رویای عزیز شادی خودمم اسم خودمه. اناربانو لقبیه که حمید بهم داده بود به خاطر علاقه وحشتناکم به انار. نه اون غریبه حمید نیست. یه مزاحمه. به هر حال مرسی که اومدی و خاطراتم رو خوندی و نظر دادی اما من خیلی وقته رهگذری میام اینجا مینویسم وقتی خسته م از همه چیز. وگرنه دیگه دلم نمیکشه بعد حمید اینجا بنویسم. جای دیگه مینویسم با اسمی دیگه. در هر حال مرسی که من رو میخونی
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 12:3 توسط انار بانو
|
شب تولد ۲۴ سالگیم دیدن حمید و همسرش برام در عین شوک زدگی خاطره خوبی رو به جا گذاشت. خاطره ای که باعث شد حمید تا ابد فقط تو دلم بمونه تو همون جام شیشه ای که شادی رو گذاشته توش و ازش مراقبت میکنه. میفهمی چی میگم؟؟؟؟ عجب روزی بود وقتی وایسادم جلوش و بهش گفتم سلام و اون که متعجب منو نگاه میکرد. شبی بود اون شب و من عجیب ارامش داشتم تو اون لحظه ها . حتی الان هم . چون انگار مطمئن شدم خوشبخته و راضی و این برای من بسیار دلنشین بود و دوست داشتنی. خوشبخت باشی اقای کوچولوی نازنین . پسر همسایه. تا ته دنیا برات ارزوی خوشبختی میکنم
+
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 17:56 توسط انار بانو
|