اون قسمته سریال در چشم باد که لیلی و بیژن از هم جدا میشن تو بچگی رو
هر بار که میبینم میشینم یه فص!!!(همین جوری مینویسن دیگه؟؟) عر میزنم و
یاد اون روزی میفتم که حمید اینا اسباب کشی داشتن و من حتی نمیتونستم به
حمید بگم خدافظ!! اینقدر خاطرات اون روزا برام واضح و شفافه که انگار همین
دیروز اون خدافظی اتفاق افتاد نه 10 سال پیش. انگار همین دیروز سال 72 بود
که ما رفتیم به اون خونه و من یه فنچول به قول حمید دم خرگوشی که مورچه
بازی میکردم!!!انگار همین دیروز بود که حمید میومد خونه مون تا اتاری و بعد
ترها میکرو بازی میکردیم.!!!انگار همین دیروز بود که بعد اینا میرفتیم تو
راهرو و فوتبال به راه میکردیم و جیغ میزدیم! همین دیروز بود که اسکیت بازی
میکردیم و وایمیستادیم تا از اون لب راهروی سمت اونا غروب خورشیدو ببینیم .
همین دیروز بود که یه عالمه کاکتوس گذاشته بود رو لب هره ی راهرو که
حواسمون بهشون باشه و وقتی یکیشون گل میداد من اول از همه میفهمیدم! همین
دیروز بود که حمید شد پسر همسایه و من برای اذیت کردنش هر وقتی کاری داشتم
باهاش از تو تراسمون یه دونه از گیره های لباس مامان رو پرت میکردم تو
تراسشون تا بشنوه بیاد تو تراس . اگه میفهمید که هیچ اگه نه میومدم
میکوبیدم به دیوار پذیرایی مون که چسب به چسب هم بود!!! باز اون با صداس
بلند داد میزد چیه باز دختر همسایه و بعد قاه قاه میخندید!!! همین دیروز
بود که میرفتم پشت پنجره اشپزخونه شون تو راهرو و هی میگفتم شیما جون
(خواهر حمید) و هی این توری که مامانش گذاشته بود پشت پنجره رو بیشتر سوراخ
میکردم و هی هر بار صدای مامانش رو در میاوردم که توری رو پاره میکنم!!
وای خدای من باورم نمیشه اصن از تمام این اتفاقات سالیان زیادی گذشته و 19
سال شده و من و حمید باهم بزرگ شدیم عاقل شدیم عاشق شدیم!! باورم نمیشه اون
روزی که گفتن حمید تصادف کرده و اتاق عمله مردم و زنده شدم تا حمید رو
دیدم که اومد خونه! یا اون روز یکه دماغش شکسته بود و صورتش بانداژ بود و
من این قدر کوچیک بودم که هنوز اون قیافه ش یادمه و تا مدت ها هی اذیتم
میکرد میگفت یادته منو دیدی ترسیدی؟؟ یا وقتی تصادف کرده بود و پاش تو گچ
بود هر روز عصر میرفتم خونه شون که اون نمیتونست بیاد بیرون من برم ببینمش و
اون هوای بیرون نیاد تو کله ش! روزیکه با اون اره کوچولو که نمیدونم از
کدوم گوری پیداش کرده بود و گچ پاش رو هر بار خودش یه ذره میبرید تا اخرش
بالاخره همه رو خودش باز کرد و پرو پرو بلند شد راه رفت !!!عجب روزایی بود
!روزیکه اسباب کشی داشتن و من حتی نگفتم حمید خدافظ! روزیکه باهام قرار
گذاشت اما نرفتم سر قرار! روزیکه رفتیم عروسی خواهرش و هزار بار نیگام کرد
و خوشگل شدی بیشرف!روزیکه اومد پشت در خونه مون نوشت امدم نبودید! روزیکه
تو پیست اسکیت پارک ملت دیدمش! روزیکه دلم لرزید! روزیکه عاشقش شدم! روزیکه
دلم واسش تنگ شد! روزیکه فهمید دوست پسر دارم . روزیکه فهمیدم دوست دختر
داره! روزیکه دعواهاش با دوست دخترش رو میشنیدم و نگرانش بودم! روزی که
حمید با یه پیراشکی مث همیشه شکلاتی دم خونه مون وایساده بود. شما یادتون
نیست اما من چرا همه اینا مث روز واسم روشنه و انگار این صحنه ها همین
دیروز بود که اتفاق افتادن؟ شما یادتون نیست اما حمیدم اینا رو یادش نیست
ینی؟؟ روزیکه رفتیم مغازه ش تا بابام خرید کنه و اشاره کرد به موبایلم و
گفت چه خبر؟؟ روزیکه گذاشتمش سر کار و بالاخره بعد 3 روز از زیر زبونم حرف
کشید که من کیم؟ شبی که گفت اسون به دستت نیاوردم که اسون ولت کنم!! 12 سال
عاشقی کردم و دم نزدم بسم نیست ؟؟ روزیکه واسه اولین بار به عنوان دوست
پسرم اومد دم خونه دختر عمه که بعد این همه سال که کنار هم بودیم اما مال
هم نبودیم منو ببینه و وقتی اومد تو پارکینگ من چشمامو بستم اون هیچ کاری
نکرد فقط اومد جلوم بوی عطرش تو دماغم بود فقط اروم خم شد رو صورتم یه
بو××س کوچولو کرد لبمو و شروع کرد نگاه کردنم! مزه اون بو××سه هیچ وقتی
واسم تکرار نشد خودشم گفت. گفت همیشه طعم اون بوسه یادمه حتی تو دعواهامون
هم اینو میگفت! روزیکه عاشق شدم ! عاشق واقعی! روز خواستگاری روز نفس نفس
زدنامون واسه بهم رسیدن! روز نرسیدن! روز یا خانواده یا حمید! عجب روزایی
بود . چرا هنوز بعد 19 سال تمام این خاطرات مث روز اول واسم تر و تازه
س؟؟چرا 5 شنبه صبا اول باید برم دم مغازه ببینمش از دور بعد برم سر کار؟؟
چرا این ادم هنوزم واسم تموم نمیشه؟؟؟ چرا نمیره از زندگیم؟ چرا تموم نمیشی
حمید؟ چرا حتی خوابامم دست از سرت بر نمیدارن؟؟ چرا حس میکنم یه غم توی
چشماته که فقط من میبینمش؟؟ من خنده هاتو میشناسم من وقتی چشمات میخنده رو
میشناسم! اما تو تمام عکسایی که این مدت ازت دیدم چشمات نخندیده. چرا
روزامون این جوری شد؟؟چرا از یادم نمیری؟؟؟ دلم زندگی میخواد!!!!
وقتی میبوسه تو رو یاد من می افتی هیچ وقت؟
وقتی نازت میکنه یاد من می افتی هیچ وقت ؟
وقتی گل میده بهت یاد میخکام می افتی؟
وقتی زل زدی بهش یاد شکلکام می افتی یا که نه؟
یاد من می افتی هیچ وقت یا که نه؟ یاد من می افتی هیچ وقت؟
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره
وقتی با هم دیگه این کنار هم این ور و اون ور!
وقتی چشم غره میری واسه چشات میزنه پرپر؟
تورو دوست داره مث من یا که نه؟ تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟
وقتی آهنگی که با هم میشنیدم و گوش میدین یادم می افتی؟
اونجاهایی که با هم رفتیم میرین٬ یادم می افتی؟
وقتی دوستای قدیمو میبینی از من میپرسی؟
خیلی دوست دارم بدونم که حالت چه طوره راستی؟
هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه؟
هوای طوطی مونو داشتی یا نه؟ یاد من می افتی هیچ وقت؟
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره؟
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره؟
وقتی دلگیره ازت تو رو میبخشه مث من؟
واسه خندوندن تو٬ میکشه نقشه مث من؟
تورو دوست داره مث من یا که نه؟
اشکات رو تنش میباره یا که نه؟
تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:40 توسط انار بانو
|
رویای عزیز شادی خودمم اسم خودمه. اناربانو لقبیه که حمید بهم داده بود به خاطر علاقه وحشتناکم به انار. نه اون غریبه حمید نیست. یه مزاحمه. به هر حال مرسی که اومدی و خاطراتم رو خوندی و نظر دادی اما من خیلی وقته رهگذری میام اینجا مینویسم وقتی خسته م از همه چیز. وگرنه دیگه دلم نمیکشه بعد حمید اینجا بنویسم. جای دیگه مینویسم با اسمی دیگه. در هر حال مرسی که من رو میخونی
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 12:3 توسط انار بانو
|