محض خاطر خدا نتونستم یه عکس آپ لود کنم که بتونم عکس براتون بذارم.این ۲روز شاید یکی از بهترین روزای عمرم بود
... میگن آدم توی سفر باید آدمشو بشناسه حالا چه مذکر چه مونث هم من هم بقیه دوستام ۲ و۳ نفرو توی این ۲ روز خوب شناختیم .. ما معمولا کسی رو توی جمع خودمون راه نمیدیم و نمیذاریم کسی پشت سرمون حرف در بیاره چون کسایی هستیم عین هم با خصوصیات تقریبا مشابه و جالب که هر کدوم در نوع خود بی نظیریم
البته فکر نکنید توی چیزای خوبا نه بابا همه مون توی شوتی و گیجی سیستم پت و متی باحالیم
با اینکه خیلی بهم خوش گذشت اما چند جا حسابی رفتم زیر سوال
... من اصولا آدمی نیستم که حرفمو توی دلم نگه دارم و نگم و سعی کردم با ادما اونجوری رفتار کنم که شایسته هستش اما میبینم اشتباه کردم
... اول کمی از خاطراتم میگم بعد میگم چی شده
۵شنبه صبح توی اتوبوس در حال رفتن به شمال: بچه ها اون ورقا رو بیارید حکم بازی کنیم
.مریم و نگین که گفتن ما خیلی خوب بلت نیستیم این شد که منو سارا شروع کردیم بازی کردن و یاد دادن به اونا
...بماند که داشتیم ریسک میکردیم چون یه آدم جالب توی ماشین ما بود. چی استادمون
؟؟ نه بابا اونا که اون وقت صبح هنوز خواب بودن قرار بود با ماشین شخصی خودشون بیان
... معاون آموزشی دانشگاه توی ماشین ما بود.
... این قدر هم بلا نسبت شوما روم به دیفال گلاب به روتون اخلاقش گل و بلبله که نگو
مث سگ اقای پتی برن پاچه میگیره
. خلاصه اینکه رسیدیم به نوشهر و همون جا که ویلای ریاست جمهوری هست هر چی از این ویلا بگم کم گفتم همه اش اینه کاری و اینا
.. خلاصه اتاقا رو دادن منو دوستامم با هم توی یه اتاق... یه ذره شلوغ کردیم رقصیدیم تا اومدن آمار گیری بچه ها و بنده شدم نماینده اتاق ۵.
.فکر کن من خودم از همه شرترم
...اونوخ هی با اون موهای جینگیلیم
و آرایش تمام کمالم بره جلوی معاون دانشگاه و معاون اموزشیمون...آخه توی این سفر معاون دانشگاه فکر کرده بود پیک نیکه با خانواده اومده بود.
.. والا منم اگه میدونستم حمیدو میبردم با خودم بچه مو
...بعدم ۴:۱۵ اومدن میگن ساعت ۴:۳۰ حاضر باشید
میخوایم بریم بگردیم... آخه یکی نیست بگه شما کدوم دختری رو دیدین یه ربعه حاضر بشه
... اونم ماهایی که واسه یه مسافرت ۲ روزه اتوی مو رو هم برده بودیم با خودمون
. نه واقعا این درحق بشریت ظلمه
... بعدم رفتیم پارک جنگی کشپل که اگه شد عکس بذارم .. خیلی جای خوشگلی بود..استاد کاردار جونمم اومده بود
.کلی با هم خندیدیم...شبم بردنمون رستوارن مرام کشمون کردن منوی ازاد دادن گفتن هرچی میخواین.. بعدم که برگشتیم هتل تقریبا تا صبح این جوری بودیم
دیروزم رفتیم پیش به سوی تالاب انزلی یعنی بندر انزلی که بریم تالاب
... رفتیم قایف سواری که کلی حال داد توی مرداب.اون حرفای که زده شد همونجا پیش اومد.
.. نمیخوام حرفی بزنم از اون ماجرا که بحث حاله زنکی پیش بیاد
. یه مسافرت رفتما نیگا چه با ادب شدم من
...توی تالاب هم خیلی خوشگل بود یعنی بی نهایت زیبا بود ... همچنان امیدوارم بتونم عکس بذارم...خیلی حرف داشتم بگما اما نمیدونم چرا حس میکنم نگم بهتره یعنی گفتنم نمیاد...
جمعه عصر حمید زنگ زده میگه نه به وقتایی که خونه ای میخوایم با هم بریم بیرون من کار دارم نه به الان که نیستی منم بیکار نشستم توی خونه درو دیوار نگاه میکنم.
.چون ایشون سفرشون چند هفته ای عقب افتاد واسه همین اون نرفت قشم اما من رفتم شمال![]()
رونیکای عزیزم
دوست مهربونم
تولدت با تاخیر ۳ روزه مبارک
خیلی دلم میخواست اون روز خودمو بهت برسونم و از نزدیک بهت تبریک بگم اما شرمنده ام که نشد
فعلا موقتا اینو ازم قبول کن تا از خجالتت در بیام
![]()
فعلا با اجازه
پ.ن: پست قبلی عرض کردم منتظر پدر گرامی هستم ایشون تا ۸ شب در بیمارستان بودن به همراه مامان جان برای ازمایشات و مریضیشون... بنده پیاده تا مغازه حمید گز کزدم .. پیاده یعنی با تاکسی
پ.ن۱: تا دو روز دیگه تل خونه قطع میشه وبابام فعلا نمیخواد پرداخت کنه تا من تنبیه بشم اگه دیدی ازم خبری نیست بدونید کجام و چه میکنم دلم برای همه تون تنگ میشه
با فونت بزرگ نوشتم که بیشتر به چشم بیاد.
راه رسیدن به آرزوهام اینه که بهاش رو به طور کامل بپردازم
کلی نوشتیم با اینکه یک کپی هم ازش گرفتیم اما همه اش پرید تف توی این سیستم
عرضم به حضور منورتون که چند وقته من و اقامون هی تریپ ددر دودور تشریف داریم
نه با هما نوچ داداش
تهنا تهنا اون سی خودش من سی خودم... اصنم دعوامون نشده فقط وقت نمیکنیم با هم برییم ..خدا رو شکر کار حمیدم درست شد منم کلی خوشحالم
...از این رو اقامون ۳ شنبه داره میره جنوب برای خ ر خونی
و ما ۵ شنبه میریم شمال واسه ا ل و ا ت ی ...
فردام تفلدشه و رفتیم به جیب گرامی کمی تا قسمتی فشار آوردیم
و دو تا پیراهن گوگولی براشون خریدیم که کلی پدر جیبم در اومد
یه وقت فکر نکنی حالا تا ۱۰۰ سال بعدش به روش میارما خدایی ناراحت میشم
مخصوصا اینکه اگه ببینم رفته قشم و کیش و برای من چیزی نیاورده
... الان هم منتظر پدر گرامی هستیم بلکه بیاید منزل و ما بتوانیم راحت ماشین را دودر کنیم
تا بریم سری به حمید خان بزنیم ... امر کردند بیا ببینمت که اگه یه وقت رفتم اون دنیا ارزو به دل نمیرم
خدا رو چه دیدی شاید هواپیمامون زبونم ۳۶۴۸۵۹۲۶۵۴۱۷ بار لال بشه اما افتاد و سقوط کرد
من چی کار کنم اون وقت
؟؟هی خدا دیگه کی میاد انار ترشیده ما رو بگیره
.. نه واقعا کی میاد
؟؟ از همین رو الان جینگیل مستون نشستیم
تا شاید فرجی شود و پدر گرامی بالاخره بیاید و سوییچ را بدهد ...![]()
نمیدونم چه طوری باید طاقت بیارم ؟!!!!!! درد دوری حمید و نمیگم که بابا اینکه ۴ سال گروهشون همه اش دختره آخ خدا یه صبر جمیع به من و اون دخترا بده.. به من واسه اینکه بتونم طاقت بیارم .. به اون دخترا برای اینکه از دست حمید اسایش داشته باشن![]()
اجالتا با اجازه تا بعد قربون همه :اناربانو![]()
پ.ن: عکس بالا خواهر زاده حمید حسنا خانوم میباشد ![]()
تا میتونم از اشتباهات دیگران درس میگیرم چون به تنهایی وقت انجام دادن همه اونا رو ندارم
میگه خرجشو چی کار کنم؟؟ ترمی ۱ میلیون نیمه شوخی نیست!!!
میگم مامان بابات گفتن خرجشو میدن فقط تو برو ...
میگه ۴ ساله !! تورو چی کار کنم؟؟؟ اگه بخوام مرداد بیام خوااستگاری بابات قبولم نمیکنه
میگه اون موقع دیگه کار ندارم فقط یه کار نیمه وقت دارم...
بهش میگم من با همه چیت میسازم فقط این فرصتو از دست نده...
میگه خانومی خودم دو دلم بدترم نکن...
میگم فقط تا شنبه صبح وقت داریما ... به خاطر من و خودت و آینده مون برو ...
میگه نمیدونم بذار ببینم بابا هنوز رو حرفش هست...
پ.ن: مرد من برای یه دوره تکمیلی درسش باید ۴ سال دوباره درس بخونه اما مطمئن نیست
که اولا بتونه اونو تموم کنه ثانیاْ میترسه از بابای من جواب نه! بشنوه ... دعا کنید قبول کنه ...
اینده اش خیلی بهتره ...
۵ شنبه هفته ای که گذشت با دوستان رفتیم دشت کویر
از ساعت ۵:۳۰ صبح توی اتوبوس بودیم تا ساعت ۱۱ با اینکه خیلی خوش گذشت امانتونستیم به اونچه میخواستیم برسیم اونجایی که هدف ما بود قصر بهرام گور کن بود
برگشته به من میگه انار
برس پوش داری موهامو پوش بدم
گف: بابا نمره ها رو که از جیبت نمیدی به همه ۲۰ بده مال بابات که نیستجمعه هم که با حمید
سری به نمایشگاه زدیم و ۱ ساعت نشده برگشتیم بسکه مزخرف بود و به درد نخور پیشنهاد میکنم اگه تا حالا نرفتید از این به بعدم نرید فقط تنها نکته جالبش اینجا بود که وارد هر غرفه ای میشدم روی گوشیم میزد به غرفه فلان خوش آمدید
و این فقط رو گوشی من بود رو گوشی حمید و دوستش این مورد پیش نمیومد ... این بود توصیه های خانوم ایمنی![]()
پ.ن: به دلیل تنبیه من پدر از پرداخت قبض تل شونه خالی کرد
نمیدونم کی قطع میشه اما اگه دیدید سراغی ازم نیست بدونید تلمون به لقا ا... پیوست
پ.ن۱: ۵ نشبه هفته دیگه یه سفر ۲ روزه به شمال داریم با برو بچز دانشگاه
کلی دارن بهمون حال میدن هی بازدید پشت بازدید تلافی این ۳ ترم گذشته رو دارن در میارن
![]()
پ.ن۲: من میگم مردم بهشون الهام میشه من دزدم نگید نه
کم کم دارم خودمم باور میکنم که آیامن دزدم
؟؟؟دیشب خواب خواب بودم یکی زنگ زد با این پیش شماره۹۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
گف گوشی من دزدیدن دست تو چی کار میکنه
گفتم بله
گف بهت میگم گوشیم دست تو چی کار میکنه
منم گفتم اقا اشتباه گرفتید و قطع کردم قبلش یکی زنگ زد گفتم بله
گف الو حسین حسین حسین حسین
حمید میگه با تکیه اشتباه گرفتن اونجارو
دارم به این فکر میکنم خطمو بفروشم یه خط دیگه بگیرم
پ.ن۳:جمعه من دانشگاه نرفتم اما ظاهرا خبر هایی بوده یه دونه از این ماشینای گشت میاد جلوی دانشگاه به یکی از بچه ها میگه حجابتو درست کنن اونم میگه به تو چه و نتیجه اش این میشه که ۳ تا مرد گردن کلفت با یه زن میریزن سرش تا اونجا که میشده زدنش گویا انگشت دستشم میشنکه بچه ها میگفتن اونا که جرات نکردن برن جلو اما دختره رو اونقدر بد میزدن و رو اسفالت های داغ میکشیدن که تمام لباسش پاره میشه میخواستن به زور ببرنش دختره رو از این در مینداختنش توی ماشین از اون ور در میرفته . اگه مسئولین دانشگاه که بعد ۱ساعت اومدن نبودن الان دختره اونجایی بوده که عرب نی انداخت. متاسفم برای خودم و همه اونایی که دارن همچین چیزایی رو میبینن
دوستون دارم به همون اندازه که باید![]()
اگه تمام شب رو به خاطر از دست دادن خورشید گریه کنم ستارگان رو هم از دست میدم
بعد هی همه اش نیگاش میکنه میگه آخی معصومه تو هم رفتنی شدیا
!!!!!!!!!! بعد با خنده و دلقک بازی بگه دست راست رو سر ما
بعد اون به شوخی دست راستشو بکشه رو سرت
.... بعد شب که بیای خونه مامانت طی یک اقدام کاملا حرفه ای ازت بپرسه: انار تو هنوزم با حمید هستی
؟؟بعد تو خودتو به اون راه بزنی چی میگی مامان
؟؟ بعد اون بگه خودتو لوس نکن بگو ببینم
... بعد تو هر چی تو دلت بوده از عشقت نسبت به حمید
تا حرفای یواشکیت
تا حتی قول و قرارت با حمید
به مامان بگی بعد اون طی یک اقدام کاملا انتحاری تر
بگه : من دارم باباتو راضی میکنم واسه تابستون....
. اون این جوری دهنش بچسبه به زمین
و تو همه چیو براش تعریف کنی بعد از فرداش پسر خاله بشه بگه مامان فهیمه چه طوره
؟؟ بابابهزاد چه طوره؟؟؟
؟؟؟؟ چه میدونم اما این قدر میدونم دوستام دارن از من به عنوان عروس دوم یاد میکنن
... خلاصه که بنده انار بانو خانوم در شرف ازدواج میباشم
سر کلاس پارکداری گوشیم زنگ خورد و چون توی درس بودم داشتم خیر سرم درس گوش میدادم
خانوم شوهر شما کی هست ؟؟
):امید. من شماره تو توی گوشیش دیدم
( البته من یه امید میشناسم که هم با خودش دوستم هم با نامزدش که دختر خیلی با شخصیتیه و البته اینکه تل جدید منو ندارن اونا)
):خانوم گفتی امید الان میگی حسن؟؟
): دیگه به شوهر من زنگ نزن
به شوهر مردمم رحم نمیکنی؟؟
؟؟ مردم چه فکر در مورد من میکنن
گفتن اون دختره باید بیاد تعهد بده مامانم پریشب داشت به دختر خاله ام میگفت خوب انار میاد جای دختره
... بعد که قطع کرد یه ذره فکر کرد یادش افتاد اگه بخوان تعهد بگیرن پرونده سازی میشه برام بعد خیلی ناجور میشه
... گف صلوات نذر کردم که دختره رو نخوان ... الان دختر خاله ام زنگ زد گفت دختره رو میخوان یعنی من باید برم
... حمید گفت عزیزم بیخود میکنی بری چون اگه یه بار دیگه بگیرنت رفتی یه راس زندان
... چی بگم والا ... منتظرم مامان بیاد ببینم چی میگه.... بعدم میگم نمیرم ... حمید گفته نرم
.... نمیدونم چرا دختره خودش نمیره واسه من میشه اش نخورده دهن سوخته
بذار اون که اش خورده دهنش بسوزه
هان؟؟؟؟
نمیدونم چرا 3 روزه میل به غذا ندارم هیچی نمیخورم فکر کنم تو این 3ورزه 1 کیلو کم کردم![]()
عصری میخوام برم دیدن خواهر زاده حمید
البته پریروز واسه بار اول دیدمش اما دوباره میخوام برم اینگده جیگر بود
... داشتیم بر میگشتیم خونه حمید میگه مثل اینکه تو خیلی از حسنا خوشت نیومد گفتم چرا خیلی جیگر بود
... گف آخه اصن باهاش بازی نکردی
گفتم اخه جلو مادر شوهر این کارو نمیکنن فکر میکنه من بچه ام نمیشه اون وقت عین بچه ندیده ها برخورد میکنم...
بارون قشنگی این دو سه روزه داه میاد خدا کنه همین جوری هوا خوب بمونه چیه اون هوای گرم مرداد ماهی اه![]()
دوستون دارم به اندازه ۲تای بچگی![]()
پ.ن:این عکس پایینو یکی برای تولدم برام فرستاده بود همین جوری خواستم بذارم هدف خاصی نداشتم![]()

را از همین ور دنیا یعنی همین تهرون خراب شده خودمون میخونید
...وا چرا چرت و پرت میگم
؟؟ نه مادر چرت چیه
به جون خودم همین امروز بهم انگ دزدی چسبوندن
گفتن دزدی کار خودته
.... نمیفهمن نباید به شخصیت من توهین کنن
وگرنه میدم حمید بخورتشون
اونم بلته ادم بخوره
....اصن صنم رو میخوام چه کار
حمیدم نمیخوام
خودم همه رو یه لقمه چپ میکنم با این زبون 6 متریم..
چی؟؟؟؟ دارم دری وری میگم
؟؟؟؟ خوب بابا اعصابم خرده من دختر خانواده داری هستم انگ دزدی بهم چسبوندن اه
... تف توی این مملکت که این قدر بی صاحابه
لا مصب در و پیکر نداره....
توی اتوبان حقانی دیگه حالا به قول حمید شرق به غرب
شمال به جنوب
نمیدونم
چون گم میشم
اما تو اتوبان حقانیه خلاصه اش
... من 2 سال عضو این خراب شده ام جونم براتون بگه دی ماه کارت عضویتم گم شد
یعنی حدس میزدم که اونجا گم کرده باشم اما بعد از تلاش های مکرر که ده بار رفتم اعلام کردم باباجان من کارت من اینجا گم شده
و شنیدن این جمله که کارتت اینجا نیست
و بعدترش 100 بار به طور قاچاقی رفتن داخل کتابخونه
3 هفته پیش که بازم قاچاقی رفته بودم اون تو سارا دوستم رفت استعلام
کرد که بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله
کارت من دست خودشونه
منتها هی گفتن نه نیست
... آقاهه به دوستم گفته چرا الان میاین دنبال کارت؟؟ دوستمم گفته ما اومدیم منتها گفتن اینجا نیست منم بیرون بودم که نگه پس چه جوری رات دادن توی سالن ....خلاصه بازم بعدش رفتم که گفتن اون اقاهه یا جلسه اس یا مرخصی 3 هفته گذشت این جوری تا امروز که چشممون به جمال مبارک اون اقاهه روشن شد
.... رفتم میگم من فلانیم کارتم اینجاسو اینا میگه آهان بله شما یه کتاب به کتابخونه بدهکارید
؟؟؟؟؟؟میگه این کتابو گرفتی پس ندادی
!!!!! میگم اقای ... آخه این ابر قدرتی که شما دم در گذاشتی من حتی نمیتونم جزوه مو بیارم توی سالن درس بخونم اون وقت میگید کتاب با خودم بردم بیرون
وگرنه تحت پیگرد قانونی قرار میگیری
.... میگم اقا من مگه مریضم کتابو بردارم بعد 4 ماه بیام بگم کارتم نیست
.. من هفته ای 2 روز میام اینجا 2 ساله هر هفته اینجام ..
.... خلاصه اینکه اون خانومی که از همه رئیس تر و مهربون تر بود گف یه کار میتونی بکنی اونم اینکه اون مقاله ای برای این درس ارائه دادی بیار ببینیم اسم این کتاب به عنوان منبعت بوده یا نه
اگه بوده که معلوم میشه دست خودته
اگه نه ما مقصریم.
... مامان
خلاصه بدی خوبی دیدید حلال کنید
ترجیحا برام توی زندان لواشک البالو خشکه و چیزای ترش بیارید
آهان ماکارونیم درست کنید بیارید
... گوجه سبزه
هندونه
و خربزه
هم حتما .........
آهان اینو یادم افتاد بگم عجب بگیر بگیر خفنی شده یعنی چی خوب
؟؟؟؟/ محله ما هم همیشه هر چیو بخوان جمعش کنن اول از همه اینجان
اون از ماهواره
که اوج بگیر بگیرش اینجا بود اینم از الآن ... دیگه میترسم با حمید
بیرون برم میترسم اگه بگیرنمون چه خاکی توی سرم بریزم ... گفتم میان دم خونه ... وای وای دیدی چی شد؟؟مامان
بدبخت شدیم رف
اخه یکی نیست بگه بابا جان شماها که دو روز دیگه ول میکنید بی خیال شید دیگه
... چی بگم والا مملکتم مث مخ ما قاطی کرده
کلی کمرم درد میکنه امروز عید شده بود تغییر دکوراسیون دادم اتاقمو
یه ذره بهتر شد کلی کمرم درد میکنه وسایل کلی سنگین بود
.. آخ مامان....![]()
پ.ن: از تمام دوستانی که بهم در مورد پست قبل توضیح دادن تشکر ....
پ.ن1: همراه دوستام رفتم سینما فرهنگ فیلم خون بازی ... فیلم جالبی بود و باران کوثری به نظر من جالب بازی کرده بود کسی یادش هست بهترین بازیگر مرد کی شد و به خاطر چه فیلمی؟؟؟
پ.ن2: همه تون رو دوست دارم به همون اندازه که باید







