باز مثل همیشه میگم سلام ![]()
لطفاْ آف کنید بعد بخونید ![]()
حالم خوبه فقط کمی تا قسمتی سرما خوردم و صدام در نمیاد که اونم مشکلی نیست کمی تب هم دارم این روزای آخر ماه رمضون دیگه بریدم یه روز روزه میگیرم یه روز نمیگیرم روزایی که روزه هستمبرای نماز خوندنم هم جون ندارم چشمام سیاهی میره و یهو به قول بابام زهواره ام در میره.چه کنم اینم مدل منه
جاتون خالی رفتیم تفلد راستین البته سر یه موضوع خیلی خیلی خیلی پیش پا افتاده در نظر حمید و مهم در نظر من
دعوامون شد و هم حال اون بد شد که رفته بود مراسم ۴۰ عمه اش هم منکه تولد بودم ضربان قلب من رو خدا بود دیگه نفسم بالا نمی اومد یعنی اگه ۱ دقیقه دیگه باهاش حرف میزدم مطمئن بودم کار به جایی میرسه که فحش بدم گوشیو روش قطع کنم و منتظر باشم که بگه دیگه نمیخواد با من باشه اما از اونجایی که من خیلی دختر خوبیم
خیلی منطقی آرومش کردم
باهاش حرف زدم گرچه هیچ کدوم نشد اون یکی رو قانع کنه یا حرفاش رو به اثبات برسونه (البته من تونستم) اما خوب فعلاْ خوبیم و دوباره زندگی شیرین میشود
وقتی حمید اومد منو برسونه دم خونه الهام اینا سرایدار خونه شون دم در بود منو حمید با هم دید به جهنم
شانس آوردم حمید اونو ندید چون به خون اون تشنه اس
کمی با دلخوری از هم جدا شدیم نمیخواستم بهش راست بگم که ناراحت نشه اما ترجیح دادم راست بگم که بدونه حرفام از رو باد هوا نیست و مدرک دارم و خوب چون میدونستم اون برای حرف منطقی عصبانی نمیشه سعی کردم خیلی آروم حالیش کنم. تولد زهر مارم شد واقعاْ نمیدونستم چی کار کنم وقتی بارون گرفت رفتم زیر بارون با بچه ها رفتیم تو حیاط .فقط با یه بلوز بودم بدون روسری حمید که زنگ زد مثل همیشه با یه عشق خاص تو لحنش گفت :خانومم کجایی
منم گفتم اومدم زیر بارون ببینم بمیرم از دستم راحت میشی
گفت نمیخوای بگی چی شده ؟؟ گفتم اگه راست بگم داد میزنی دروغ بگم ناراحت میشی
گفت منکه گفتم از دروغ بدم میاد پس راست بگو . گفتم جنبه شنیدنش رو داری ؟؟ گفت دارم .با خونسردیه تمام بهش گفتم چی شده و اونم پذیرفت که من راست میگم خوب چون حرفم منطقی بود پذیرفت
و منم بعدش اصلا غر نزدم
و قرار بر این شد که جمعه صبح (دیروز ) بیاد دنبالم بریم حرف بزنیم یه فکری بکنیم
دیروز رفتیم جمشیدیه من از کلاس جیم زدم و تا ساعت ۱ با هم بودیم و خوب دوباره برگشتیم به روزای اول این رابطه
...خدایا به خاطر وجودش ازت ممنونم
وقتی میخواستیم برگردیم خونه زدم تو صورتش به شوخی که خوب من نمیدونستم
اما وقتی حمید بزنی تو صورتش به چشماش فشار میاد و درد میگیره منم دقیقاْ همون کارو کردم
و نتیجه اش این بود که محکوم بشم که من بشینم پشت فرمون
. سخت بود آخه من تا حالا فقط پشت پراید نشستم و پژو حالا نمیتونستم با اون ماشین برونم تا لم ماشین دستم بیاد چند دقیقه ای زمان برد و من که برای تلافی از دل حمید وسط اتوبان با یه دست آویزون شده بودم بهش که ببخشید
و قیافه همیشه خندان حمید با اون چشمای شیطون
که داشت از ته دل بهم میخندید و میگفت میخوامت باهمه دیونگیات و شکاکیت هات
خوب چون حق با من بود کمی تا قسمتی روم رو زیاد کرده بودم
اونم برام یه دسته گل خیلی خوشگل آورده بود برای آشتی
.گلا رو از دیوار اتاق آویزون کردم تا خشک بشه که یادم بمونه این برای اولین دعوامون بوده و امیدوارم آخرین دعوامون![]()
نشسته بودم پشت فرمون هی اون میگفت گاز بده منم گاز نمیدادم خوب من تا حالا با ۱۲۰ تا نرفتم ماشین حمید هم گازش ته نداره
فقط سرعتش هی زیاد میشه بعدم چون آقا دستور داده بودن با یه دست رانندگی کنم یه دستم رو به زور روی دنده نگه داشته بود
نمیذاشت دو دستی بچسبم به فرمون ولی خدایی خیلی حال داد مثل بابام هی نمیگفت مواظب باش . هی داشت می گفت از تصادف نترس فدای سرت تصادفم کردی مال خودته
فقط هنوز با ماشین اونم تو نیم کلاژ مشکل دارم که قرار شد وقتی ماشین رفت سرویس شد البته منظورم تعمیر گاهو ایناس ها فکر بد نکنیا
بعدا بریم یه سربالایی جایی تمرین کنیم ... قربون این آدم برم که اینقدر به فکر منه...
از تولد راستین بگم وقتی داشتیم می رفتیم توی حیاط زیر بارون راستین اومده میگه انار مزاظب باش لیس نخولی.
قربونش برم که اینقدر جیگره این بچه .. گفته بودم شبای تولدش گند اخلاقه
.. خوب اون شب هم تولد بود دیگه . از ذوقش وقتی کیک آوردن براش این قدر بچه ام کیک ندیده بود این قدر عین بچه های آمازونی باهاش رفتار شده بود از ذوقش هی چرخید دور خودش و آخر سر خورد به میز کنسول بغل دستش و اوه اوه فاجعه بار اومد![]()
هر چی بود روی میز جیرینگ شکست به سلامتیش
بعدم آهنگ بنیامین گذاشتیم اومد وسط برامون دی جی رقصید وای خدا این خوشگل ترین صحنه ای بود که میشد دید منم هی داشتم تشویقش کردم
من از فر موهام خسته شدم

به کی بگم این مامانو حمید نمیذارن موهامو کوتاه کنم اگه بخوام که فرشون بره باید ۱ سانتی بزنم موهامو
مامان نمیذاره حمید هم میگه نه خوب چی کار کنم موهام داره بر اثر این مواد شیمیایی میریزه روزی صد بار میگم خدایا ... خوردم رفتم فر کردم
یکی بگه چی کار کنممممممممممممممممممممم
من موهامو دوست دارم من موهامو میخوام

پ.ن: برای اون دسته از دوستانی که میدونستن پسر خاله ام یک ماه و نیم بود گم شده بودمیگم پیدا شد توی یک بیمارستان بوده توی شاه عبدالعظیم .حالا چه طوری از اونجا سر در آورده کسی نمیدونه
پ.ن۱: گیلاس عزیزم میدونم چی میگی اما شاید تا واقعاْ تجربه اش نکنم نتونم در موردش نظر بدم به هر حال ممنونم ار راهنماییت![]()
تقصير تو نبود!!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها،
خاموش شود
خودم شعرهاي شبانه اشك را،
فراموش نكردم
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كساني باشند،
كه هرگز نديدمشان
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!!
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها،
زير لب بگويي
«-يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين هواي سرودن است!
همين شكفتن شعله!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!
چه طولین شما؟؟
اناردر بسته بندی های جدید به بازار آمد
انار با مدل غم ۲۰۱۰انار از نوع شادی
به دلیل اینکه هر روز من یه مدلم یا یه قیافه هر کدوم رو خواستین بگید عرضه میشه
منم خوفم این شبای احیا دعامون کردین یا نه؟من که همه اش خواب بودم گفتم امشب میرم احیا حالا تا ببینم چی میشه آخه فردا دانشگاه دارم
وای امروز چه بارونی بود صبح ساعت ۵:۳۰ که از خونه زدم بیرون آخه من جدیدا با سوپور های محله هم شیفت شدم
یک بارون خوشگلی میومد کلی گفتم آ خدا دمت گرم
آخه من عاشق بارونم وقتی زیر بارون راه میرم حس میکنم روحم داره تازه میشه دارم پاک میشم .امروزم وقتی بارونو دیدم اول این جوری شدم
بعدم این جوری
بعدم مثل دیونه ها سوت زدم از رو جدول های کنار خیابون رد شدم
بعدم همه فکر کردن من خل شدم خواستن زنگ بزنن امین اباد بیان منو جمعکنن ببرن
بعد لفتم (این مدلیه وقتی میخوام واسه حمید لوس بشم این جوری میحرفم
) سوار سرویس شدم راننده هه همونی بود که من دوسش دارم(چشم حمید روشن)آخه این آقاهه هر وقت من خوابم میاد میخوام خیر سرم تو سرویس بخوابم یه آهنگ قردار میذاره که تا قرنیه چشمتم قر میده
منم که اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم نتیجه اینکه یهو خواب از کله ام میپره و قر کمرم شروع میشه
رفتیم رسیدیم دانشگاه نمیدونم تو طبقه ۲ یک سری از پسرا جمع شده بودن هی ۲ دقیقه به ۲ دقیقه یه صلوات میفرستادن
منم سر یه حرفی که شنیده بودم سر یه قضیه مالی توی فشار بودم هی اینا پاتیناژ میکردن رو اعصابم هی بر میگشتم چپ چپ نگاهشون میکردم
بلکه از روبرن میبینم نه
این قدر پرون ان هیچی من از رو رفتم اومدم رفتم اون یکی ساختمون
قبلشم راه رفتم گفتم پسر جماعت د عالمه
فهمیدین که یه فحش بد ... حالا شما به روی خودتون نیارید بلا نسبت شما
بعدم اومدیم تو سرویس که بیایم خونه یهو من گفتم فکر کنم یه چیزی تو گلوم گیر کرده کالباس خوردیم آب نخوردم بعدش واسه همین تو گلوم مونده!مریم یهو گفت چی تو چیت گیر کرده
یهو منو سارا اول اینجوری
بعدم این جوری شدیم


منم که با هر خنده پخش زمینم
ما کلاْ هر سه مون خدای سوتی شدیم ... اون دفعه با سارا و هادی (دوست پسر سارا)رفتیم دفتراستاد کاردار معرف حضور که هست هادی یه خرده زیادی بلبل زبونی کردجلو کارداراومدیم سوار اسانسور شدیم که برگردیم خونه یهو تو اسانسور سارا خیلی جدی رو به من گفت انار در بیار دیگه
من و هادی یه لحظه مات بهم نگاه کردیم میگم چیو؟
چرا این جوری حرف میزنی جلو تو زشته با هادی تنها شدم بعد در میارم
میگه الاغ منظورم کفشته میخوام بزنمش
دیگه فقط کافی بود قیافه منو هادیو ببینی جفتمون پخش زمین شدیم از خنده میگم خوب یه ذره مثل آدم حرف بزنی میمیری
در آر ببینم چیه آخه بچه زشته
استاد کاردار به ما ۳ تا میگه ۳ تفنگ دار
اما خودمون فکر میکنیم ۳ کله پوک
خیلی بهتره
خوب چیه بهتره دیگه ... تازه اگه اسمای جایگزین دارید بگید روش فکر میکنیم شایدم فکر ما رو بکنه
مخلص شما انار بانو
جای شما خالی دوشنبه شب بعد از یک دعوای مفصل
با حمید که توش من نقشی نداشتم خودش برید و دوخت و تنش کرد و آخرش به این نتیجه رسید که ۳ روز باهام حرف نزنه ... آخه من خواب بودم خسته و کوفته از دانشگاه اومدم جاتونخالی اونروز کلیم بار علمی عظیم روی دوشم بود
اومدم خیر سرم رو تختم عینهو جنازه افتادم
بعد سر نمیدونم چی یهو گفت تا پنج شنبه جوابتو نمیدم
منم نصفه شب که بلند شدم دیدم smsداده منم که اشکم دم مشکم
زر زر گریه و بعدم دوباره خوابیدم
صبح تو راه دانشگاه تو فکر بودم چی کار کنم که نگران بشه بزنگه بهم
که موفق شدم و حال گندحمید
به من چه میخواست دعوا نکنه
بعدم گفت میام دنبالش حالا بماند که دیگه اون راه طولانیو چه جوری اومده بودشانس آوردم تصادف نکرده بود.بعدم اومده عین برج زهر مار نشست پشت فرمون
میگم تو که گفتی جوابتو نمیدم برای چی اومدی
؟؟ میگه میدونی که خرم
دیدم هیچی صندلی ماشینو خوابوند که من راحت بخوابم بعدم مثل بچه های خوب دست منو گرفت تو دستش
یه آهنگ دپرسیم گذاشته بود که من فهمیدم آره ازم ناراحته اما به روش نمیاره منم زل زدم به بیرون
اومدیم رفت برای مشکلم دکتر که گفت عفونت کردم اونم هی غر زد
من بهت میگم عفونت داری نرو دکتر تا این جوری از دل درد بمیری دفعه دیگه حرفموگوش نکنی من میدونم با تو 
چهار شنبه هم با خواهرش رفتم بیرون براش سیسمونی بخریم
مامانش گفت بگو زودتر راضی شه بیایم جلو که راحت برید بیاید من: حالا چه عجله ای هستیم دیگه
هیچی حالا هی از اونا اصرار و از من انکار آخه بابا حمید الآن شرایط مالی خوبی نداره اونا نمیدونن چون حمید بهشون نگفته هی به حمید زور میکنن پاشو بریم خواستگاری
راستی هوووووووووورااااااااااا
مدل لباس عروسیم تصویب شد من دوست داشتم لباسم دکلته لختی باشه حمیدمیگفت من دوست ندارم زنموکسی لخت ببینه
آخرش گفت هر چی خواهرم گفت پریروز به خواهر شوشو گفتم اونم گفت باشه فقط شنل بدوز که مردا میان بندازی روش گفتم باشه .کیه که حرفگوش کنه
بگذریم از اینکه چهار شنبه یه روسری بود که همه گردنم معلوم بود و خواهر شوشو بعدا به حمید اعتراض کرده بود
منم گفتم ناراحتی برو واسه روسری بلند بخر من ندارم مال من همشون ۲ سانتیه بابا آخه من کی مومن بودم که این بار دومم باشه
حالا من قبولیدم روسری سر کنم دیگه از اخلاق من سو استفاده نکنین
فعلا بایتون تا بعد
سلام خوبید شما؟؟ چه خبر عیدتون مبارک...![]()
دیروز خونه ما مولودی بود جاتون خالی کلی خبر بود توش...مامان و خواهر حمیدهم اومدن جناب شوشو هم کلی سفارش کلی خودتو تو دلشون جا کن... منم گفتم آی به چشم اما سوتی دادم به قول حمید خوف
. از اونجایی که خواهر حمید پا به ماهه و من تاچندوقت دیگه زندایی میشم
خیلی نمیتونست روی زمین بشینه نتیجه اینکه انار بدو بدو تلافی سوتیش رو کرد رفت واسه خواهر شوشویه صندلی آورد. اونم یه چشمک زد که یعنی آره.
مامان حمید هم برام یه عالمه گردوآورده بود با یه جعبه شکلات از اون خوشمزه ها که توش پر مغزه... ![]()
کسی بود گفت من شکمو اَم؟ جرات داره یه بار دیگه بگه تا بهش بگم یه ظرف یه بار مصرف سفارشی هم برای جناب حمید شکمو عدس پلوپر کردم میگم آش بدم واست میگه نه عدس پلو بده با شله زرد ندی بچه ام میفته!!!
ویار دارم باید بفرستی برام..منم براش همه چی فرستادم..خواهرش دیشب میگه میام با مامانت حرف میزنم تا دو ماه دیگه عقد کنین... میگم نه
!! زوده!! میگه نه همین که من میگم. آخر شب حمید اس ام اس داده میگه مامانینا چی گفتن منم گفتم بهشون گفتم مال بد بیخ ریش صاحابش نمیخوام
البته بماندکه جلوخواهرشوشو کلی چغلی؟چقلی؟
کردم که این داداشت دیوونه اس
و از این حرفا اما خوب قرار همین روزا بزنگن ببینن مامان راضی میشه یا یه خاک دیگه تو سرمون بریزیم...
فعلاً من برم که میخوام برم دکتر که حالم اصلاً خوب نیست مشکل از اون مشکلاس که همه نمیشه بدونن![]()
زندگی شاید هم بی تو زیستن باشد
زیستن؟؟ بی تو؟؟![]()
سلام خوبید؟؟
پرده اول: منم خوبم ای بد نیستم دیروز در گیر کارهای حذفو اضافه دانشگاه بودم,ببخشید این قدر بی ادبی میگم اما تف توی اون دانشگاه ![]()
با این واحدهای مسخره شون اَه اَه اَه...18 واحد با استادی ارائه دادن که همه رو میندازه جز لاله جون(دوست دخترش)
بعد رفتیم میگیم آقا اینکه نمیشه میگه همینکه هست ورندارین باهاش
... نه داش من قضیه این نیستتریپ پارتی بازیه رفیق بازیه
... اَه اَه اَه...![]()
![]()
این روزا در گیر کارهای مولودی یکشنبه خودمون هم هستم... آخه شب ولادت خونه ما مولودیه.جاتون خالی دوست داشتین بگید آدرس بدم شما هم تشریف بیارید
پرده دوم: تا حالا شده بخوای زندگیتو عوض بکنی اما ندونی از کجا باید شروع کنی؟منم الآن همونم... یعنی خیلی سخته که بخوای انتخاب کنی ... انتخاب اول خدا و آخرت و اون دنیا و بوسیدن و گذاشتن کنار تمام اونچه داشتیحتی خانوداه ات ...
انتخاب دوم خانواده عشق و حال این دنیا....
میدونید من دختر آزادیم تا حالا کسی تو تن من لباس آستین بلند ندیده همیشه دنبال قرتی بازی به قول بابام ادا اطوارم اما حالا میبینم این جوری دارم رو به زوال میرم ...اگه بخوام اولی و انتخاب کنم مجبور شوهری کنم که مثل خودم فکر کنه نتیجه اینکه خانواده ام نمیخوان اگه دومی رو بخوام خودم نمیخوام اما خانواده ام میخوان ... نمیدونم کاش میشد یکی بگه چی بهتره....![]()

دیروز با حمید رفتیم یه امام زاده ته کن سولقون... یه امام زاده گمنام اما عجیب نورانی خیلی به ارامش نیاز داشتم هم من هم حمید... اونجا از ته دل از خدا خواستم اگه بودنم با حمید منو به اون نزدیک میکنه کمکم کنه بهش برسم
نمیدونم برام دعا کنید....![]()
یه چیز کوچولو
: حمید 6 سال پیش همسایه مون بود 7 سال همسایه بودیم , از 6 سال پیش همو ندیدیم تا 1 ماه پیش که اتفاقی همو دیدیم و بعد من با اس ام اس گذاشتمش سر کار بعد اعتراف کردسالهاست چیزی حدود 10 سال که عاشقمه بارها خواسته بگه اما یا من نرفتم سر قرار ((راست میگه))![]()
یا روش نشده .حالام قراره اگه مامان بابای من بذارن بیاد جلو و تا عید عقد کنیم ![]()
اگه نذارن که دیگهن میدونم چی میشه
قربونتون انار بانو







