امشب زیاد نخوریدا گرچه خودم از عصری شروع کردم خوردن
اما شما زیاد نخورین مخصوصا آجیل و اینا که جوش میزنید
. من خوبم مشکلی هم ندارم فعلاْ قرار شده تا سال آینده صبر کنیم من ترم ۳و ۴ رو تموم کنم برای ترم ۵ دوباره حمید بیاد جلو نمیگم مشکل نداریم چرا هست اما یا من کوتاه اومدم یا حمید نمونه اش دیروز بود که آنچنان بد با هم دعوا کردیم که اشکم در اومد
و داشتیم سر هم داد میزدیم اما من کوتاه اومدم چون خودم میدونستم دارم چرت میگم وتوقعم زیاده ازش اما دست خودم نبود نمیتونم حسادتم رو مخفی کنم به همه اونچه حمید رو ازم بگیره چه دختر چه پسر حسودی میکنم دیروز میخواست بره عیادت دوستش اما من با خودخواهی گفتم باید بیای پیش من و خوب چون میدونم تقصیر خودم بود کوتاه اومدم که کار به جاهای باریک نکشه دوشنبه با این استاد زنه که بهش فحش دادم کلاس داشتم
هیچی نگفتم منم تمام مدت پشت پانته آ بودم البته خوبه از قبل به پانی گفتم یهو هوس نکنه سر کلاس بخوابه
اونم گفت نه نمیخوابم یهو وسط کلاس دیدم چشم تو چشم استادم
این پانی یهو ولو شده بود رو صندلی و خوابش برده بود در این جور مواقع هست که من بهش میگم پانی جان صب شد پاشو بابا
صبحشم با کاردار کلاس داشتم که خودش نیومد اما مدیر گروهمون اومد سر کلاس کنفرانسمون برگزار شد به بهترین نحو خودم که کلی کیف کردم اول گفتم گند میزدم اما گندیده نشد
مخصوصاْ اینکه ما جزو اولین کسایی بودیم که با power point کنفرانس ارائه دادیم کاردارم کلی ازمون تشکر نُمود(ضمه رو ن)
شنبه هم با اوشون بازدید داریم از هوا شناسی مهر آباد
سه شنبه هم به قول سمیرا با این مرتیکه تپل کلاس داشتم که کنفرانس داشتم یه موضوع سخت هم بود که استاد گفت خانوم ... یه خرده جملاتتون ثقیله سقیل
نمیدونم کدومش میدونم کار سختی بود جمع آوری این مطالب اما اصطلاحاتتون سنگینه و بعدم چون وقت کلاس تموم بود من فقط ۲ دقیقه ارائه دادم
اما نمره کامل گرفتم ۰-۱ به نفع من.
جمعه مید ترم زبان دارم اما هیچی بلت نیستم
هی میخوام بشینم بخونم هی یادم میفت یه کاری باید بکنم یابلند میشم میرم آرایشگاه
یا تلفیزیون یابخور بخور یاتل باحمید البته فردا دانشگاه نمیرم که عمیقاْ برم تو درس حالا ببینیم چی میشه من میرم تو درس یا درس میره تو من
هفته پیش علی (پسر عمه ام) بهم گفتم شبیه این بچه مهدکودکیا شدم با این موهای جینگیلی کوتام
اما من دوسش دارم حمیدم خوشش اومده اولین بارم هس ابروهام باریک شده اما حمید غر نزده
.فردا خونه خاله دعوتیم هم شب یلداس هم تفلد داییمه
مامان یه پیشنهاد وسوسه کننده بهم داده گفت یا برات تولد میگیرم یا پولشو بهت میدم اگرم بخواد پول بهم بده یا ۳۵۰ بهم میده که با کادوی تولدم یکی باشه یا اینکه ۱۵۰ بهم بده کادوی تولدم رو که یه گوشیه خودش بگیره حالا نمیدونم کدومش .
. باید کمی فکر کنم فعلاْ برم سر درس و زندگیم شاید برای امتحانا یه مدت نیام تو نت البته حالا نه از اول بهمن.
شب یلدای خوبی داشته باشین به همتون خوش بگذره
مث همیشه دوستون دارم
پ.ن: غمتو نمیخوام غصه تو نمیخوام ناراحتیتو نمیخوام شکستنتو نمیخوام
میخوام سر حال باشی میخوام خودت باشی این سر پوش سیاه رو از زندگیت بردار
ببین دنیا چقدر خوبه حتی با همه تلخی هاش با همه زشتی هاش قشنگه نذار غصه
از پا درت بیاره هنوز بهت نیاز دارم شادی باید باشی چون همه بهت نیاز داریم
عجيب است اين گُل 
نيمی پروانه و نيمی گلبرگِ رازقی،
چون من
که نيمی کودک وُ
نيمی اندوهِ آينهام.
کف بر کف مَزَن از شوق
صدايم کن
هم میآيم
هم میشکنم.
جواب پروردگار هم
با هر چه پروانه است
با هر چه رازقیست.
اصلا وِل کن بيا ... عزيزم
گوشهای من از اين همه حرفِ بیپروانه پُر است
واقعا چه عطری دارد اين رازقی ...!
که همیشه ازش به تعداد زیاد میگرفتم و میذاشتم تو خونه باشه وقتیم اومدیم این ور باز هر بار که میرفتم ۳ تا میخردم میاوردم با خودم تا اینکه یک ماهی هست صابونم تموم شده
اون عطاری دیگه از اون صابونم نداره و من بیش از هزار مدل صابون رو امتحان کردم بلکه آلرژی پیدا نکنم بهش اما نشد امروزبدتر این بود من هنوز از توی حموم در نیومده خارش های بدنم شروع شد
بدنم همون زیر دوش قرمز شد منی که هر روز توی حموم بودم روزی ۲ بار حموم میکردم همه بهم میگفتن ماهی
حالا متنفرم از اینکه برم حموم از خارش بعدش بدم میاد همه دست و پام قرمز میشه هر کی ندونه فکر میکنه ۱ ماهه نرفتم
حموم از اول هفته تا حالا ۴ تا صابون رو امتحان کردم امروزم شامپو بدن رو اما بازم الآن همه جونم داره میخاره
آییییییییییییییی دارم میمیرم
دوشنبه یه کلاس دارم ساعت ۱ تا ۲:۳۰ با یه استاد خانوم ولی تا حدودی گیج مشنگ که اون روز میخواست ازمون امتحان بگیره منم از اونجاییکه آخرت بلد بودن درس بودم
با اعتماد به نفس کامل رفتم سر جلسه از سوالات هیچی نفهمیدم دیدم حالا که کار ندارم بذار شیشه عینکم کثیفه پاکش کنم
اسپری و دستمال رو در آوردم و با یه خونسردی ذاتی که فقط مختص خودمه
شروع کردم عینکمو پاک کردن و به قول مریم استاد دلش میخواست اون لحظه که من این کارو میکنم سر به تنم نباشه
اما من یه لبخند رضایت بخش به دلیل تمیزی عینکم زدم
بعدم در مورد چند سوال با مریم که بغلم نشسته بود مشورت کردم
که دیدم اونم بدتر از من گل و بلبل داده امتحانشو
خلاصه ۲ تا سوال نصفه نیمه جواب دادم در حال خندیدن با مریم بودم که استاد گفت :خانوم.. نمیخوای برگتو بدی؟
گفتم چرا و رفتم برگه رو دادم و اومدم بیرون نشستم تا سارا مریم که مطمئن بودم همین الآن میان از در بیان بیرون هر کی یه حرفی زد بعدم استاد گفت هر کی نمره اش خوب شد تاثیر نمیده بد شده تاثیر میده
اونروز قرار نبود برم پیش حمید چون کار داشت گفتم نرم بهتره رفتم وسایلو گذاشتم تو سرویس خودمون اومدم از سارا جزوه اش رو بگیرم که یکی از بچه ها از پشت داد زد شادی امتحانو چه کردی؟ گفتم گل و بلبل دادم امتحانو
. گفتم این زنیکه با کمال پرویی میگه اگه کی نمره اش خوب شد تاثیر نمیده بد شد تاثیر میده
اونی یکی گفت استاده کی هست؟
گفتم نمیدونم صفر پوره صفدر پوره صفری پوره صفر پوره
نمیدونم چی هس؟ که یهو یکی از بچه ها از صندلی بغلی آروم گفت اوناهاش اون جلو نشسته
خدا هیچ کسیو سیب نکنه اونم از نوع کالش که دهن آدم صاف میشه خود آدمم به .. میره
اصلاْ لعنت به دهنی که بد موقع باز میشه
لعنت لعنت اصلاْ دیگه روم نشد حرف بزنم فقط به مری گفتم برو کیف منو از توی سرویس خودم بیار که من جلو چشم این رژه نرم آخه بدبختی اینه منو کامل میشناسه
از کجا نمیدونم چون تا حالا همه اش ۴ بار سر کلاسش حضور به هم رسوندم
اما از اونجاییکه لوک خوش شانسم همیشه تو چشمم
وقتیم رسیدیم نوبنیاد این قدر وایسادم تا پیاده شد رفت مری میگه جالب میشد یهو اون وسط بلند میشد خودشو معرفی میکرد
بعد دوباره میشست سر جاش. شاید اگه من بودم همین کارو میکردم به هر حال شما فکر میکنید منو میندازه آیا؟؟
به حمید گفتم گفت صد بار بهت گفتم اول این ور و اون ورتو ببین بعد
توفیق دیدن اجباری حمیدم نصیبمون شد
سه شنبه کلاس میکرو داشتم ساعت اول گفتم نمیرم همه اش کنفرانش بچه هاس امروز حسش نیست از ۳ جلسه غیبتم استفاده میکنم دیدم بعد ۱۰ دقیقه از شروع کلاس اون استاد خوشگله (تریپ خوشحالیه
) اومد گفت خانوم... تشریف نمیارید سر کلاس؟؟
منم گفتم استاد چرا میام حالا شما برید منم میام .گفت نه اگه نمیخوای بیای بگو از غیبت هات استفاده کن منم گفتم غیبت بزن .مرتیکه دنبالم راه افتاده منو بکشونه سر کلاس
ساعت بعد که باهاش آب و خاک داشتم همچین که منو دید سر کلاسش نیش تا اینجا باز
گفت :منت گذاشتین اومدین سر کلاس
. منم گفتم آخه استاد شرایط روحی مساعدی نداشتم گفتم میام جو کلاس رو متشنج میکنم. گف: ما که نمیذاشتیم شما این جوری بمونی اَی خدا من به کی بگم
معصوم میگه گلوش گیر کرده میگم آره فقط کم مونده دیگه این گیر بده به من...
مامان بابا گفتم اگه حمید میخواد ۲ سال صبر کنه درست بیشترش بره کمترش بمونه
و حمیدم داره فکر میکنه ببینه واقعاْ تضمینی هست که تا ۲ سال دیگه منو رد نکرده باشن؟؟
پ.ن:شادی جان معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم اما واقعاْ به یکی نیاز داشتم که آرومم کنه
اما وقتی دیدم صدات آروم و خوشحاله دیگه تماس نگرفتم که روزت با گریه های من خراب نشه
پ.ن۱: کسی از نازلی و رونیکا خبر داره دارم میمیرم از نگرانی
آشنای دیار غریبت بوده ام !حالا چه شده فراموشت شده ام ؟؟ دلت همبازی دیگری را خواست؟؟
یا دلت هوای دیگری کرده بود؟؟ من که دلم پر بود از هوای تو ، منکه عاشق همیشگی ات بودم
منکه سنگ صبورت بودم!! یادت میا چندین بار این کوچه ها را با هم طی کرده بودیم من و تو
سوار آن دوچرخه تو ، تمام خیابان های آنجا را تو نشانم دادی ، تمام روز تو تعقیبم میکردی
که دیگری مزاحمتی برایم ایجاد نکند ... و حالا با همان رویاها بزرگ شده ایم حالامیخواهم هنوز هم
مراقبم باشی که دیگری مزاحمتی برایم ایجاد نکند حالا میخواهم نه بر آن دوچرخه کوچه ها نشانم دهی
که میخواهم راه زندگیم را بسازی میخواهم شریک لحظه های من باشی میدانم که اعتمادم به تو
بی جا نبوده است میدانم خوشبختی ام با تو تضمین میشود اما میخواهم این را به دیگران نیز
ثابت کنم و در این راه محتاج تو هستم کمکم کن که بی تو قادر به پیمودن این راه نیستم
نمیدونم این متن بالا یهو چه جوری اومد ذهنم اما نا خود آگاه یاد روزهایی افتادم که حمید رو توی راه مدرسه میدیدم از دور مواظب بود مهدی نیاد دنبالم با اون قیافه ترسناکش
، یا پسرسید نیاد توی طبقه وایسه که من با شلوارک میام بیرون منو ببینه
نمیدونم اما یهو همین جوریتراوشات ذهنیم بود....
امروز رفتم ابروهام رو هشت کردم و یه ذره باریک تر شد
جلوی موهامم که بلند شده بود کوتاه کردمهر دفعه میخوام برم آرایشگاه این بحث مسخره رو با حمید باید بکنم:
من : فردا میخوام برم ابروهام رو بردارم
حمید:شما بیخود میکنی عزیزم
من: عزیزم باریکش نمیکنم میدم یه ذره تمیزش کنه
حمید:خوب باشه اگه باریکش نمیکنی باشه تمیزش کن...
و من در عجب موندم این خسته نمیشه من هر ۳ هفته که این موهای من در میاد میخوام برمآرایشگاه این بحث تکراریو راه میندازه
دیروز حمید دایی شدد
یک ذوقی کرده بود بچه ام کلی خوشحال بود تو کتابخونه بودم که اس ام اسداد دایی شدم منم کلی تبریک گفتم بهش و کلی ذوق کرده بود...یه دختر تپلی سفید لپ گلی
شبیه خواهر حمید اسمشم گذاشتن حسنا...
فردا روز بزرگیه من و حمید هر دو نگرانیم مامان قراره به حمید جواب بده که چی شد بعد این همه فکر
آهان راستی یه کودتای دیگه هم کردم اونم اینه: جمعه بالاخره خسته شدم از این وضع که اینا تا کی برای من تصمیم بگیرن از اونجایی که روم نمیشد حرفای تو دلم رو به بابا بگم توی یهنامه نوشتم و خودم از خونه زدم بیرون رفتم با سارا امامزاده صالح. توش از همه چی گفتم از وقتیبار اول عاشق شدم وقتی از عشقم ضربه خوردم ، وقتی از همه مردا حالم بهم میخورد حتی از بابام وقتی بابام هیچی ازم نپرسید و... نمیدونم نتیجه داشته یانه میدونم به قول شادی
حرف دلم رو زدم و آخر از همه گفتم که من حمید رو دوست دارم و میخوامش یه بارم شده به انتخاب من احترام بذارید و بذارید خودم باشم با دنیای خودم و ایده های خودم
بابام حدودا ساعت ۵:۳۰ زنگ زد میایم تجریش دنبالت گفتم میان حرف بزنن اما حرف نزدن
منم دیگه بحث نکردم اول فکر کردم اون نامه رو نخوندن اما بعد اومدم خونه دیدم خوندن چون نامه نبود ....
شنبه با سارا و نگین رفتم کتابخونه بعدم مکس برگر و بعدم یه دوری تو خیابونا زدم و اومدم خونه دیگه راحت بهم ماشین میدن خوشحالم حرفای تو دلم رو به بابا و مامان گفتم حالا حس میکنم سبک شدم میدونم باز مشکل هست که شاید نشه بهشون گفت اما حالا خیالم راحته که میفهمن وقتی عصبانیم بهم گیر ندن و بذارن تو خودم باشم که آروم شم...
نمیدونم فردا چی میشه اما امیدوارم به خوبی تموم بشه برامون دعا کنید
سعی میکنم زود زود بیام پیشتون اما به خدا مقاله های دانشگاه بهم امون نمیده بشینم پای نت میام پیشتون حتی کوتاه اماشرمنده اگه کامنتی از من ندارید ...
دوستون دارم قربون شما:انار
بعد از جنگ و دعواهای بسیار بالاخره مامان بهم اعتماد کرد که ماشین بده و خودم به تنهایی پشت فرمون بشینم یعنی بابا بیشتر مخالفت میکرد اما خوب بالاخره ماشین گرفتم
و اون روز برفی که مدارس تعطیل بودباسارارفتیم بیرون بماندازاینکه میخواستم کجا برم سر از کجا در آوردم از بس اتوبان ها رو گم کردم
اما خوب دیگه هر وقت ماشین بخوام دارم
مامان
بری دانشگاه گفتم برو بابا من میخوام ماشین ببرم
. حمید هفته پیش زنگ زده بامامان حرف زده مامان جوابشو موکول کرده به این هفته یا هفته آینده نمیدونم میخواد چی بشه اما امیدوارم اونی بشه که به نفع هردومون هست حتی جدایی.حمیداین روزها سردشدهبااینکه میشه هنوز عشق رو توی چشماش دیداما حرفاش چیزدیگه ایی امروزبهش گفتم ازاین حرکاتش خسته شدم از این سرد بودن و اون گفت بذار رک بهت بگم می خوام اگه همه راه ها رو رفتیم و نشد و از هم جدا شدیم نه تو ضربه بخوری نه من و من توی بهت موندم حالا خیلی بهش نیاز دارم حالاباید باشه من جنگی رو شروع کردم که بایدتا تهش برم حالا که خانواده ام میدونن حمید رو میخوام حالا که میدونن دوسش دارم پس نباید پس برم
" فکر جدایی مون نباش
عطر گلای خاطره برای ما
دوتا هنوز نشونی از امید داره
بیا ترانه سر کنیم تو این هجوم بی کسی
بیا که فریاد بزنیم تا که بیاد فریاد رسی
نگو روشنی محاله که شب سرد و سیاهه
نگو عاشقی بعیده این لغت برام غریبه"
وای وای جمعه انگده باحال بود یک استاد زبان باحالی داریم یه دختر 21 ساله خیلی خوشگل که مهندسی پلیمرمیخونه علوم تحقیقات
خیلی دوست داشتنیه وخوب به دلیل اینکه دختره آدم باهاش راحت تره وبیشتر میتونه سرکلاس چرت و پرت بگه که این جو 5 ساعته کلاس زبان رو از اون حالت خشکیه ترم قبل که با سینا کلاس داشتم در میاره
.این هفته ساعت آخرو پیچوندم وبرحسب اتفاق مامان اومده بود دنبالم که بریم جایی و دیده بود جا تره بچه نیست
اومدبا یه غضب وحشتناک گف کجا بودی؟؟گفتم کلاس گف پس چرا من ندیدمت ؟؟ گفتم زود اومدم بیرون
گفتم مادر من اگه بخوام جایی برم که میگم بهت پس حرص چیو میخوری بعد یه ذره فکر کرد گف راس میگی هیچی من ندیدمت لابد
امروز با سمانه رفتم مامانو گذاشتم خونه دوستش سعادت آباد بعدم رفتیم بیرون یه دوری تو خیابون زدیم سمی رو گذاشتم سید خندان که حامد دوست پسرش بیاد دنبالش بعدم رفتم پیش حمید... دیروز که حمید اومد دنبالم دم دانشگاه حراست
ما رو دید که سوار ماشین حمید شدیم شماره ماشین حمید رو برداشت فقط من نفهمیدم اون وسط شماره ماشین حمید به چه دردش میخورد
فردا میخوام برم دانشگاه بایدبا یه تیپ دیگه برم شناسایی نشم.
دوشنبه باکاردار کلاس داشتم جای مریم و سارا رو عوض کرد گفت شما 4 تا عامل تخریبید
شرط عقلم هست که خودم ازاین تخریب جلوگیری کنم پاشید جاتون رو عوض کنید تا کلاس بهم نریخته
با این حرکت منکه همه انرژیم از وجود مریم بود یهو گرفته شد و ناخود آگاه ساکت شدم
و تا آخر کلاس سکوت کردم
بعدم هر بار دیدم داره زیر زیرکی منو نگاه میکنه واحتمالاً متعجب مونده که چرا از راه دور تله پاتی نمیکنم با سارا و مریم ولی واقعاً حس و حالم یه لحظه رف دیگه شوق ذوق نداشتم چرانمیدونم
رفتم تودفتر گروه به مدیر گروهمون گف اینوبذارید 5شنبه توی دفتر گروه 5 شنبه هاش خالیه 5 شنبه ها دفتر دست اینو و سارا
هی اومدم بگم منت نکش منت کش
اما گفتم الآن پرتم میکنه بیرون
کمی سرم گیج میره و درد میکنه که بهتره برم لالا اگه دیر میام بهتون سر میزنم شرمنده ببخشید از همه دوستایی که به بلاگ مینا هم رفتن ممنونم امیدوارم بتونه دوست خوبی برای شما باشه
پ.ن: مخصوص سپیده که بچه ام عقده ایی و باحسرت بارنیاد مگه نه سپیده؟؟
پ.ن1: عجیب میترسم از وحشتی که توی زندگیمه از استرس های ناشناخته ای که زنگیم رو فرا گرفته از اینکه این همه دوا درمون کردم برای مریضیم و حالا که با دکترم حرف میزنم میفهمم با استرس هایی که داشتم دوباره به حالت عادی قبل از درمان برگشته از اینکه دوباره سراسر وجودم از عفونتی پر شده که نمیدونم منشا اون چیه و فقط تمام بدنم درد داره اما میدونم به خاطر استرس های این 3 هفته اس از اینکه حالا که حمید باید باشه اونم سرد شده اونم انگار مثل من نتیجه گیری کرده و حالاهردوداریم روزشماری میکنیم برای حرفی که مادرم شایدبزنه و پدرم مدتها قبل گفته فقط امیدوارم بتونم ادامه بدم یا حداقل به قول شادی حرف دلمو بگم حتی اگه نشه...
پ.ن۲: میخوام آهنگ گل ارکیده رو بذارم توی بلاگم کسی کدش رو داره یا میتونه بهم کمک
کنه که این کارو بکنم؟؟![]()
هميشه براي زمستون نبايد پاييز تموم بشه
کافيه يه مدت کسي که دوستش داشته باشي
سفر کنه
اون وقته که بيرون از پنجره ي نگاهت
تگرگ.. شديد ميباره
راستش اون بيرون نبايد هوا سرد باشه
زمستون چه زود اومد
راستی هيچ مي دانستي
اين اواخر هرگز نگريسته ام
ديروز به سايه ي بلند درختي خيره شدم
که انتهايش تا ماه بود
رد پايت را نديدم
اومدم بنویسم اما رفتم دیدم تفلد نازلی جون
یه ذره تو کامنت هاش تفلد بازی کردیم
دیگه به بلاگ خودم نرسیدم فقط اومدم بگم نازلی تولدت مبارک خانومی
نازلی جونم اینجا نیستی اما ما هم تو جشن خودت راه بده
بعدا نوشت:
من برگشتم همین حالا که در خدمت شما هستم ساعت 10:55 دقیقه هست و همین الآن اعلام که چی؟؟ به به به به فردا به سلامتی به علت بارش عظیم
برف مناطق 1 تا 5 تعطیله فقط نمیدونم منم فردا تعطیلم آیا؟
آهان راستی بالاخره بابا رضایت داد بهم ماشین بده حالا امروز آفتاب از کدوم ور در اومده بود که مهربون شده بود نمیدونم
اما گفت فردا میتونم ماشین ببرم منم که پروووو فقط دفعه اولش سخت بود گرفتنش وگرنه مگه دیگه جرات میکنن بدون اجازه من دست بهش بزنن
بابا که کارش تو منطقه طرح ترافیکه منم کلی از معایب اینکه با ماشین سر کار بره گفتم که دیگه ترجیح میده ماشین نبره
مامان هم جایی نمیره اگرم بخواد بره میره خونه خالم که سر کوچه اس پس کی میمونه؟؟ آفرین انار و ماشینش
فردا یه سر باید با سارا برم سازمان محیط زیست دنبال پروژ هام
بعدم اگه کارمون زود تموم شه بزنگم مریم بیاد بریم بگردیم تو خیابون از این به بعد اگه 3 تفنگدار دیدید که یه جورین یقین داشته باشید که ما رو دیدید
.منطقه پلاس شدن هم یا تجریش یا اتوبان چمران یا ایران زمین یا زعفرانیه و ولنجک
و تمام پارک ها که میشم ما بریم یه ذره توش شاد باشیم و البته تمام مرکز خرید ها این دیگه شمال جنوب نداره
همه جا میریم واسه خرید از بازار گرفته تا آرین و اینا
دیگه اینکه دختر دایی کوچولوم تازه به جمع بلاگی ها پیوسته بهش سر بزنید
مخصوصا رونیکا
و نازلی جونم
و شادی
که میدونم رفته پیشش و داداش کیهان که
باید بهش بگم اینم مثل خودم کمی تا قسمتی ابری خله
نصیحتش کنی بد نیست
منکه آدم نشدم شاید این آدم شد فقط امیدوارم این جوری نشی از دستش
میگويند باران میآيد
اما من نمیبينم،
زير چتری از ترديد میگذرم
همه جا را
بوی نوعی شقايق پُر کرده است!
اصلا به من چه که شب
تمثيل ظلمت است،
ظلمت، گاهی بينالطلوعين میآيد!
و بامداد
واژهای بود که از آن
تنها شاعری خسته مانده است.
شتاب نکن
از نسيما هم برايت خواهم نوشت
دخترم دندان درآورده است
ديریست معنی نان را میفهمد
بيست سال ديگر
به او خواهم گفت:
اين شعر نيست
که نان را قسمت میکند،
اين نان است
که شاعران را تقسيم کرده است!
امروز نمایشگاه تاسیسات آب و فاضلاب بود با بچه ها رفتیم اونجا یه سر بازدید خوبی بود
دلم به خنده نیاز داشت برگشتنی از 4 راه پارک وی اومدیم از همون جایی که خیلی ازش خاطره دارم..
بعدم رفتم تجریش واسه خودم یه دسمال سر خیلی خوشگل خریدم
,با اون شبیه بچه پرو ها میشم
آخه نه که نیستم
!! چهار شنبه رفتم پیش سمانه دوستم با یه پسری دوست شده شاخام داشت در میومد
آخه اون اصلا اهل این حرفا نبوده و نیست حالا ببین چه جوری بوده مخ اینو زده ولی خوب
خوشحالم سمی از اون خوشش میاد
بعدم مهدی پسر عمه سمانه زنگ زد که با من بحرفه منم
بهش گفتم من دوست پسر دارم گفتم که بدونه چه خبره گفت شما همه رویاهای این چند ماهه
منو ازم گرفتین
من عاشقت بودم
منم گفتم اگه تا حالا هی از طریق سمانه برات پیغام میفرستادم
که جوابم منفیه برای همین بود امروز خودت سمج بازی در آوردی که بدونی منم گفتم ...
پنج شنبه به بابا گفتم بهم ماشین بده مامان گفت میخوای ماشین ببری ببر اما بابام ماشین نداد
گفتم مهم نیست نمیخوام زدم از خونه بیرون رفتم سینما "میم مثل مادر" چقدر این فیلم قشنگه
همه توی سینما داشتن گریه میکردن
فیلم فوق العاده ای بود حتما ً برید ببینید اما قبلش یه
جعبه دستمال کاغذی هم با خودتون ببرید وگرنه بیچاره میشید مثل من...
این 2 روزه هم خیلی عادی مثل همیشه دیروز با حمید یه دوری توی خیابونا زدیم و زود برگشتم خونه
دیشبم مهمون داشتیم باز طبق معمول اون وروجک راستین خونمون بود
, در کمال خونسردی زد
قورباغه های نازنین دکور روی میز آرایشم رو شکست
خیلی خوشگل بودن 4 تا قورباغه که دارن
با هم حکم بازی میکنن پای یکی شون رو آقا به فنا داد
مریم امروز تمام مدت از نامزدیه آزاده(نوه خالش) داشت میحرفید و سارا داشت از نامزدی پیام
پسر عمه اش
. کلی از این چیزایی که مجانی میدن
تو نمایشگاه دارم کسی نمیخواد
هی به حمید گفتم بذار مخ چند تا از این پسر خوشگل های کرواتیو بزنم
اگه تو نبودی اینا باشن
نذاشت نامرددددددددد
گفت اگه این کارو بکنی منم توی تیر ماه که نمایشگاه عینکه مخ دخترا
رو میزنم
حالا میخوای بری برو
اه نشد دیگه وگرنه این گده مورد مناسب بود واسه مخ زنی
اسم یه غرفه محمد بود من و مریم تا اینو دیدیم هم زمان یاد یه چیز مشترک افتادیم و خنیدیدم
پسره گیر داده بود شما به چی میخندین به منم بگید منم گفتم ما از اسم محمد خنیدیدم که
ازش خاطره داریم بدمون میاد و اینا
گفت نه همه محمد ها بد نیستن اون یکی گفت بابای
من اسمش محمده این قدر خوبه و باحاله
گفتم خدا حفظشون کنه گفت محمد شما رو هم
بهتون ببخشه
گفتم آقا قربونت به ما نمیخواد ببخشه به پدر مادرش ببخشه کافیه
پ.ن: دلم برای مریم یه ذره شده بود امروز که دیدمش یه لحظه حس کردم چقدر دوسش دارم
و بدون دوستام انگار یه چیزی کم دارم خدایا ممنونم به خاطر سارا
مریم
و نگین
دعا کنید بتونم ادامه بدم
چه آرامشی داشتم!
بهاری که آمدی..
اردیبهشتی که تو را پیدا کردم..
خردادی که عاشقت شدم.
... بعد را خاطر ندارم!
همان روزها خواب رفتم
رویای خوب ِ داشتن تو.
اما من..
من همان روزها مُردم
انگار که پائیز را به خواب دیده باشم.
یه روز میاد دلت برام داد بزنه
لبت فقط اسممو فریاد بزنه
ولی دیره ولی دیره
بازم میاد روزی که بارون بباره
بخواد که عشق منو یادت بیاره
ولی دیره ولی دیره
پ.ن:تقریباْ خیلی راحت تر از اونچه باید تموم شد گرچه من و حمید هنوز باور نمیکنیم که دو خانواده
این جوری کمر به ریشه کن کردن ما بسته باشن اما تقریباْ ریشه کن شدیم یا شاید هنوز راه خیلی
سخته در پیش رو داریم نمیدونم فعلاْ روحیه مساعد برای نوشتن ندارم میام به همه دوستان سر میزنم
اما شرمنده واقعاْ نمیتونم کامنتی براتون بذارم به بزرگواری خودتون ببخشید تا حالم خوب بشه برگردم
برامون دعا کنید...
پ.ن۱: برای اونیکه خودش میدونه : مرسی
پ.ن۲: کسی میدونهpower pointe علمی که میخوام تحویل استاد بدم باید دارای چه شرایطی باشه؟
مثلاْ باید عکس خاصی از اون مقاله بذارم روش یا همچین چیزی؟؟ اگه میدونه کمک کنه لطفاْ







