنم اگه اون وقتا سر قرار میرفتم  دیگه نه حمید این تجربه ها رو داشت نه من اینجوری شکاک بودم و نه اصن میذاشتیم این بحثا بینمون پیش بیاد....!!! این روزا حمید عجیب سر یه موضوع مالی درگیره و سرش توی مغازه شلوغه  وقت خیلی کمی برای با هم بودن داریم . من شرکتم حمید سر کار و حتی فرصت نمیکنیم درست با هم حرف بزنیم. نمیدونم اما حس میکنم حمید اون حمید سابق نیست...(اگه الان اینا رو بخونه میگه بیشین بینیم با)اما واقعا این حس رو دارم . نیاز دارم از نظر عاطفی از طرف حمید تامین بشم ... باطریم داره خالی میشه. اینم نگم بی انصافیه حمید پسر خیلی مهربونیه تکیه گاه خوبیه برای زندگیم و شاید بهترینی بود که میتونستم داشته باشم(نه از لحاظه ظاهری و مادی و اینا از نظر روحی و معنوی و امنیت فکر میکنم این ارزوی هر دختریه که با انی باشه که درکش میکنه و برای بودنش ارزش قائله ما فقط یه مشکل داریم اونم اینه: حمید خیلی شوخه اما من گاهی شوخیاشو نمیپسندم . حمید خیلی دوست داشتنیه خیلی دوسم داره اما به زبون نمیاره و بقیه اونایی که بالا گفتم. حالا اگه کسی میتونه همفکری کنه . من زیادی حساسم ایا؟؟ با توجه به اینکه  میدونم فقط یه شوخیه  که صدای منو در بیاره یا حمید باید کمی کوتاه بیاد یا  من بزنم به رگ بی خیالی(چه کار سختی)

 

پ.ن: در مورد داداش نیما و تانی جونم میتونید به این بلاگ(دختران شلوغ)برید و شرح ماجرا رو بخونید  اما مشکل مریضی تانی عزیزمون هست که امیدوارم خدا بهترین شفا رو براش در نظر گرفته باشه.

پ.ن۱: خدایا امشب شب ارزوهاست امیدوارم هر کی هر ارزویی داره بر آورده اش کنی . اما ارزوهای من: سلامتی پدرم مادرم . حمید و تمامی دوستانم که برام بودنشون خیلی مهمه و برام خیلی عزیز هستند. و تمام کسانی که میشناسم و فامیلم.شفای تمام مریض هایی که میشناسم از جمله مادربزرگم و تانی جونم. اونایی که نی نی توی شیکمشون دارن و میخوان به زودی مادر بشن مخصوصا   الهام جون   و اونیکه نمیشه اسمش رو ببرم. نگه داری از تمام فرشته کوچولوهات مث علی رضای خوردنی و حسنا خواهر زاده حمید . تمام دوستای گلی که میخوان برن سر خونه زندگیشون مث همسر اقا فرزاد (مر مر عزیز) و فاطمه خانوم جیگر. دیگه اینکه خدایا تو بهتر از هر کس دیگه ایی میدونی ارزوهای تو دلم چیه و تو دل من چی میگذره خودت یه جوری کمکم کن بهشون برسم.میدونم تو بهترین ها رو برای بنده هات  میخوای پس کمکمون کن تا بهشون برسیم . ما همه بدون تو هیچیم... 

پ.ن۲: اگه غلط املایی دارم ببخشید تو شرایط بدی نشستم دارم مینویسم ... خودتون درستش کنید.

قربون شما انار بانو

+ : نوشته شده توسط انار بانو : شنبه سی ام تیر 1386 : ساعت 0:37 :
ماجراهای من و حمید4
آقا من الان این گده دلم میخواد این اقایی که تو شرکت رییس بنده هست رو خفه کنم  چون خیلی پروهه  دهههههههههه رییسم اینگده پرو...

خوب حالابرسیم اخر جریان رو من بگم تا دوباره روزانه نویسی کنیم.خلاصه که اونشب ۴ شنبه هم بود حمید باشگاه داشت و بهم گفته بود من میرم باشگاه توی باشگاهم با دوستاش  فکر کرده بودن تا به نتایجی برسن و آخرشم نفهمیده بودن این مزاحم صدا خوشگل  کی میتونه باشه... شب که از باشگاه اومد خونه بهم گف: ببین حالا فهمیدم خیلی اشنایی و منم خیلی خوب میشناسی چون ریز زندگی منو میدونی پس حالا یا مث بچه های خوب خودتو معرفی میکنی  یا  میدونی که خ رم گوشیو خاموش میکنم دیگه ام جوابتو نمیدم .منم دیدم اگه نگم این کارو میکنه بذار تمومش کنم دیگه این بازیو . گفتم باشه میگم اما فقط به یه شرط اونم اینکه وقتی فهمیدی من کی هستم این بازی تموم بشه اونم گف باشه . گفتم وقتی پات شکسته بود یادته ؟؟ گفت اره . گفتم هر روز عصر یه دختر کوچولو به این عشق از مدرسه بر میگشت خونه تا بیاد پیش تو تا باهات بازی کنه . گف بیشتر بگو. گفتم وقتی پات شیکست کی باهات بلوف بازی میکرد کی میومد خونه پیش تو تا حوصله ات سر نره  کی کلی واست حرف میزد تا یادت نیاد چقدر درد داری ؟؟؟گف داری دروغ میگی  !!! تو ... من نیستی !! گفتم از کجا میدونی دروغ میگم  ؟؟ گفت انار بهم راست میگفت همیشه حتی وقتی عاشق شد ... تو انار من نیستی  ... اون راستگو بود   . اذیتم نمی کرد  . گفتم حالا که من همونم و حالا این رابطه باید تموم بشه چون اخرش به جایی نمیرسه .حالا هی از من اصرار از اون انکار که نه خیر این همه سال واسه این لحظه ها صبر کردم لحظه ایی که بیای سمتم حالا ولت نمیکنم .و اولین سوالی که ازم پرسید این بود کسی تو زندگیت هست یا نه؟؟ و منم گفتم نوچ !!! و تا فرداش سعی داشتم منصرفش کنم (چگد مدت زیادی بوده ) و دقیقا یک هفته بعدش تونستیم همدیگه رو ببینیم اولین دیدارمون هم به سبک تایتانیک بود    . و البته اولین باری که بعد دوست شدنمون حمید رو دیدم این شلکی بود آخه عمه اش تازه فوت کرده بود و اون این ریختی بود.و از اون روز تا الان  ماجراهای جالبی داشتیم هم خوب هم بد  دعواهای آنچنانی داشتیم اشتی کنون آنچنانی هم داشتیم.ابان ماه هم اومدن خواستگاری که بابای من گفت نه که نه ... و ما هم منتظریم تا اینده ای که خیلی دور نیست تا بتونیم دوباره راضیش کنیم . این بار من محکم سر حرفم وامیستم . تا ببینیم خدا چی میخواد (چه تریپ مادر بزرگی شد )

نمیدونم چند وقته چرا اوضاع این جوریه !!! حمید قاطی کرده عصبانیه  . خشن شده میدونم کاراش کمی تا حدی قاطی شده اما همه چی سر من شکسته میشه . از دست حرفای بابا مامان من ناراحته  سر من خالی میشه . نمیدونم چرا  .اینم بگم البته حمید وقتی مهربونه وقتی شنگوله بی نهایت خواستنی و دوست داشتنیه . اما وقتی عصبانی بشه یا به قول ملودی جیگر (دلم واست تنگ شده بی شرف ) مث نمودار سینوسی در حال نوسانه . و اون وقته که باید بگی عزیزم سوراخ موش چنده ؟؟ اگه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ باشه من خریدارم.اینم خیلی بی انصافیه اگه نگم حمید بیشتر وقتا خوبه اما چند روزه از اون دنده خوشگله  هی پا میشه منم کمتر جلوش افتابی میشم  . الانم چون بعد ۵روز که همه صحبتامون ۲ دقیقه ای بود ۱۰ دقیقه با هم حرف زدیم دعوامون شد . یعنی به جون خودم من حرفی نزدم و اون شاکی بود  یه حرف از طرف بابای من شنید شاکی تر شد حالا من هی خواستم اروم بشه که نشد اونم عصبانی شد قطع کرد

فعلا برم اگه شد بازم میام.

قربون داداچ انار بانو.

پ.ن: بلاگ یوشا جون هم به اون بلاگای مورد دار تبدیل شد که دیگه نمیشه براش نظر داد شرمنده ام . امشب باید ویندوز عوض کنم امیدوارم درست بشه  البته اگه این جوری نشه آخرش

پ.ن۱:داداش نیمای عزیز و تانی جونم امیدوارم هر چه زودتر برگردید . امیدوارم اون بیماری لعنتی هر چه زودتر دست از سر تانی جونم بر داره و شما خودتون بشید و زندگیتون همیشه شاد باشه و لبتون خندون. ما هم برای سلامتی تانی عزیزمون دعا میکنیم . خدایا به نیمای عزیز و تانی جونم قدرت این رو بده در برابر مشکلات مقاوم باشن . همه میدونیم نیروی عشق بینشون قوی تر از اونکه خدای نکرده ...خدایا خودت کمکشون کن

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 : ساعت 17:55 :
ماجراهای من و حمید3
به جون مامانم اگه بدونم این بلاگفا چه مرگشه  باز قاطی کرده الان تمام بلاگ های بلاگفا رو میتونم ببینم الا بلاگ خودم رو . جالب نیست قاط زده باز . البته الان اخبار اعلام کرد تا فردا درست میشه .

دفعه قبل تا اونجایی نوشتم که من یه تل به حمید جون زدم حرفایی بهش زدم . اینم بگم ما دیگه از سال ۸۱ یعنی عروسی خواهر حمید همدیگه رو ندیده بودیم.و بعد از سال ۸۳ طبق یه قرار نگفته قدیمی دیگه حمید سراغی از من نمیگرفت  . خلاصه من سرگرم امر خطیر و مهم کنکور بودم و جاهای دیگه ای سرم گرم بود و حمید هم همچنین  و اینم باید بگم ما دیگه خودمون نبودیم شاید دیگه اون انار و حمید ۴ سال پیش نبودیم خصوصیاتمون عوض شده بود و این اخبار از طریق مادرامون بهمون می رسید . من به شخصه ۲ سال از بدترین سالای زندگیم رو پشت سر گذاشتم با بدترین تجربیات که گاهی بهای گزافی هم بابتش پرداختم مث اینکه ۱ ماه قبل از سرنوشت ساز ترین امتحان زندگیم از شدت افسردگیو مریضی کتابارو بوسیدم گذاشتم کنار  و برای همین بود من حومه تهران قبول شدم و وگرنه با تهران ۱۰۰ تا اختلاف داشتم .(خواستم بگم خ ر خونما جدی نگیرید ) . به هر حال گذشت و من سال اول رو تموم کرده بودم توی همون رشته ای که دوسش داشتم و تازه داشتم خودم میشدم  .اوایل تیر ۸۵ بود که خواهر حمید با شوهرش اومدن خونه ما. منم کلی دلم واسش تنگیده بود علاوه بر اینکه یه نی نی تو شیکمش داشت  و کلی گردو قلنبه شده بود  و چون خونه شون به خونه جدید ما نزدیک شد بهش قول دادم بیشتر بهش سر میزنم  البته خوب رفتم سر زدم ولی ۲ ماه بعدش . توی شهریور ماه با مامان رفته بودیم خونه شون که قبل ناهار با یه تل همه چی بهم ریخت .. این تیکه خصوصیه... اما بعد از تل ماها همه به این نتیجه رسیدیم حمید رو بذاریم سر کار .اما آدمش رو پیدا نکردیم.چند  وقت بعدش بابا میخواست خرید بکنه و گفتیم بریم پیش حمید هم حمید رو میبینیم هم ارزون تر حساب میکنه  باهامون. اون شبم بعدش ما میخواستیم بریم خونه داییم نزدیک محل کار حمید.من یه ذره استرس داشتم میخواستم بعد ۴ سال حمید رو ببینم و جالب بود  برام هر چی میخواستم حمید رو توی ذهنم تجسم کنم نمیشد.و از طرفی اصن اصن پوشش مناسبی تنم نبود  چون فکرشم نمیکردم سر از مغازه حمید در بیاریم. بله  چی تنم بود ؟؟ الان عرض میکنم حضورتون یه مانتوکوتاه که به زور به زیر ... میرسید  و تا خدا چسبون . در حال انفجار ..یه روسری ۳ سانتی ابی که به زور دو طرفش میرسید به هم  که گره بخوره  یه شلوار لی کوتاه که پایینش ریش ریش بود  و البته یه کتونی جینگیلی خوکشل و از همه مهم تر ارایش ابی کامل . حالا تصور کنید حمید ۴ سال من رو ندیده بود .ندیده بود من ابرو بر داشتم  ندیده بود ارایش میکنم ولی ییهو چشمشون کلا به جمال بنده منور میشه اونم توی اون حالت .اینم بگم وقتی حمید رو دیدم همه خاطرات از جلو چشمم رژه رفت همه چی. و صد البته قیافه اش یادم اومد(باز من شرمنده حافظه ام شدم ) .حمید یکی یکی داشت واسه بابا مدل باز میکرد که در سیم ثانیه مامان بابا اون ور سرشون به مدلا گرم شد  حمید یه خنده شیطنت امیز کرد بهم و به گوشیم اشاره کرد و گف چه خبر ؟؟ منم گفتم هیچی . و همون شد من همونجا در یه لحظه عاشق حمید شدم. شاید کسی باور نکنه اما اون خنده شیطنت آمیز حمید اونقدر واسم قشنگ بود و جالب که هنوزم اون قیافه اش یادمه . بی شرف یه ست شکلاتیم زده بود دختر کش شده بو د (الان دوباره به خودش میگیره)به هر حال ما انتخاب کردیم و رفتیم . حمیدم تا اخرش ما رو درسته قورت دادن بسکه نگاهی کردن به ما که یعنی این مانتو یعنی چی ؟؟

 فردای اون روز خواهرش زنگید انار جان من بیا این حمید رو بذارین سر کار . گفتم نره شکایت کنه  گف نه  بابا شکایت نمیکنه.و چون کسی رو پیدا نکردم خودم این وظیفه خطیر رو پذیرفتم و گفتم سرو جانم فدای پسر همسایه (حمید خیلی بدییییییییی ) any wayبهشsms دادم دقیقا ساعت ۱۱:۳۰ بود (اینارو دارم از حافظه خودم کمک میگیرما .حمید اینا رو اصن یادش نیست ):فراموش نکن فراموش شوندگان فراموش کنندگان رو هرگز فراموش نمیکنند .و در عرض سیم ثانیه جواب گرفتم ببخشید فراموشتون کردم شما؟؟من نمیدونم این تو اون مغازه کار نداشت نذاشتdeliver موبایلم بیاد . منم گفتم یه دوست که فراموشش کردی ...چشمتون  روز بد نبینه از همون لحظه من مزاحم تلفنی پیدا کردم  تا وقتیکه هویتم معلوم بشه همه شونم دوستای حمید بودن که حمید خان تل منو داده بود ببینه این فراموش شده دختره یا پسر. همه شونم اسم یه مهندس خاص رو میگفتن و دهنم کف کرد بسکه ۳۰۰ بار گفتم اقای محترم اشتباه گرفتید    و چون میدونستم از طرف حمید از اون ور عشوه شتری  میومدم واسه حمید عزیزم  نمیدونم کی داره مزاحمم میشه . نمیشه تلشو بدم حالشو بگیری؟؟؟ خلاصه اینکه من اونشب(دوشنبه) حمید رو تا ۱ بیدار نگه داشتم و اونم نتونست بفهمه من کیم. یعنی اصن فکرشم طرف من نمیرف به قول خودش . سه شنبه هم با همین smsها گذشت و تنها یه چیزی جالب بود اونم اینکه من عصری تنها بود داشتم باهاش sms بازی میکردم همزمان زنگ زدم مغازه اش  .باهاش حرفیدم .  اونم دوباره اومد پای گذشته رو وسط بکشه  و یه چیزی بگه گفتم فکر کنم کار داری مزاحم نمیشم . به کارات برس . و تق گوشیو قطع کردم فرداش عصری ما میخواستیم بریم خونه  بابا بزرگم اونجام اصن اصن انتن مانتن  تعطیل  یعنی به برموا گفته زکی داداش قبل اینکه برسیم بهم گف : ببینم ما قبلا همدیگه رو تو پارک ملت ندیدیم(قبنل یه بار تو پارک ملت همو دیده بودیم من با مامان بودم اونم با پسر عموش)منم گفتم نه!!!! یه دو یقه بعد گف ببینم تو اول اسمت .. نیست؟؟؟ منم گفتم نه  بعدم که رفتم توی برمود ا و حمید ۵ ساعت اس ام اس داده بود که من انتن نداشتم بعد ۵ ساعت دیدم آخرین متنش این بوده باشه جواب نده ... بای   . منم دیدم نمیشه این جوری که . به اهداف پلیدی که داشتم نمیرسم . واسش زدم:من که گفتم خونه بابا بزرگم انتن ندارم  چرا جوش میاری ؟؟ گف واسه اینکه باید میگفتی !!!!!!! گفتم منکه گفتم تو گوش نکردی!!!!! ۱۰ بار از موبایلش زنگ زد جواب ندادم از مغازه زنگید ریجکت کردم  و بهش زدم: ببین بالا بری پایین بیای جوابتو نمیدم . از تل مغازه هم نزنگ. و دیگه کفش برید این ادم که این همه آمار داره از کجاس

 

دیگه خدایی خیلی حرف زدم ... فقط یه ذره مونده که اونم تو پست بعدی میگم  الان واقعا سرم گیج میره  چشمامم البالو گیلاس میچینه. سعی میکنم فردا بیام بگم ادامه اش رو....

پ.ن:دو روزه دارم میرم سر کار واقعا خیلی خسته میشم واسه همینه وقت نمیکنم بیام یه دل سیر بلاگ گردی کنم یا تند تند این ماجرا رو بنویسم ببخشید اذییتون کردم.تقریبا اخراشه دیگه...

پ ن۱: چی ؟؟؟ چشماتون درد گرفت ؟؟؟ خوب خودتون گفتین بگم به من چه

پ.ن۲: دوستانی که خواسته بودن کامنت دونی تاییدی نباشه تاییدی رو بر میدارم اما اگر حرف ناجوری گفته بشه یا کامنت تبلیغی و اپ کردم و اینا بذارین برام پاکش میکنم.  خلاصه که ناراحت نشید

اجالتا با اجازه قربون شوما انار بانو       

 

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 : ساعت 0:6 :
ماجراهای من و حمید2
به جون خودم اگه یادم بیاد تو آسانسور چه خبر شده  بعدش بسکه من حافظه ام قویه  اما فقط محض اطلاع خانومی شونصدم  عرض میکنم که من از هر چی بگذرم از پیراشکی نمیگذرم  اونم چی پیراشکی شکلاتی .مگه دیوانه ام بدم پیراشکی شکلاتی نازنینمو حمید بخوره   وا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . حدس همه هم من جمله ایلیا غلط بوده حمید  نکرد بسکه این بچه عشقش پاک بوده   ولی از یه چیز مطمئنم که تا طبقه ۴ برسیم زمان زیادی نداشته  پس نتونسته کار بخصوصی بکنه . شماهام فکرتون چه جاهایی پیش  رفته بابا خلاقان    .و نکته مهم این که چی گفته بهم !!! بر طبق گفته خودش تا اومده حرف بزنه من این قدر سرخ و سفید شدم که بچه پشیمون شده  بعدم اومدیم بالا به قول حمید مامانت خفتمون کرد . خلاصه گذشت روز اسباب کشی حمید اینام من خونه عمو اینام تلپ بودم   نتیجه اینکه نتونستم ازشون خدافظی کنم اما وقتی برگشتم خونه بابای حمید و حمید اومده بودن انباری رو خالی کنن که من اونجا حمید و دیدم کلیم(کلیه نه ها کلی ) گریه کردم    که اخی حمید حمید (میدونم تبرکه نمیخواد بگی )  اینم از ااین. البته پیشنهاد دوم مال تابستون ۷۹ بود و حمید اینا خرداد سال ۸۰ اسباب کشی کردن. و اما از اونجاییکه بچه ام آخرت  تلاش و همت   و اصن همین پشتکارش منو مجذوبش کرد  و هر کی جای اون بود میرفت پشتشم نگاه نمیکرد اما حمید جان دوباره برای بار سوم به من پیشنهاد دادن . این بار روز قبلش زنگ زد بهم گفت انار جونم  قربون اون شلک ماهت برم  یه چی میگم جون هر کی دوست داری به هیش کی نگو  (منم به هیش کی نگفتم جز دوستام ) فردا ساعت ۴ بیا دم بوف توی ۷ حوض. منم گفتم کارم داری  ؟؟؟ خوب الان بگو دیگه  . چه کاریه بیام تا اونجا(دارید که من آخر بچه مثبتیم)اونم گفت انار جونم پاشو بیا  .خوب   ؟؟؟؟؟؟؟؟ منم ok دادم و اونم گوشیو قعطید . فرداش پس از بحثهای فراوانی که با دوستام داشتم به این نتیجه رسیدم که چی داداچ !!! نوچ نمیریم. یعنی نمیشه بریم . یعنی اصن حال میکنم نرم حمید و ببینم.و  ... نرفتم...

ساعت ۵:۳۰ .مکان خونه ما:  من دیدم تا ۴:۳۰ خبری  نشد گفتم خوب حمیدم نرفته پس زنگ نمیزنه که بگه چرا نرفتم... همون زمان صدای زنگ تلفن ... مامان گوشیو برداشت  . از لحنش فهمیدم با حمید داره می حرفه ... هی اشاره کردم بگو من نیستم نفهمید چی میگم. گف انار بیا حمید کارت داره . زیر لب گفتم یا خدا به خیر بگذرون  و رفتم گوشیو گرفتم از مامان . من:بله   ؟؟ حمید: بلال . کوفته  .. کجایی تو ؟؟ گفتم اره خوبم مرسی . تو چه طوری ؟؟ مغازه در چه حاله  ؟؟.حمید: کوفت . ۱ ساعت و نیم من و کاشتی حالا واسه من این چیزا رو میگی .اگه میدونستم نمیای میرفتم روی مخ یه دختری چیزی . چرا زنگ نزدی بگی نمیای . اصن کجا بودی نیومدی ؟؟ منو مسخره کردی !!!!! حالا من یه بند دارم میخندم   اون عصبی از پشت تلفن  راه داشت یکی میخوابوند زیر گوشم  .خلاصه که منم داشتم چرت و پرت تحویلش میدادم  .چون مامان اونجا پیشم بود. اینم از سومین قرار ما که حمید خان سوکس شد رفت هوا....

 و بعدتر از اون دیگه حرفی حدیثی پیش نمیومد رابطه هر از گاهی بود اگه میومد شهرک پیش دوستاش پیش منم میومد یه سر.  اما یادمه یه بار اومد دیدن من  من تنها بودم خونه   در روش باز نکردم  یعنی گفتم کلید ندارم اما خوب داشتم   ... مامان گفته بود در روی غریبه باز نکن... یه بارم اومده بود ما نبودیم روی دیوارمون نوشته بود آمدم نبودید حمید  تاریخ زده بود. .. این خاطرات این جوری زیاده اما شاید اصلی ترینش که راه زندگی من و حمید رو از هم جدا کرد  اون تلفنی بود که من اردیبهشت سال ۸۳ به حمید زدم و یه چیزیو به حمید گفتم که الان که ۳ سال از اون روز گذشته همیشه حسرت اون روزا خوردم چرا حمید در برابر اون حرفم سرم داد نزد... چرا مث همیشه مراقبم نبود اشتباه نکنم چرا سرم داد نکشید چرا ازم نخواست به زور به میل اون رفتار کنم... و حالا وقتی دنبال جواب میگردم میبینم فقط یه عاشق واقعی میتونه این قدر از خود گذشته باشه که خوشحالی معشوقش رو به خوشحالیه خودش ترجیح بده... بعدها وقتی با حمید دوست شدم ازش در مورد اون لحظه پرسیدم ... و فقط گفت دلم میخواست سرت داد بزنم گوشیو قطع کنم روت. اما دوست داشتم نمیتونستم این کارو بکنم...گذاشتم خودت انتخاب کنی که  انتخاب کرده بودی من حتی اگه فریاد میزدم تو چشماتو بسته بودی کر شده بودی نمی دیدی      و بعد از اون راهه زندگی من  و حمید ازهم جدا شد . دیگه بهم زنگ نمیزدیم دیگه با هم شوخی نمیکردیم ... و هر بار هم بیشتر این عدم کشش از طرف حمید بود ... گرچه از حق نباید بگذریم حمید بار ها کاری رو کرد که من ازش خواسته بودم و اونم علی رغم میل باطنیش قبول کرده بود  و حالا می فهمم چه زجری میکشیده. .. بگذریم ... تا اینجا باشه تا بعدا بیام ادامه اش رو بگم          

اجالتا با اجازه قربون شوما انار بانو       

پ.ن: لطفا ازم نپرسید توی اون تل به حمید چی گفتم چون میدونم هم خودم از یاد اوری اون روزا عذاب میکشم هم حمید. اما با کمی دقت متوجه میشید.

پ.ن۱: من واقعا نمیدونم چرا من با کامنت گذاشتن با یه سری از بلاگ ها مشکل دارم اما دوستای عزیزم اگر برای کسی کامنت نذاشتم بدونید ایراد از سیستمم بوده اما حتما به بلاگتون سر زدم فقط کامنت نذاشتم.اولیش مینا دختر داییمه و دومیش علیرضا وچندین نفر دیگه.

پ.ن۲: برای همسر اقا فرزاد عزیز ممنونم بابت کامنت امیدواره کننده ات  و ایلیا که به داشتن همجنسی مث حمید افتخار کرده

+ : نوشته شده توسط انار بانو : پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 : ساعت 22:19 :
ماجراهای من و حمید1
  سلام بالاخره تموم شد .امتحانا رو میگم بابا راحت شدم اما بسی خسته شدم . امتحان ریاضی دیروز هم به برکت وجود گوجه سبز خان  فقط انتگرالشو درست حل کردم  یعنی خوب خیلی خیلی سخت داده بود سوالارو .امروزم که بالاخره امتحانات تموم شد فردام قراره یه جا برم برای کار یه شرکت مهندسی مشاور. که امیدوارم موندگار بشم اونجا


راستش چند وقته میخوام یه ذره از خودم و حمید بگم نه واسه اینکه فقط به عنوان یه اپ باشه  بیشتر هدفم از نوشتن این بوده تا اولا یه سری که منو نمیشناسن بشناسن بعدم اینکه  در خلال نوشتن یه ذره بیشتر فکر کنم و در حضور شما به یه سری چیزا اقرار کنم  و شما بهم بگید خوبه یا بد؟؟ پس از امروز شروع میکنم به خاطرات خودم و حمید و بیشتر مربوط به اتفاق جالب دوست شدنمون:

اولین بار که من حمید رو دیدم یه دختر کوشولوی ۸ ساله بودم که یکی از بزرگ ترین سرگرمی هاش مورچه بازی بود    .(دههههههههه نخند بچه  خوب دوسشون داشتم ) خوب یادمه من یه شلوارک مشکی با گلای نارنجی خیلی خوشگل داشتم که همیشه با یه تاپ تنم بود ... ما تازه اسباب کشی کرده بودیم به اون شهرک و حمید اینا همسایه دیوار به دیوارمون بودن.  تابستون سال ۷۳ بود من میرفتم کلاس دوم دبستان. آخی یادش به خیر. جزئیات اون روزا خیلی یادم نیست  حتی یادم نیست چه جوری شد که مامانامون با هم دوست شدن(دارم شرمنده حافظه ام میشم بسکه قویه )  آخه من همه اش تو فکر بازی بودم و اینکه تمام دوستام اون یکی خونه هستن و من اینجا کسی نیست باهام خاله بازی بکنه . خیلی زود تونستم عادت کنم به محیط جدید عادت کنم و یه همسایه جدید هم برامون اومد که یادم نیست چند تا بچه داشتن ۳ تا شون یادمه مهدیه و علی رضا و محمد رضا فکر کنم دوتا دیگه هم بودن(خدا بده برکت ) که اسمشون یادم نیست.  تابستون من با حمید فوتبال بازی میکردم من همیشه یار حمید بودم  همیشه هم از من محافظت میکرد  جلو بقیه پسرا مخصوصا علیرضا چون.... (اره داداچ!!!! تنش میخارید ).این بود که من شده بودم یار جدا نشدنیه فوتبال حمید یا با هم اسکیت میکردیم اون میومد خونه ما با هم میکرو بازی میکردیم . یادم رفت بگم دبستان من و حمید چسبیده به هم بود  ... بر طبق گفته های حمید والا منکه یادم نیست اما خودش این جوری میگه اولین باری که منو کشیده بهم بگه از من خوشش میاد میدونید کی بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باورتون نمیشه . من سوم دبستان بودم خودش اول راهنمایی . آخه یکی نیست بگه بچه من تا اول دبیرستان خاله بازی میکردم چه برسه به سوم دبستان که اوهههههههههه ولش کن. خلاصه اش اینکه مثکه حمید میاد دم مدرسه من  . بهم میگه انار جون ساعت ۴ بیا دم اسانسور کارت دارم. به کسیم حرفی نزن . و خوب چون من بچه خوبی بودم میگم باشهههههههه  زود میرم خونه. اونم از اونور خوش خوشان میاد خونه که هنوز پاشو نذاشته تو خونه ابجی خانومشون خفتش میکنن که  :ساعت ۴ دم اسانسور با انار چی کار داری ؟؟؟؟؟و بعدتر مامان من میگه آی پسر با دختر من چی کار داری ...(فکر نکنی من گفتما !!!!جون داداچ ناراحت میشم.نمیدونم از کجا فهمیدن )خلاصه اینکه گذشت و گذشت و دیگه مث تمام دختر پسرای این شهر یه ذره داشتیم از هم دور میشدیم و البته واقعیت بخوای من خیلی روم نمیشد با حمید مث گذشته باشم... اما خوب هنوزم بستنی میگرفت واسه منم میگرفت ... با هم اسکیت میکردیم   فوتبال سر جاش بود  حمایتش در برابر علی رضا و پسرای دیگه  همه سر جاش بود. .. و هر جا که بودم حمید پشتم بود مراقبم بود کسی اذیتم نکنه ... اما دیگه خبری از شلوارک و تاپ و اینا نبود مث خانوما لباس تنم میکردم  ... گذشت و گذشت تا اینکه حمید اینا میخواستن از اونجا برن فکر کنم سال ۸۰ بود من سوم راهنمایی رو تموم کرده بودم رفته بودم برای خودم پیراشکی خریده بودم  رسیدم به خونه  حمید جون ظاهر شد با هم رفتیم توی اسانسور(اینم بگم قبلش مامانم خیلی منو ترسونده بود که با پسر غریبه  سوار اسانسور نشو . منم ارواح عمه ام چقدر گوش کردم ) البته به غیر از حمید اگر کسی سوار اسانسور بود پیاده میشدم...

تا اینجا داشته باشید تا در قسمت بعدی بگم ... البته دروغ چرا اینم یادم نمیاد من فقط دفعه سوم یادمه  تا همینجا رو هم دارم از حمید کمک میگیرم  که ادامه بار دوم رو نگفت گف خودت بشین فکر کن منم یادم نمیاد . مجبورم ادامه اش رو دفعه دیگه بگم.به قول گیلاس این حافظه ام منو هی شرمنده خودش میکنه بس که قویه 

خوب حالا دوست دارم هر کی میاد اینجا حدس بزنه بعدش حمید چی گفت بهم چی کار کرد؟؟؟

 

پ.ن: نتیجه اخلاقی داستان تا اینجا: من شدیدا بچه مثبتی بودم اما این حمید از همون اول هم بچه بدی بوده

پ.ن۱: دیورز قاط زده بودم که اون شعرو نوشته بودم

فعلن قربون داداچ انار بانو

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه بیستم تیر 1386 : ساعت 16:21 :
چه عمرها که بر سر حرف ها تلف شد

چه لحظه ها که به بیهوده ها گذشت

شاید که خوشبختی در لحظه ها و وقت ها باشد

و شاید که آدمیت و زندگی نیز

در لحظه ها و وقت ها خلاصه شده باشد.

 

شرم بر زبانی که عشق را بخشکاند

و ریشه مهر را مقطوع سازد

نفرین بر زبانی که عشق را بسوزاند

و محبت و دوستی را بمیراند

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه نوزدهم تیر 1386 : ساعت 19:27 :
پاچه خواری خاندان شوهر
چلاملکم خوبید شما گفتیم این جوری سلام کنیم تا یادی کنیم از دوست عزیزمان نازلی خانوم که الان احتمالا در سواحل زیبای دوبی دارن خستگی امتحانات رو به در میکنن   و این رو برای هواداران ایشون عرض میکنیم که نازلی عزیزم  قراره بیاد ایران اگر خدا بخواهد البته از ما نشنیده بگیرید

جهت اطلاع اف کنید بعد بخونید

خانومای عزیز دخترای جیگر تر گل ور گل روزتون مبارک اصن مهم نیست روز زن بود روز مادر بود و شما هیچ کدوم نیستید   شما یک خانوم با شخصیتید که کلی به ملت حال دادین که به دنیا اومدین و این افتخار بزرگیه برای اطرافیان شما (این آخرت اعتماد به نفس بودا ) شب گوجه جون میاد اینجا رو میخونه میگه عزیزم یه چیزایی نوشتی درسته ؟؟؟و من میگم آره عزیزم .من باید باعث مباهات شما باشم (جون عمه ام ). البته خودش میدونه که همیشه بهش میگم اون باعث افتخار منه... و خداییش رو بخواید در نظر بگید همیشه توی این ۱۰ ماه دوستی به داشتنش  افتخار کردم و از بودنش غرق لذت شدم (کارم یه جا گیره دارم ازش تعریف میکنم جدی نگیرید !!!)

امتحان گیاه هم بد نشد اما نه اونقدر که ۲۰ بشم از چیزایی سوال داده بود که اصن اصن فکرشم نمیکردیم .گفته بود اسم لاتین نمیاد حفظ نکنید مثال ها برای اطلاعات عمومی  و ایناس که آره ارواح .... استفرالله هی میخوام حرف بد نزنم نمیذاره که . تمام اسم ریشه ها و برگ ها رو به لاتین گفته بود و و از تمام مثال ها گفته بود از ۳۹ سوال ۳۰ تاش همین جوری بود که خوب شما میتونید بفهمید من چه جوری امتحان دادم دیگه...فرداش هم رسم فنی داشتم که وقت کم اوردم خفن . میخواستم پلان یه خونه رو بکشم که فرصت نکردم   . البته اونجا بیشتر به حضور خانومی عزیز   نیاز داشتم که فقط برگ البالو رو میشناسه نه جیگر ؟؟؟امتحان رایانه ۱۹ شدم البته به قول گوجه خان یه ایراد اساسی از برگه ام در آورده بود که نتونه ۲۰ بده . رفتم بهش گفتم ورقه ام رو بده ببینم  از اونجا که رابطه خیلی خوبی با هم داریم گف برو نمره ات رو خوب دادم. گفتم میخوام ببینم ایرادم چی بوده؟؟  فکر میکنین چی بوده ؟؟؟ یه سوال بود با این عنوان: کاربرد کامپیوتر توی محیط زیست چیست؟؟                                                                                                                             و جواب من:کاربرد توی GIS.GPSو بدست اوردن اطلاعات و اینا که البته ازش پرسیده بودم چند مورد بنویسم اونم گف دو مورد . حالا رفتم بالای برگه ام میبینم همینو نمره کم کرده . میگم اینکه درسته . گف آره منتها میدونی GPS چیه؟ ؟ گفتم نه !! ولی خوب نوشتم دیگه  ... گف نوچ . غلطه !!!!!!!!!!نمیدونی نباید بنویسی.. مامااااااااااااااااااااااااااااااااان یه درس ۳ واحدی رو الکی الکی ۱۹ شدم.

چهارشنبه بعد امتحان با گوجه جون رفتیم اقای پیچ * برای مادر شوهر خرید کنیم البته از جیب گوجه خان یه کفش شیک بسیار خوکشل برای ایشان خریدیم و البته از بدو ورود چشممان یه تاپ بسیار خوشگل را گرفته بود که در صدد بودم که بخرمش   به گوجه جون گفتم :حمید جان به نظرت اون تاپ خوشگل نیست ؟؟ و ایشون که خدای احساس که همیشه در فورانه گفت کدوم عزیزم ؟؟؟ منم گفتم اون بیان نشونت بدم .بعد برگشتم دیدم اقا اصن حواسش به من نیست داره یه جای دیگه رو نگاه میکنه   . ای این جور لحظاته که آدم دلش میخواداین جوری کنه و بگه حمید دلم میخواد خر خرتو بجوام(به کسره به روی خ). بعد رفتم آستینشو کشیدم اوردم نشونش دادم . با یه قیافه این جوری  یه ذره تاپ و نگاه کرد گف این  ؟؟؟ گفتم آره ببین چه خوشگله  و چون گفتم که خدای احساسه گفت خیلی خوب برش دار بریم دیرمون شد !!!!!!!گفتم  خوب چه رنگی گفت نمیدونم . من از اینکه واقعا با ایشون همفکری کردم بسیار مشعوف شدم . خلاصه اینکه یه تاپ نارنجی خوکشل دو بنده نصیبمان شد که از همینجا اعلام میکنیم گوجه جان عزیزم اگه فکر کردی من دست از سرت بر میدارم تا CDهای چرا رو برام نخری عزیزم کور خوندی!!! باید اونا رو هم بخری واسم....این بود هدیه روز زن بنده

از بعد امتحانات میریم باشگاه  تار عنکبوت به قول بابام تا این هیکل عظیم الجثه رو برسونیم وزن دلخواه یعنی ۵۵.هیچ کسیم حق نداره بگه شما بیخود میکنی این کارو بکنی

آخی پریروز رفتیم خونه حمید اینا حسنا هم اونجا بود فکر کنم از چند وقت دیگه باید وسایل خاله بازی واسش بگیریم این جوری اونارو بریزه کنارش خاله بازی کنه دیگه راحت غلت میزنه خودش همه جا فضولی میکنه سرک میکشه داییشم داره کلی چیزای خوب یادش میده مث این اونم آخرت استعداد و حرف گوش کنی حرف دایی جونشو گوش میده . قربونش برم من که جیگره...بزرگ بشه نازتر میشه (این نوعی پاچه خاری بودا)

اجالتا با اجازه قربون داداچ انار بانو

پ.ن:  من عاشق این ایکونمآخرت خنگیه .شما رو یاد کسی نمیندازه؟؟؟

پ.ن۱: توصیه اکید دارم آرشیو تیر ماه گیلاسی رو در مورد ارامش بخونید البته اگه بتونم اجازه شو بگیرم حتما قسمتیشو توی بلاگم خواهم گذاشت . واقعا برای من جالب بود و پر از نکته جدید

لینک نوشته های گیلاسی اگرخواستید:

آرامش قسمت اول

آرامش قسمت دوم

مردی به اسم شوهر

خانواده تو ... مامانم اینا !

پ.ن۲: اقای پیچ همونMr.pichخودمونه

پ.ن۳: در مورد آخر پاراگراف دوم درسته شوخی گفتم اما حرفم جدی بود من واقعا به داشتن دوستی مثل حمید افتخار میکنم  و از اینکه قراره توی آینده همسرم باشه خوشحالم

پ.ن۴:  جهت دوستانی که اسم اصلیه بنده رو خواستن اگر به لینک های عکسایی که میذارم دقت کنید اسم اصلیم اونجا هست اما دوست ندارم کسی من رو با اسم اصلی یاد کنه در این بلاگ .ممنون میشم.

پ.ن۵: من به تمام دوستانم سر زدم توی این ۲ دو روزه اما واسه سه سریشون اصلا نتونستم کامنت بذارم چون کامی جون قاط میزد صفحه رو باز نمیکرد . خلاصه شرمنده یه سری من جمله مامان علیرضای خوشگل سحرییییی عزیزم و مینا دختر داییم شادی جونمو چند تا از دوستان دیگه شدم.ببخشید

                   *تجربه بهترین درسه اگرچه حق التدریسش خیلی گرونه*

+ : نوشته شده توسط انار بانو : شنبه شانزدهم تیر 1386 : ساعت 15:52 :
53 امتحان
یه جزوه 50صفحه ای شایدم کمتر پر از نکات تستی برای امتحان گیاه شناسی فردا  که امتحانش تستیه و ... گشاد بنده  که 2 روزه زمان دارم برای خوندن و هنوز حتی یک خط هم درس نخوندم و 1 ساعت دیگه امتحان midterm زبان که اونم نخوندم. 
میدونم خیلی couch potato  هستم نمیخواد بگین. امتحان فردا درسته تعداد صفحات درسیش خیلی به نسبت بقیه کمه اما چون تستیه و منم هیچی نخوندم  و بدتر اینکه توی هر خط 10 تا نکته هست که میشه یه تست باشه  و من عجیب میترسم نکنه این درس پیش نیاز رو به خاطر تنبلی خودم بیفتم .

امتحان دیروز عالی بود تمام نمره هام رو گرفتم هم پروژه هم کار کلاسی هم نمره برگه  اما خدا استاد کاردار بهم ۲۰ بده چون هیچ کس از اون ۲۰ نگرفته حتی با وجود نمره کامل

پ.ن: ترجیحا به یک نفر که بلد باشه درس گیاه شناسی عمومی رو  و بتونه فردا ساعت 2:30 بره امتحان بده نیاز داریم  . کسی هست؟؟

پ.ن1:couch potato یعنی تنبل کسی که اصلا از جاش تکون نمیخوره

پ.ن2: مورد تفقد ملوکانه  گوجه سبز خان قرار گرفتیم و بسی مشعوفمون کردن و گفتند که:
توی این چند وقتی که با هم بودیم تو همه حس شوخی منو از بین بردی   تو همه حرفای منو جدی میگیری من آدم شوخی بودم تو اونو کشتی...   
 و بنده دو روزه هر حرفی میزنه میگم عزیزم اینو میذارم به حساب شوخی  که نگی پس فردا زنت عقده ایت کرد . اونم از دیروز هر آنچه دوست داشته گفته و بعد گفته عزیزم شوخی کردم . اگه من کشتمش شاهد باشین خودش داره شوخی شوخی خودشو به کشتن میده.

 

قربون داداچ  انار بانو

 

 

ارزش عمیق هر انسان به اندازه حرف هایی است که برای

نگفتن دارد و سکوت متن ساده ایست که معمولاً اشتباه خوانده میشود

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه یازدهم تیر 1386 : ساعت 17:22 :
مملکتی که دارن نابودش میکنن!!!!!
چلاملکمبنده هم خوبم ۲ تا از امتحانا پاس شد که خدا رو شکر هر دوتاش خوب بود. نمره هام بالای ۱۷ میشه فردا امتحان اشنایی با کامپیوتر :)  دارم که واه واه چه امتحان مزخرفیه ایشششششششششش  مامان بابام برای مراسم هفت شوهر خاله ام رفته بودن زنجان   که من دو روز توی خونه تنها بودم ولی به جون خودم هیچ خلافی نشد بکنیم Yahoo Default Smileys-36 . ماشین نمیشد ببرم بیرون که . البته سارا دوستم اومده بود خونه ما. دوتایی یه سر تا تیراژه هم رفتیم  ولی به بابام نگفتم با ماشین رفتم بیرون اصن به روی خودمم نیاوردم. بعدم امروز برای اینکه خیلی خیلی درس خونده بودم   گوجه سبز  اومد منو یه ذره برد بیرون گردش که از حال و هوای درس در بیام(جون عمه ام) دیگه اینکه چیزی ندارم بگم جز اینکه خیلی خیلی خیلی شاکیم به دلیل نوشته های پایین .پریروز که بنزین سهمیه بندی شد شبش من خیلی ناراحت بودم خیلی هم گریه کردم خیلی دلیلشم فقط گوجه سبزمون میدونست که خیلی سعی کرد ارومم کنه و تونست اما هنوزم کمی ته دلم شور میزنه میترسه . نمیدونم چرا یعنی میدونما  اما نمیدونم چی کار کنم که نشه بهش فکر کرد !!!!! شما این جملات اخرو فهمیدین چی گفتم ؟؟ بی خیال اونی که باید بفهمه فهمید


 میخوام ببینم کدوم ا ح م ق ی  فهمید که مردم با ۳ لیتر در روز میتونن زندگی کنن تا بزنم دهن  همه چی رو صاف کنم  نه واقعا کی نشست این همه دقیق رف تو نخ مردم و کاراشون این همه دقیق بررسی کرد همه چیو و فهمید مردم با ۳ لیتر میتونن کاراشون رو انجام بدن تازه از سرشونم زیاده این ۳ لیتر و بعدتر صداشون  که چه عرض کنم گندشون از اونجا در بیاد که بله اینا بنزین رو به سوریه مجانی میدن و از جیب باباشون به مردم عراق کمک میکنن و میگن تا جان در بدن داریم برای ابادی این کشور و خاک مقدس دفاع میکنیم  گور بابای کشور خودمون و جون مردم و ناموس خودمون عراق آباد بمونه  و اصلا یادشون نیست که همین عراقی ها بودن که تمام جوونای ما رو بیچاره کردن هزاران جوونو بدبخت کردن  هزاران مادر  رو توی چه حسرت هایی نذاشتن و اوناییکه برگشتن با چه وضعی برگشتن درسته اسم شهادت گذاشتیم روش اما خودمونیم دیگه اگه الان اونا زنده بودن حاضر نبودن به اونایی کمک کنن که یه روزی بد ترین سلاح های شیمیایی رو واسه جنگ با ما به کار بردن با امریکا متحد شدن حالا ما بیاد بریم با اونا دوست بشیم؟؟؟ کدوم بی ش ع و ر ی فهمید مردی که با ماشین داره کار میکنه از این به بعد خرج خانواده شو چه جوری باید در بیاره؟؟؟ کدوم ا ح م ق ی  نشست تصمیم گرفت دکتر مملکت که هر لحظه احتمال این هست که از یه بیمارستان بره یه بیمارستان دیگه برای جراحی با ۳لیتر بنزین کارش راه میفته  ؟؟کجای دنیا این کارو با مردمش میکنن که اینا دارن این جوری مردم به .... میدن؟؟و بعد توی رسانه ملی !!!! اعلام کنن اینهایی که اومدن پمپ های بنزین رو آتیش زدن اراذل و اوباشی بیش  نیستن مگه نه اینکه اراذل و اوباش رو خودتون دو ماهه جمع کردین و گفتین تهران داره خالی از اراذل و اوباش میشه  پس یا شما خالی بستین یا ما رو اونقدر ه ا ل و گیر آوردین که فکر کردین ک و د ن ی م!!!!!!!!!!دلم خیلی پره نمیدونم چرادارم به حال خودم تاسف میخورم توی این مملکت زندگی میکنم و سر مو عین بلا نسبت شما .... انداختم پایین و اصن به روی خودم نمیارم که دارن چه بلایی سرم میارن چه بلایی قراره سر ما بیاد فقط الله اعلمهمین روزاس که هممون از دست بالا د س ت ی ه ا یه سکته رو رد کنیم و اون وخ اونا میشینن به ریش ما میخندن دقیقا با همین نیش باز

 

پ.ن:اصولا دختر و پسر فقط از راه تصادف اشنا می شوند و لا غیر .پس با این حساب با سهمیه بندی بنزین آمار ازدواج به طور تصاعدی نزول می یابد .

پ.ن۱: این لینکو ببینید جالبه  حاشیه دوم بر ساعت 24

بعدا نوشت: راستش من قبل اینجا یه بلاگ داشتم که امروز اون رو پاک کردم همه رو منتقل کردم اینجا دلیل بهم ریختگی بلاگم و اضافه شدن به ارشیوش هم همینه . توی لینک بهمن ماه کمی بهم ریختگی نوشتاری هست که امیدوارم ببخشید به بزرگی خودتون . مرسی بای

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه هشتم تیر 1386 : ساعت 21:17 :
هویت انار بانو!!!!!!!!!!!!!!
خدا به ذلیلی دچارت نکنه!!

از اونجاییکه بنده در نوع خودم ذلیلی هستم به تمام معنا گفتم اول از همه از اقامون اجازه بگیریم  بعدعکس خودمان را بنا به درخواست مکرر شما(اره جون عمه ام ) در این مکان عمومی بگذاریم. و گوجه سبز جان پس از کلی سفارشات لازم گف لا مشکل جیگر   بذار فقط به اون شرطایی که گف.منم که ذلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل  گفتم چشم....البته توی این دو روزه عکسمون توی یاهو سر در بوده همه هم اون عکس رو دارن ملودی رونیکا شادی  نازلی  اوناییم که ندارن دیدن  .به هر حال چشمتون روشن زیارت قبول. افتخار بزرگی نصیب همگی شد .خدا قسمت بقیه هم بکنه .اینکه انار هویت خودشو اونم نه با اسم با عکس بر ملا کنه خیلیه . حالا اگه منو توی خیابون دیدین امضام خواستید میدم فقط اول به نوبت بشید بعد...
جونم براتون بگه یه مدتی تریپ قرو قاطی داشتیم که هنوزم داریم اما گفتیم به شما چه که من قاطیم . بذار زرت پرت غمناک نکنم .وگرنه مامان جان جیگر دو روزه از اون دنده خوشگلش پا میشه هی گیر میده به این گوجه لهیده ما  هی میگه زیر پات لهش کن .میگم مامان جان گناه داره میگه نه این رابطه خوفناک رو کات میکنی وگرنه مهرم حلال جونم ازاد . ولی خداییش درسته دارم جوک میگم اما مامان به همین غلیظی گف بابا گفته اگه حمید رو میخواد بگو بیان منتها شرط داره: بیان اما اونا بیان من نیستم . میرم بیرون. تو هیچ مراسمی چه اولش چه اخرش چه عروسی نمیام دیگه م کاری باهاشون ندارم.بعدم گف منم پشت سر باباتم. منم دیگه دیوونه بودم  بهم ریختم گریه کردم فحش دادم داد زدم آروم موندم هیچی. هیچ تاثیری نداشت. هنوزم که هنوزه فرقی نکرده حرف مامان فعلا یکیه. دو روزه شوهر خاله ام فوت کرده اونجا بوده دوباره از فردا خونه باشه گیراش شروع میشه .مشکل اینجاس اصن با گوجه من کاری ندارن .یعنی اصن با گوجه سبز خان مخالفت نمیکنن با خانواده و اینا مخالفن  . نوع خانواده و اینا. به مامان میگم این لج بازیه میگه نه اینده نگریه.
دیگه اینه گفتم ممکنه روم به دیفال روم سیاه خدای نکرده درگیر امتحانات بشم نتونم اپ کنم. بیام یه سلامی عرض کنم و برم . همین دیگه .زیادی حرفیدیم   

۱.ن:اینم از یه زاویه دیگه . امروز کلی حال دادم بهتون  نه؟؟؟

قربون شما انار بانو

+ : نوشته شده توسط انار بانو : جمعه یکم تیر 1386 : ساعت 23:15 :