تبليغاتX
روز نوشت های انار بانو
هم اکنون به یاری سبزتان نیاز مندم:دی
یه ذره کارام گره خورده تو هم فقط یه کمک میخوام کسی هست بگه فرق IT با ITC چیه؟؟

تا ۵ شنبه به جوابش نیاز دارم ترجیحا در یک پاراگراف لطفاْ

پ.ن: ملودی عزیزم با تاخیر سالگرد ازدواجت مبارک همیشه خوشحال و خندون باشی

شاید بعدا در ادامه این پست اومدم نوشتم اما فعلا وقت ارایشگاه دارمتا بعد

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 : ساعت 15:47 :
هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظرم یکی پرسید من کجا بودم تا حالا هان؟؟؟؟  من جایی نبودم همین ور دل شوما  داشتم کار وکردم   بعدم سحر جان  چرا شایعه پراکنی میکنی مادر کی گف حمید میخواد بره ؟؟ (هان ؟من گفتم ؟؟) نه عزیزم اشتباه متوجه شدی  من گفتم حمید قبل از اینکه بره میخواد منو به لقا ا... برسونه  که خیالش راحت بشه چیزی سر دلش نمیمونه که سر دلش سنگین نباشه شب میخواد بخوابه رو دل کنه  بعد بره چی شده بود؟؟ هیچی بابا یه ذره خودشو واسه من لوس میکنه  نازشو بخرم  وگرنه هم من میدونم هم خودش که اون کفتر جلد خودمه  منم کفتر جلد اونم  وگرنه چه کرمیه بعد 10 سال برگردیم دوباره با هم باشیم؟؟؟ هان؟؟؟
آهان عرضم به حضورتون از شوخی بگذریم حمید واقعا قصد داشت بره اونم به چند دلیل اولیش اینکه اصلا طاقت بچه بازی های یه بنده خدایی رو نداشت (خداییش ناراحت میشم اگه فکر کنی اون بنده خدا من بودم ) بعدم نه که بره ها میخواست یه مدت زمان بده تا هر دو تنها باشیم  تا یه ذره قدر با هم بودن رو بدونیم  که خوب من طی یک اقدام کاملا انتحاری  رفتم اونجا با دوستم یه ذره با هم حرف زدیم مشکلاتش رو گف و همینکه اون هی حرف میزد  هی سارا داشت کله واسه من تکون میداد   که یعنی ........ ...........(اینجاها فحشه  )این خ ر بازیا چیه در میاری   خوب راست میگه دیگه  بعدش منم قول دادم دیگه اون کارارو نکنم  بچه خوبی باشم  بذارم به کاراش برسه هی گیر ندم بهش هی ازش نخوام دم به دیقه پیشم باشه  و از این چرت و پرتا
و اگر یک بار فقط یک بار دیگه از این لوس بازیا در اوردم یا  به قول حمید با اینکه خیلی دوست دارم  اما
امروز بازدید داشتم از پارک جنگلی سرخه حصار نمیدونم تا حالا رفتید یا نه منم یکی دوبار بیشتر نرفته بودم اما امروز جای با حالی رفتیم نه جای ماشین رو. اجازه داشتیم وارد پارک ملی بشیم  که حیوانات و اینا هستند  تهران زیر پات بود عجب جای توپی بود .ما یه مدیر آموزش داریم بنده خدا اسمش جعفر قلیه منو دوستام میخواستیم عکس بندازیم نگین یکی از دوستام دید کسی نیست اون دورو بر جز اون یهو صداش کرد آقای جعفر  بیا یه عکس از ما بنداز دیگه ما مردیم از خنده این دوستم خیلی ریلکسه اصن مهم نیست یارو استاده  رئیس دانشگاهه یا افغانیه سر کوچه اس 
 بعدم چون زود برگشتیم تصمیم گرفتیم بریم سینما اما نمیدونم یهو چی شد سر از امام زاده صالح در آوردیم همین جوری الکیا خداییش تصمیم سینما داشتیم.
بعدم دوستان عده ای عکس خواسته بودن از حال و هوای دریا و اینا چندین نفر مث رونی جون  عکس متحول شدن رو ازم خواسته بودن که شرمنده اینو ندارم فیلم دارم ازش یه چند تا عکسم  از بازدید امروز میذارم چیزی که جا نموند موند؟؟؟
رونی جان  تولدت رو فهمیدم نمیخواد بگی فقط مواظب باش میخوام اون روز با 2  تا مینی بوس بیام خونتون  به صرف صبحانه ناهار عصرانه شام میاما اصلا هم شوخو موخو نمکنم 


پ.ن: کسی میتونه بلاگ های که توی بلاگ اسکای هست رو بخونه من نمیتونم وارد بلاگ اسکای بشم کس دیگه ای هم این مشکل رو داره آیا؟؟؟

پ.ن۱: این شعر پایین رو از بلاگ نرگسی دزدیدم راضی باش نرگسی

اینم غروب دریا

 

اینم تهران بزرگ

 

پارک ملی

دوستون دارم  به اندازه همون دو تای بچگی

 

بدون تو
دلم براي دوست داشتنت تنگ خواهد شد
دلم براي
آرامش
آغوشت تنگ خواهد شد.
دلم براي تنهايي
و
منتظر زنگ تلفن تو ماندن
تنگ خواهد شد
دلم براي
شادي آمدنت
ودرد رفتنت تنگ خواهد شد
و
پس از مدتي
دلم براي دلتنگي
براي دوست داشتن تو
تنگ خواهدشد

+ : نوشته شده توسط انار بانو : سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 : ساعت 21:18 :
14

سام  عیلک  اگه خدا قسمت کنه که هی میخواستم بشینم اپ کنم اما نشد الانم حس و حال برای آپ رفته اما این مزخرف ترین گند ترین چرت ترین(هر چی که بد هست خودتون بگید) عید دنیا بود واه واه واه البته به قول مامانم چون با استرس شروع کردیم عید و هر لحظه منتظر یه خبر ناجور بودیم بهتر از این نمیشدالبته الآن به اختصار کمی از عید مزخرف را برایتان بازگو مینماییم: روز4 عید رفتیم شمال که یه اب و هوایی عوض بشه البته بعد از اینکه دیدیم حال مادر بزرگ تقریبا ثابته و نوسان اونجوری نداره شمال هم بد نبود خدا رو شکر جنگل رو که اصلا ندیدیم 1 بارم رفتیم دریا 2 بار رفتیم شهر بازی 1 بار سینما   البته اونجا رفته بودیم ویلای دایی محترم و تهنا نبودم اما خوب من دلم میخواست برم بیرون بگردم که داییم نمیذاشتهی میخواستم ماشین ور دارم برم میگف نکن بچه اینا خرن نمیفهمن عین .... رانندگی میکنناومدم توجه نکنم به حرفش دیدم دایی بزرگه دیگه چه میشه کرد ( وا منکه بی ادب نیستم کی گف بی ادبم) روز اول توی شهر بازی گیر گیر که من این کشتی صبا رو سوار شم پسر داییم که گف عمری من دیشب سوار شدم حالم بد شد دختر داییمم که میترسه  موندم من و دو تا پسر خاله های همین پسر داییم که یکی از من کوچیک تره یکی بزرگ تر . بزرگه هی گف بی خیال شو نمیخواد بیای منم توی حس نه جون داداش تنهات نمیذارم   نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه میام هی پسر داییم گیر داده بود انار جان فدات بشم من(داشت خ ر م میکرد میدونم ) بیا بگذر گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــه هیچی اقا رفتیم سوار شدیم  فقط قبلش این پسر خاله کوچیکه گف میری اون بالا نچسب خودتو سفت به میله اروم باش منم که خواهر پسر شجاع   گفتم برو بابا این بچه بازیه      
وسایل و گوشیمو دادم گفتم اگه من مردم همه چیمو بدید حمید  (نپره گلوت حمید خان  ) 3 نفری رفتیم اون بالای بالا شروع شد بیشتر از اینکه خودش ترس داشته باشه جیغ بقیه ترسناکش میکنهوگرنه منی که از قله اسکی میکنم میام پایین نمیتونه ترس از ارتفاع باشهبعدم یه جوری بود صدای ترمزهاش خیلی خیلی ناجور بودو خیلی گوش خراش اون عذاب میداد خلاصه هیچی من یه لحظه چشم وا کردم دیدم اوهههههههههههههه  چگده بالاییم حالا توی چه موقعیتی بودم من؟؟ یکی این ورم یکی اون ور  پاهام داشت می لرزید دستمو حلقه کرده بودم دور بازوی این پسر خاله کوچیکه   بیچاره کبود شد اونم هی میگف دور آخره دور آخره  نشون به اون نشون که هر بار چشم وا کردم دیدم داریم بالاتر میریم آخر گفتم مرض نمیخواد روحیه بدی من حالم خوبه .. اهههههههههههههههههه  پسر داییمم داشت ازم فیلم میگرفت بعد یه لحظه حس کردم خیلی بالاییم دیدم یارو نامرد مسئولش یه ذره بیشتر برد بالا  این بار دیگه این پسر خاله بزرگم داشت پاهاش میلرزید اونایی که نمیترسن ترسیدن چه برسه به من(میدونی که من خواهر شجاعم).بعدم که اومدیم تهران دوباره یه 3 روزی رفتم خونه همون داییم خودشو زنشو پسرش مونده بودن شمال  دختراش اومده بودن که البته یکی شون همون روز اول رف خونه دوستش منم تا روز آخر ندیدمش ما هم که تهنا مث بچه های خوب صب تا شب ،شب تا صب هی tv میدیدم به جون تو ناراحت میشم اگه فکر کنی من صب با حمید میرفتم بیرون شب ساعت 10 میومدم دههههه  این حرفا به ما نیومده دیگه از این فکرا نکن در مورد من و حمید    بعدم اصلا فکر نکنی من وقتی با حمید بیرون بودم نیم کیلو چاقاله خوردمابعدم تازه اومدم خونه دختر داییمالهی قربونش برم واسم غذا گذاشته بود(آخه توی این گردشا دختر داییم نمیومد اولا دوست پسرش اجازه نمیداد اونم که ذلیل بعدم میگف شماها راحت باشید)غذای چرب منم ته دیسو در آوردم بعدم روم به دیفال تا صب دل درد مردم  بعدم آهان فقط یه مورد دیگه خوبی این عید مونده که اونم اینه مامان حمید برام یه روسری گرفته بود روسری کرم قهوه ای نداشتم که دمش گرم برام خریدن
چه عید سوت و کوری اه اه اه

پ.ن: حال مادر بزرگم همون جوریه تفاوتی دیده نشده هنوزم میگن پیش کماس
دکترش که میگف این قلبش هیچ مشکلی نداره و اونه که زنده نگهش داشته تا دید مصلحت خدا چیه....

پ.ن1:برای اونایی که میدونن در چه مورد میگم من بین اون دنیا و این دنیا اون دنیا رو انتخاب کردم یعنی آخرتم و اینکه از اول عید مومن شدم البته با دیدن قیافه جدیدم یه شوک خیلی بزرگ به تمام خانواده وارد شد مخصوصا مامان که احتمالا فهمیده تصمیم برای بودن با حمید  جدیه اما واکنش هر کسی برام جالب بود و تنها کسانی که در این میون ردم نکردن خاله ام یکی از عمه هام و شوهرش یکی از پسر عمه هام همین دختر داییم که خونشون پلاس بودم و یکی از دایی هام که اصلا ایران نیست فقط از دور ماجرا رو میدونه و البته بابام روز دوم بهم گف اگر میخوای این جوری باشی ایرادی نیست اما خودتو مضحکه نکن با حرف اینو اونم عقب نکش برای هدفی که داری وایسا به حرف دیگرون اهمیت نده چون تحت فشار روانیه زیادی بودم از یه طرف تحولی که بود و از طرف دیگه حرف فامیل و اینا ....همین دیگه گفتم بدونید چه خبره دیگه (نه که مهمم هستم )

پ.ن2: اف کنید بعد بخونید خوبه حرفی نداشتم حس و حال اپ کردنم نداشتم شانس آوردین خفن اینم عکسی از نمای رودخونه هراز که پشت باغ داییم بود که البته به خاطر اب رسانی به باغی مزارع بسته بودنش و ما تونستیم از تمیزیش لذت کافی رو ببریم

 

نه آنگونه که صنوبر ها میگویند نیست تو باور مکن  هر گز در خیالم گمان مبرده ام که نیستی هرگز حتی به افکار پوچم راه ازادی نداده ام من با تو زندگی کرده ام من با تو نفس میکشم پس چرا باید ره به سردابه های غریبی ببرم که آنسوی خیال های دور دست است مگر نه اینکه ماه ها و سالها را برای همین یک ثانیه لحظه ما شدن طی کرده بودیم؟ من راه خانه تو را گم نکرده بودم من خود تو را میان این هم شلوغی گم کرده بودم از آخرین باری که دیدمت که چشم های مهربانت مث همیشه به من میخندید دیگر ندیدمت تا آن روزی که دوباره آن چشم ها به من خندید.مدت ها بود حتی به سراغ دفتر شعر کهنه ام نرفته بودم چون نقش چشمانت را از یاد برده بودم اعتراف میکنم تمام مدت دوری هرگز یاد تو نبوده ام تو نیز مرا به خاطر نمی آوردی مگر نه؟؟ نگو به یادم بوده ای چون محال است . بگذریم نمیخواهم از این وقت اندک برای گلایه هام استفاده کنم ... تنها میخواستم بگویم ممنون پسر باران که چشمانت دوباره به من خندید  که توانستم باز هم بنویسم که من دوباره من شدم

 

+ : نوشته شده توسط انار بانو : دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 : ساعت 1:32 :
اولین اپ در سال جدید
عیدتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید

 

پ.ن: سال تحویل خواب بودم میگن آدم لحظه تحویل سال هر کاری بکنه تا آخر سال

همون جوریه با این حساب من تا آخر سال ۸۶ همه اش یا خوابم یا تو چرتم

از صبح که همین جوری خواب بودم خدا به داد بقیه اش برسه حالا کووووووووو تا آخر سال

پ.ن۱: با اینکه اصلا دلمون نمیخواست و هیچ کدوم راضی نبودیم و نیستیم اما بیمارستان

مادر بزرگمو مرخص کرد و سفارش کرد مریضیش عفونیه تو خونه نباشه فقط نفهمیدیم

برای چی مرخصش کرد   الانم مجبور شدیم به خاطر شرایطش که این جوریه بذاریم یه اسایشگاه

خصوصی که تمام امکانات اتاق icu رو داره و هر روز بهش سر میزنیم براش دعا کنید

همه تون رو دوست دارم به اندازه ۲تای بچگی

 

 یه تشکر مخصوص و سفارشی از اقا نیما و تانی عزیزم به خاطر ساخت این قالب خوشگل

دلاتون همیشه بهاری و مهربون.... مرسی دوستای دوست داشتنیم   

+ : نوشته شده توسط انار بانو : چهارشنبه یکم فروردین 1386 : ساعت 23:56 :