آخیش بالاخره خونه خودمون
. چگده دلم تنگ شده بود واسه این فسقل خونه مون
به قول حمید آخیش بالاخره رفتی خونه خودتون ....
راستی سلام
نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم بابت دعاهاتون و نگرانی تون. شرمنده
همه تون هستم.
راستش وضعیت مادر بزرگم همون جوریه که خوب الان یه دل سیر میخوام حرف بزنم پس
لطفا آف کنید بعد بخوانید... یکشنبه من و مامان رفتیم آرایشگاه یه حالی به خودمون و
ملت دادیم کلی خوکشل کردیم بنده کمی ابروهامو باریک کردم
موهامم به قول گیلاسی
از اون مدل لایر ها زدم با چتری و اینا که حمید کلی پسندید
بابام زنگ زد گف عزیز از شنبه
شب خوابیده پا نشده البته سابقه داشت که مثلا 3 روز بخوابه به دلیل بیماریش اما اگر
صداش میکردیم بیدار میشداما از یک شنبه شب دیگه هیچ علائمی مبنی بر اینکه بیدار باشه
دیده نشد خلاصه اینکه اومدن و رفتن دکتر اومد گف علائم پیش کماس اینجا بهتر میتونید ازش
نگه داری کنید تا بیمارستان اونجا فقط زجر میکشه . تا دیروزم توی خونه بود پنج شنبه ظهر
اونقدر حالش بد شد که دکتر گف نهایت 3 یا 4 ساعت دیگه بیشتر نمیمونه اوضاع بدی بود
بابام مادرش رو بغل کرده بود در گوشش حرف میزد و گریه میکرد . بابایی که تا حالا اشکشو
ندیده بودم نمیتونستم خودمو نگه دارم فقط گریه بود و گریه اما هنوز داشت مقاومت میکرد
دکتر که اومد دیدش گف این داره مبارزه میکنه با مرگ.بهتر شده بود تا نصفه شب دیشب که من
خوابیده بودم توی پذیرایی و طبق معمول این چند شب 2 نفر بالا سر عزیز بیدار بودن .ساعت 2:30
این طورا بود بیدار شدم دیدم یه اقایی با کلاه بوقی نشسته روی مبل
چشمام 4 تا شد هی پلک
زدم ببینم نکنه خوابم
دیدم نه بابا بیدارم یه خانومیم دم اوپن وایساده کله ام زیر پتو بود که نفهمیدم
چی شد خوابم برد
تا ساعت 5 که با صدای یکی از دوستامون که وسایل و تجهیزات پزشکی رو
واسمون آورده بیدار شدم دیدم دارن زنگ میزنن اورژانس که بیاد ببرتش
اون خانومم از درمانگاه مرکزی اومده بود سرم چون از دست مادر بزرگم در اومده بود بزنه به دستش
که البته از واردی تمام نتونسته بود رگو پیدا کنه اون پیر مردم برای امنیت فرستاده بودن با اون خانوم
از حال اون لحظه نمیگم چون نمیشه توصیف کرد فقط یه جا مامانم داشت مادر شوهرش
رو صدا میزد و ازش میخواست چشماشو وا کنه جواب ما رو بده که دیگه همه اشکمون در اومد حتی پسر عمه ام که گریه نمیکنه
دیگه اینکه فعلا بیمارستان بستریه تشخیص مننژیت دادن که هنوز شک دارن تقریبا بیهوشه
به علاوه اینکه 2 سال کسی نذاشت حتی یه خال روی تنش بیفته اما از یکشنبه تا حالا بدنش
پر زخم شده و تاول ... خدایا تا کی میخوای زجرش بدی
؟؟؟؟؟؟؟ بسش نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شرمنده تمام کسانی که میان اینجا اما از نوشته های شنگولی من خبری نیست
دعا یادتون نره.....
پ.ن: من نمیتونم وارد بلاگ گیلاس بشم گیلاس بلایی سر بلاگت اومده؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن1: تانی جان
باعث زحمتت شدم هر وقت تونستی کدشو بهم بده ببینم این یکی شاهکارت
چه جوریه عسیسم
پ.ن۲: اگه غلط املایی و از این جور چیزای دارم شما به صحیح بودن خودتون ببخشید
امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد
در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگيرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نيست خلوتِ سرد دلم ولي
از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت !!
يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ
اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
مي خواستم ببوسمت از اين ديار دور
مي خواستم ببوسمت اما دلم گرفت
نه اينکه فکر کني دل ، از تو کنده ام !
يا اينکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !
از لحظه اي که هق هق ِ هر روزه ي مرا
بگذاشتي به روي دو لب ها ، دلم گرفت
از لحظه اي که هر دو نگاهم اسير شد
در امتداد هيچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه اي که خيس شدم در خيال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازين که باز تو نيستي کنار من
ازين که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
مي خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پيش
مي خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !
تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...
تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !
سلام.من لیمو ترش هستم.دلم برای انار بانو جونم یه ریزه شده.دلم گرفته از نبودنش...از ناراحتیش... از اینکه آسمون دلش ابری شده...
براش دعا کنین.برای خودش و مادربزرگش.از خدا بخواین که هرچی حقه همون بشه.
انار بانو جون دوستت دارم
میدونم که خیلی های دیگه هم هستن که دوستت دارن
پس بدون همیشه همراهتیم.
توی این چند روز حس کردم از دنیای توی این ۲ روزه ام اما از دیروز حال مادر بزرگم بد شده
یه جور حالت پیش کما .... واسش دعا کنید . شاید خیلی سنگ دل باشم اما این ۲ روزه فقط
داشتم دعا میکردم خدا ببرتش خیلی زجر کشیده بسه دیگه .دیگه بسشه....
کلید اینجا رو میدم به لیمو ترش
کاری باهام داشتید اون بهم میگه ...
برای تمام مریضا دعا کنید این روزا مادر بزرگم منم جزوش یادتون نره....
یه کی داره توی قلبم ازم میپرسه خوشبختی ؟؟؟ با قاطعیت میگم آره چرا نباشم من همه چی دارم
پدر مادر خوب دوسشون دارم در کنار اونها احساس امنیت میکنم درسته گاهی ازشون میرنجم
و بیشتر وقتها از اینکه مجبورم حرف هام رو توی دلم نگه دارم یا اینجا بنویسم ناراحتم . اما اینها باعث نمیشه احساس خوشبختی نکنم . بیشتر که فکر میکنم میبینم پسری هست که آرزوهای بزرگی در کنارش دارم دلمون میخواد در کنار هم به ارامش برسیم اما مطمئن نیستم میشه . میبینم من در کنار
کسی هستم که 10 سال دوسم داشته اما به خاطر من خیلی از خود گذشتگی کرده بارها ازم گذشته
تا بهم ثابت کنه دوسم داره اما خاطره نحس اون 2سال زندگی که از هم خبر نداشتیم بارها و بارها
یه سایه سیاه توی زندگیم انداخته ما رو تا مرز جدایی برده اما اونقدر همدیگرو میخواستیم که نتونستیم
از هم بگذریم .نمیدونم کی فراموش میشه نمیدونم اصلا میشه فراموش کرد ؟میشه یه شب بدون اون
کابوس مزاحم بدون اون موجود کثافت سرم رو بذارم بخوابم خیر سرم یا نه؟؟؟ من عشق رو توی تک تک کلمات اون پسر دیدم توی تموم نگاهاش مهربونی رو حس کردم ... یعنی من خیلی بد بینم؟؟
حتی با تمام چیزایی که دارم میبینم؟؟؟؟ اعتماد به فنا رفته ام چی؟؟ باز دوباره تو این فکرای مالیخولیایی بودم هر وقتم به این در وری ها فکر میکنم بلا نسبت میشم سگ پرو پاچه این و اون رو میگیرم به تموم دنیا بد بین میشم حتی به پسری که قد تموم رویا ها و آرزوها و دنیام دوسش دارم .
خدایا یه کاری کن آروم بشم اگر واقعاً اون چیزی که میدونی هست یه جوری نشونم بده که تموم
بشه نه اون بیشتر توی این بازی باشه نه من بیشتر عین دلقک اسیر این مسخره بازی ...
هنوزم یه کی داره توی قلبم ازم میپرسه تو خوشبختی؟؟؟؟؟؟؟؟ این بار اما با قاطعیت میگم
نِ می دو نم...نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیدونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
پ.ن: نمیخوام نصیحتم کنی بگی درست میشه ... شایدم چیزی نباشه من داره خودم رو به ... میدم
اما فعلا درگیر این حس متناقضم ...
پ.ن1: از این به بعد هیچ کامنتی مبنی بر اینکه بلاگت قشنگه بلاگت توپه آخرشه یا به منم سر بزن
گلم و این خاطرات خیلی مسخره اس (قابل توجه محمد خان با شمام ) تایید نمیکنم پس ناراحت نشید
اگر کامنت های خودتون رو توی بلاگم ندید....ابته این رو برای کسایی میگم که بار اوله بلاگم میان ...
بار ها اعلام کردم این گوشه بلاگ هم نوشتم توی قسمت معرفی اینجا صرفا یه دفترخاطرات روزانه اس
برای ثبت یادداشت هایی که نمیشه توی دفترم بنویسم اگر کسی خوندن این مطالب رو دوس نداره مجبور نیست بخونه یا حتی برای جذب مخاطب برای بلاگش برام نظر بده... ممنون میشم اگر از این دست کامنتها برام نذارید.
قربونتون انار بانو
بنویس بر یاس کبود بنویس بر باور رود
بنویس از من بنویس،بنویس عاشق یکی بود
بنویس بنویس بنویس
آه قصه بگو از این عاشق دور
تو از این تنهای صبور بی تو شکست چو جام بلور
بنویس بر یاس سپید بنویس از عشق و امید
بنویس دیوانه تو به خود از عشق تو رسید
تو موج غرور این دل سنگ صبور
بنویس از آنکه چو اشک از دیده چکید به گونه دوید
بنویس دنیای منی همه رویای منی
منم اون بیتابی موج تو هنوز دریای منی
غریبونه شکستم من اینجا تکو تنها
دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
روزی تو بیایی نمانده اثر از من
بنویس دنیای منی همه رویای منی
منم اون بیتابی موج تو هنوز دریای منی
پ.ن: دلم پوسید ز بس گریست خسته شدم از بهونه های الکی خسته شدم از اینکه
مجبور شدم فقط بخندم این روزا فقط دارم یه جمله رو تکرار میکنم
"به خدا بگویید دنیا را نگه دارم میخواهم پیاده شوم"
پ.ن1: اینجا رو تاییدی میکنم با اینکه اصلا دوست ندارم اما یه محمد نامی در نظر خودش محترم اما
در نظر من خیلی لوس و مسخره خیلی داره چرت و پرت میگه اینجا متاسفم باز اوضاع روحیم داغونه
دارم فکر میکنم چقدر خوبه فردا که میرم دکتر بگه یه غده تو سرته که فرصت زیادی نداری روزای
آخری میشه که پیشتونم اینم یکی از آرزوهامه باور کن خل نشدم اما حالم از این زندگی گند
بهم میخوره خنده هام پوچ و الکی حق گریه نداری چون.................
سرم گیج میره سر درد دارم
دیروز رفتم دکتر جواب آزمایشو نشون دادم گف عفونت ادراری داری
کم خونیم داری بعدم یه سری سوال تقریبا خصوصی پرسید که من همیشه وقتی میخوام به این
سوالا جواب دادم 32679647 رنگ میشم
بعد با کلی خجالت انگار که سر سفره عقد بخوام بله بگم
سرمو میندازم پایین با کلی خجالت جواب میدم
به حیام بس که من نجیبم (آره جون
عمه بزرگم
) بعد گف برو روی تخت بخواب اومد معاینه ام کنه همونجاهایی که درد داشتم شروع کرده
فشار دادن
منم که هر کاری بکننم آخم در نمیاد
فقط چشمامو بسته بودم داشتم از درد به خودم میپیچیدم
بعد هی دستش اومد پایین تر
من نمیدونم چرا مردم نمیفهمن من خجالتیم؟
من میگم پروام اما باور نکن
بابا من به کی بگم من خجالت میکشم وقتی این سوالا رو ازم
میپرسن مــــــــــــــــــامـــــــــــــــــان
بعدم گف تو چرا این همه دیر اومدی گفتم بابام بیمارستان بود درگیر اون بودیم گف باهاش درگیر شدی؟
ایش لوس بی مزه دلم میخواست خفه اش کنم
گف میدونی چند کیلویی گفتم نه!!!
گف چرا؟
گفتم خوشم نمیاد خودمو وزن کنم
گف میترسی ببینی اضافه وزن داری؟ گفتم آره . گف یعنی اگه بگم
پاشو ببینم چند کیلویی نمیری خودتو وزن کنی
؟؟؟ گفتم نـــــــــــــــــه
!!! بهش میگم دوماهه
از خواب پا میشم سر درد دارم که خوب نمیشه میگه خوب پانشو
... گیر یه دکتر .... افتاده بودم
(... برداشت آزاده هر چی دوست داری جاش بذار
) بعداز کلی کش و قوس، کش و قوص کش و غوص
گف یه عکس از سرت بگیر آزمایش نوشت با کلی آمپولو سونوگرافی
خلاصه اینکه ما رو ندیدین
حلال کنید به قول حمید
بچه خوبی بودی
.دیشب بهش میگم من بمیرم میری زن میگیری ؟
میگه اره
پس نه عزب میمونم
بدجـــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــس .
بابا رو آوردیم خونه حالش خدا رو شکر بهتره
عمل کرد البته بدون بیهوشی بی حسش کرده بودن
اون روز که مامان منو حمید رو با هم دید عصرش نه که خیلی بهمون فشار اومده بود از نظر روحی
با مامان رفتیم پاساژ نصر خرید
خاله ام برام یه آباژور نارنجی خرید که به دکور اتاقم میخوره
آخه اتاق من نارنجیه هارمونی جالبی پیدا کرده اتاقم ...
حمید پریروز به خواهرش گفته چی شده اونم گفته خوب دیده که دیده مامان انار میدونه
شماها باهم هستین در ارتباطین
... حالا نمیدونم این جوریه یا نه ولی اگرم نمیدونست دیگه
فهمید با هم در ارتباطیم .... تصمیم گرفتیم اگه حرفی از هر کدوممون پرسید راستشو بگیم توکل به
خدا بالاخره خودش درست میکنه ...
چه آپ جالبی شد 4 ساعته دارم این پستو مینویسم اولش مامان صدام کرد خونه رو مرتب کنم
بعد یه ذره نوشتم بعد رفتم
حموم اومدم دوباره یه ذره نوشتم بعد دوباره رفتم ناهار خوردم اگه خدا
بخواد دیگه الآن میخوام تمومش کنم
تو این مدتم هی مهمون داریم که به خاطر بابا میان
دیروز به حمید گفتم خیلی ظالمی جانی آدم کش
... فکش چسبید زمین گف چرا؟؟؟ 
گفتم تو چرا منو یه کوه نمیبری
یه پارک نمیبری یه سینما نمیبری؟؟؟ آخه منو حمید خیلی کم
پیش میاد معمولا این جور جاها بریم البته نمیگم نرفتیم چرا 2 بار پارک رفتیم یکی جمشیدیه
یه بارم نیاوران یه بارم رفتیم میم مث مادر سینما که حمید کم مونده بود دیگه خوابش ببره
خوب معمولا ناهار با هم میریم بیرون از فشم و جیگری و اینا گرفته
تا جاده چالوس و کبودک
ولی خوب دلم میخواست منو ببره کوه . دیروز گف باشه جمعه میریم کوه گفتم حمید تو 5 صبح
پا نمیشی چرت نگو
گف هر کی نیاد
آخی منکه میدونم اگرم بیاد واسه اینکه کم نیاره 
وگرنه حمید نمیدونه 5 صبح هوا روشنه یا تاریکه
... اون وقت که من میرم دانشگاه اقا تو خواب
پادشاه هفتمه
.... همین دیگه سرم داره باز درد میگیره
بهتره برم تا بیچاره ام نکرده
پ.ن: برای نیما خان و تانی جون عزیزم گفته بودین با مامانم حرف بزنم راستش من از وقتی
یادم میاد هیچیمو به مامان نگفتم چون همیشه مخالف کارای من بوده از نظر اون من هیچ کاری
رو درست انجام نمیدم و همیشه توی کارام بچه گونه فکر میکنم و احساسی .. بعضی جاهارو
قبول داشتم اما نه همه جا ... توی گذشته ام خیلی چیزا بوده که باعث شده من کلی تجربه داشته
باشم اما مامان از اونا همیشه به عنوان وسیله برای سر کوفت من استفاده کرده هر کاری خواستم
بکنم گفته تو که میدونی اینم مث اونه اینم اون جوری میشه ... منم آدمیم که دوست ندارم گذشته ام
رو بکوبن تو سرم و معمولا هم گذشته کسی رو نمیکوبم توی سرش مگر اینکه بدونم داره عین همون خطا رو انجام میده و حرف گذشته رو میزنم تا چشماش باز بشه یادش بیاد چی شده و کجاست
من واگذار کردم به خدا خودش درست کنه منم همه تلاشمو انجام میدم هم من هم حمیدچون
میخوایم که مال هم باشیم میخوایم بهترین باشیم
راستی این قالب خوشگلم از
ساخت ها و زحمات نیما و تانی عزیزمه
... تانی جان نظر منو در مورد قالب خوندی که گفتم
اگه زحمتت نیست یه قالب میخوام
پ.ن1: خواهشا خواهشا خواهشا برای بار قیریلیوم
اسم منو توی این بلاگ نگید وگرنه
مجبور میشم اون نظر رو پاک کنم
دوستون دارم به اندازه دوتای بچگی
تا وقتی کنارمی میدونم
که خم خم راه میرفتم دارم قرص میخورم اما هنوز همونم. داشتم با حمید میرفتم بیمارستان
ملاقات بابام همچین که از ماشین پیاده شدم برم طرف در بیمارستان مامان زنگ زد
ته دلم یه جوری شد به حمید گفتم تو برو مامانه . تا گفتم الو گفت شانس آوردی خاله
و عموت ندیدنت برگرد پشتتو ببین ........ دیدم پشت سرمه نمیدونم حمیدو دید یا نه
اما مهم اینه منو با یه پسر دید... بعدم از اون به بعد تا الآن فقط و فقط سکوت همین .
با خودم گفتم راستشو میگم مرگ یه بار شیونم یه بار اما افتاده روی اون دنده که قهره
محل نمیذاره ... حال بابام از اون ور اینم از این ور . اینم کادوی عید ما. نمیدونم باز کی میام
نت اما خوب سعی می کنم زود بیام. تقریبا به تمام دوستام که توی این ۳روزه
آپ کرده بودن سر زدم اما هیچ کامنتی نذاشتم چون فرصت نکردم به هر حال معذرت میخوام .
امیدوارم بتونم جبران کنم.
پ.ن: ملودی عزیزم
امیدوارم سالیان سال در کنار شوشو زندگی خوبی داشته باشی![]()
به امید دیدار
دعام کنید بتونم طاقت بیارم![]()
هميشه وقتی اونو ميبينم به خودم ميگم خدايا من کجامو اون کجاس من به چی دارم ميخندم اون به چی من غصه هام چيه اون درداش چيه
با ديدن اون از خودم خجالت ميکشم اما ته دلم يه جايی هميشه تحسينش ميکنم ميدونم آرزوهای دورو درازی تو سرشه و که گرما و سرما نميدونه چيه نميدونه گدايی يعنی چی اون فقط ميخواد رو پای خودش بايسته اينکه جرم نيست هست؟؟؟؟؟؟؟ من هميشه برای رسيدن به اونيکه ميخواد دعاش ميکنم توهم دعاش کن
پ.ن: با خوندن این پست بلاگ رونیکا یاد اون پسر افتادم نمیدونم چرا اما اون پسر بچه همیشه
جلوی چشمامه
پ.ن۱: گل بگیرن در این بلاگرد رو
که سالی دوبار قاطی میکنه
هر بارم ۶ ماه طول میکشه تا
درست بشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابا ببند در این سایت مسخره رو باید تخته اش کرد
اون وقت
میگن جنس ایرانی کالای ایرانی . حالا کدومش خوبه![]()
![]()
![]()
![]()
سامو علیک
من شرمنده همه هستم گفتم روزانه های انار بانو اما از اونجاییکه عید شده
خونه ما وقت نمیشه بیام نت
بعدم درگیر بودم دیگه مادر شرمنده.
اول از همه از اونجا بگم که جمعه صبح مث بچه های خوب بلند شدم رفتم دیزین اسکی
البته با کلی خجالتو اینا
حمید 5 ماهه ست کامل اسنو برد خریده اما من هر جمعه گفتم
تنها حق نداری بری دیزین
چه معنی داره بدون من بری اسکی ؟؟؟
بعد وقتی انتخاب واحد کردم دیدم فقط این جمعه رو خالی دارم که با بچه های گروه برم اسکی
بعد مث خر مظلوم با این قیافه
به حمید گفتم قربونت برم من الهی دورت بگردم
یه چیز بگم؟؟اونم گف کارت کجا گیر کرده این قدر مهربون شدی
(بد جنس حالامن
همیشه مهربونما
)نمیدونم چرا وقتی یه چیزی میخوام لحنم کمی از حالت سگی
در میاد بیرون حالت خر مظلوم
پیدا میکنه به هر حال گفتم بهش اونم گف
الهی دورت بگردم
دوست داری بری برو از ته دلم میگم
این شد که منو شرمنده اخلاق ورزشکاریش کرد
که هی داغ دلش تازه بشه که همین
5 ماه پیش 700 هزار تومن
ناقابل بابت اون ست پول داد و من نذاشتم بره اسکی خوب
آخه نمیخوام تنهایی بره ولی من حق دارم برم
چون تنها نبودم با دوستام بودم .به هر
حال جمعه صبح با دختر عموم و گروهی که هر سال باهاشون میرفتم اسکی بلند شدیم
رفتیم اسکی واخ که هوا چقده گرم بود چقده پختیم از گرما
وکلی هم وازلین به صورتم
زدم که بسوزم و کلی سیاه شدم یه چند تا عکس از اسکی بذارم این عکسو اگه زوم ذوم ضوم
کنید دو تا آدم میبینید که یکیشون پشت به کوه داره اسکی میکنه
که همون
مربی قبلی منه که داره به دختر عموم اسکی یاد میده منم از اون بالا ازشون عکس گرفتم
البته اینجا نیم قله اس هوا هم افتاب بود اما برف میومد
ابری میشد اما گرم بود
خلاصه که ما نفهمیدیم کدوم هوا درسته...خودمم خیلی اسکی نکردم بیشتر پیش دختر
عموم بودم داشتم با اون تمرین میکردم ولی در کل روز خوبی بود فقط هنوز پاهام درد میکنه
چون بعد 1سال رفتم سراغ ورزش
به این میگن ورزشکار من تحت هیچ شرایطی ورزشو ترک نمیکنم آره مادر
کفلکی انار
عید شده باز خونه تکونی نازلی جان
کفلکی یعنی همون کفلکی
بعدم آهان امروز اتاقمو ریختم بیرون که تمیز کنم فعلا اینا رو ببینید :1.2.3. اینم منظره
میز ارایش منه که بعد از 2 ساعت جمع کردن فقط همین یه تیکه تمیز شده بود .
اینم بعد 4 ساعت تلاش بی وقفه منه که اتاقم کمی تمیز شد
البته تو آینه دست من
معلومه نه؟پامم معلومه . ولی هنوز دکور اتاق مونده
حمید به داشتن من افتخار کرد
و گف عزیزم 5 ساعته اون فسقل اتاقو ریختی بیرون هنوز جمع نشده واسه خونه خودمون از کی میخوای کار کنی؟؟
آخی دیروز رفتم دانشگاه
چقدر دلم تنگ شده بود برای دانشگاهو دوستام دانشگاه کاملا
دخترونه شده بود
کمتر میشد پسر دیدروزای دختر پسرو هم جدا کردن
توی اون خراب
شده.![]()
خوب دیگه خواستم بگم من هنوز هستم منتها فعلا نقش کوزت
رو دارم اجرا میکنم و خونه رو
اب و جارو میکنم
. قربون همه شما انار بانو
پ.ن: راستی رونیکا جان چهار شنبه چه خبره من میدونم؟؟؟
پ.ن۱: بو کن بوی عید داره میاد بوی تنگ ماهی و شکوفه های خوشگل درختا
دلت نمیخواد تو هم با عید هوای دلت بهاری بشه ؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن۲: ۲ ساعته تو نتم اما دارم با نازلی
و لیمو ترش
میچتم نمیشد بیام این
شکلک های جینگیل مستون رو بذارم
رونیکا
جان جات خالی کلی یادت کردیم
پ.ن۳: خیلی وقته این حرفو یعنی اتفاقو میخوام بگم اما هی یادم میرف ماجرا هم بر میگرده به
۳ هفته پیش .حمید یه پسر خاله داره که اوشونم یه دوست دختر داره چند وقت
پیش با هم میرن یه پارک خلوت پارک کوهسار که دقیقا نمیدونم کجاست داشتن میحرفیدن
که یهو ۴ تا قلچماق با قمه میریزن سر پسر خاله این و نوبت به نوبت دختره رو میبرن تو ماشین
و ....
بدبخت پسر خاله هه ۳ تا قمه زیر گردنش بوده نمیدونم چرا شکایت نکردن شاید از ترس
آبرو فقط میدونم دختره کارش به روانپزشک کشیده و بیمارستان و پسر خاله حمیدم دیوونه شده
از این مملکت خجالت میکشم میترسم توی خیابوناش راه برم منی که همیشه ساده میرم
و میام همیشه خدا سیل متلک به طرفم هست. نمیدونم یه دختر چه جوری حاضر میشه
یه غریبه با اون نگاه هرزه و لجنش به بدن پاک اون به شکل یه شی نگاه کنه خودش
چندشش نمیشه.خدایا این مملکت تا کی میخواد این قدر لجن و کثافت بمونه ؟؟؟؟؟؟؟
امروز رفتم انتخاب واحد
.دانشگاه ما کلا یه فاز از همه عقبه همه 2 هفته اس دارن میرن
سر کلاسا ما رفتیم تازه انتخاب واحد حالا خودمو کشتم یعنی به فنا رفتم
تا تونستم 19
واحد از توی واحد ها بچلونم در بیارم آخه همه رو یا پاس کرده بودم درطول این 3 ترم
یا
باید پیش نیازشو پاس میکردم که این موردم خیلی کم بود فقط 3 تا درس بود از بین
30 واحدی که ارائه دادن این جوری بود بقیه همه رو پاس کرده بودم بعد فکر کردم خوب
من چی وردارم آیا ؟؟ اون وسط یه جونور شناسی
بود که باید پاس میکردم
حالا روزش کی بود ؟؟؟؟؟ آهان آفرین جمعه
از همه مهمتر ساعتشه کی؟؟؟؟
8 صبح تا 11
یه درس 3 واحدی تخصصی بعدم یه چندین درس بود که میخواستم
بردارم که همه اش با این جونور تداخل داشت اه
. دیدم هر جوری حساب کنم
اگه بخوام جانور بردارم دیگه نمیتونم هیچی بردارم میشم مثلا 15 واحدی
اگه برندارم
میتونم 20 واحد بردارم این شد که گفتیم گور بابای تمام جک و جونورا
زدیم تو خط دریا
و رفتیم اکولوژی دریاچه های جهان
و گیاه شناسی برداشتیم کلاشد 19 واحد
حالا فکر میکنی چه روزایی؟؟ شنبه تا 5 بعد ازظهر 4 شنبه تا1 و جمعه تا 5
حسنی
به مکتب نمیرفت وقتی میرف جمعه میرف
این حکایت منه همین جوریش
بیدار نمیشم آخه سگو (البته بلا نسبت
) بزنی جمعه ساعت 5 صبح از خواب پا نمیشه
اون وقت من 5 پاشم برم یونی
چرا 5؟ خوب میگم چون دانشگاه من دریکی ازشهرهای
اطراف تهرانه و من با سرویس میرم
مثلا نمیدونم چرا به جای جمعه دوشنبه ارائه ندادن
اما خوب اینم خوبه بد نیست اما تنها بدیش اینه جمعه هایی که با حمید دو در میکردم
پرید و به لقا ا... پیوست
. تا خود خرداد ماه من جمعه تعطیل ندارم
آخی کفلکی انار
سیستم دانشگاه بچاپ بچاپ باشه همینه
از هر طریق ممکن میخوان پول بگیرن
امروز رفتیم برگه انتخاب واحدو بگیریم از قبل فیش رو حواله کرده بودم رفتم که فیش بگیرم
بعدم دنبال واحد ها گشتیم همین جوری داشتیم میگشتیم ببینیم روی کدوم برد زدن
واحد ها رو دیدیم یکی گف انتشارات دانشگاه واحد های همه درسارو میفروشه
یعنی این ترم به جای ارائه روی برد واحد ها رو میفروشن
اون روزی که رفتم ثبت نام پسر عمه ام باهام اومده بود گف انار بیا از خیر اینجا
بگذر
یکسال دیگه بشین بخون هنوز که پشت کنکور نموندی تازه بار اولت بود اما چون
رشته ام همونی بود که میخواستم و دوما دیدم اوههههههههههههه
بشینم یه سال
دیگه چشم و چالمو بذارم سر این کتابای مزخرف
دوباره بینش 2 و 3 رو بخونم
دوباره
حدو پیوستگی بخونم
گفتم نه میخوام برم گف اگه میبینی من میرم قزوین برای اینکه
دانشگاه خیلی خوبیه معتبره
(تو دلم گفتم آره جون خودت از همه لحاظ معتبره
)
ولی اینجا بیچاره ات میکنه گفتم نه حالا حرف بزنم میخنده میگه خودت خواستی ماها
همه گفتیم نرو
. ولی انصافا جدا از ایراد های دانشگاهم و حراست
مقررات مزخرفش
دوسش دارم با اینکه خسته میشم وقتی تا اونجا میرم و میام اما دوسش دارم
دوستای خوبی دارم اونجا استادهای خوبی هم دارم که دوسشون دارم البته نه همه رو.
دیدی گاهی وقتا حرفت رو نمیتونی به کسی بگی ولی حس میکنی یه چیزی روی دلته
که تا نگی آروم نمیشی؟؟
یه چند روزی بود همین حالت بودم تصمیم گرفتم حرفامو
بنویسم حرفاموی توی یه سر رسید نوشتم و دادم به حمید کسی باید میدونست چیا
تو دلمه نه اینکه اون حرفا چیزای عاشقانه باشه نه یه سری کدورت و دلخوری
که گاهی پیش اومده بود اما چون این قدر حمید رو دوس داشتم نگفتم و رو دلم
تلنبار شده بود فکر کنم یه 13 صفحه ای شد و تا ساعت 1:30 داشتیم
با اس ام اس حرف میزدیم گرچه هنوزم به نتیجه نرسیدیم اما مهم اینه حرف تو دلم رو زدم
یه بار دیگه ام این اتفاق افتاد وقتی حمید اومد خواستگاری و مامان بابام گفتن نه بهشون
گفتم من دوسش دارم و میخوام با اون باشم اون بارم نامه نوشتم امیدوار بودم همه چی
عوض بشه اما نشد بدتر شد بابام به حمید حسودی میکنه
نمیدونم شاید من فکر میکنم
این جوریه مث مادر شوهرا که نمیتونن ببینن مثلا پسرشون بعد 20 سال 25 سال زندگی
بره یه دخترو انتخاب بکنه بابای منم فکر میکنم نمیتونه باور کنه چقدر حمید رو دوست دارم
فکر میکنه بعد 1سال پشیمون میشیم هم من هم حمید نمیدونم شایدم این جوری خواسته
تا ما هر دو بهتر فکر کنیم.فقط امیدوارم به آینده و تغییراتی که شاید توی زندگیم به وجود بیاد
دوستون دارم 2تا
پ.ن: توی عالم بچگی من2 تا عدد بزرگی بود میخوام بدونی وقتی میگم 2 تا یعنی بی نهایت
پ.ن1: نازلی جونم
خوشحالم که از سفر برگشتی و هستی دلم برات تنگ شده بود
وقتی کردی و کار نداشتی برام آف بذار میخوام باهات حرف بزنم
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا