هیچ کس نگفت تو می خوای زندگی کنی
تو میخوای باهاش بری زیر یک سقف هیچ کس حتی زحمت پرسیدن به خودش نداد
فقط بابا باهام
حرف زد آخرش گفت من حرفام رو گفتم
و خلاصه اش اینکه جواب من کاملاْ منفیه...
تکلیف دل منو حمید که این وسط بازیچه شده چیه؟؟ تکلیف عشقی که این وسط داره نابود میشه
تکلیف منی که نمیدونم باید از بابا بخوام کار منم برای اقامت جور کنه یا نه چیه؟؟
بابا داره کارهای اقامت برای کانادا رو جور میکنه کسی نمیدونه چی میشه شاید تموم شد شایدم...
کسی احساس منو درک میکنه کسی میدونه بین عشق و زندگی باید کدوم رو انتخاب کرد؟؟
کسی میدونه وقتی عزیز ترین کس زندگیت رو هر روز خردش میکنن وقتی به عشقت میگی از زندگیت
بره بیرون اما نمیره یعنی چی؟؟کسی تا حالا عشقت رو جلوی چشمات خرد کرده؟؟ اگه اینایی که گفتم
رو درک کردی میتونی بفهمی الآن چه حالی دارم ....
هیچ کی از من نپرسید حتی یک بار ....
گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم : گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد!?
چلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبین ؟؟؟
من برگشتم
جاتون خالی این قدر خوش گذشت که نگو... همه تون رو دعا کردم ولی خیلی
سرد بود لامصب .من دوباره سرما خوردم
اونقدرم به طرز وحشیانه سرما خوردم که حتی
اشک از چشمام میومد
و تو تب بودم تمام این 4 روز. از مسافرتم بگم خوب بود همه اش بازار خرید,
بازار خرید, اولش قبل اینکه برم زیارت رفتم سیاحت
خریدامو کردم بعد با خودم گفتم بذار تا اینجا
اومدم یه حرمم برم بد نیست
, 5 شنبه عصر رفتم حرم بعد دوباره خرید بعدم شب همه رفتن حرم
منو دختر داییم یه سوییت دونفره جدا داشتیم
مراسم قلیون کشی داشتیم من آنا(دختر داییم) بهاره
ریحانه و سمیه (اینا دوستامون بودن) تا ساعت 1 بعدم لالا .شب از لای این پنجره ها یک سوز
وحشتناکی میومد که. آهان یه چیز این هتل پیشرفته این بود وقتی کلید مینداختی درو باز میکردی
یه چیزی به دیوار پشت در آویزون بود کلید که مینداختی توی اون برقا روشن میشد وگرنه برق نداشتیم
بعد ما شبا کلید و میذاشتیم پشت در بمونه که یه وقت اتفاقی نیفته بعد میدیدیم وای فن هاش
خاموش میشه
و ما تا صبح یخ میزدیم اینو دیروز کشف کردیم که به دردمون نخورد چون 3 شب این
سرما رو تحمل کردیم
.دیروز مامان گفت برای نماز صبح منو میبره حرم بعدمن ساعت 4:30پشت در
اتاق اونا بودم تا 5:30 دیدم نیومد نگو خواب موندن منم دیدم نیومد رفتم خوابیدم .ساعت 8 این جوری
اومد دم در د بزنگ میگم چیه میگه مادرت بمیره خواب موندم بیا الآن میبرمت حرم فدات شم
هیچی رفتم حرم یه چیزی نا خود آگاه منو برد جلو وقتی رسیدم جلو وقتی دستم خورد به
ضریح دیگه اشکام بند نمیومد یه لحظه حس کردم تو این دنیا نیستم فقط زار زدم تا آروم بشم
بعد مگه میشد برگردم از اون جلو , یه خانومه دستش دور گلوم بود داشت خفه ام میکرد
اشکم در اومد گفتم همین الآناس که این زیر بمیرم بعد یه خانومه دستمو کشید آورد بیرون.
دیروز عصر که رفتیم حرم برای بار آخر از خدا خواستم زودتر تکلیفم معلوم بشه از حرم اومدم بیرون
حمید زنگ زد گفت دوشنبه مامانش میخواد بزنگه با مامان من حرف بزنه
برای جمعه قرار بذارن.
امروز یک شنبه اس دارم میمیرم کسی فکر میکنه بدونه من الآن چه حالی دارم؟؟خیلی حال بدیه
فردا همین موقع شیماخواهر حمید اینجاس و من نمیدونم قراره چی بشه.خیلی حالم بده
میترسم اما نمیدونم از چی , اما ته دلم روشنه امیدوارم و فقط امیدوارم…
اگه مامان بابا قبول کنن تا ماه دیگه عقد کردیم تموم شده برام دعا کنید که بتونم ادامه بدم….
دلم برای همه تنگ شده
دیشب که تو قطار خوابیدم نمیدونم چرا نمیتونستم تکون بخورم اصلا نمیشد هی ول بخورم آخه نه که کوچیک بود منم که بچه غول
اصلا نشد تکون بخورم وای که اینقده کمرم درد گرفت
یه چند کیلو چاق شدم که باید مجددا برم تحت نظر دکتر انار خانوم
که یه حالی به خودمون بدیم
پریروزبرای دومین بار قلیون کشیدم
بعدم نیدونم چرا هی همه به من خندیدن گفتن بده اونو بابا
بچه بازی نیست قلیونه
خوب بلت نیستم بکشم چی کار کنممممممممم
امروز که حمید اومد دنبالم کلی دلم براش تنگ شده بود
فقط زل زدم بهش که با نگاهش آرومم کنه
بعدم وسط خیابون پریدم تو بغلش برام مهم نبود مردم چی میگن مهم این بود دلم براش
یه ذره شده بود
برام دعا کنید که با خبرای خوب برگردم
تو با صنوبران میانه داری
تو حرف های عاشقانه داری
درخت های کاج کم حواسند
ولی تو را همیشه می شناسند
تو خانه ات کنار یک اقاقیست
تمام شعرهایت اتفاقیست
تو عطر آب های دوردستی
که در کرانهء دلم نشستی
تو انتهای ناشناس رودی
که قطره قطره خویش را سرودی ...
پ.ن:این شعرو از بلاگ نیلو جونم دزدیدم نیلوفرم راضی باش
من به تنوع رسییییدم امروز که بعد 2 هفته رفتم دانشگاه(آخه هفته پیش نرفتم دانشگاه ) و کلی حال کردم سر کلاسا
بعد4هفته ازشروع کلاس ها کلاس میکروبم امروز تشکیل شد یه استاد اشکول مشنگی اومدسر کلاس که نگو هیچی نمیدونست و کلیم سیستم خنده بود
منم کلی سرش سوتی دادم ... سوتی هایی هم که دادم(مگه سوتیم میدن آیا؟؟)
در همون لحظه و زمان جالب بود اصرار نکن تعریف نمیکنم
!!!بدبختی عظیم این بود که کلاسساعت بعد هم با اون بود یعنی از 8 تا 11 یه درس 3 واحدی و از 1 تا 2:25 یک درس 2 واحدی خلاصه که امروزم همه اش با اوشون بود ...
رفتیم بانک من کار داشتم برگشتیم دیدیم ناهار میدن
منم که گشنه عالم ... با خوشحالی رفتم جلو که فیش بگیرم دیدم ای وای فیش کباب تموم شد
دانشگاه ما فقط کبابشو قیمه اش خوشمزه اس بقیه اش نه
امروزم کباب داشتیم مثل هر روز و در کنارش قورمه سبزی... حالا کباب هستا فیش کباب نیست
آخرش برای مگ مگ و سارا قورمه گرفتم خودم نخوردم.آخه من قورمه های هر کسیو نمیخورم رفتم به یارو میگم آقا کباب که هست فیشش تموم شده نمیشه همین جوری بدین غذارو؟؟ میگه وقتی فیشش تموم شده یعنی کباب نیست میگم پس این همه کباب چیه آخه؟؟
خوب مامان من کباب میخوام ....یه ذره برنج خالی از مال سارا خوردم تا خودش اومد اونم یه ذره غذاشو خورد دید خوب نیست رفتیم روبه رو دانشگاه من کوکتل پنیر خوردم اون قارچ برگر ...
ساعت 1 کلاس داشتم با اون یارو ما 1:15 رفتیم سر کلاس یه ذره چپ چپ نگاه کرد
کجا بودین تا حالا شما 3 تا؟؟ بعدم زیر لب یه کلفت بارمون کرد و کلی غر زد...
حالا اینکه باز سر کلاس با دوستان چقدراذیت کردیم که هی بد نگاه کرد بماند...
اومدم بیرون داشتیم با مگ مگ تو محوطه دنبال هم میکردیم که دیدم یکی شبیه حمید جلومه
و اگه هر چه سریع تر واینسم رفتم تو شیکمش
هر چی نزدیک تر شدم شباهتش با حمیدبیشتر میشد خدایا یعنی این حمیده ؟
اینکه گفت تو بیا مغازه چرا اینجاست؟؟ تمام این جریان ها حداکثر تو 1 دقیقه اتفاق افتاد نه بیشتر ... هم زمان که داشتم قهقه میزدم سرعتم رو کم کردم تا نزدیک شیکمش ایست کامل دادم
ون با یه خنده بلند چرا این جوری میای؟؟
من با دادی از تعجب : تواینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟
تو که گفتی زنگ بزنم اگه کار نداشتی من بیام .اینجا چی کار میکنی؟؟
گفت مگه نگفتی دلت برام تنگ شده
مگه دیروز با بچه ها به این نتیجه نرسیدین که من ماست بی روح سردم خوب اومدم ثابت کنم که نیستم
منم دلم برات تنگ شده... من در حالیکه هم چنان دهنم باز مونده بود
از تعجب و قیافه ام کاملاً تابلو بود رفتم تو ماشین .سارام عین من با تعجب شادی این اینجاچی کار میکنه؟؟
میگم من چه میدونمممممممممممم اومد سورپرایزم کنه لابد
هیچی از تعجب اصلاً یادم رف به اونابگم بیان با ما تهران ... بعد زنگیدم سارا من یادم رف بگم نمیای با ما؟؟اونم گف نه سر خر که نمیخوای
!!همچین که رفتم تو ماشین یهو پریدم تو بغلش آویزون از گردنش
تو از کجا میدونستی من عاشق اینم یکی سورپرایزم کنه؟؟
خلاصه که مثل یه بچه گربه که لوسش کنن کلی ذوق کردم
دیروز کاردار اومده بود کلی لاغر شده بودو بعد فهمیدیم این یک ماهی که لندن بوده پسرش مریض شده بوده برده بوده اونجا برای درمان... فقط از ته دل دعا کردیم مشکل جدی نباشه..
سر کلاس یهو وسط یه حرف جدی داشت برای یکی از بچه ها یه چیزی رو توضیح میداد و خیلی جدی حرف میزد که گفت شما میرید پیش آقای ...میگید کاردار بد درس میده منم که غرق سیستم خنده خودم بودم فکر کردم جمله اش حالت سوالی داشته که باید جواب داد
گفتم نه...
یهو کلاس ترکید از خنده
... واون اول واسه چند دقیقه موند چی بگه یه لحظه مخش هنگیدو بعد فقط با یه حالت خنده خاص گفت خدا لعنتت کنه
بعدم که معلومه رشته کلام از دستش در رفت گفت بعداً حرف میزنیم چقدر دلم براش تنگ شده بود
هیچی اینکه اومدم بگم کمی تا قسمتی تو این چند روز خندیدم بسی هیجان داشتم خدایا میسی...
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چه طولین شما؟؟
چه میکنید با این تعطیلات مزخرف ای تو روح اون آدمایی که یهو اعلام میکنند مملکت ۴ روز تعطیله
همین طوری همیشه تو تعطیلات رسمی هستیم آخه این چه زندگی مسخره ایی اه اه اه...
خوب این چند روز خیلی گند بود عمه اینا رفتن رشت منم چون کلاس داشتم باهاشون نرفتم
شب عید رفتم دکتر ۲ تا پنی سیلین نوش جان کردم
روز عید هم با حمید رفتیم تیراژه براش شلوار بخریم که گیرمون نیومد اونیکه میخواستیم آهان راستی دوشنبه که رفتم مغازه دوست حمید اومد برای حمید جنس آورد که حمید هی گیر داد یکیو انتخاب کن منم گفتم نه خودمو کمی لوس کردم
بعدم یه عینکو خودش انتخاب کرد یه عینک خیلی خوکشل ورساچی
سریع هم شیشه رو سفارش داد آوردن درست کرد برام بعدم که زدم به چشمم کلی قربون صدقه ام رفت
که خیلی خوشکل شدی خانووومی
۴ شنبه عصر رفتیم مغازه پسر خاله من روسری بخریم نمیدونستم چی بخرم اونم که حرف نمیزد اون نیومد تو مغازه رفتم اومدم گفت اییییییییییییییییییییییش
این چیه خریدی اما به نظر خودم خیلی خوبه همه گفتن بهت میاد مخصوصا موهاتو کوتاه کردی با این روسری شبیه بچه تخس ها شدی
اون گفت نه تو سلیقه نداری
خدا هیچ بنی بشری رو سیب نکنه دیروز اومدیم بعد ۱ ماه عبادت پر فیض و برکت بریم جاده چالوس عشق و حال
رفتیم دیدیم یه طرفه کردنش چه هوای خوبیم بود نشد بریم
زنگ زدیم دوتا از دوستاشم اومدن با اونا شدیم ۴ تا و رفتیم فشم...
آی حال داد دیروز نمیدونم حمید از کدوم دنده پاشده بود هی داشت اعتراف میکرد
از کارهای گذشته اش گفت دوست دختراش آی من حرص خوردم
برگشتنی یه بارونی گرفت ولی در عوضش کلی حال کردیم ... منکه همه آرایشام ریخت تو صورتم
اونم هی غر میزنه بهت میگم ضد آب بگیر خوب نمی خوام ضد آب بگیرم مگه زوره؟؟؟
زنگولیدم استاد کاردار برگشته بود از لندن و از این هفته میاد سر کلاسا هوووووووووووووووورا
یه چند وقتی هست هیچ اتفاق هیجان انگیزی تو زندگی نداشتم چرا آیا؟؟
خوب من به کمی تنوع نیاز دارم هیچ نوع تنوعی تو زندگی نیست
نه یه دعوایی
نه یه بزن و بکشی
من دعوا میخوامممممممممممم 
دوشنبه دختر عموی حمید منو تو مغازه دیده بود
زنگولیده بود به خواهر شوشو دختر تو مغازه دیدم منم دیگه حق ندارم برم مغازه آخه همه فک و فامیل حمید اونجان منم با کمال پرویی هی هر روز اونجا تلپم....
دلم برای دانشگاه تنگ شده برای دوستام خل و چل بازیامون شلوغ کردنا واسه سارا مریم
و گروهمون واسه اونیکه نمیشه دیدش واسه بهترین دوستم که ... تف توی این زندگی که گند میزنه به هیکل آدم خوب دیگه خبری نیست جز اینکه اتاق پر شده از دسته گل و شاخه های گل
که حمید هر روز میخره عینک جدیدم ومامان هنوز ندیده میترسم آخرش یه سوتی بدم واسش
این منم با عینک جدیدم
به عنوان آخرین حرف اینجا واقعاْ یه دفتر خاطراته
نباید خیلی چیز ها رو بگم توش و نمیگم اما میخوام یادم بمونه روزهامو چی کار کردم که یادم بمونه چقدر سختی کشیدم تا به اونیکه میخوام برسم
که یادم باشه چه روزهای سفیدی رو سیاه کردم یا چه سیاهی رو سفید کردم ...
بچه ام مریض شده ۳ بار ویندوزشو عوض کردم اما درست نشد منم آخرش گند زدم بهش
این اولین بار توی این چند سال بود که اشتباه ویندوز نصب کردم اونم ۳ بار هر بارم توی یه درایو
و این گونه بود که هر آنچه توی کامی جون داشتم با ۳ بار فرمت پرید
هر کی خواست کامیشو درست کنم بگه من بیام بلتما
آخ مامان من چیزایی که تو کامیو داشتم میخوام
چی کار کنم کلی عکس لاو
کلی متن عاشقانه و آموزشی
پ.ن۱:شادی جوونم اون مشکل فیش موبایلم برطرف شده تا چند روز دیگه خط جدید رو میگیرم







